من!
Открыть в Telegram
و گفت: محبت درست نشود مگر در میان دو تن که یکی دیگری را گوید ای من! __تذکرهالاولیا
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
379
Подписчики
-124 часа
-157 дней
-4030 дней
Архив постов
379
دلم برای آبیِ دریا تنگ شده است.
میخواستم عجین با دریا،
عریان از تمام آنچه بر تنم سنگینی میکند،
خستگی را از خودم دور کنم.
در بستر دریا، نگاهم ردّ انگشتش را دنبال میکند؛
همان که نام ستارهها را از بر است
و با ماه، پیوندی دیرینه دارد.
حرفهایش که تمام شد،
از زمین میپرسد...
یادم میافتد او دریاست!
و غم، خیالِ موجسواری را بر من دارد.
از محاکمهی واژهها برایش میگویم؛
از خودم که کلمهها را یکییکی به دار کشیدم.
از آدمهایی که بیچهرهاند؛
آنقدر که گمان میکنم تمام عینکهای دنیا شکستهاند.
از آرزوی باد میگویم؛
چشم که میبندم،
با موهایم میرقصد،
با تنم به بازی میآید
و خیالِ آغوش کشیدنش
از ذهنم میگذرد.
از اینکه چقدر دستهایم
به هیچ آلودهاند...
میگویم:
از میانِ آبیِ آسمان،
سرخیِ آتش،
خنکیِ دریا
و سبزیِ جنگل...
تو بیپرواییِ باد را دوست داشتی.
__من
379
«زندگی خیلی حوصلهسربر است.»
صبح عقیدهام چنین نبود.
انگار بیهیچ تفاهمی یک نفر شیفت کاریاش تمام شده و همهچیز را بر دوش دیگری انداخته باشد.
در اتاقی خالی نشستهام، روی صندلیِ قهوهایرنگ و روبهرویم دریست. سرِ ساعتی مقرر، یکی میآید و دیگری میرود. هر دو میآیند تا روزها به پایان برسند. هر دو میآیند تا زندگی کنند.
نه سرخوشیِ اینیکی چندان به وجدم میآورد، نه رنجِ دیگری مرا در خود فرو میبرد.
قبلتر به ساز هر کدام میرقصیدم.
حالا میبینم؛ گاه حتی به ریششان میخندم.
شاید روزی صندلی را به سمت پنجره بچرخانم و دیگر هرگز آن دو را نبینم.
__من
379
و تو، تبعیدی...
در گذر بودن،
و پیوسته در گذر بودن.
کرهخاکی را چون مهمانخانهای داشتن.
نظاره آسمانهایی که از آنِ ما نیستند.
فشردن دستهایی که از آنِ ما نیستند.
گریستن با اشکهایی که از آنِ ما نیستند.
چشیدن غذاهایی که از آنِ ما نیستند.
دعا کردن به درگاه خدایان، خدایانی که از آنِ ما نیستند.
اندیشیدن به این و به آن،
به آنچه که از آنِ ما نیست.
بخشیدن سکهای که از آنِ خودمان نیست.
و پیمودن راههایی که از آنِ خودمان نیستند.
__میگل آنخل آستوریاس
379
چند روز پیشِ بیمارستان، سر عمل دِبریدمان بودم.
دبریدمان یعنی تازه کردن یه زخم کهنه. زخم رو اونقدر میتراشن تا به خونریزی بیوفته و زنده بشه، همین هم دلیل ترمیمِ اون بافته.
به این فکر کردم، میرسه اون روزی که ما هم بیوفتیم به جون زخمهامون، اونقدر چنگ بزنیم تا خون راه بیوفته؟
با هر قطره خونی که جاری میشه اشک میریزیم؟
واسه کدوم زخمها لج کردیم؟
چی رو داریم تلافی میکنیم؟
کدوم عادتها، عادتهای خودمون نیست؟
نمیدونم، فقط میدونم یه چیزی هست که نمیذاره نگاش کنیم.
نمیخوایمم نگاش کنیم.
مثل یه دوده تا میاد پخش بشه، نفسمون رو حبس میکنیم.
ما که نه فرشتهایم، نه قدیس، پس چرا درهم نمیشکنیم؟
هر قدمی که برمیداریم سنگینتر میشیم، حرکت دستامون واسه پروندن خیلی چیزها تند شده...
میشه یه روز بشکنیم؟
میشه یه روز زخمامون ترمیم بشه؟
نمیدونم، شایدم یه سری زخمها خوب نمیشن فقط هستن تا یادمون بندازن ما نه فرشتهایم، نه قدیس.
379
برای خودم مقداری شراب میریزم و سمفونی پاتتیک چایکوفسکی را میگذارم. میگذارم موسیقی به جای من گریه کند. گرچه من تنها هستم، ولی تنها آدمی نیستم که پی بردهام زندگی کردن دشوار است.
__نه فرشته، نه قدیس🩵🪽/ ایوان کلیما
379
«در خواب، دوستِ ازدسترفتهام را میبینم.
میدانم که مدتهاست رفته؛ دور و دورتر از هر فاصلهای.
و با این همه، همان آدم همیشگی است؛
زیرا مردگان تغییر نمیکنند،
پیرتر نمیشوند.
این منم که عوض شدهام؛
آنقدر که برای خودِ سابقم غریبهام.
با این حال، من که تغییر کردهام از او میپرسم:
«حالت چطور بوده؟»
لبخندی میزند و نگاهم میکند.
میگوید:
«داشتم هلوهای درختهایی را میخوردم که بینهایت باشکوهاند.»
379
اشکی به رهگذار تو روشن نمیکنم
اِی مرگ از هراس تو شیون نمیکنم
تعمیر گشته هستِ من از خشت عاشقی
من زندگی به خاطر مردن نمیکنم
باور به بارور شدن آنچه آرزوست
تردید هر کسی که کند من نمیکنم
اِی شعر اگر شبی به سراغم نیامدی
آن شب به غیر مشقِ شکستن نمیکنم
وقتی که روی رفتنت اصرار میکنند
باور به حرف های کس اصلاً نمیکنم
در من تویی که در دل این جنگل عقیم
خود را خیال نخل سترون نمیکنم
__عفیف باختری
