387
Підписники
Немає даних24 години
-127 днів
-3330 день
Архів дописів
387
رخو انقد خوب حفظ کردی که خودتم بعضی وقتا باورت میشه
تا شب سیلی محکم حقیقتو میکشه زیر صورتت ، اون موقعست که خودتم دیگه نمیفهمی خودتو پس از بقیه هم دیگه توقع نداری بفهمنت!
387
شکستگی صورت بابام و گرفتگی صداش و غم تو نگاش
نگاهای پر از درد مامانم…
قلبمو به درد میاره و چشامو پر اشک میکنه
بابام با تموم درداش وقتی نگام میکنه لبخند میزنه ، میخواد من چیزی نفهمم
یا مامانم سعی میکنه با تموم چیزا نزاره اب تو دلم تکون بخوره
کاش میتونستم بمیرم براشون :)
387
تاحالا انقدر برای کوچولویی که هم خون خودمه گریه نکرده بودم:)
چقدر تو گناه داری و مظلومی
387
۹۰ روز شد...
۲۸ فبریه بود ساعت ۹ و ۴۵ شب تازه بخاطر اتفاقای دی ماه تهدید شده بودم،چاییمو گذاشتم روی میز و تلوزیون رو روشن کردم،پریسا صادقی داشت اخبار رو میگفت که یهو گفت: خبر فوری هماکنون تایید شد....همتون میدونید چی گفت خودش و خانواده خون خوارش دیگه زنده نبودن ولی من زنده بودم زنده تر از همیشه
انگار دنیا رو بهم داده بودن همون لحظه باورم شد خدا وجود داره،کارما واقعیه
جای کتکایی که تو خیابون و بازداشتگاه ها خورده بودم تازه شد فقط رفتم دم پنجره و داد کشیدم،کل کشیدم، خوشحالیمو بروز دادم ولی کافی نبود
یه آبجو باز کردم پرچم واقعی کشورو ورداشتم بستم به خودم و تا خود صبح خوردم و خندیدم و اشک شوق ریختم و زدم و رقصیدم که دیگه پاهام درد میکرد...
تا روزی که زندم اون شب بهترین شب زندگیم لقب داره.
برمیگرده حس اون شب،ولی برای همتون...
387
یه جا نوشته بود:
آدم گاهی اونقدر تنها میشه و با خودش حرف میزنه که تبدیل میشه به دو نفر...
من الان خودم به شخصه ۱۷ ۱۸ نفرم
