uk
Feedback
Saved Messages

Saved Messages

Відкрити в Telegram

دیوانه نپرهیزد؛

Показати більше
1 951
Підписники
+224 години
+87 днів
+1830 день
Архів дописів
شما هم احساس میکنید که دیگه کانال مثل قبل نیست و باید پاک کنیم و بریم؟ https://telegram.me/BiChatBot?start=sc-228793-RbbVJuK

ذهنم شبیه کودکی لجباز می‌دوید، و تن خسته‌ام را به دنبال خودش می‌کشاند. می‌ایستم و فکر می‌کنم. فکرم هزار نفر است. هزار ایده، هزار حرف، هزار زخم، و همچنان جایی درون من خلا را احساس می‌کند. چیزی میان این هیاهو گم شده است.

رفتن‌های بی‌خداحافظی، رفتن‌هایی که حتی رغبت نمی‌کنند بگویند چرا! در دل انسان پرسش و حسرتی ابدی می‌شوند. مانند فیلم‌های پایان باز عباس‌کیارستمی، مدام سناریوهای احتمالی را در ذهنت مرور میکنی اما کدام میتواند درست باشد !؟

رفتن‌های بی‌خداحافظی، رفتن‌هایی که حتی رغبت نمی‌کنند بگویند چرا! در دل انسان پرسش و حسرتی ابدی می‌شوند. مانند فیلم‌های پایان باز عباس‌کیارستمی، مدام سناریوهای احتمالی را در ذهنت مرور میکنی اما کدام میتواند درست باشد !؟

احساس دلتنگی و تنهایی می‌کرد. شب‌ها نمی‌توانست راحت بخوابد. کابوس می‌دید، عرق می‌کرد، هذیان می‌گفت، و به بهانه‌های مختلف گریه می‌کرد.

می‌دانی، من در زندگی و تبعیدگاه خویش ناامیدی‌‌های بسیاری تجربه کرده‌ام. اما تلخ‌ترین‌ آن‌ها زمانی بود که تو، قلب مرا ناامید کردی! انگار که تنها روزنه‌ی امید من برای زندگی، ناگهان و برای همیشه بسته شد و شور و اشتیاق درونم به یأس و سرمای ابدی تبدیل شد.

Repost from N/a
photo content

Repost from N/a
برای اولین بار که با اعتقاد گفتم، موهبت زنده بودن!

پرسید دقیقا برایت چه اتفاقی افتاده است؟ و من تنها چیزی که دقیق در ذهنم مانده است نبود توست.

روی شانه‌ام سنگینی سه تابوت را احساس می‌کنم که در چند روز گذشته به دوش کشیده‌ام. به روی لباس‌هایم رنگ و بو و گَرد مرگ نشسته و مشامم از بوی نبودن‌ها پر است. به هرسو که نگاه کنم، جای خالی یک نفر چشمم را می‌گیرد. هیچ‌چیز نشانی از آن‌چه تصور می‌کردم، ندارد. تحمل بیداری از توانم خارج است و خواب راحت برایم چون لمس ماه دست نیافتنی است. ساعت‌ها بی‌حرکت به‌جایی خیره می‌مانم و دائما تمام آن‌چه نباید و تمام آنچه که آزارم می‌دهد را با خود مرور می‌کنم. بدترین گمان‌هایم به حقیقت می‌پیوندند و امیدواری‌هایم از حیات تهی می‌شوند. همه‌چیز در حال گریختن از من است و توانی برایم باقی نمانده تا به دنبال آن‌ها شتاب کنم. آنقدر زخم‌ها به‌سرعت و پیاپی از راه می‌رسند که فرصتی برای التیام و بهبود آن‌ها به دست نمی‌آورم. شاید هم بعضی زخم‌ها برای التیام نداشتن به وجود آمده‌اند. انگار زخم‌های من از همین نوع است. شوقی برای تمام کردن و رسیدن نمانده و چند وقتی هست که همه‌چیز در من ناتمام می‌ماند.

و گریستم به یادِ تمام رویاهایی که تا می‌خواستم نوازش‌شان کنم، پژمردند.

‏هرزمان که مشغول تماشای وی بودم و او را غرق در افکارش می‌یافتم، به این فکر می‌کردم که افکارش در دریای کدام خوش‌ اقبالی لنگر انداخته است!که کاش تمام دریاها از آن من بود ..

Repost from Saved Messages
و چه‌قدر پرواز را در عمق دیدگانت دوست دارم و این‌که لانه‌ای بسازم، در گودیِ ترقوه شانه‌ات.
و چه‌قدر پرواز را در عمق دیدگانت دوست دارم و این‌که لانه‌ای بسازم، در گودیِ ترقوه شانه‌ات.

اندوه سهمگینی را مدت‌ها روی سینه‌اش احساس می‌کرد و می‌کوشید تا مانع فروپاشی استخوان‌های سینه‌اش شود.

داستان دست‌ها.
داستان دست‌ها.

من هم مانند شما آقای ناباکوف تنها پشیمانی‌ام این است که چرا بی‌صدا کلید را روی پیشخان نگذاشتم و در همان شب شهر را، کشور را، قاره را، نیم‌کره را و به یقین جهان را ترک نکردم.

Repost from Saved Messages
می‌دانی وطن یعنی چه صفیه خانم؟ وطن یعنی هیچ‌کدام این‌ها نباید اتفاق می‌افتاد!

Repost from Saved Messages
کجایی مرد حسابی؟!
+1
کجایی مرد حسابی؟!

آنقدر جنازه‌های تکراری درون حافظه‌ام روی هم افتاد که بوی تعفن فراموشی، مغزم را به گند کشانده بود.

که سال‌ها می‌گذرد و زخم نبودن تو درمان نمی‌شود.

Saved Messages - Статистика та аналітика Telegram каналу @secure_message