ردِ دَسـ✨ـت؛
Відкрити в Telegram
274
Підписники
Немає даних24 години
-37 днів
+930 днів
Архів дописів
274
آدم باید خیلی ذلیل باشد که حسرت سال های به خصوصی از عمرش را بخورد. ماها میتوانیم با رضایت خاطر پیر شویم. مگر دیروز آش دهن سوزی بود؟ یا مثلا پارسال؟ عقیدهات غیر از این است؟ افسوس چه را بخوریم؟ ها؟ جوانی؟ ما هرگز جوان نبودیم...!
-فردینان سلین
274
+6
اگر روزی دوباره دستم به نقاشی رفت و فرصتاش برایم مساعد شد،این طرح ها، همان هایست که میخواهم بیاورم شان روی تخته و کاغذ نقاشی.
اینجا بمانند تا گمشان نکنم.
274
خطاب به زنهای دور و برش میگفت:
زن وقتی آزاد باشد، تازه شبیه خودش میشود.
شماها هیچکدام، شبیهِ خودتان نیستید.
274
چند لحظهقبل ویدیویی را در اینستاگرام دیدم. دختر جوانی در رابطه به این سخن میگفت که چگونه ما را از اصل و ریشهیمان جدا کردند و میگفت هر چیزی را که از سرچشمه و جایگاه اصلیاش جدا کنی، دیر یا زود از بین میرود و میمیرد.
شنیدن آن دو کلام حرف، مثل این بود که زخم قدیمیِ در وجودم سر باز کرده باشد. دلم هزار تکه شد؛ برای خودم، برای دخترانی که روزی با رفتن به مکتب، دانشگاه، کار کردن و ساختن آیندهی خود احساس آزادی، هویت و ارزشمندی میکردند؛ اما حالا همان چیزهایی که زمانی بخشی از زندگی عادیشان بود، به آرزوهایی دور و دستنیافتنی تبدیل شده است.
دردِ جدا شدن از اصل، شاید چیزی نباشد که هر کسی بتواند آن را بفهمد. اینکه انسانی را از مسیر رشد، از رؤیاهایش و از چیزی که به او معنا میدهد دور کنند، زخمی است که فقط و فقط کسانی آن را عمیقاً لمس میکنند که خودشان همان را تجربه کرده باشند.
بیتردید، هیچکسی جزٔ دختران این سرزمین، معنای واقعیِ جدا شدن از اصل خویش را اینچنین عمیق و رنجآور درک نخواهد کرد.
274
سلام و وقت همهگی بخیر باشد؛
اگر نسخهیی پیدیاف از کتاب های اکرم عثمان و سیامک هروی نزدِتان موجود است، لطف کرده برایم بفرستید. پیشاپیش متشکر.
https://t.me/HarfChatBot?start=88a91da5e346
274
غمگین نیستم، سرم گرم است و زندگی را میگذرانم؛ اما اگر حالم را بپرسی، ساعتها برای تو خواهم گریست.
274
جدا از اینکه کتاب مذکور حال و احوال روحی مرا تا جای بههم میریخت، ولی چون نویسنده از تلخیها، خستگیها و تاریکترین گوشههای ذهنش بسیار استادانه مینویسد، برای همین، داستان را تا آخر و با حوصلهمندی کامل خواندمش. در کل از واژهها، طرزِ بیان و مخصوصاً آن نیشخندِ پنهانی که در گفتهها و نوشتههای صادق هدایت نهفته است، بینهایت خوشم میآید.
274
اگر راست است که هر کسی یک ستاره روی آسمان دارد، ستاره من باید دور، تاریک و بیمعنی باشد،
شاید اصلاً من ستاره نداشتهام!
#بوف_کور #صادق_هدایت
274
آیا میتوانستم بکلی صرفنظر بکنم؟
اما دست خودم نبود،
ازین به بعد مانند روحی که در شکنجه باشد، هرچه انتظار کشیدم، هرچه کشیک کشیدم، هرچه جستجو کردم فایدهای نداشت!
#بوفکور #صادقهدایت
274
بیمقصد، بیفکر و بیاراده در تاریکی غلیظ متراکم آهسته راه میرفتم و نمیدانستم که بهکجا خواهم رسید،
چون بعد از او، بعد از آنکه آن چشمهای درشت را میان خون دلمهشده دیده بودم، در شب تاریکی، در شب عمیقی که سرتاسر زندگی مرا فرا گرفته بود راه میرفتم، چون دو چشمی که بهمنزلهیی چراغ آن بود برای همیشه خاموش شده بود و در اینصورت برایم یکسان بود که به مکان و ماوایی برسم یا هرگز نرسم.
#بوفکور #صادقهدایت
274
زندگی من مثل شمع خردهخرده آب میشود، نه، اشتباه میکنم!
مثل یک کنده هیزمِ تر است که گوشه دیگدان افتاده و به آتش هیزمهای دیگر برشته و ذغال گشته، ولی نه سوخته است و نه تر و تازه مانده فقط از دود و دم دیگران خفه شده.
#بوفکور #صادقهدایت
