uk
Feedback
Saved Messages

Saved Messages

Відкрити в Telegram

دیوانه نپرهیزد؛

Показати більше
1 953
Підписники
-124 години
+57 днів
+2030 день
Архів дописів
اشتباه من این بود که همیشه دلبسته‌ی جاده‌هایی بودم که در مقابلم هیچ ردپایی نمی‌دیدم. اما جایی که کمی منصفانه به خودم نگاه کردم، دریافتم که من تمام مدت را زندگی نکرده‌ام. دوام آورده‌ام. دلم می‌خواست می‌توانستم لحظه‌ای از امید دادن به عزیزانم دست بکشم و به قدر ثانیه‌ای، خودم را در آغوش بگیرم. حتی برای یک لحظه تصمیم گرفتم خودم را از موضعی که اندوهم مرا پناه داده بود، جدا سازم و به دستان آن بخش از روحم که مرا اندکی به آینده امیدوار می‌ساخت و می‌خواست که در خدمت آزادی باشد بسپارم. اما کمی فکر کردم. آیا این آزادی نبود که پس از این همه رنج باید در خدمت من می‌بود؟ و همین پرسش‌هاست که مدام آدمی را در برابر آن‌چه که قلبش ندا می‌دهد، در گرداب تردید سرگردان می‌سازد. من آنقدر با قلبم جنگیده‌ام که دیگر مرا نه مأمن که دشمن خویش می‌پندارد. سخت است که این‌بار به او بفهمانم که ابتدا باید جانب عقل را رعایت کنم تا راضی به برداشتن نخستین گام شود. می‌دانی کجای این بازی مرا عذاب می‌دهد؟ این‌که شاه هزاران بار کیش می‌شود و سرباز فقط یک‌بار می‌میرد.

Repost from N/a
اونجا که امیر تو وضیت سفید میگه: ‏امروز هم نبودین خانوم شیرین. کی می‌دونه کجایین؟ از کجا می‌شه فهمید؟

امشب حاج مهدی رسولی می‌خوند « در روزهای غم، بفرمایید روضه. » و اشک بود که سرازیر می‌شد.

امشب حاج مهدی می‌خوند « در روزهای غم، بفرمایید روضه. » و اشک بود که سرازیر می‌شد.

Repost from نــادو…
براندازا : وای بسیجیا و ارزشیا چقدر نگران سه روز اعتصاب ما هستن، دارن از ترس میمیرن! بسیجیا و ارزشیا : داداش مراسم فاطمیه کجا بریم؟!

تا حالا حرفی پشت سرم شنیدید یا زدید که دلتون بخواد با خودم درموردش حرف بزنید ؟؟

مولاۍمنامیراݪمومنینعلۍعݪیه_السلام.mp32.47 MB

🍇

باهرکس حرف می‌زنم اولین کاری که می‌کنم این است که حلقه‌ام را طوری به رخش بکشم که او از من بپرسد آیا ازدواج کرده‌ای؟ و من حرفم را به تو بکشانم و عکس تو را نشان بدهم.

- دوغ می‌خوری یا نوشابه؟ + نوشابه. - پس آب می‌گیرم :))))))

ما را بستان از این ولوله‌بازار.

Mohsen-Chavoshi-Taghe-Soraya-128.mp34.04 MB

مصلحت نیست هوا عطر تو را حفظ کند.

به من مى‌گفت: چشم‌هاى تو مرا به اين روز انداخت. اين نگاه تو، کار مرا به اينجا كشانده. تاب و تحمل نگاه‌هاى تو را نداشتم. نمى‌ديدى كه چشم بر زمين مى‌دوختم؟ به او گفتم در چشم‌هاى من دقيق‌تر نگاه كن! جز تو هيچ چيزى در آن نيست.

« تو اما این‌بار خوب می‌فهمی که صدایم به احساس، آلوده نیست. »

به من می‌گویی که از زندگی گریزانی و در این فکری که در ورای تمام رنج‌هایت خانه‌ای بسازی که هیچ احساسی را در آن راه نباشد. به قلبم اشاره می‌کنم و با چشمان خسته‌ی از خواب برگشته‌ به تو می‌گویم که در ورای تمام رنج‌ها چیزی هست که تو را انتظار می‌کشد. تو اما این‌بار خوب می‌فهمی که صدایم به احساس آلوده نیست! تو خوب می‌دانی که در من خانه‌ای هست، که تو بیش از آن‌چه که باید، در آن نبوده‌ای!

هیچی نداشتن دستشون خالی بود، سنگ می‌زدن. اینم فهمیدی ؟

رو دنده و پهلوی راستش می‌پرید. فهمیدی چی می‌خوام بگم؟

☑️ ۱۵۰ ثانیه روضه مجسم از آنچه بر سر شهید روح‌الله عجمیان آوردند ☑️ @sepah_pasdaran [عضویت]

اشتباه من این بود که همیشه دلبسته‌ی جاده‌هایی بودم که در مقابلم هیچ ردپایی نمی‌دیدم. اما جایی که کمی منصفانه به خودم نگاه کردم و دریافتم که من تمام مدت را زندگی نکرده‌ام. دوام آورده‌ام. دلم می‌خواست می‌توانستم لحظه‌ای از امید دادن به عزیزانم دست بکشم و به قدر ثانیه‌ای خودم را در آغوش بگیرم. حتی برای یک لحظه تصمیم گرفتم خودم را از موضعی که اندوهم مرا پناه داده بود جدا سازم و به دستان آن بخش از روحم که مرا اندکی به آینده امیدوار می‌ساخت و می‌خواست که در خدمت آزادی باشد بسپارم. اما کمی فکر کردم. آیا این آزادی نبود که پس از این همه رنج باید در خدمت من می‌بود؟ و همین پرسش‌هاست که مدام آدمی را در برابر آن‌چه که قلبش ندا می‌دهد در گرداب تردید سرگردان می‌سازد. و من دیگر آنقدر با قلبم جنگیده‌ام که دیگر مرا نه مأمن که دشمن خویش می‌پندارد. سخت است که این‌بار به او بفهمانم که ابتدا باید جانب عقل را رعایت کنم تا راضی به برداشتن نخستین گام شود. که من به هر خانه که اعتماد کردم شبانه روی سرم آوار شد. می‌دانی کجای این بازی مرا عذاب می‌دهد؟ این‌که شاه هزاران بار کیش می‌شود و سرباز فقط یکبار می‌میرد.