920
Підписники
-3324 години
-1167 днів
+37730 днів
Архів дописів
878
یادداشت برداری از احساسات خیلی جالبه، چرا که ممکنه در هر لحظه تصمیمی بگیری که لحظهی بعد با احساسِ بعدی اون تصمیم و فراموش کنی. اما وقتی اونو مینویسی و دلیل تصمیم یعنی احساس رو هم ذکر میکنی. شاید تو ذهنت بیشتر بمونه و بیشتر بهش عمل کنی.
878
یادداشت برداری از احساسات خیلی جالبه، چرا که ممکنه در هر لحظه تصمیمی بگیری که لحظهی بعد با احساسِ بعدی اون تصمیم و فراموش کنی، اما وقتی اونو مینویسی و دلیل تصمیم یعنی احساس رو هم ذکر میکنی. شاید تو ذهنت بیشتر بمونه و بیشتر بهش عمل کنی.
878
جالبه وقتی چیزی که مینویسم و میخونم مخصوصاً شبها، انگار تمام تمرکزم میره رو اون نوشته ولی دست و پام و بدنم داره دورم میچرخه. با شایدم من ثابتم زمین میچرخه. نمیدونم ولی یه حس عجیبی داره که موقع نوشتن دست نمیده و معمولا موقع خوندن فقط حسش میکنم.
878
امروز حسِ جمعه بودن داشت، هیچجوره به شنبه شباهتی نداشت. انگار دو روز و به جمعه اختصاص داده بودن، اونم از اون جمعههای شلوغ و پر از خستگی و تقریبا شاد. از اونایی که صبحش با مهمونداری شروع میشه و حس و حال خونه مادربزرگ داره، بعدش بیرون و خرید و در آخر بازم مهمونِ بعدی. و از بازیهای فکری و بچگونه و بزرگونه بگیر تا صحبت از هر دری راجع به هرچیزی. و مخلوط شدن امید و رقابت و غم و هزاران احساسِ دیگه. ولی امروز احساسات زیادی در من، در هم آمیخته شدن. گاهی بعضی روزا اندازهی دو روزه و بعضی وقتا برعکس. اینو از نظر حجم اتفاقات و خستگی و احساساتِ وارد شده میگم، نه برای اینکه بد گذشته باشه. اما بعضی روزا اینقدر هیچ و پوچ میگذره که یه هفته رو میتونی تو یه روز خلاصه کنی...
878
Repost from سریال کره ای | جدید
۹ اثار جذاب نتفلیکس
(چیدمان اساس خاصی نداره)🎁
۱. آرزوهای مرگبار◀️ دانلود
۲. یه درس حسابی◀️ دانلود
۳. قصر شرقی◀️ دانلود
۴. یادداشت های ردیف آخر◀️ دانلود
۵. عشق چسبناک ما◀️ دانلود
۶. قهرمان نقدی◀️ دانلود
۷. جینی آرزو کن◀️ دانلود
۸. وقتی زندگی بهت نارنگی میده◀️ دانلود
۹. هیولای گیونگ سونگ◀️ دانلود
❤️کدوم رو دیدید و پیشنهادش میکنید🤩❤️
878
۹۰درصد دوستیهایی که قرار بود شکل بگیره و شماره رد و بدل شد، تو همونجا مونده. یعنی شماره رد و بدل شده ولی پیامی جابجا نشده.
878
داداشم اومد پیشم بخوابه، گفت وای خفه شدم چقدر سنگینه مگه چندتا پتو انداختین.
یهو شمردم دیدم بسم الله.
چهارتا پتو انداختم.🤣
بعد مامانم یدونه شو برداشت، سه تاش موند.
878
878
-پنجره.
عقربهی کوچکِ ساعت دو نیمه شب را نشان میداد. از پنجرهی بزرگِ اتاق، نظارهگر آسمان بودم، لحظهای اتاق با نورِ سفیدی روشن شد. آسمانِ پاییز بود و رعد و برقهای ناگهانی. بعد از چند ثانیه، باران تندی شروع به باریدن کرد. قطرات باران، ترق ترق به پنجره برخورد میکرد مانندِ کودکی که در تاریکی او را تنبیه کردهاند و او با عجز و ناله به در میکوبد. کنار پنجره نشستم، اینبار داستانش اشکهای بعد از فریاد بود...
-سَمی آ