uk
Feedback
Saved Messages

Saved Messages

Відкрити в Telegram

دیوانه نپرهیزد؛

Показати більше
1 953
Підписники
-124 години
+57 днів
+2030 день
Архів дописів
مکانیسم فراموشی آهسته و کُند است. طول می‌کشد تا فراموشی، خانه‌های کوچک حافظه را غارت کند و هر چه را که به یاد تو آغشته بود، با خودش ببرد. زمان می‌برد تا گل‌هایی که از یاد تو در حاشیه پنجره‌های ذهنم شکوفه داده بود و قاب عکس‌هایی که از خاطره‌های تو بر در و دیوار حافظه‌ام میخ شده بود را دست‌های فراموشی بردارد و ببرد. انگار فراموشی در تمام این روزهایی که به تو فکر نکرده بودم، سخت مشغول بود تا یادهای تو را از سلول‌های کوچک حافظه‌ام بیرون بکشد و بگذارد بی‌آن‌که دیگر دلم هُرّی فرو بریزد از تصور کردنت، تو را با خودش ببرد. نمی‌دانم ممکن است فراموشی هم تو را آن‌طور که من دوست داشتم، دوست داشته باشد یا بخواهد یادهای تو را که مثل حجم بزرگی از ابرهای باران‌زا روی سینه‌ام سنگینی می‌کردند، کنار خودش نگه‌ دارد. فقط می‌دانم امروز وقتی بعد از مدت‌ها به تو فکر کردم، قلاب دلتنگی، گلوی‌ام را چنگ نینداخت. تو حالا نامی بودی متعلق به آدمی در خاطره‌ای گُم و محو که اثرات جانبی یادش کاملاً از دست رفته است. تو دیگر تو نبودی و می‌دانم که این فراموشی برای هردوی‌مان بهتر است.

امیرالمومنین (ع) او را بر مرکب سوار می‌کرد و برای بیعت گرفتن، یکی یکی درب خانه‌ها را می‌زدند. و بعد می‌فرمود: فاطمه جان! من درب خانه را می‌کوبم، تو صحبت کن. زیرا در این شهر، کسی جواب مرا نمی‌دهد.

فكيف أخاف من شيءٍ؟ وأنتَ الأمنُ لو يأتي زمان الخوف. پس چگونه از چیزی بترسم؟ حال آن‌که چون زمان ترس فرا رسد، "تو" امنیتی.

اشک ریخته‌ام این چند روز، گاه‌وبی‌گاه. برای این‌که سوگ جمعی ما از شادی جمعی‌مان بزرگ‌تر است. برای این‌که شوربختانه در اندوه م
اشک ریخته‌ام این چند روز، گاه‌وبی‌گاه. برای این‌که سوگ جمعی ما از شادی جمعی‌مان بزرگ‌تر است. برای این‌که شوربختانه در اندوه مشترک، خوب بلدیم برای هم شانه باشیم. برای این‌که از آخرین شادی جمعی‌مان انگار هزاران سال گذشته. برای این‌که رمزمان را یافته‌ایم و خشم‌مان از اندوه‌مان قوی‌تر است. برای این‌که هر روز مراقب حافظه‌مان بوده‌ایم و مصیبت‌ها را مثل عزیز دردانه‌هایی که نباید اتفاقی برای‌شان بیفتد، با خودمان این‌ور و آن‌ور ‌برده‌ایم. ندانسته‌ام چطور و چه زمانی گلوی‌ام از بغض سبک شده است، وقتی همه این‌ها را مرور کرده‌ام گاه‌وبی‌گاه در تنهایی؛ اما مدام احساس کرده‌ام شانه‌ی نامریی آشنایی پناهم داده است. احساس کرده‌ام دست امن آدم‌هایی، دست‌هایم را گرفته است. صداهایی به نجوا گفته‌اند که، تنها نیستیم ما!

بعضی چیزها، بدجور برام یه آرزوی کوچولوی گریه‌دار موندن. عزیزدلم…

دست هایت را می خواهم برای بستن دکمه های پیراهن سفیدم، برای به آغوش کشیدنِ جانِ خسته ام، برای گوش دادن به صدای سازت، برای گرفتن دست هایم به وقت معلق ماندن بین زمین و آسمان، دست هایت لازمه ی زندگی اند..

دست هایت را می خواهم برای بستن دکمه های پیراهن سفیدم، برای به آغوش کشیدنِ جانِ خسته ام، برای گوش دادن به صدای سازت، برای گرفتن دست هایم به وقت معلق ماندن بین زمین و آسمان، دست هایت لازمه ی زندگی اند..

دست هایت را می خواهم برای بستن دکمه های پیراهن سفیدم، برای به آغوش کشیدنِ جانِ خسته ام، برای گوش دادن به صدای سازت، برای گرفتن دست هایم به وقت معلق ماندن بین زمین و آسمان، دست هایت لازمه ی زندگی اند..

اگر از من بپرسی، تمام طول زندگی‌ات چگونه گذشت، من می‌توانم به سادگی به آن پاسخ دهم‌. من تنها بودم، یک تنهایی دیوانه‌وار و ادامه‌دهنده که می‌توانستم تا انتها تحمل کنم و با آن بمانم! من در میان میلیون‌ها نفر متولد شدم و از کنار هر یک از آن‌ها مثل یک غبار عبور کردم. همان‌طور بیهوده که از کنار زندگی.

تا تو ضمیر سجده‌ای، سر به هوا؟ نمی‌شوم.
تا تو ضمیر سجده‌ای، سر به هوا؟ نمی‌شوم.

خاك خیلی سرده. خیلی.

‌ ‌ ‌‌‌ ‌ حس میکنم یه مدته همه‌ی اینستاگرامی ها ریختن تو تلگرام😕 برین تو کوچه‌ی خودتون بازی کنین ببینم😒🔪

‌ ‌ ‌‌‌ ‌ خانوم شرافتی حق میگن منم سه ماه پاک کردم عالیه و مجازی اصلا پاک بشه عالیه🫠

بزرگ‌ترین لطفی که می‌تونی به خودت بکنی، اینه که اینستاگرام نداشته باشی. صبر کردم سه ماه بگذره بعد بهتون بگم.

مدت‌هاست که جرعه جرعه انزوا می‌نوشم و سپس در تنهایی، دلتنگ حرف زدن و بودن در میان آدم‌ها می‌شوم. شک ندارم که با این حجم عطش انزوا در درونم، به زودی دلم برای حرف زدن با خودم هم تنگ خواهد شد!

Repost from پلاک۱۵۸
تو همه‌ی موقعیت‌هایی که میخندم یا لبخند میزنم، توانایی اینو دارم که پوکر فیس همه چی رو نگاه کنم؛ ولی کسی نمیپذیره این محسن رو. از تنهایی میترسم؛ وگرنه من کجا و این همه احساسات و مهربونی کجا؟ کم پیش میاد، ولی وقتایی که از این همه نقش بازی کردن خسته میشم و ناخودآگاه خودِ واقعیم رو نشون میدم، اطرافیانم تعجب میکنن و یا حتی ازم میترسن. این دکتره که به اصرار خانواده رفتم پیشش همش میگه احساساتت رو بروز بده! خب من نمیتونم این همه کینه و خشم رو نمایان کنم وقتی که همه محسن رو بخاطر آرومی و خوش قلبی و این مزخرفات پذیرفتن. من ترجیح میدم نقش بازی کنم و محبوب باشم، تا اینکه خود واقعیم باشم و منفور!

سرم، بازار مسگرهاست.

به زید بن صوحان گفتند: از علی رو برگردان! ‏گفت: ‏می‌خواهید موج را از فرات جدا کنید؟! من بدون علی علیه‌السلام، هیچم.

Repost from طریق آلام
و او گفت: «زهراء، اَنا عَلی.»