Herman¦حِرمآن
Відкрити в Telegram
"به امیدِ نور،حتی اگر دور" - 📬: https://t.me/SendHarfBot?start=63f069bc51f7
Показати більше1 246
Підписники
+224 години
Немає даних7 днів
+730 день
Архів дописів
1 247
Repost from 🇵🇸𝐄𝗹𝗶𝘅𝗶𝗿🇱🇧
+1
نمیشناسم و پستارو کامل نخوندم ولیییی از وایبی که گرفتم عکسای بالاست؛ حس میکنم توی واقعیت به چنین شکلی نزدیک باشید و خب احساس استقلال و جدیت حین احساساتی بودن آدم میگیره.
https://t.me/HHeerrmaann
1 247
Repost from N/a
عزیزمن ؛
هر آنچه مقدر است،
خواهد آمد و خواهد شد..
آرام بمان..
كه اضطراب، هيچ سرنوشتى را دگرگون نمیكند...
1 247
Repost from N/a
این بوکمارک های خوشگل رو می تونید تو هر تعداد سفارش بدین
همینطور اگه طرحی دوست داشتید بهمون بگید، تا براتون اجرا کنیم🥰
#نمونه #بوکمارک
1 247
Repost from N/a
من دَوام آوردم؛
باز هم دَوام میآوَرم،
اما دلم میخواست معنی زندگی
چیزی بیشتر از دَوام آوَردن باشَد.
1 247
Repost from N/a
رک بگویم از همه رنجیدهام
از غریب و آشنا ترسیدهام
بی خیالِ سردی آغوشها
من به آغوش خودم چسبیده ام.
• فریدون مشیری
1 247
Repost from "دخترِ کتاب دوست"
"آدمهای عمیق،
کمتر حرف میزنند؛
امّا هر جملهشان
ردّی از فکر، تجربه و احساس دارد."
1 247
Repost from N/a
دلم میخواهد تمام غمهایت را نقاشی کنم و بعد آن تابلو را بسوزانم، چون هیچ تصویری از درد تو زیبا نیست، مگر آنکه به لبخند ختم شود، آن هم کنار من.
-ونگوگ.
1 247
Repost from فرکانس!
کیارستمی در یکی از نامههایش به همسرش مینویسد:
“باوجودی که خیلی بیحوصلهام
ولی در نامه نوشتن برای تو خیلی راحتم.”
به این فکر میکنم که تمام بهانهها برای همین است، برای پیدا کردن یکی که زورش از بیحوصلگی ما بیشتر باشد. یکی که همراهیاش و همصحبتیاش نیاز به حوصله نداشته باشد، یکی که حوصلهی آدم را هیچوقت سر نبرد. همهی داستان همین است.
1 247
Repost from عاڪف
آن یار کز او خانهٔ ما جایِ پَری بود
سر تا قدمش چون پَری از عیب بَری بود
دل گفت فروکش کنم این شهر به بویش
بیچاره ندانست که یارش سفری بود
تنها نه ز رازِ دلِ من پرده برافتاد
تا بود فلک، شیوهٔ او پرده دری بود
منظورِ خردمندِ من آن ماه که او را
با حُسنِ ادب شیوهٔ صاحب نظری بود
از چنگِ مَنَش اختر بَدمِهر به در برد
آری چه کنم؟ دولتِ دورِ قمری بود
عُذری بِنِه ای دل، که تو درویشی و او را
در مملکتِ حُسن سَرِ تاجْوَری بود
اوقاتِ خوش آن بود که با دوست به سر رفت
باقی همه بیحاصلی و بیخبری بود
خوش بود لبِ آب و گل و سبزه و نسرین
افسوس که آن گنجِ روان رهگذری بود
خود را بکش ای بلبل از این رشک که گُل را
با بادِ صبا وقتِ سحر جلوه گری بود
هر گنجِ سعادت که خدا داد به حافظ
از یُمنِ دعایِ شب و وِردِ سَحَری بود
