𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'
Відкрити в Telegram
-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell
Показати більше2 829
Підписники
Немає даних24 години
+37 днів
-3730 день
Архів дописів
2 829
خیلی یهویی به این فکر کردم که وجود دارم. و بعد از مدت طولانیای، بلاخره احساس وجود نداشتن کردم.
2 829
همهچیز مثل یک توهم بود، انگار برگشته بود به اون روز گرم زمستانی.
همان روز افتابی که خواب بیداری میدید.
2 829
گاهی وقتها شرمنده میشم از اینکه وقت ندارم چیزی بنویسم؛ گاهی وقتا شرمنده میشم از اینکه وقت نمیکنم زندگی کنم.
2 829
گاهی وقتها شرمنده میشم از اینکه وقت ندارم چیزی بنویسم، گاهی وقتا شرمنده میشم از اینکه وقت نمیکنم زندگی کنم.
2 829
این داستان دقیقا از همانهاییست که نمیشود پایانش را حدس زد، مثل یک نوار کاست قهوهای رنگ و فرسوده که نه سر دارد و نه ته.
پر است و بی اندازه سبک به طوری که انگار همه چیز توهمی نامرئی بیش نیست.
وقتی توی دستگاه میگذاریش، به جای خواندن جیغ میکشد.
در طول کل فیلم دلهره اخرش را داری و اخر سر کلافه میشوی، تحمل نمیکنی و چند حرکت کوتاه مجازی کافیست تا همه چیز را بفهمی.
تمام شد، حالا دیگر هیچکدام از لحظاتش معنی نمیدهد، جز لحظه اغاز.
2 829
این داستان دقیقا از همانهاییست که نمیشود پایانش را حدس زد، در طول کل فیلم دلهره اخرش را داری و برای رفع کنجکاوی مرگاور درونت فیلم را جلو میزنی.
تمام شد، حالا همه چیز اشنا و بی معنیست.
2 829
#part169
_تو و سامیار به درد هم نمیخورین.
دست از سرش بردار!
مسیحا از روی مبل بلند شد و اومد سمتمون.
مسیحا_دایان.
_تو دخالت نکن مسیح.
با صدای بلند گفت؛
_سر من داد نزن دایان!
میزنم چپ و راستت میکنما.
نفس عمیقی کشیدم و رومو کردم اونطرف.
من ادمی نبودم که زود عصبی بشم و معمولا روی رفتار و حرفام کنترل داشتم اما الان نمیدونم چرا انقدر به هم ریخته بودم.
مسیحا_منو نگاه کن.
سرمو بلند کردم و بهش خیره شدم.
_چی میگی تو کچل.
خندید و گفت؛
_خودتو بزار جای سامیار، دوست داری یه همچین موضوعی پیش بیاد و کسی بهت نگه و کار خودشونو بکنن؟
_نه.
مسیحا_سامیار بفهمه قطعا ناراحت و عصبانی میشه که چرا بهش نگفتی.
_ولی اگه سامیار بفهمه نمیزاره بچه رو بندازه!
مسیحا_به خودشون ربط داره که میخوان چیکارش کنن.
به ماریا که اروم اشک میریخت خیره شدم و گفتم؛
_اگه بابات بفهمه حامله ای زنده به گورت میکنه.
ماریا_شاید دوتا چک بخورم، ولی بابام از سامیار خوشش میاد.
_به شرطی که ازش حامله نباشی!
ماریا_اگه ازدواج کنیم..
پریدم توی حرفش و گفتم؛
_کی گفته سامیار باهات ازدواج میکنه؟
ماریا_چته تو؟
چرا انقدر سریع عصبانی میشی؟
_اخه چرت و پرت میگی.
مسیحا_خب اگه بچه رو بخواد نگه داره مجبوره باهاش ازدواج کنه دیگه.
اگرم نخواد ازدواج کنه که مجبوره سقطش کنه.
راه دیگه ای نیست.
_خیل خب.
بهش میگم.
ماریا_کی؟
_امروز فردا میرم ملاقاتش بهش میگم.
لبخندی زد و گفت؛
_مرسی.
سرم و تکون دادم و نفس عمیقی کشیدم.
ناخوداگاه نگاهم رفت سمت شکمش، انگار که انتظار داشتم کمی برامده شده باشه.
الان بچه سامیار توی این شکم لاغر بود؟
نمیتونستم فکرشو کنم.
ماریا_هنوز زوده..
یک یا دو هفتشه.
مسیحا_اگه انقدر کوچیکه از کجا فهمیدی حاملهای؟
ماریا_از همون شب شک کرده بودم.
رابطمون طوری بود که باعث شک میشد.
نگاهم رو از شکمش گرفتم و به چشماش دوختم.
دست کرد توی کیفش و بیبی چکی از توش خارج کرد و گرفت جلوم.
از دستش گرفتمش و بهش خیره شدم.
_از کجا باید بفهمیم جوابش چیه؟
مسیحا_دوتا خط افتاده، یعنی حاملست.
سرمو تکون دادم.
_خوبه.
ماریا_تجربه داریا.
مسیحا_متاسفانه.
بدون حرف رفتم و روی مبل نشستم.
ماریا_فعلا خدافظ.
رفت سمت در که مسیحا گفت؛
_عروسیتون دعوتمون کن.
ماریا خندید که اروم گفتم؛
_اگه سامیار ازاد شد!
بسته شدن در مصادف شد با روشن کردن سیگارم با فندک.
مسیحا_چرا انقدر اذیتش کردی؟
_اعصابم خورد شد.
پکی به سیگارم زدم و دودشو فرستادم توی ریه هام.
کاش منم دود بودم و میرفتم هوا.
کنارم روی مبل نشست و گفت؛
_خیلی پریشونی.
خیره به جعبه دستمال کاغذی روی میز گفتم؛
_میترسم مسیح.
مسیحا_از چی؟
_از اینکه سامیار از زندان در نیاد.
نفس عمیقی کشید و دستشو گذاشت روی شونم.
مسیحا_باید رضایت پسر ارسو رو جلب کنید.
ادم پولکی ایه، با پول راضی میشه.
_بنظرت چقدر میبرن براش؟
مسیحا_من شنیدم مشروبم پیدا کردن تو خونش.
_اونا مال یاسرن.
یاسر میاد جرمشو گردن میگیره.
مسیحا_من که فکر نکنم.
تا الان قطعا خودشو گم و گور کرده که نره زندان.
اخمام رفت توی هم و گفتم؛
_گوه خورده.
تیکه تیکش میکنم.
مسیحا_اگه اهین رضایت بده یک تا دوسال حبس میکشه.
مغزم سوت کشید.
اهی کشیدم و به دود های سیگار خیره شدم.
چطور باید این دوسال رو میگذروندم.
سامیار قرار بود توی زندان چی بکشه.
نکنه اذیتش میکردن، یا بدتر از اون دوباره مورد تجاوز قرار میگرفت.
نه که سامیار ادم بی عرضه ای باشه، اما توی یه بند معمولی نمیوفتاد.
قرار بود بیوفته با قاتلا!
اگه با اونهمه ادم بد همنشین بشه دیگه چیزی از اون روحیه پاک و لطیفش نمیمونه.
میشه یکی عین خودشون.
سامیار از بین میرفت..
مسیحا_ناراحت نباش.
بهتر از اینکه اعدام شه.
_اعدام نمیشه.
ما مدرک داریم، ثابت میکنیم قتل غیر عمد بوده.
اون اهین حرومزاده هم رضایت میده.
مگه نه اونم تیکه تیکه میکنم.
خندید و گفت؛
_نکشیمون شیر یل.
همرو میخوای تیکه تیکه کنی.
به سرش نگاهی انداختم و گفتم؛
_من با کچلا کاری ندارم.
خندید و گفت؛
_شبیه عمو جانی شدم، نه؟
_لازمه عمو جانی بودن کچل بودن نیست، دول بزرگ داشتنه.
مسیحا_من خاله جانی هستم.
خندیدم و سیگارمو توی جاسیگاری خاموش کردم.
_رفتی خودتو شبیه سر دول من کردی.
چه وضعشه.
مسیحا_موهام رنگ شده بود حال نمیکردم باهاشون.
کز خورده بودن.
سرمو تکون دادم و چیزی نگفتم.
مسیحا یکم دیگه موند و بعد از شام رفت.
حوصله بیدار موندن رو نداشتم.
زندگی ازار دهنده و پوچ شده بود.
حس بدی مدام ازارم میداد.
ترس اینکه سامیار اعدام بشه که البته احتمالش کمتر از پنج درصد بود.
ترس اینکه بهش حبس ابد بدن که امکان اونم پایین بود.
حتی اون یکی دوسالی که مسیحا میگفت هم زیاد بود!
دوسال نمیتونستیم درست حسابی حرف بزنیم یا همو ببینیم.
حتی نمیتونستم لمسش کنم.
واقعا فاجعه بود.
دراز کشیدم سر جام و به سقفی که حالا مشکی جلوه میکرد خیره شدم.
Вже доступно! Дослідження Telegram за 2025 — головні інсайти року 
