uk
Feedback
Nocturne

Nocturne

Відкрити в Telegram

•To define is to limit •Anonymous link: https://t.me/BiChatBot?start=sc-a8853550c2

Показати більше
182
Підписники
-224 години
-37 днів
-330 днів
Архів дописів
خیلی دوست‌ دارم بدونم توی سر بعضی آدم‌ها چی می‌گذره که باعث می‌شه به خودشون اجازه بدن زندگی بقیه رو زیر ذره‌بین قرار بدن. یعنی انقدر آدم‌ها توی زندگی خودشون حوصله‌شون سر می‌ره که باید سرگرم اتفاق‌های زندگی بقیه هم باشن؟

رنگ موردعلاقه‌ رو بیخیال، لاک‌پشت نینجای مورد علاقه‌ت کدوما بود؟

I’m a warrior. (I did my skincare even though I was tired)

photo content

I be adding" Idk tho" to my advice in case it ruins their life.

Once I find my Jim Halpert it’s over for ya’ll.

Why don’t people understand that if I take a step back, it’s because they have failed to understand the principal rather than the situation itself?

Omw to lift heavy circles and pretend everything is fine. (I’m so losing it)

"you've watched that show 10 times" god forbid a girl has attachment issues

امروز یکی از دانش‌آموزام اومد بعد کلاس راجع به یکی از دوست‌هاش باهام حرف زد و من متوجه شدم که چقدر گاهی اوقات آدم‌ها می‌تونن مهربون باشن، و چقدر ماها می‌تونیم از همدیگه یاد بگیریم. واقعاً وقتی پختگی رو توی رفتارش دیدم؛ حالم کلی خوب شد. این‌که بی‌توجه نسبت به حال همدیگه از کنار همدیگه می‌گذریم، گاهی حتی یه لبخند ساده رو از همدیگه دریغ می‌کنیم خیلی دردناکه. انگار زندگیمون سیاه و سفیده شده و رنگ‌ها از بین رفتن. خیلی دوست دارم وقتی می‌بینم آدم‌ها به یکسری جزئیات دقت می‌کنن و توی رفتارشون خرده شیشه نیست، این‌که رفتارشون خالصه و احساساتشون تار عنکبوت نبسته.

How do I uninstall anxiety?

از وقت‌هایی که باید به چیزی که نیستم تبدیل بشم متنفرم.

photo content

Forever in love with the night, the moon and the stars.

This life owes me a castle and a crown, a retinue of loyal servants, and the long-awaited prince foretold by fate.

Відеоповідомлення00:09

نه به دیروز که این ساعت، از گرما می‌خواستم گریه کنم و نه به امروز که انقدر هوا بوسیدنی و بارونیه.

بوی کولرآبی خیلی خوش‌مزه‌ست.

The more extreme something is, the shorter its lifespan tends to be.

البته این‌که این چندروز اخیر درست و حسابی نخوابیدم هم بی‌تأثیر نیست، ولی این خستگی رو دوست دارم، عشق می‌کنم باهاش. تازه می‌خوام بگم این چندوقت تعطیلی جای اینکه حس خوبی بهم بده، تأثیر مخربی هم روم داشت. دلم برای روتین زندگیم تنگ شده بود، مزه‌ی قهوه‌ی اول صبحی، باشگاه، کلاس نقاشی. آموزشگاه. وای آموزشگاه. واقعاً وقتی فعالیت‌های روزمره‌م رو ازم بگیرن هیچی ازم نمی‌مونه. یه جورایی به پروداکتیوبودن اعتیاد پیدا کردم. اگه یک روز برنامه‌ی خاصی نداشته باشم، آخر شب خمار می‌خوابم.