ch
Feedback
ردِ دَسـ✨ـت؛

ردِ دَسـ✨ـت؛

前往频道在 Telegram

«ننگ دارد مرگْ از وضعِ رسومِ زندگی.»

显示更多
伊朗144 277未指定类别
275
订阅者
无数据24 小时
+117
+2230
帖子存档
این قصه سرِ دراز دارد محبوب من زمین‌های خیس از نفت مسیر قاچاق تفنگ معادن طلا شاهد اند شاهد اند قبایل و کتاب‌های مقدس‌شان این‌بار نخست نیست که کشته می‌شویم من ولی نگران تو بودم از آغاز این‌جا باکی از این‌که سینه‌ات میدان گلوله‌ها باشد ندارند آن‌جا بنام تو پشت میز خطابه‌ها اشکی بر گونه می‌ریزند تا خون کنج لب‌‌های‌شان را پاک کرده باشند این قصه سرِ دراز دارد محبوب من شاعران زیادی از سوختنت با درخت حویلی‌ات روایت کرده اند اما در خاک غریب در اتاق کوچکی به خاکستر بدل شدند اکنون توان این را ندارم که از زیر آوار از زیر آتش بمب‌افگن‌های دیموکراسی بیرونت کنم اما می‌توانم با تو زیر خاک بخوابم پیش از این‌که آواز قهقه‌ی مزدوران به گوشم برسد.
_وحید‌بکتاش

Nasr-Parsa-نصرت-پارسا_42135939.mp35.89 MB

گفتند که شعر بازیِ لفظِ تهی‌ست غیر از وزن و قوافی‌اش چیزی نیست بیچاره کسی که شعر را می‌فهمد بیچاره‌تر آن‌کس که نمی‌داند چیست سهراب سوشیان

_فروغ‌فرخزاد ‌
_فروغ‌فرخزاد

Repost from نیلگون
- 🕯💙 :)!
- 🕯💙 :)!

تنها تو باوفایی از این خلقِ مُدّعی باید به افتخارِ تو ای غم! بایستم #عرفان_دادگرنیا

سرگشته‌ی محضیم و در این وادیِ حیرت عاقل‌تر از آنیم که دیوانه نباشیم‌ #مهدی_اخوان‌ثالث‌

آن صبر که در حوصله ی غیر نگنجد در ماست که خارج بود از طاقت ایوب‌ #عرفی_شیرازی

بی آرزو دلی است اگر مرحمت کنند چیزی که از قلمرو امکانم آرزوست.. #صائب_تبریزی

Repost from ﮼شـــعر
بشکن آن آیینه را، در شعر من خود را ببین شرح این زیبایی از بیگانه می‌خواهی چه کار؟ - ‌مهدی فرجی‌ | شـــعر

‌عمریست کز پیش نظر بگذشت آن بیدادگر ما بر سر آن رهگذر افتاده حیران همچنان #وحشی_بافقی

«زندگی در بندِ رسم و قیدِ عادت» مردن است دست‌ْ دستِ توست‌، بشکن این طلسم ‌ننگ را #بیدل

The Golden Hour, 1875
The Golden Hour, 1875

Vase with twelve sunflowers, 1889
Vase with twelve sunflowers, 1889

نمیدانم چه میخواهم بگویم زبانم در دهان باز بسته است در تنگ قفس باز است وافسوس که بال مرغ آوازم شکسته است نمیدانم چه میخواهم بگویم غمی در استخوانم می گدازد خیال ناشناسی آشنا رنگ گهی می سوزدم گه می نوازد پریشان سایه ای آشفته آهنگ ز مغزم می تراود گیج وگمراه چو روح خوابگردی مات و مدهوش که بی سامان به ره افتد شبانگاه درون سینه ام دردیست خونبار که همچون گریه میگیرد گلویم غمی آشفته دردی گریه آلود نمیدانم چه می خواهم بگویم
_ابتهاج

گمان می‌کنم خانه‌ی کلود مونه ادامه‌یی همان نقاشی‌هایش بود؛ جایی که طبیعت و هنر در زیباترین شکل ممکن به هم می‌رسیدند و مرزِ میان‌شان محو می‌شد.

دیدنی‌ست!
+3
دیدنی‌ست!

به تصاویر خانه‌یی کلود مونه نگاه میکنم و با خود میگویم یک آدم چه‌اندازه ظرافت و سلیقه‌ داشته باشد، تا بتواند یک فضای معمولی را با نگاه هنرمندانه‌اش به جهانی از رنگ، آسوده‌گی و رویا تبدیل کند..

سر زدن به کتاب‌فروشی بارها سرخوشم کرده و به یادم آورده که هنوز چیزهای خوبی در این دنیا وجود دارد.
از نامه‌های ونگوگ به برادرش ៹