𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'
Відкрити в Telegram
-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell
Показати більше2 830
Підписники
Немає даних24 години
+37 днів
-3730 день
Архів дописів
2 830
#part168
تکیه دادم به اپن و منتظر بهش خیره شدم.
کیفشو روی شونش جابه جا کرد.
شالش از سرش افتاد که تونستم موهای کوتاهشو که دوتا گیره رنگی دوطرفشون بود ببینم.
مدل موی پسرونه چهرش رو شبیه پسر بچه های خوشگلی کرده بود که پیرمردها همش دنبال تجاوز بهشون بودن.
ماریا مجموعی از حس های غم انگیز و مرگ گونه بود.
این زیباییش همیشه منو میترسوند.
ماریا_به سامیار زنگ میزنم گوشیش خاموشه.
خواستم از رستا بپرسم جوابمو نداد.
تاحالا پیش نیومده بود اینطوری غیبش بزنه.
تو ازش خبر داری؟
سرمو کج کردم و نفس عمیقی کشیدم.
اصلا خوشم نمیومد سامیار با ماریا در ارتباط باشه.
اگه دوباره رابطه ای بینشون شکل میگرفت و سامیارو گول میزد چی؟
دلم نمیخواست سامیار درگیرش بشه و تو دامش بیوفته.
مسیحا که پشت ماریا نشسته بود داشت میخندید.
چپ چپ نگاهش کردم و روبه ماریا گفتم؛
_سامیار بازداشتگاست.
واقعا زدن این حرف خیلی سخت بود چون نمیدونستم بگمش یا نه.
ماریا میدونست سامیار پیش من کار میکنه و اگه بهش واقعیتو نمیگفتم هرروز میومد سرکار تا با سامیار حرف بزنه.
گذشته از اون ممکن بود بره خونشون و دیر یا زود واقعیت رو میفهمید.
چشمای نسبتا درشتش از تعجب گشاد شد و گفت؛
_چی؟
چرا؟
مسیحا_شاید چون دلتو دزدیده.
ماریا_الان وقت شوخی نیست مسیح.
اومد نزدیکم و گفت؛
_اتفاقی براش افتاده؟
_ینفرو کشته.
تغییر ناگهانی چهرش رو به خوبی حس کردم.
انگار که از عمیق ترین رازهای جهان هستی باهاش صحبت کرده باشم.
جوری با تعجب نگاهم میکرد که حس میکردم ممکنه هرلحظه سکته کنه و قلبش از حرکت بایسته.
ماریا_شوخی میکنی؟
_نه.
برگشت سمت مسیحا و گفت؛
_راست میگه؟
مسیحا_اره.
ماریا_سامیار همچین کاری نمیکنه!
_فعلا که کرده.
ماریا_مطمئنم تقصیر توعه.
_زکی!
به من چه ربطی داره.
با اخم گفت؛
_از وقتی با تو میگرده رفتارش کلا عوض شده.
انگار تبدیلش کردی به یه ادم دیگه.
الانم که وایسادی اینجا داری میگی ادم کشته.
_چیه نکنه انتظار داری تا ابد عاشقت باشه؟
ماریا_معلومه که تا ابد عاشقم میمونه.
خندیدم و گفتم؛
_چقدر خوش خیالی تو بچه.
سامیار مگه عقل نداره؟
ماریا_عشق عقل نمیشناسه.
_برو بابا.
سامیار دولشم دست تو نمیده.
مسیحا_ولی دست تو میده.
با اخم نگاهش کردم که خندید و سرشو انداخت پایین.
ماریا_تو چرا حرص میخوری؟
در خونه تو کنتور میندازه؟
_تو خودت چرا مثل سیریش چسبیدی به سامیار دست از سرش برنمیداری؟
اینهمه پسر توی دنیا هست گیر دادی به اون بخت برگشته؟
ماریا_چون دوستش دارم!
حالیت میشه دوست داشتن چیه؟
_قطعا بهتر از تو حالیم میشه.
ماریا_مطمئنم اونم منو دوست داره.
_اره تو راست میگی.
یه قدم اومد جلو و با بغض گفت؛
_دایان، خواهش میکنم.
باید باهاش حرف بزنم.
موضوع مرگ و زندگیه.
دلم کمی براش سوخت.
چهره مظلومش حتی دل سنگ هم اب میکرد.
حالا که با چشمای اشکی و لبای صورتی ای که میلرزید نگاهم میکرد..
_بگو حرفتو من بهش میگم.
ماریا_من حاملهم.
چشمام انقدر باز شد که کم مونده بود تخمشون از کاسه بپره بیرون.
_از کی؟
ماریا_سامیار.
یه لحظه حس خیلی بدی بهم دست داد.
احساس عصبانیت کل وجودم رو پر کرد.
دوست داشتم دختر ظریف اندام و قد کوتاه جلوم رو تیکه تیکه کنم.
_مطمئنی از یکی دیگه نیست؟
ماریا_جز سامیار با هیچکس نبودم.
مسیحا_اوه اوه جالب شد.
نفس عمیقی کشیدم و گفتم؛
_جوابش از همین الان معلومه، باید سقطش کنی.
ماریا_تو تصمیم میگیری با بچمون چیکار کنم؟
_من تصمیم نمیگیرم اما سامیارم بود همینو میگفت.
فکر کردی براش مهمه؟
ماریا_معلومه که براش مهمه.
همیشه دوست داشت بچه داشته باشیم.
پوزخندی زدم و موهامو از صورتم زدم کنار.
ماریا_دوست داشت اسمش گندم باشه..
_میری بچه رو میندازی اون پسر بیچاره هم توی دردسر نمیندازی.
اصلا از کجا معلوم بچه یکی دیگه نباشه بخوای قالبش کنی به سامیار؟
ماریا_من مثل تو نیستم با هرکسی اومد دم دستم بخوابم.
مسیحا_میدونید شباهتتون توی چیه؟
دوتاتون با یه نفر میخوابید.
با اخم نگاهش کردم.
_مسیح خفه شو.
ماریا_چی؟
_هیچی.
ماریا_باور نمیکنی بچه سامیار باشه؟
_معلومه که نه.
سامیار مگه احمقه دوباره با تو بخوابه.
ماریا_مست بود، موادم کشیده بود واسه همون خوابید.
با داد گفتم؛
_همون دیگه، بگو بهش مشروبو مواد دادم زدم داغونش کردم که بتونم بهش بدم.
ماریا_خفه شو دایان.
خودش خورد.
_سامیار مواد نمیکشه!
ماریا_هرجور میلته فکر کن.
مسیحا_خیل خب ماریا، حرفتو زدی میتونی بری.
ماهم این خبرو به سامیار میرسونیم.
_نه!
نمیرسونیم.
باید بره سقطش کنه.
ماریا با جیغ گفت؛
_به تو چه ربطی داره؟
_من نمیزارم دوباره سامیار گیر تو بیوفته!
مسیحا_دایان!
بزار مشکلشونو خودشون حل کنن.
_سامیار اگه بفهمه نمیزاره بچه رو بندازه!
مسیحا_به ما چه.
بزار برن سر خونه زندگیشون.
با صدای بلند گفتم؛
_تا دوباره سامیارو بدبخت کنه؟
ماریا_من سامیارو بدبخت نمیکنم!
2 830
#part167
زیاد نگذشته بود که صدای تماس گوشیم رو شنیدم.
از روی عسلی برش داشتم و تماس رو وصل کردم.
_بله.
مسیحا_ابکی خان، دم درم هیکل خیکیتو بلند کن بیا درو بگشا.
_میام خودتو میگشام.
خندید و گفت؛
_بدو زیر پام کوک سبز شد.
تماس رو قط کردم و رفتم توی پذیرایی و درو باز کردم.
وارد دستشویی شدم و یه ابی به دست و صورتم زدم.
صدای بسته شدن در خونه اومد.
مسیحا_سلام به اهل شلمغز خانه.
از دستشویی خارج شدم و گفتم؛
_چیه کبکت خروس میخونه.
مسیحا_وثیقه گذاشتیم رستا ازاد شد.
پوزخندی زدم و گفتم؛
_شما که انقدر پولدارین یه وثیقه میزاشتید سامیارم ازاد شه.
مسیحا_اونو خدا هم نمیتونه ازاد کنه.
پوزخندی زدم.
_چشم بسته غیب گفتی.
رفتم توی اشپزخونه و یکم میوه گذاشتم توی ظرف و گذاشتم جلوش.
مسیحا_چرا خونه هرکی میرم یه صندوق میوه میزاره جلوم؟
_میخوان دهن گشادتو ببندن که حرف اضافی نزنی.
مسیحا_باسن گشاد تورو چطور ببندیم.
بهش نگاه کردم و چیزی نگفتم.
موهاش از همیشه کوتاه تر شده بود و به طرز عجیبی بیریختش کرده بود.
_شبیه دایی خدابیامرزم شدی، بنده خدا یه دونه مو هم نداشت.
سرشو اورد بالا و درحالی که نارنگیش رو پوست میکند گفت؛
_تو هم منو یاد داییم میندازی، از همه سوراخ سنبه هاش پشم زده بود بیرون.
_همون دایی عزیزت که سامیار و رستارو لو داد؟
مسیحا_از کجا فهمیدی؟
_واسم موضوع رو گفتن.
ابروهاشو انداخت بالا و گفت؛
_شنیدم تو هم توی قتل دست داشتی.
_کی بهت گفت؟
مسیحا_ارسو از قبر اومد بیرون گفت نوه عزیزم دایان ابکی منو کشت.
کی میخواست بگه، رستا گفت.
_اون رستای قوطی گوز نمیتونه دو دقیقه جلوی دهنش رو بگیره و همه چیزو به مردم نگه؟
فقط خواجه حافظ شیرازی نفهمیده.
چپ چپ نگاهم کرد و گفت؛
_قوطی گوز خودتی، به دوست دختر کوچولو و نرم من توهین نکن.
_واسه همون میگم قوطی گوز.
پوست نارنگیشو پرت کرد سمتم که گفتم؛
_خونرو کثیف کنی مادرتو میارم زمینو بسابه.
زد زیر خنده.
فکر کنم مسیحا تنها کسی بود که از فوحش خوردن مادرش لذت میبرد.
مسیحا_مادرمو بیار بسابش.
_مگه من مثل تو قرمساقم.
پوزخندی زد و نارنگیشو خورد.
نمیدونم چطور میتونست بخورتشون، خیلی ترش بودن.
مسیحا_چرا به سامیار کمک کردی؟
_چون ازم کمک خواست.
مسیحا_فقط به خاطر همین؟
به چشماش خیره شدم و سرمو کج کردم.
حالا داشت کنجکاوانه نگاهم میکرد.
_نتونستم کمکش نکنم.
نتونستم توی اون حالت ولش کنم.
مسیحا_متوجه ای که تو شریک جرم یه قاتل شدی؟
_که چی؟
مسیحا_این چیز ساده ای نیست، ینفر باید خیلی برات با ارزش باشه که توی همچین موضوعی کمکش کنی.
چیزی نگفتم و موهامو از توی صورتم زدم کنار که صدای زنگ خونه بلند شد.
_یه روز که حالم خوب نیست حتی امامزاده صالحم میاد مهمونی.
رفتم سمت ایفون که مسیحا گفت؛
_خیل خب بابا خسیس الان میرم.
با دیدن چهره ماریا پشت دوربین گفتم؛
_این جوجه اردک زشت باز پیداش شد.
مسیحا_ماریا؟
_مگه چندتا جوجه اردک زشت داریم؟
ایفون رو برداشتم و گفتم؛
_بله؟
ماریا_میشه درو باز کنی؟
درارو باز کردم و رفتم توی اشپزخونه و یه سیب برداشتم و مشغول خوردن شدم.
کمی بعد صدای بسته شدن در و بعد سلام ماریا اومد.
مسیحا_علیک سلام.
از اشپزخونه خارج شدم و گفتم؛
_اگه میخوای دوباره چیزی بشکنی یا بهم تهمت تجاوز بزنی پنجره اونطرفه، برو خودتو پرت کن پایین نصف پسرای ایرانو راحت کن.
ابروهای ظریفش رفتن توی هم و با صدای لطیفش گفت؛
_اومدم حرف بزنیم.
_بزنیم.
2 830
#part166
مینو_اگه خیلی عرضه داشتی جلوشو میگرفتی.
سینا_د مگه تو گذاشتی؟
اومدی با من حرف زدی گفتی پسر من خلاف نمیکنه، پسر من عاقله خودشو تو دردسر نمیندازه.
بیا، تحویل بگیر.
کاش حداقل مشروب میفروخت دلمون خوش شه، زده یه نفرو کشته!
مینو_تو خودت بهتر از من ماجرارو میدونی.
مگه ندیدی داشت رستارو میکشت، خوب کرد جلوشو گرفت.
سینا_وقتی اعدام شد قیافتو میبینم.
صدامو صاف کردم و گفتم؛
_ببخشید.
دوتاشون برگشتن سمتم و نگاهم کردن.
_درکتون میکنم، از دیشب تاحالا نتونستین درست استراحت کنید و نگرانید.
این عادیه.
ولی خب الان موقعیت حساسیه، باید سعی کنید همدیگه رو اروم کنید نه اینکه استرس خودتون رو بیشتر کنید.
با دعوا کردن چیزی حل نمیشه، باید دنبال راه حل باشیم.
سینا سرش رو تکون داد و گفت؛
_درسته.
از روی صندلی بلند شد و رفت سمت خروجی سالن.
مینو به من نگاه کرد و گفت؛
_اقا دایان اگر اوردنش لطفا بهمون خبر بدید.
سرمو تکون دادم و گفتم؛
_حتما.
لبخندی زد که ناخوداگاه یاد خنده های سامیار افتادم.
همونقدر شیرین و دوست داشتنی.
سرمو انداختم پایین و موهامو از توی صورتم زدم کنار.
چندوقتی میشد که اون خنده دلنشین و ارامش بخش رو ندیده بودم.
این چندروز همش غمگین بود و حتی نگاهمم نمیکرد.
این غمش رو دوست نداشتم.
چشماش انگار همش اماده باریدن بود.
با اینکه سامیار ادم منزوی و ساکتی بود و به این حالت غمگین چشماش عادت داشتم اما تحمل کردن این حالاتش یکم سخت بود.
میترسیدم بلایی سرش بیاد و نتونم براش کاری کنم.
از لحظه ای که از مسیحا شنیدم گرفتنش تا الان یه حس تیره و پوچ داشتم.
انگار که ینفر روی ماشین مورد علاقم یه خط گنده کشیده باشه..
اگر سامیار میرفت زندان هفته ای یکبارم نمیتونستم ببینمش.
اونوقت باید چکار میکردم؟
سرمو بلند کردم که دیدم داره همراه دوتا پلیس دیگه میاد اینطرف.
مثل فنر از روی صندلی بلند شدم و رفتم سمتشون.
_سلام.
بهش خیره شدم، رنگش مثل گچ سفید شده بود و معلوم بود که استرس داره.
میتونستم خیسی عرق رو روی پوستش حس کنم.
موهاش به صورت خیلی نامرتب دورش ریخته بودن و چشماش کمی خمار بود.
بنظر میومد که کل دیشب رو نخوابیده باشه.
دلم میسوخت وقتی توی این حالت میدیدمش.
با صدای گرفته ای گفت؛
_سلام.
روبه مامورایی که دوطرفش ایستاده بودن گفتم؛
_میشه یکم حرف بزنیم؟
همدیگه رو نگاه کردن که ادامه دادم؛
_فرار نمیکنیم.
اگه میشه یکم اونطرف تر بایستین.
دست سامیار رو ول کردن و ازمون فاصله گرفتن.
_چطوری؟
نفس عمیقی کشید و گفت؛
_چطور میتونم باشم؟
سرم رو تکون دادم.
_اره سوال مسخره ای بود.
بازجویی چطور بود؟
زمین رو نگاه کرد و گفت؛
_همه چیزو اعتراف کردم.
_امیدوارم به حرفام گوش کرده باشی و همون اول همچیزو لو نداده باشی.
سامیار_نشد.
برعلیهم مدرک داشتن.
خون ارسو گوشه فرش پیدا شده بود، چاقو دستشون بود و گردنبندم هم افتاده بود توی قبر.
_چندهزار بار بهت گفتم اون چاقو رو نبر خونت؟
اگه اونو پیدا نمیکردن الان میتونستیم بگیم گردنبندو یه نفر دیگه انداخته بود توی قبر و برات پاپوش درست کردن.
سامیار_من چاقو رو بردم؟
_اره دیگه، گفتم بزار چاقو رو من بردارم گم و گورش کنم، جاش پیشم امنه.
لج کرده بودی.
اخماش رفت توی هم و اروم گفت؛
_اما من یادم نمیاد.
کمی تعجب کردم اما با این حال گفتم؛
_طبیعیه.
این چندروز استرس زیادی رو متحمل شدی و مغزت اشفتهست.
به هرحال اونم تا یه جایی کشش داره.
سامیار_کاش جلوم رو میگرفتی..
هرچند که خوب شد همه چیزو فهمیدن، حالا احساس ارامش میکنم.
چپ چپ نگاهش کردم.
_چطور میخواستم جلوتو بگیرم؟
لج کرده بودی.
شاید خودت میخواستی بگیرنت.
شایدم به من اعتماد نداشتی و ترسیدی لوت بدم.
سامیار_چرت نگو.
الانم برو خودتو معرفی کن، میخوان اظهاراتتو بگیرن.
_نفهمیدی کی لوت داد؟
سامیار_پسر ارسو.
سرم رو تکون دادم و چیزی نگفتم.
خواست بره سمت پلیسا که گفتم؛
_سامیار.
برگشت سمتم و با چشم های غمگین و بی فروغش نگاهم کرد.
با دیدن اون دستبندهای فلزی و نگاه محزونش قلبم به درد اومد.
اروم گفتم؛
_مواظب خودت باش.
نگران چیزیم نباش، تمام تلاشمو میکنم بیارمت بیرون.
لبخند بی جونی گوشه لبش نشست.
سامیار_مرسی.
لبخندش کمی بهم قوت قلب داد.
در سکوت رفتنش رو تماشا کردم و بعد رفتم تا اظهاراتم رو ثبت کنم.
وقتی رسیدم خونه خیلی خسته بودم.
یه تخم مرغ درست کردم و مستقیم رفتم توی رخت خواب.
فکرم رفت سمت سامیار.
گویا مشروب های یاسر هم توی خونه پیدا کرده بودن و اونم به جرماش اضافه شده بود.
باید میرفتم با یاسر حرف میزدم تا بیاد و اعتراف کنه که مشروبا مال خودشن نه سامیار.
از اون گذشته باید یه وکیل خیلی خوب هم واسه سامیار پیدا میکردم.
هرچند که ناطقی هم بنظر ادم کاربلدی میومد.
انقدر به سامیار و موضوعات پیش اومده فکر کردم تا خوابم برد.
بین خواب و بیداری بودم که صدای زنگ خونه بلند شد.
اصلا حوصله نداشتم برم درو باز کنم پس بیخیال شدم و چشمامو بستم.
2 830
من هیچگاه تنها نخواهم بود، با رویا به دنیا امدم، با رویا زندگی کردم و با همان هم خاک خواهم شد.
2 830
چقدر حیف که نمیتونم همزمان، هم یه قاب سفید برفی داشته باشم و هم تورو.
زمستونم تیره و تاره.
Вже доступно! Дослідження Telegram за 2025 — головні інсайти року 
