𝐋𝐞𝐚𝐫𝐧𝐢𝐥𝐚
الذهاب إلى القناة على Telegram
•نازیلا •دانشجو پزشکی همدان🩺🤍 • برای من همه چیز از بهمن ماه شروع شد… • پینای چنل وچک کن💘(قبولیا اونجاست🩰🪽) •برای اطلاع از طرح های مشاوره ٫دوره های لرنیلا @learnilaadmin
إظهار المزيد2 533
المشتركون
-424 ساعات
+27 أيام
+4330 أيام
أرشيف المشاركات
2 534
اما اگه پرستاری که به بقیه گفتمم نشه چی؟💔🥲
هیچی یادم نمیومد انگاردوباره صفر صفر شده بودم
من با چه اطمینانی چند ماه درس نخوندم🥸
#داستان_کنکور
2 534
چرا هر سال همه چی تکرار میشد
چرا همش همون نقطه ای می ایستادم که سال قبلش بودم😭😭😭😭
اما من گفته بودم امسال سال اخره
#داستان_کنکور
2 534
باز رسیده بودم به نقطه ای که ارزو میکردم
فقط کاش چند ماه بیشتر وقت داشتم😃💔
#داستان_کنکور
2 534
بدون مرور درست چه انتظاری داشتم که مطالبی که خوندمو یادم بیاد🙂💔
کل تایم عید و بعدشو فقط حرف زده بودم
#داستان_کنکور
2 534
همینطوری پیش رفت و پیش رفت تا اینکه به خودمون اومدیم دیدیم یک ماه بیشتر فرصت نداریم!😭😭😭
یک ماه برای جبران اون همه درس مونده؟
خیلی کم بنظر میومد!
دروسی که قبلا خونده بودمو روشون حساب میکردمم تقریبا توی ذهنم ته نشین شده بودنو هیچی دیگه یادم نمیومد!:]]]
#داستان_کنکور
2 534
حالا خوبه خیلیم نخونده بودم و انقدر مغرور شده بودم😭😂
کلا چند ماه بود
اگه از دهم خونده بودم چیکار میکردم😭😂💔
2 534
توی بازه ای که
ممکن بود پرستاری اون سالم و تبدیل کنه به پزشکی
این اشتباه و کردم:)🤍
#داستان_کنکور
2 534
حس غروری که
هنوز تایم هست
میرسی
چند ماه درس خوندی
باعث شد درست توی بازه ای که نباید
درس و رها کنم🥸🫠
#داستان_کنکور
2 534
احساس میکردم حجم درسایی که مونده
به همراه جمع بندیم
همه توی یک ماه اخر جمع میشه🫴
از طرفی چون من توی اون پانسیون از همه درس خون تر بودم
یه حس
غروری داشتم!!!🤍
2 534
دل کندن از اون حیاط و تعریفای دوستم واقعا سخت بود برام
حرفای اون برام از فرمولا فیزیک جذاب تر بود و چون خودمم خیلی مشتاق بودم برای این جلسات غیبت و تعریف ، هیچ تغییری توی این موضوع رخ نمیداد🥲🥲🥲❤️
#داستان_کنکور
2 534
همین روال هرروز ادامه پیدا میکرد و پیش میرفت و منم هرروز به امید اینکه دیگه فردا درس میخونم میرفتم پانسیون ولی بازم هیچ تغییری نمیکردم!😭💔
#داستان_کنکور
2 534
همین روال هرروز ادامه پیدا میکرد و پیش میرفت و منم هرروز به امید اینکه دیگه فردا درس میخونم میرفتم پانسیون ولی بازم هیچ تغییری نمیکردم!😭💔
#داستان_کنکور
2 534
کارمون شده بود توی حیاط پانسیون نشستن و تعریف کردن!💔
دیگه فقط بحث بی نظمیای پانسیون نبود
درد و دل میکردیم راجب مشکلاتمون حرف میزدیم🥲🥲🥲
خلاصه همه کار میکردیم جز درس خوندن…😭😭😭😭😭
#داستان_کنکور
2 534
چون که بعد از مدتها درس خوندن ذهنم واقعا خسته شده بود توی پانسیون قبلی ، گفتم عیب نداره دو سه روزم با دوست جدیدم تعریف میکنیمو بعد هرکدوم میریم سر درسامون ولی اوضاع یواش یواش داشت از کنترل خارج میشد!🫠🫠🫠
#داستان_کنکور
