𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'
Відкрити в Telegram
-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell
Показати більше2 681
Підписники
Немає даних24 години
-167 днів
-10330 день
Архів дописів
2 682
#part461
گشنم بود اما میل به غذا خوردن نداشتم.
نگاهی به اطرافم انداختم و تلاش کردم چیزی پیدا کنم تا بتونم خودم رو باهاش بکشم اما همچین چیزی توی اتاق وجود نداشت.
ظرفها فلزی یا پلاستیکی بودن و نمیتونستم بشکنمشون تا رگم رو بزنم.
طنابی برای دار زدن خودم وجود نداشت و جسم سنگین و سختی که بشه باهاش شیشه هارو شکوند اطرافم نبود.
حتی با بالشتم هم نمیتونستم خودم رو خفه کنم چون اصلا بالشت نبود.
متاسفانه حتی شال هم نداشتم.
ای کاش یکی از اون سرنگهاش رو اینجا گذاشته بود تا یه خودم هوا تزریق کنم و بمیرم.
نمیدونستم که این روش جواب میده یا نه، اما شنیده بودم که امپول هوا باعث مرگ میشه.
هیچ راهی نداشتم.
هیچ وسیله ای که بتونه باعث مرگم بشه توی اتاق وجود نداشت.
تنها راه این بود که سرم رو توی دیوار بکوبم و انقدر این کار رو تکرار کنم تا مغزم پخش بشه و بمیرم.
ایا این از دستم ساخته بود؟
هرچقدر هم که چیزهای بدی در انتظارم بود نمیتونستم اینکار رو بکنم.
حتی اگر بیشتر این روش درد داشتن، بازهم تحملشون راحت تر بود.
صدای حرکت کسی رو از پشت در شنیدم و کمی بعد از اون صدای برخورد زنجیر قفل بلند شد.
سرجام نشستم و به در زل زدم.
ابوهادی وارد اتاق شد و در رو پشت سرش بست.
کیسه برنج خاکی ای دستش بود و روی کاپشنش میشد قطره های ریز بارون رو دید.
انقدر حالم بد بود که متوجه نشده بودم داره بارون میاد.
ابوهادی_مراسم رو از امشب شروع میکنیم.
چیزی نگفتم و به گل های روی تشک خیره شدم.
_من رو میکشی؟
ابوهادی_من نمیکشمت.
این مراسم اونقدر سخت و بزرگه که خودت طاقت نمیاری و میمیری.
اگر مراسم درست انجام بشه میمیری.
_قراره باهام چیکار کنی؟
ابوهادی_به تو مربوط نیست.
چیزی نگفتم و اب دهنم رو قورت دادم.
بدنم از شدت ترس و ضعف میلرزید.
به چشمهام زل زد و خیره بهم گفت؛
_19 سال پیش گندم دقیقا همینجوری نگاهم میکرد.
وقتی میخواست ازم خواهش کنه که نکشمت.
چیزی نگفتم که کمی بهم نزدیک شد و ادامه داد؛
_خیلی شبیه مادرتی.
اگر هیچوقت نکشتمت فقط به این خاطر بود.
چون نمیخواستم دوتا گندم رو کشته باشم.
بغضم رو قورت دادم و به زور گفتم؛
_تو مامانم رو کشتی؟
ابوهادی_نکشتمش، دقش دادم.
خودش مرد.
_دقیقا مثل من.
به چشمام زل زد و ادامه داد؛
_از روزی که به دنیا اومدی حالم ازت بههم میخورد.
انقدر ازت متنفر بودم که دلم میخواست عذابت بدم.
نگاهت که میکردم قیافه اون مرتیکه قرومساق رو میدیدم.
اما هرچی بزرگتر شدی بیشتر شبیه گندم شدی.
_ای کاش شبیه بابام میموندم.
ابوهادی_اونوقت بیشتر عذابت میدادم.
_حداقل به خاطر اینکه شبیه زن سابقتم یکسری بلاهارو سرم نمیوردی.
چند ثانیه بدون حرف بهم زل زد و بعد خندید.
ابوهادی_ای کاش پدرت زنده بود و میدید که باهات چیکارها کردم.
حرفاش حالم رو به هم میزد و خونم رو به جوش میورد.
از اینکه انقدر تنها بودم که مجبور بشم به چرندیاتش گوش بدم و راه فراری نداشتم متنفر بودم.
ابوهادی_حیفم میاد توی قبر بخوابونمت وقتی زندت خیلی بیشتر به دردم میخوره.
اما مجبورم.
اگر اونروز فرار نمیکردی و چیزی که تمام عمر براش صبر کرده بودم رو خراب نمیکردی الان میتونستی زنده باشی.
اونهمه سال دستم بهت نخورد تا مبادا نتونم اون کاری که میخوام رو بکنم و تو تمام رشتههام رو پنبه کردی.
_ای کاش الان هم میتونستم اونکار رو کنم.
ابوهادی_دیگه راه فراری نداری.
هیچکس از زنده و مردهت خبر نداره، این جا سرت رو هم ببرم هیچکس متوجه نمیشه.
چیزی نگفتم و اب دهنم رو به زور قورت دادم.
کمی بهم نزدیک شد که به دیوار چسبیدم و چشمهام رو بستم.
ابوهادی_از چی میترسی؟
کاری رو میکنم که سیصد نفر دیگه به جز من کردن.
دستم رو مشت کردم و ناخنام رو توی پوستم فشردم.
_حاضرم با سیصد نفر دیگه هم انجامش بدم اما تو نه.
ابوهادی_مشتریات رو انتخاب میکنی؟
جوابش رو ندادم و نگاهم رو ازش گرفتم.
از شدت انزجار و نفرت چشمهام سیاهی میرفت.
2 682
#part460
پوفی کشیدم و به حرفهای تینا راجب اون لایو لوکشین فکر کردم.
اگر کسی ازش چنین چیزی رو میشنید و ارشیا بهم شک میکرد کارم ساخته بود.
اصلا دلم نمیخواست نسبت بهم بدبین بشه و نقشههام لو بره.
مخصوصا با وجود اینکه اراز بهم زنگ زده و گفته بود که دهن دوست دخترم رو ببندم و نزارم بیش از این خبر گم شدن غزل رو پخش کنه.
اگر یکبار دیگه رو اعصاب تینا راه میرفتم قطعا یه جوری تلافیش رو با اطلاعاتی که داشت درمیورد.
باید یه مدت بیشتر دورش میپلکیدم تا این موضوع تموم شه.
کمی از ابجوم خوردم و چیزی برای ارشیا تایپ کردم و فرستادم.
همه چیز خیلی عجیب بود.
احساس میکردم توی یه کابوس زندگی میکنم.
هرچند که اتفاقاتی که داشت میوفتاد چندان به من مربوط نبود.
همیشه فکر میکردم انتقام و تلافی از اونهایی که اذیتت کردن باعث میشه حس بهتری داشته باشی و زخمات خوب بشه.
اما حالا چنین حسی نداشتم.
گیر افتادن صدرا هیچ تغییری توی زندگیم ایجاد نکرد و دلم حتی خنک هم نشد.
حالا نمیدونستم که باید با ارشیا چیکار کنم.
وقتی شرایطش رو میدیدم کمی دلم براش میسوخت و نگران بودم که انتقام باعث بشه حس بدتری پیدا کنم.
اگر دلم رو خنک نمیکرد و باعث بیشتر عذاب کشیدنم میشد چی؟
اون احمق زندگی من رو خراب کرده بود و با این وجود چیز درستی توی زندگی خودش وجود نداشت که من بخوام خرابش کنم.
حالا که فکرشو میکردم وضعیتش از من هم بدتر بود.
نگاهی به فیلتر سیگارم که تماما خاکستر شده بود انداختم و پرتش کردم روی زمین.
دلم برای غزل میسوخت و حالا داشتم به اون اتفاق حس بدی پیدا میکردم.
کارم اشتباه بود.
...
غزل؛
خوابهای عجیبی دیده بودم.
یادم نمیومد دقیقا راجب چی بود، اما جسد غرق در خون ام سحور یک لحظه هم از توی ذهنم بیرون نمیرفت.
احساس میکردم که اراز هم توی خوابم دقیقا یه گوشه از خونه ام سحور دیدم.
انگار با دیدن ما حالش بد شد و از خونه بیرون رفت.
نمیدونم چیشد که ام سحور که تا چند ثانیه قبلش مرده بود دهن باز کرد و چیزی بهم گفت.
چیزی که هرچی زور میزدم به یاد نمیوردم.
طبق حساب و کتابی که کرده بودم، امروز هفت دی بود و فقط سه روز تا تولدم باقی مونده بود.
اصلا نمیدونستم چی در انتظارمه و با فکر کردن به بلایی که قرار بود سرم بیاد کل تنم تیر میکشید.
میترسیدم.
احتمالا فقط تا سه روز دیگه زنده بودم.
حتی اگر ابوهادی منو نمیکشت، بعدش دیگه زنده نمیموندم.
برای لحظه ای فکری از ذهنم گذشت.
چی میشد اگر قبل از اون اتفاق خودم رو میکشتم؟
حداقلش این بود که ابوهادی به خواستش نمیرسید و بدون اینکه درد بکشم یا از ترس سکته کنم میمردم.
خواستم از جام بلند شم که برای لحظهای یاد اراز افتادم.
هنوز چند ثانیه بیشتر نگذشته بود که لبهام لرزید و بغضم شکست.
خیلی دلتنگش بودم.
ارزو داشتم فقط یکبار دیگه ببینمش و ازش خداحافظی کنم.
کاش اخرین دیدارمون اونجوری پیش نمیرفت.
کاش هنوز میتونستم کنارش باشم و ببوسمش.
کاش بهش میگفتم که فراموشم کنه و نگرانم نباشه.
میگفتم که زنده بودن برای من بهترین گزینه نیست و مردن بهتره.
اما اون دنبالم نمیگشت و شاید از مرگم هم چندان ناراحت نمیشد.
حتی اگر هم به خاطر احساس مسئولیت و یا عذاب وجدان دنبالم میگشت، پیدام نمیکرد.
به زور از جام بلند شدم و سر جام ایستادم.
کل بدنم درد میکرد.
استخونهام تیر میکشید و این به این خاطر بود که نیاز به مورفین داشتم.
اون چیزی که ابوهادی بهم تزریق میکرد، هرچی که بود تونسته بود من رو وابسته کنه.
به هرحال خماری مواد های تزریقی خیلی شدید بود.
2 682
#part459
وارد سالن شدم و بی توجه به جمعیتی که پشت سارینا ایستاده بودن و تلاش میکردن گرم کنن رفتم یه گوشه و مشغول بستن هالتر شدم.
دختری که پشت سارینا ایستاده بود نگاهی بهم انداخت و به سمتم حرکت کرد.
میشناختمش، یکی از دوستای مشترک سارینا و تینا بود.
از زمانی که با سارینا کات کردم چندماه یکبار میدیدمش.
یه نیم تنه و شورتک ورزشی مشکی و نارنجی پوشیده بود و میشد چندتا تتویی که روی دست و رونش زده بودم رو به خوبی دید.
البته اونموقع هنوز زیاد حرفهای نبودم و دیدن اون پروانه روی رونش کمی کلافم میکرد.
تتوش ناخوداگاه دوباره منو یاد غزل و اون پروانهای که روی جای خودزنیهای روی دستش زده بودم مینداخت.
اندیا_چه عجب بعد از چند هفته دیدیمت.
اعتیاد رو گذاشتی کنار دوباره ورزش رو شروع کردی؟
لبخند الکیای که خودش هم متوجه فیک بودنش میشد زدم و گفتم؛
_یکم کار داشتم برای همین فرصت نکردم بیام.
اندیا_اره.
خبر فوت شدنش رو که شنیدم خیلی ناراحت شدم، روحش شاد.
جملش یک لحظه باعث شد شک کنم.
_چی؟
اندیا_مامانت دیگه.
مگه ماه پیش فوت نکرد؟
ابروهام رو بالا انداختم و سرم رو تکون دادم.
_اها اره.
ممنون.
یک لحظه فکر کردم راجب غزل صحبت میکنه.
انقدر حواسم پرت بود که به خاطر نداشتم هنوز به چهلم مادرم هم نرسیدم!
اندیا_زن خوبی بود.
مطمئنم الان جاش توی بهشته.
نگاهم رو ازش گرفتم.
انگار مثلا با مامانم دوست صمیمی بود که میگفت زن خوبیه.
_اصلا دیده بودیش مگه؟
لبخندی روی لبهای باریک صورتیش نشست و گفت؛
_نه ولی از تو معلومه که چقدر خوب بوده.
لبخندی زدم و به ادامه بستن هالترم پرداختم.
اصلا حوصله هم صحبتی با هیچکس رو نداشتم.
اندیا_شنیدم جدیدا کات کردی.
_توی رابطه نبودم که بخوام کات کنم.
اندیا_تینا که میگه دوست دخترت فرار کرده، شاید هم گم شده!؟
پوفی کشیدم و بهش نگاه کردم.
راجع به غزل صحبت میکرد.
اندیا_مگه همون دختر مو کوتاهه که توی مهمونی سارینا و تولد اوا بودش دوست دخترت نبود؟
_یه جورایی، درضمن گم نشده فرار هم نکرده.
فقط رفته مسافرت!
اندیا_پس یعنی کات نکردید؟
_نه!
اولین بارم بود که جلوی کسی غزل رو دوست دخترم معرفی میکردم.
اصلا دلم نمیخواست کسی راجبش اینطور صحبت کنه یا بخواد بهش طعنه بزنه.
اندیا_خوبه.
امیدوارم پایدار باشید.
_ممنون.
سرش رو تکون داد و لبخندی زد و ازم دور شد.
نگاهم به سارینا که بهمون زل زده بود خورد و نفس عمیقی کشیدم.
هالتر رو بیخیال شدم و به سمت سالن رفتم.
گوشیم رو از توی جیبم در اوردم و شماره تینا رو گرفتم.
تینا_چه عجب بلاخره یاد ما افتادی.
_برعکس من انگار تو خیلی به یادمی.
تینا_اره.
اتفاقا داشتم بهت فکر میکردم.
_به من فکر میکردی یا اینکه چطور به همه اعلام کنی غزل گم و گور شده؟
اصلا تو این موضوع رو از کجا شنیدی؟
اهورا بهت گفته؟
تینا_لازم نیست اهورا بهم بگه.
همه از کارهای غزل خبر دارن.
_چرت و پرت نگو.
خوشم نمیاد یبار دیگه بشنوم به کسی این موضوع رو گفتی.
به بقیه چه ربطی داره دوست دختر من گم شده؟
تینا_اره دیگه.
به خاطر یه دختر تو روی همه رفیقات وایسا.
وقتی یه روزی مثل سارینا بهت خیانت کرد اونوقت میبینمت.
این رو گفت و صدای بوق ازاد توی گوشم پیچید.
اخمام رو توی هم کشیدم و یه لحظه دلم خواست گوشیم رو پرت کنم اما خودم رو کنترل کردم.
حالم داشت از این شرایط به هم میخورد.
به سمت رختکن رفتم و لباسام رو پوشیدم و از باشگاه بیرون زدم.
اعصابم بیش از حد خورد بود و اگر کسی به پر و پام میپیچید میکشتمش.
همه این اتفاقات تقصیر اهورا بود.
اگر مثل ادم رفتار میکرد و بخاطر غزل اون بازی هارو در نمیورد الان هممون به جون هم نیوفتاده بودیم.
شمارش رو گرفتم اما جوابم رو نداد.
لگدی به لاستیک ماشین زدم و سوارش شدم.
...
اهورا؛
به جاده خاکی و درخت های نخل نگاه کردم و کمی از ابجوم سر کشیدم.
اینجا همون جایی بود که غزل گمشده بود و کاملا تصادفی چندماه پیش همینجا موتور سواری یادش داده بودم.
از گم شدنش خوشحال یا ناراحت نبودم، اما دلم هم نمیخواست بلایی سرش اومده باشه.
اوایل فکر میکردم به خواست خودش گم و گور شده و راز داره زیادی شلوغش میکنه، اما انگار موضوع بیخ دار تر از این حرفها بود.
2 682
من عادت کرده بودم و مشکل چندانی با این موضوع نداشتم، اما یک قسمت از من امیدوار بود که این درد تمام بشود.
2 682
Repost from N/a
یه گپ داریم خوراک ددی مامی ها،🥴🥵
https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk
بلدن اسلیو رو چهار دست و پا ببندن؟🔗🐶
https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk
طناب دور کمر، زنجیر به قلاده وصل شد⛓🖤
https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk
زانوها روی فرش، دستها پشت کمر گره خورد💘💦
https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk
"فقط با اجازه زبونتو تکون بده"🧐👙
https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk
گپی مخصوص هورنی ها🔥👀
https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk
کیوتی حشری منتظر دستور بعدیه🥹🫧
2 682
Repost from N/a
مامانی مهربون، لیتل رو روی تخت بانداژ کردی؟🍼🎀
https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk
طناب صورتی دور رانها، مثل هدیه پیچیده شد🩰🪢
https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk
دستها بالای سر، چشمای بسته با ماسک خرگوش🐇😷
https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk
"مامان چک میکنه چقدر خوب بودی"🥰👅
https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk
عکسای کلوزآپ از گرههای ظریف💓💓✨
https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk
توله کوچولو آه میکشه، منتظر بوسه🩸🧨
2 682
Repost from N/a
💯دنبال بهترین چنل 🄱🄳🅂🄼 میگردی؟
▪️اینجا برای کسایی هست که تازه با گرایششون آشنا شدن 🦮🍼
▪️کسایی که بیشتر میخوان درباره اس ام و دنیای قشنگش بدونن🌈
https://t.me/+vKqGjDLj3GY5Njc0
https://t.me/+vKqGjDLj3GY5Njc0
https://t.me/+vKqGjDLj3GY5Njc0
▪️چنل ما انواع چالش های 🔞رو داره البته که با جوایز قشنگش ...🤤🍆
▪️ایده های توپ برای کنترل سابتون 😈
▪️آموزش پت پلی 🐕🦺
▪️انواع رمان های وانیلا و اس امی❗️🔞
اگه میخوای بیشتر آشنا بشی باهاش بزن رو لینک 👇🏻❗️
https://t.me/+vKqGjDLj3GY5Njc0
https://t.me/+vKqGjDLj3GY5Njc0
https://t.me/+vKqGjDLj3GY5Njc0
https://t.me/+vKqGjDLj3GY5Njc0
2 682
داستان فصل زمستان یا تابستان نیست، داستان این است که قلبت بلرزد و یخ بزند یا گرم بماند و بتپد.
2 682
این قانون جهان است که همیشه یکی برود و دیگری بماند تا تغییر کند و یاد بگیرد، مگر نه که خیری در ماندن ها و رفتن های دونفره نیست.
2 682
من معتقدم چیزی که زمانی متعلق به تو بوده تا ابد متعلق به تو خواهد ماند.
اینکه هنوز در کنار تو هست یا اینکه دیگر هیچوقت نخواهد بود مهم نیست، مهم این است که یک روزی، یک جایی عمیقا احساس کردی که دلت چقدر از داشتنش گرم است و این گرما تمام سرما و فاصلههای جهان را حریف است.
ما در گذشته همچنان با هم هستیم و هرچقدر زمان بگذرد این حقیقت تغییر نخواهد کرد.
2 682
Repost from N/a
💯دنبال بهترین چنل 🄱🄳🅂🄼 میگردی؟
▪️اینجا برای کسایی هست که تازه با گرایششون آشنا شدن 🦮🍼
▪️کسایی که بیشتر میخوان درباره اس ام و دنیای قشنگش بدونن🌈
https://t.me/+vKqGjDLj3GY5Njc0
https://t.me/+vKqGjDLj3GY5Njc0
https://t.me/+vKqGjDLj3GY5Njc0
▪️چنل ما انواع چالش های 🔞رو داره البته که با جوایز قشنگش ...🤤🍆
▪️ایده های توپ برای کنترل سابتون 😈
▪️آموزش پت پلی 🐕🦺
▪️انواع رمان های وانیلا و اس امی❗️🔞
اگه میخوای بیشتر آشنا بشی باهاش بزن رو لینک 👇🏻❗️
https://t.me/+vKqGjDLj3GY5Njc0
https://t.me/+vKqGjDLj3GY5Njc0
https://t.me/+vKqGjDLj3GY5Njc0
https://t.me/+vKqGjDLj3GY5Njc0
2 682
زندگی یک کار یکنفرهست و ادم میبایست احمق باشد تا فکر کند میتواند ان را با کسی شریک شود.
2 682
متاسفانه میدونم که از اینجور اتفاقها زیاد میوفته و من اولین کسی نیستم که بعضی شبها فقط دنبال دیواری میگرده تا سرش رو بهش بکوبه.
متاسفانه میدونم همه شبی رو دارن که صبحش کردن، اما هیچوقت ازش زنده خارج نشدن.
این تجربه مشترک غم رو بی ارزش و کم اهمیت میکنه، من دوست ندارم بابت چیزهای کوچیک گریه کنم.
ای کاش احمقی بودم که فکر میکردم بیچاره ترین ادم دنیام، اونوقت برای سوگواری یکسری چیزها احساس عذاب وجدان نمیکردم.
2 682
Repost from N/a
مامانی مهربون، لیتل رو روی تخت بانداژ کردی؟🍼🎀
https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk
طناب صورتی دور رانها، مثل هدیه پیچیده شد🩰🪢
https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk
دستها بالای سر، چشمای بسته با ماسک خرگوش🐇😷
https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk
"مامان چک میکنه چقدر خوب بودی"🥰👅
https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk
عکسای کلوزآپ از گرههای ظریف💓💓✨
https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk
توله کوچولو آه میکشه، منتظر بوسه🩸🧨
2 682
#part458
آراز؛
امروز وارد 7 دی شدیم و حالا 10 روز از گم شدن غزل میگذشت.
با وجود اینکه هفته پیش رفتیم اداره پلیس و گفتیم که ممکنه بابای ارشیا غزل رو دزدیده باشه هنوز نتونسته بودیم هیچکدومشون رو پیدا کنیم.
توی این مدت با ارشیا به چند تا بیمارستان سر زدیم اما هیچ خبری ازش نبود.
انگار اب شده و رفته بود توی زمین.
ارشیا حتی پیش عمش هم رفت و اون هم اظهار بی اطلاعی کرد.
اوایل شماره باباش خاموش بود و الان دوسه روزی میشد که سیمکارتش رو سوزونده و یا عوض کرده بود.
دروغ چرا، کم کم داشتم ناامید میشدم.
غزل جوری غیب شده و از زندگیم رفته بود که انگار هیچوقت وجود نداشت.
انگار هنوز هم مثل پارسال نمیشناختمش و حتی اسمش رو هم نشنیده بودم.
میترسیدم از اینکه فکر کنم شاید واقعا دست بابای ارشیا نبوده و توی اون محله حاشیه شهر بلایی سرش اومده باشه.
اما اگر چیزی میشد حتما از طریق پلیس میفهمیدیم.
نمیدونستم کدوم باید بیشتر نگرانم میکرد، اینکه دست اون مرتیکه مجاوز باشه یا یه مشت دزد حرومزاده.
گوشیم رو سایلنت کردم تا مشتریهایی که بهشون نوبت داده بودم برای تتو زنگ نزنن و مزاحمم نشن.
توی این مدت حتی باشگاه هم نرفته بودم و به معنای واقعی کلمه داشتم دیوانه میشدم.
باید اعتراف میکردم که از دست دادن غزل بیشتر از مرگ مامانم من رو میترسوند.
تقریبا اکثر شبها خواب مهمونیای که توش با غزل اشنا شده بودیم رو میدیدم.
از همون اول برام جالب بود.
با اینکه ازش بدم میومد و بنظرم دختر درستی به نظر نمیرسید.
رفتارهاش باعث میشد فکر کنم احمقه، اما حالا میفهمم که همش به خاطر این بود که بیش از حد شجاع بود.
حالا که از سرگذشتش خبر داشتم و میدونستم چقدر توی زندگیش سختی کشیده، حالا که متوجه میشدم دلیل اون خودزنی و زخمها به خاطر این نبود که دوست پسرش ولش کرده یا باباش براش ماشین مورد علاقش رو نخریده متوجه میشدم که چقدر به نا حق قضاوتش میکردم.
اوایل دلم میخواست بدونم اهورا توش چی دیده بود که انقدر ازش خوشش میومد.
حالا متوجه شده بودم.
غزل کسی نبود که به خاطر تیپ و استایل عجیب غریب و گرون یا چیزهایی که داشت جلب توجه کنه.
ادمها بهش جذب میشدن چون یه جورایی باهمه فرق داشت.
حالا که فکر میکردم میدیدم در تمام طول زندگیم هیچ دختری که حتی ذرهای شبیهش باشه ندیده بودم.
بلاخره از روی تخت بلند شدم و سر جام نشستم.
سرم به شدت درد میکرد و انگار بستهای تیغ توی مغزم شکونده بودن.
دوسه روزی بود که بعد از سالها لب به الکل زده بودم.
نه بخاطر اینکه مثل فیلمها دوست دخترم گم شده باشه پس یه معتاد به الکل دائم الخمر بشم، نه.
فقط تلاش میکردم خودم رو کمی از استرس رها کنم و حقیقتا به خاطر این بود که موقعیتش پیش اومده بود.
از سمت دیگه ای عذاب وجدان خیلی زیادی نسبت به ناپدید شدنش داشتم، چرا که این موضوع یه جورایی تقصیر من بود و باید بیشتر مراقبش میبودم.
پوفی کشیدم و تصمیم گرفتم بعد از مدت طولانی ای برم باشگاه.
وسایلی که لازم داشتم رو توی ساک ریختم و بعد از گرفتن دوش و اماده شدن به سمت باشگاه حرکت کردم.
حوصله سارینا رو نداشتم، اما مجبور بودم تحملش کنم.
درواقع سارینا از فکر کردن به مشکلاتی که داشتم قابل تحمل تر بود.
وارد باشگاه که شدم رفتم سمت رختکن تا لباسهام رو عوض کنم.
سارینا یه گوشه ایستاده بود و داشت بند کفشهاش رو میبست.
توجهی به من نکرد و طوری از کنارم رد شد که بهم برخورد کنه.
خداروشکر مثل اینکه تصمیم داشت من رو نادیده بگیره.
