𝐋𝐞𝐚𝐫𝐧𝐢𝐥𝐚
Відкрити в Telegram
•نازیلا •دانشجو پزشکی همدان🩺🤍 • برای من همه چیز از بهمن ماه شروع شد… • پینای چنل وچک کن💘(قبولیا اونجاست🩰🪽) •برای اطلاع از طرح های مشاوره ٫دوره های لرنیلا @learnilaadmin
Показати більше2 490
Підписники
+624 години
+257 днів
+3830 днів
Архів дописів
2 490
پانسیون یه سری پارت مطالعاتی داشت
و یه تایم استراحت
تایم استراحتم از اتاق بیرون نمیومدم
خودم تنهایی یه چیزی میخوردم چشامو میبستم تا تموم شه
صدای خنده بقیه که بیرون از اتاق بودن و هر روز میشنیدم:]💔
اما میترسیدم از اینکه برم اونجا و
همین خنده های تایم استراحت کم کم تبدیل شه به پچ پچ کردنای تایم مطالعه🙊🤍
#داستان_کنکور
@learnila
2 490
تموم مدتی که پانسیون بودم حتی با یه نفر حرفم نزده بودم
حتی غذامو تنهایی توی اتاقم میخوردم
بقیه تایم ناهار دور میز پیش هم مینشستن نمیخواستم هیچ صمیمیتی اتفاق بیوفته🫰🤍
نمیخواستم هیچ کس و هیچ چیز از درس دورم کنه🫠🤍
#داستان_کنکور
2 490
پانسیون داشت کم کم شلوغ میشد با مسئول اونجا صحبت کردم گفتم تا جایی که میشه اخرین اتاقی که قراره بهش کسی اضافه شه اتاق من باشه🥸🤍
اولش قبول کرد اما یه روز که رفتم توی اتاق دیدم یکی اضافه شده 👾
#داستان_کنکور
2 490
سال دوازدهم خانوادم بیدارم میکردن
از وقتی پشت کنکور موندم دیگه هیچ کس سراغم نمیومد
انواع آلارم گوشیو نصب کرده بودم یه دونش بود
تا راه نمیرفتم قطع نمیشد😭😂
گذاشته بودمش روی صد قدم👣
#داستان_کنکور
2 490
هر چند مدت یه بار گوشم به آلارم گوشی عادت میکرد مجبور بودم عوضش کنم
هر صبحی که بیدار میشدم با تپش قلب از خواب میپریدم
استرس داشتم
اون سال سال اخر من بود
میترسیدم از خودم
میترسیدم بازم ول کنم😃
من حتی خودمم از خودم میترسیدم:]💔
#داستان_کنکور
2 490
آنقدر پشت این کنکور لعنتی عمرم رفته بود
صبحا که بیدار میشدم فقط میگفتم خدایا یعنی این روزا تموم میشه؟🥲
یعنی میشه من برم دانشگاه؟💔
میشه منم یکم زندگیم عادی شه؟🫠
#داستان_کنکور
2 490
میدونستم که راه میفتم ، باید تایم کافی میذاشتم!🩺🩹
صبحا زودتر از همه میومدم توی پانسیون دیر تر از همه از پانسیون میرفتم🥲
#داستان_کنکور
2 490
اون موقع فهمیدم که چرا اینقدر درس خوندن زحمت داره:)💔
مثل یه سازه ساختمونی ، باید اول از زیر بنا بسازی تا برسی به طبقه اخر!🫠
دست و دلت هرجایی نره به درس خوندن در نهایت ساختمونی که میسازی رو کسی نمیخره!😭💔
درست مثل رتبه کنکوری که هیچ جایی پذیرش نمیشه!:]]💔
#داستان_کنکور
2 490
درس خوندن و با تجربه خیلی کم شروع کردم
بلد نبودم زیست بخونم
هر جمله رو صد بار میخوندم تا بفهمم چی میگه
تازه داشتم میفهمیدم شکلا مهمن
تست زدن سخت ترین چیزی بود که باید یاد میگرفتم😭💔
نا امید میشدم
کتاب تستی زیستی که دستم بود ساده ترینش بود و انقدر برام سخت بود؟!!!
#داستان_کنکور
2 490
من تنها بودم توی یه اتاق که حتی متعلق به منم نبود
توی سنی که باید دانشجو میبودم:]]]💔
تازه نشسته بودم پشت یه میز خشک!
چهار تا کتاب دبیرستانی گذاشته بودم جلوم🙂💔
کتابایی که نمیدونم باید ازشون متنفر میبودم بابت اینکه نخوندن همونا باعث شده بود برسم اونجا😃💔
یا اینکه دوسشون داشته باشم بابت اینکه قراره بشن راه نجاتم برای سال سوممم.....
#داستان_کنکور
@learnila
2 490
از بچه های جنوبه که زیست و شیمی خیلی سختی داشتن🫠
اما با این وجود کارنامش نسبت به پارسالش خیلی عوض شده🙄💕
کارنامه امسالشو ببینید تا کارنامه سال قبلشم بزارم☺️💗
