uz
Feedback
𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

Kanalga Telegram’da o‘tish

-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell

Ko'proq ko'rsatish
2 843
Obunachilar
-524 soatlar
-237 kunlar
-7630 kunlar
Postlar arxiv
هر عشقی، میمیرد. خاموشی میگیرد.

Repost from N/a
اوه مستر خشن، اسلیو رو به دیوار زنجیر کردی؟😀🩸 https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk طناب قرمز دور مچ‌ها، بدن لرزید و نفس تنگ شد😀�
اوه مستر خشن، اسلیو رو به دیوار زنجیر کردی؟😀🩸 https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk طناب قرمز دور مچ‌ها، بدن لرزید و نفس تنگ شد😀🤗 https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk چشمای بسته با پارچه، منتظر شلاق یا نوازش🌕🔥 https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk "توله فقط صدای زنجیرتو بشنو"🫦⏳ https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk گیفای آهسته از قطره عرق روی پوست👀👅 https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk لیتل کیوت منتظر تنبیه بعدیه🥺🧨

بله، حضور نداشتنت درد دارد‌. این اعتراف سختی نیست و خجالت‌هم ندارد، اما تو به خودت غره نشو. تو با ارزش بودی چون من به تو ارزش دادم و نبودت درد دارد چون به وجودت عادت کرده بودم. تو چیزی برای من نمیگذاشتی پس به وقت رفتنت چیزی هم نتوانستی ببری. تنها چیزی که از زندگی من کم شد اسمت بود که خیال کرده بودم در روزهای اینده قرار است همچنان وجود داشته باشد. و اگر نمیدانی اسم‌ها ماندگار نیستند، مگر اینکه چیزی خلق کرده باشند که زمان نتواند درون خودش حل کند.

Halsey-Nightmare-320.mp39.25 MB

photo content

اتفاقات بد حال حاضر، فقط مربوط به این فصل از زندگیمن و من حالا حالاها و تا چندین فصل بعد زنده‌ام.

اولش همیشه فکر میکنی که میتونی از بقیه کمک بگیری، اما کمک واقعی اونجایی میرسه که میفهمی کسی واقعا نمیتونه کاری برای تسلی دادن دردت انجام بده.

این هم میگذرد، اما چه پوستی از ما کنده خواهد شد تا زمان بگذرد و حل کند.

دفتر خاطرات عزیزم؛

متنی خواندم که میگفت ادم‌هارو ببخش، حتی اگر بدترین کار رو در حقت کرده باشن. نه به این دلیل که اونها خوب بودند و تو کارهاشون رو فراموش کردی، به این دلیل که اینطور رها میکنی و دیگه کینه‌ای توی دلت نخواهی داشت. کاش همه چیز به این راحتی بود. کاش دنیا به همان منطقی بود که روانشناس‌ها میبینن. من اگر تو رو ببخشم، اونوقت میباید از خودم عصبانی باشم. اگر تو برای تمام کارهایی که در حقم کردی بی گناه باشی، انوقت پس حماقت از من بود که گذاشتم هرچه دلت خواست انجام بدی و تو را از لحاظ عملی ازاد گذاشتم. راستش اصلا میخواهم کینه توز بمانم، تا اینکه علاوه بر تمام چیزهای دیگری که محتمل میشوم گناه‌کار و احمق هم باشم.

متنی خوندم که میگفت ادم‌هارو ببخش. نه به این دلیل که اونها خوب بودند و تو کارهاشون رو فراموش کردی، به این دلیل که اینطور رها میکنی و دیگه کینه‌ای توی دلت نخواهی داشت. کاش همه چیز به این راحتی بود. کاش دنیا به همان منطقی بود که روانشناس‌ها میبینن. من اگر تو رو ببخشم، اونوقت میباید از خودم عصبانی باشم. اگر تو برای تمام کارهایی که در حقم کردی بی گناه باشی، انوقت پس حماقت از من بود که گذاشتم هرچه دلت خواست انجام بدی. راستش اصلا میخواهم کینه توز باشم، تا اینکه علاوه بر تمام چیزهای دیگری که محتمل میشوم گناه‌کار و احمق هم باشم.

05 Adele - Set Fire To The Rain.mp39.55 MB

photo content

تا چندروز پیش که بچه تر بودم، فکر میکردم رازها و پشت پرده‌ها فقط مخصوص به فیلم‌های سینمایی ژانر معمایی صرفا برای سکانس پر کردن است. هنوز چندروز بیشتر نگذشته که متوجه شدم مردم حتی میتوانند با خیره شدن به گوشه‌ای خیانت کنند. من یاد گرفتم که لب‌ها دروغ میگویند، چشم‌ها دروغ میگویند و حتی گهگاه رفتار‌های بی نقص و پر اعتماد هم گناه‌کارند. من یاد گرفتم که حتی سفید ترین چیزهای عالم میتوانند در چشم به هم زدنی کثیف و سیاه شوند.

ایا اتاق من یک تابوت نبود؟ "صادق هدایت"

#part454 کمی خم شد سمتم که عقب رفتم. توجهی بهم نکرد و دستش رو روی پیشونیم گذاشت که تونستم سرمای پوستش رو حس کنم. ابوهادی_تب داری. چیزی نگفتم و اب دهنم رو قورت دادم که همون لحظه برق‌ها اومد. برعکس چیزی که تصورش رو میکردم انگار این موضوع براش خوشایند نبود چون اخماش توی هم فرو رفت. ابوهادی_کی فیوز رو درست کرد؟ با این حرفش هم ترسیدم و هم خوشحال شدم. میتونست کار جن‌ها باشه. و یا شاید شخصی اومده بود تا من رو تجلت بده. این رو گفت و چراغ قوه رو برداشت و خیلی سریع از اتاق خارج شد. صدای قفل و زنجیر شدن در رو که شنیدم نیم خیز شدم. به هر زحمتی بود سر پا ایستادم و به سمت پنجره رفتم. ابوهادی داشت به سمت نقطه ای نامعلوم که توی مسیر دیدم نبود حرکت میکرد. خیلی سریع دستگیره رو کشیدم پایین که در باز شد اما به خاطر وجود زنجیر دورش بعد از کمی باز شدن سر جاش ثابت شد. دستم رو از لاش رد کردم و به قفل کتابی رسوندم اما نتونستم بازش کنم. قلبم به شدت میزد و با وجود اینکه دست و پاهام و نوک انگشتان به خاطر سرما بی حس بود به شدت گرمم شده بود. بدنم از شدت داغی و هیجان سوزن سوزن میشد، انگار که لباسم پر پشه کوره بود که به فاصله یک ثانیه یک بار نیشم میزدن. اونقدری لاغر نبودم که بتونم با کمی سختی از لای در رد بشم اما ناامید نشدم. پامو از لاش رد کردم و سعی کردم به هرسختی و دردی که بود بدنم رو هم خارج کنم. اگر زنجیر فقط چند سانت گشاد تر بود راحت تر میتونستم کارم رو انجام بدم. ناچارا کاپشنم رو از تنم در اوردم و دوباره با تیشرت امتحان کردم. حالا میتونستم با پوست و استخون سرمای هوا رو حس کنم. هرلحظه اطرافم رو چک میکردم تا مطمئن بشم ابوهادی متوجهم نمیشه. بلاخره با تمام زورم از لای در گذشتم و به همین دلیل بازوم به فلز کشیده شد و از گرمایی که خیلی سریع روی پوستم سر خورد و پیچیدن حس سوزش توی بدنم متوجه شدم که دستم پاره شده. نگاهی به اطرافم انداختم. باغ نسبتا بزرگی بود و برخلاف تصورم هیچ گیاه یا درختی نداشت. کمی طول کشید تا بتونم در خروجی رو تشخیص بدم و درست لحظه ای که به سمتش دویدم صدای فریاد ابوهادی رو شنیدم. بنظر میرسید متوجهم شده باشه. با تمام سرعت به سمت در دویدم و وقتی بهش رسیدم تلاش کردم ازش بالا برم. بیش از حد بلند بود و شیار بزرگی برای بالا رفتن و جای پا نداشت. با وجود لرزش هیستریک و شدید بدنم بالا رفتن از چنین سطح صافی تقریبا غیر ممکن بود. حداقل پنج دقیقه زمان لازم داشتم تا بتونم ازش بالا برم. پام رو روی شیار گذاشتم و کمی بالا رفتم که لیز خوردم و زانوم به شدت به در کوبیده شد. لب‌هام رو از شدت درد روی هم فشردم و دوباره تلاش کردم که ابوهادی بهم رسید و بازوم رو گرفت و کشیدم پایین. کل بدنم درد میکرد و با کشیده‌ای که توی صورتم فرود اومد سرم گیج رفت. ابوهادی_دختره‌ی احمق. فکر کردی میتونی از دستم فرار کنی؟ فکر کردی راه نجاتی داری؟ این رو که مشت محکمی توی دلم زد که از شدت درد خم شدم روی زمین و چشمام رو بستم. انقدر درد داشتم که اگر همین الان در باز میشد و یک کلت هم دستم بود نمیتونستم از جام بلند شم و فرار کنم. کنارم روی زانوهاش نشست و بهم خیره شد. تقریبا روی زمین پر از ریگ پخش شده بودم و از درد و سرما به خودم میلرزیدم. دستش رو توی جیبش فرو برد و سوزن و شیشه‌ای از توی جیبش در اورد. به نظر مورفین یا ارامبخش یا یه جور مواد مخدر بود، البته که فرقی هم به حالم نداشت. چندروز دیگه قرار بود بمیرم و چه بهتر اگر تموم اون تایم رو نئشه میبودم. در حالی که لب‌هام به خاطر بغض و سرما میلرزید به چشم‌هاش خیره شدم. سوزن رو توی شیشه فرو برد و کمی ازش زو خالی کرد. انقدر درد داشتم و بی حس بودم که حتی نگران درد سوزن هم نباشم. دستم رو گرفت که مقاومتی نکردم. انگار خودش هم از اینهمه اروم بودنم تعجب کرده بود. اما دقیقا همینجا وقتی روی ریگ‌های یخ و خیس افتاده بودم و بازوم پر از خون بود و تموم استخونام به علاوه شکمم از درد تیر میکشیدن، وقتی که فهمیدم نه اراز و نه ارشیا قرار نیست برای پیدا کردنم کاری کنن و یا اصلا هیچوقت بتونن پیدام کنن، دقیقا همینجا برای همیشه امیدم به زندگی رو از دست داده بودم و برای روز تولدم لحظه شماری میکردم. برای روزی که قرار بود بمیرم و از این کابوس چندساله رها بشم. تلاش میکردم از چی فرار کنم؟ از بهترین اتفاقی که میتونست برام بیوفته‌؟ انگار دلش برام سوخت چون لحظه‌ای مکث کرد و بدون حرف بهم زل زد. اب دهنم رو به زور قورت دادم و گفتم؛ _تمومش کن. نگاهش رو ازم گرفت و سوزن رو توی پوستم فرو برد. کمی از خونم رو توی سرنگ کشید و بعد از مخلوط شدنش کم کم به رگم تزریقش کرد. زیاد طول نکشید که چشمام سنگین شدن و بدنم بی حس تر شد. کسی رو پشت سر ابوهادی دیدم. زنی با موهای فر فری که پشتش ایستاده بود و با لبخند نگاهم میکرد. طولی نکشید که دیدم سیاه شد و دیگه چیزی نفهمیدم.

#part453 چندثانیه بدون حرف زل زد بهم. چشم‌هاش ترسناک نبود اما حس خوبی به زل زدن بهشون نداشتم. همه چیز به طرز وحشتناکی پیچیده و عجیب بود و دقیقا نمیدونستم دارم چه‌کار میکنم یا با چی طرفم. فقط میخواستم تمام تلاشم رو برای رهایی از این وضعیت بکنم. پیرمرد سرش رو تکون داد و درحالی که از شیشه ماشین فاصله میگرفت گفت؛ _دنبالم بیاید. شیشه رو بالا کشیدم که اهورا گفت؛ _بنظرم خیلی مشکوک بود. اگر بخواد ببرتمون جای دیگه و قصدی داشته باشه چی‌؟ ارشیا_احمق ترسو. خودت رو حریف یه پیر تریاکی هم نمیدونی؟ اهورا_کاش با اون مغز کوچیکت راجع به همه‌چیز نظر ندی. اینجا همه چیز مشکوکه. حتی ممکنه ببرتمون بیرون روستا و دارو دسته‌ش اونجا باشن‌. شاید کارشون اینه. نگاهم رو به اهورا که مغزش بیشتر از ما کار میکرد و از استرس و ترس اسیب دیدن غزل درحال روانی شدن نبود انداختم و گفتم؛ _نمیخوای بیای یا میترسی میتونی پیاده بشی. کسی مجبورت نکرده کاری انجام بدی. نمیتونم به‌خاطر اینکه نگران خودتی بیخیال پیدا کردن دختره بشم. جوابم رو نداد و خیره به حرکت کردن نیسان نفس عمیقی کشید. ماشین رو روشن کردم و درحالی که تلاش میکردم فاصلم رو باهاش حفظ کنم پشت سرش راه افتادم. هرچی جلوتر میرفتیم تعداد خونه و درخت‌ها کمتر میشد و بنظر میرسید به انتهای ده نزدیک میشیم. اهورا انگار با حرفم بهش برخورده بود چرا که هیچ حرفی نمیزد و در سکوت با چاقوی توی دستش ور میرفت. انگار هرلحظه منتظر بود یه لشکر خفت‌گیر و سارق بهمون حمله کنن و وقتی میخواستن سرمون رو ببرن بگه دیدید گفتم نباید اینکارو کنید. بلاخره بعد از گذشت چند دقیقه به خونه‌ای که از بقیه فاصله بیشتری داشت و تقریبا انتهای روستا محسوب میشد رسیدیم. ارشیا سر جاش نشست و خیلی سریع گفت؛ _خودشه. همینه. اینجارو میشناسم. نفسم توی سینه‌م حبس شد و در سکوت به خونه کاهگلی درب و داغون پیش روم که بنظر میرسید تنها قسمت روشن روستا باشه رسیدیم. برعکس خونه‌های دیگه میشد نور لامپ یا شمعی رو از پشت پنجره هاش دید. نیسان واینستاد و پیچید و به سمت جنگلی که در امتداد جاده خاکی قرار داشت روند‌. توقف کردم و به خرابه رو به روم چشم دوختم. _خطرناکه؟ ارشیا_نمیدونم. _اگر بابات اینجا باشه باید چه‌کار کنیم؟ اهورا_خیلی ساده‌ست. خرجش یه ضربه‌ست. این رو گفت و در ماشین رو باز کرد و به سمت خونه رفت. نگاهی به ارشیا انداختم و دستم رو روی دستگیره در گذاشتم. نگران و مضطرب بنظر میرسید. حالت چهره و چشماش عادی نبود. انگار میترسید، اما نه از شرایطی که الان توش قرار داشتیم و اتفاق نامعلوم پیش رو. انگار از خودش میترسید. از اینکه قرار بود چی بشه و چه ری‌اکشنی نشون بده. پیاده شدم و اون هم بعد از من بیرون اومد. در ماشین رو قفل کردم و به خودم لرزیدم. هوا بیش از حد سرد و مرطوب بود. صدای زوزه گرگ و سگ‌ها سکوت سنگین شب رو میکشست و توی گوش‌هام پیچ و تاب میخورد. خیال میکردم توی یه رمان تخیلی و ترسناک زندگی میکنم. ای کاش واقعا اینطور بود و فقط مشتی کلمه بودم که یه داستان تلخ رو روایت میکردن. ای کاش چنین ناعدالتی وحشتناکی هیچوقت وجود نداشت. اب دهنم رو قورت دادم و به ارشیا نگاه کردم که جلوتر از من و اهورا حرکت کرد. انگار خودش صاحب خونه بود و باید اول وارد میشد‌. به در که نزدیک شدیم ارشیا دستش رو بلند کرد و با تردید چند تقه بهش کوبید که صدای جیرجیرش بلند شد و کمی عقب رفت. در کمال تعجب باز بود! اب دهنم رو قورت دادم و به اهورا که چاقوی توی دستش رو میفشرد خیره شدم. ارشیا نفس عمیقی کشید و در رو به جلو هول داد. ... غزل؛ صدای جیرجیر در باعث شد از خواب بپرم. انگار شخصی توی چهارچوب ایستاده و قصد وارد شدن نداشت. تنها نور توی اتاق نور نارنجی رنگ بخاری المنتی بود و بنظر میرسید که برق‌ها رفته باشه. همه جا ظلمات بود. به معنای واقعی کلمه چشم‌هام هیچی رو جز حصیر زیر بخاری رو نمیدید. از ترس توی خودم جمع شده و پتو رو دور خودم پیچیده بودم. صدای زوزه گرگ‌ها توی این سکوت بهتر شنیده میشد. دقیق نمیدونستم توی چه روز و چه ساعتی هستیم یا چندوقت بود که اینجا گیر افتاده بودم. دیگه داشتم ناامید میشدم، انگار هیچکس قرار نبود بیاد و نجاتم بده. در کامل باز شد و نوری توی چشمام افتاد که پلک‌هام رو به هم فشردم. توان حرکت کردن نداشتم و دست و پاهام یخ زده بود. کسی وارد اتاق شد و در رو بست. نور رو روی دیوار انداخت که متوجه شدم متوجه قامت ابوهادی بشم. کی غیر از اون میتونست وارد این جهنم بشه؟ انگار یه زندانی بودم و اون زندان بانم بود. ابوهادی_فیوز پریده. برام مهم نبود. حتی چیزی نبود که بخواد خبرش رو بهم بده. چیزی نگفتم که بهم نزدیک شد و سینی توی دستش رو روی زمین گذاشت و کنارم نشست. به نور سفید رنگ چراغ قوه خیره شدم. میتونستم گرد و غبار پراکنده توی هوا رو ببینم.

#part452 اراز_اگر توی خونه بودن لامپی چیزی نمیخواستن؟ اصلا از پنجره ها حتی نور شمع هم پیدا نیست. _گفتم که شاید برق‌ها ر.. هنوز حرفم رو تموم نکرده بودم که نوری روی درخت‌های اونسر کوچه افتاد و روشنشون کرد. دهنم رو بستم و بدون حرف به جاده خاکی خیره شدم. ارشیا_این دیگه چیه.. طولی نکشید که تونستیم نیسان وانت ابی رنگی رو که توی کوچه پیچید و با سرعت زیادی سمتمون اومد رو ببینیم. سرعتش به قدری زیاد بود که حتی درصورت روشن کردن ماشین هم نمیشد از سر راهش کنار رفت. انقدر سنگین و تند حرکت میکرد که اطرافش پر از گرد و خاک شده و نمیشد به درستی ماشین رو دید. اراز دستش رو روی بوق گذاشت و صدای بوق ممتد توی کوچه خلوت و مسکوت پیچید و بارها اکو شد. ناخوداگاه چشمام رو بستم و منتظر برخورد نیسان با ماشین و رفتنم به جهنم شدم. ... آراز؛ پلک‌هام رو روی هم فشردم و دستم رو از روی بوق برداشتم که صدای لاستیک‌ها و ترمز نیسان گوش‌هام رو اذیت کرد. میتونستم نور زرد رو از پشت پلکام به خوبی ببینم و همین باعث میشد فکر کنم که مردم. چند ثانیه بعد به محض اینکه اکوی صدای بوق و ترمز بین کوه‌ها و کوچه خفه شد اروم چشمام رو باز کردم. نفس عمیقی کشیدم که اهورا تکونی خورد و گفت؛ _سالمید؟ ارشیا_این کیه؟ با این حرفش توجهمون به جلو جلب شد. هنوز کمی گرد و غبار توی هوا و بین لامپ‌های دو ماشین در چرخش بود و دید رو مسدود میکرد. صدای گوسفند طنین انداز فضای اطراف شده بود و این کمی ترسناک بود چرا که تا چند دقیقه پیش هیچ صدایی این اطراف شنیده نمیشد! بلاخره انگار تونستم هیکل شخصی رو بین گرد و غبار ها ببینم و همین باعث شد ناخوداگاه دستم سمت قفل ماشین بره و فعالش کنم. دیدن فقط یک ادم توی یک روستای خلوت اصلا چیز امن و خوشحال کننده ای بنظر نمیرسید. طولی نکشید که قامت پیرمردی قد بلند و نسبتا لاغر روبه روی ماشین نمایان شد و کمی خیالم رو راحت کرد چون احتمالا حریف سه تامون نمیشد. از شانس افتضاحم به در من نزدیک شد و چند ضربه بهش کوبید که علی رغم ترسم بهش زل زدم. چهره ساده‌‌ای داشت، خبری از شاخ و دم و سم به جای دست و پاهاش نبود. جای چاقو و ترکش هم روی صورتش نداشت. _شما کی هستید ها؟ اب دهنم رو قورت دادم و به زور نفسی کشیدم. هرلحظه میترسیدم پنجره ماشین رو بکشنه و تبدیل به یه موجود با دندون های تیز و ناخن‌های بلند بشه. انگار اهورا زودتر از من به خودش اومد چون با صدایی بلند گفت؛ _خودت کی هستی؟ پیرمرد توجهی به حرفش نکرد و گفت؛ _اینجا خطرناکه‌ها. باید برید. این رو گفت و کمی از ماشین فاصله گرفت که شیشه رو کمی پایین کشیدم و صداش زدم. ارشیا_چیکار میکنی احمق؟ شیشه رو بکش بالا شاید خفتگیری چیزی باشه. پیرمرد‌ کمی به پنجره نزدیک شد و گفت؛ _خفت‌گیر نیستم‌ها. رهگذرم. بار میبرم. شما اینجا چیکار میکنید ها؟ _شما میدونید چرا هیچکس اینجا نیست؟ پیرمرد_ما که اینجاییم! _نه. غیر از ما کسی توی روستا نیست. پیرمرد_نمیدونم‌ها. شاید مردم روستا رو تخلیه کردن. از اینجا بریدها. خطرناکه. بچه‌های لاغری هستید. خطرناکه ها. اهورا اخماش رو توی هم کشید و نگاه گیجی بهم انداخت. حالا با وجود نور چراغ نیسان به خوبی میتونستیم هم‌دیگه رو ببینیم. _شما اینجارو بلدید؟ دنبال یه شخصی میگردیم. به زبون محلی بهش میگن.. کمی مکث کردم تا اسمش رو به یاد بیارم که ارشیا زودتر از من گفت؛ _ام سحور. ابروهای پیرمرد بالا پرید و گفت؛ _باهاش چیکار دارید، ها؟ اهورا_کسی رو گم کردیم، میخوایم ببینیم میتونیم پیداش کنیم یا نه. پیرمرد_کسی که پیش اون گم بشه پیدا نمیشه. دنبالش نگردید ها. برگردید شهرتون. شیشه رو پایین تر کشیدم که اهورا دستم رو گرفت تا بهم بفهمونه کارم اشتباهه. _میدونیم. خیلی مهمه. لطفا اگه میدونید خونش کجاست بهمون بگید. واقعا نیاز داریم بدونیم. خطرش پای خودمون.

#part451 اراز چند ثانیه بدون حرف و با ابروهای بالا پریده نگاهم کرد. از شدت تعجب و خشم قفل شده بود. دهنشو باز کرد تا چیزی بگه که انگار پشیمون شد چون نگاهش رو ازم گرفت و بعد از کمی مکث گفت؛ _دوتاتون خفه شید مگه نه پرتتون میکنم بیرون تا گرگا تیکه تیکه‌تون کنن. دوتا احمق بلند کردم با خودم اوردم. ارشیا که انگار متوجه شده بود گیر دادن و غر غر کردن باعث بهتر شدن شرایط نمیشه و هرلحظه امکان داره مورد حمله اراز واقع بشه پوفی کشید و به صندلیش لم داد. کوچه انقدر تاریک بود که به سختی بتونیم همدیگه رو فقط از برق چشم‌هامون ترجیح بدیم. اراز_من واقعا نمیدونم باید چیکار کنم. هیچ تاثیری نداره! برگشتم سمتش و تونستم تشخیص بدم که سرش رو روی فرمون گذاشته. ترسیده و ناامید بنظر میرسید. احتمالا با خودش فکر میکرد که ما درحالی که با همیم نمیتونیم اینجارو تحمل کنیم، چه برسه به غزل که احتمالا تاحالا سیصدبار توی این شرایط سکته کرده و مرده بود. متوجه شدم که هیچکدومشون شرایط خوب و درستی ندارن و به خاطر ترس و گیجی و استرسشون نمیتونن درست تصمیم گیری کنن. تنها کسی که گم شدن غزل به اون مقدار براش اذیت کننده نبود من بودم. البته که من هم احساس نگرانی میکردم ولی نه به اندازه اونا. چرا که نمیدونستم چی راجب بابای ارشیا غیر از هرز رفتن دستش میتونه انقدر ترسناک باشه. و خب غزل. غزل کسی نبود که از لمس شدن بترسه! _خیل خب. الان تلاش کن یه کوچه بزرگتر و پهن تر پیدا کنی که انقدر بدجور نباشه. با احتمال اینکه شاید برقا رفته باشن میریم جلو و در چندتا خونه رو میزنیم. اگر واقعا اینطور باشه در رو باز میکنن. ارشیا_و اگر واقعا اینطور نباشه؟ جواب سوالش رو نمیدونستم. شرایط نمیتونست به اون اندازه بد و عجیب غریب بشه. اما حالا که توی چنین وضعیت ناگواری بودیم انتظار اون اتفاق هم میرفت. _اونوقت خیلی ترسناک میشه. هر سه سکوت کردیم. اراز کمی بعد انگار دوباره کنترل خودش رو به دست گرفت و توی جاده حرکت کرد. خیابون ها تنگ و تاریک بودن و بخاطر جوب‌هایی که اطراف و یا وسطشون وجود داشت دقت زیادی موقع رانندگی میطلبیدن. بلاخره به کوچه پهن تری رسیدیم که بنظر میرسید چندتا مغازه یا کارگاه توش واقع شده باشه و میشد خونه‌های دوطرفش رو دید. به لطف نور ماشین کمی از ظلمات روستا خلاص میشدیم. _شما بشینید اینجا، من میرم در میزنم. ارشیا_منم میام. _نه. تو بمون تو ماشین، دونفر باشید بهتره. اگه اتفاقی افتاد.. در رو باز کردم و با وجود ترسی که داشتم فلاش گوشیم رو روشن کردم و در رو بستم. تصمیم گرفتم نزدیک ترین خونه به ماشین رو انتخاب کنم و در همون حین دستم رو توی جیبم فرو بردم تا از وجود چاقوم مطمئن بشم. پشت در فلزی ایستادم و چند تقه بهش کوبیدم. چندثانیه بعد دوباره با شدت بیشتری در زدم و بعد از دریافت نکردن جواب تقریبا چندبار با لگد به در کوبیدم. همینکار رو برای دوتا خونه دیگه هم انجام دادم و چند بار با صدای بلند درخواست کمک کردم اما هیچ خبری نشد. انگار خونه ها سالها بود که خالی از سکنه بودن. و این مسئله واقعا ترسناک بود. خیلی سریع به سمت ماشیت رفتم و بعد از اینکه واردش شدم در رو قفل کردم. از شدت سرما و ترس میلرزیدم. _فکر کنم نباید اینجا باشیم. ارشیا بعد از چند ثانیه به زور گفت؛ _این شیشه بری رو که دیدم مطمئن شدم درست اومدیم. اینجا همونجاست. اراز_قبلا هم اینطوری بود؟ چرا هیچکس در رو باز نمیکنه؟ انگار کسی جز ما سه تا اینجا نیست. ارشیا_اره. یعنی روستاها معمولا جاهای شلوغی نیستن چون ساکنینش یا تو کوه و دشت و سرکاراشونن یا تو خونه کم پیش میاد کسی رو توی کوچه هاش ببینی. ولی اینجا اینطوری نبود اصلا. گوشیم رو روشن کردم تا اسم روستا رو سرچ کنم و بفهمم که اخیرا اتفاق عجیبی این اطراف نیوفتاده که باعث ترسوندن مردم بشه اما نتم انتن نمیداد. اراز_چرا دقیقا وقتی که ما میخواستیم بیام جلو این اتفاق افتاده و همه مردم ناپدید شدن؟ یعنی ممکنه واقعا پای چیزای عجیب و غریب یا اجنه و ارواح وسط باشه؟ ارشیا_امکانش هست. مامان بابام هم توی کار اینجور چیزها بود و خونش خیلی خیلی ترسناک بود. بابام میگفت کل مردم روستا ازش به خاطر اینکه با اجنه در ارتباطه وحشت دارن. شاید به خاطر اون فرار کردن. اگه دست بابام با اون زن توی یه کاسه باشه و واقعا بخوان بلایی سر غزل بیارن چی؟ صدای اراز رو نشنیدم. انگار شنیدن این حرف وحشتناک برای لال شدنش کافی بود. _دوستان دوستان. مگه تینیجر 18 ساله اید که توی فاز باشید و اینجور چیزهارو باور کنید؟ شاید اینجا زلزله‌ای چیزی اومده، یا چمیدونم یه اتفاقی افتاده که مردم ترسیدن و برای یه مدت رفتن. اینترنتم بالا نمیاد که مشخص بشه. امکان هم داره که مردم شب‌ها از ترس حیوانات درنده و راهزن و دزد و قاتل برن توی خونه‌هاشون و اگر غریبه‌ها در زدن در رو باز نکنن.

#part450 متوجه شدم که ارشیا مغزش خاموشه بنابراین مجبور شدم با اراز درگیر پیدا کردن ادرس بشم. توی راه چندباری با تینا بحثم شد. مثل اینکه قرار بوده امشب بریم بیرون و من فراموش کرده بودم چون مثل همیشه روی مواد و دراگ قول‌های الکی بهش داده بودم. حالش رو درک میکردم، میدونستم که موجود فوق‌العاده افتضاح و بیکار و علاف و بی مسئولیتی هستم و نمیدونستم چجوری باید بهش بفهمونم که از وضعیتم راضیم و دلم نمیخواد تغییر کنم و شرایطم رو بهتر کنم. دوست نداشتم اذیتش کنم و فقط میخواستم خودم رو بکشم کنار و نمیدونم چرا نمیتونست این رو قبول کنه. انگار چون یک زمانی بچه من رو حامله بود الان مسئولیت خاصی راجع بهش داشتم و میباید چیزی رو جبران میکردم. اب دهنم رو قورت دادم و پوفی کشیدم. تابلوی پنج کیلومتر تا روستای شیملار رو دیدم و طولی نکشید که به ابادی‌ای رسیدیم. خونه‌ها اکثرا اجری بودن و دورشون با سیمان و کاهگل پوشیده شده بود. از اونجایی که روستای گرمسیری بود دیوارها رو بی‌نهایت ضخیم ساخته بودن و این رو از خونه های خالی بدون سکنه که سقف و در و پنجره نداشتن میشد فهمید. کوچه‌ها اکثرا سراشیبی بودن و به خاطر زمین اسفالت نشده و خاکی ماشین روی دنده سنگین بود و به سختی حرکت میکرد. اگر پات رو از روی گاز برمیداشتی احتمالا لیز میخوردی و تا ته دره میرفتی. ساعت طرفای هشت شب بود و هرچی بیشتر وارد روستا میشدیم کوچه ها تنگ تر، خلوت تر و تاریک تر میشدن و تنها صدایی که وجود داشت صدای باد و زو زوی سگ‌ها بود. اخمای اراز توی هم بود و فرمون رو محکم میفشرد انگار که انتظار داشت هر لحظه موجود عجیبی جلوی ماشین سبز بشه. عجیب بود ولی من هم احساس خیلی بدی داشتم. از بیست دقیقه پیش تا الان به جز یه سگ هیچ موجود زنده ای ندیده بودیم و انگار روستا کاملا خالی از سکنه بود. نگاهی از اینه به ارشیا که مثل ما منظره اطراف رو از نظر میگذروند انداختم. میل شدیدی داشتم که همین الان از پنجره پرتش کنم بیرون و اجازه بدم با استرسی بدتر از استرس گم شدن‌خواهرش روبه رو بشه. اراز_چقدر اینجا عجیب غریبه. تازه ساعت هشت شبه‌. چرا هیچکس توی کوچه‌ها نیست؟ ارشیا_اینجا کلا این مدلیه. مردمش هم یجورین خیلی بد اخلاقن. در کل جای جالبی واسه پیک نیک و کباب کردن نیست. اراز درحالی که در هارو قفل میکرد گفت؛ _خب الان باید از کدوم سمت برم؟ ارشیا_نمیدونم. برگشتم عقب و بهش خیره شدم. اون هم مثل ما کمی گیج بنظر میرسید. _نمیدونی؟ ما برای چیزی که نمیدونی اومدیم اینجا؟ اخماش رو توی هم کشید و گفت؛ _من تو کل عمرم فقط یکبار اومدم اینجا اونم تو روز روشن. الان حتی نمیدونم اینجا همونجاست یا نه. خیلی تاریکه. اراز_هیچ شباهتی با اون چیزهایی که یادته نداره؟ ارشیا_چرا. شبیه همه روستاهاییه که تا الان رفتم. این تصویر رو حداقل تو بیست تا شهر مختلف دیدم. اراز اخمی کرد و نگاهی به گوشیش انداخت. _خیل خب. فقط سعی کن مسیر رو ادامه بدی تا مغازه ای چیزی پیدا کنیم یا از کسی سوال بپرسیم. مگه نگفتی زن بابات گفت که از هرکی اسم زنه رو بپرسی میدونه خونش کجاست؟ ارشیا_اره. اراز حرکت کرد و از اونجایی که هوا سرد بود و استرس باعث شده بود بیشتر احساس لرز بکنیم بخاری رو روشن کرد. مثل پنج کیلومتر بیرون از روستا هیچ موجود زنده ای اطرافمون دیده نمیشد. خونه ها همه ساکت و تاریک بودن و هیچ لامپی روشن نبود. اراز_یعنی چی؟ همه لامپا خاموشن. هیچکس توی خونه‌ها زندگی نمیکنه! ارشیا_مگه میشه؟ شاید برق‌ها رفته. اراز_کوچه قبلی یه لامپ روشن بود. ارشیا_شاید به ژنراتور جدایی وصل بوده. _منطقی نیست. اراز_باید زودتر میومدیم که به تاریکی نخوریم. مثلا ظهر یا صبح زود راه میوفتادیم. ارشیا_من نگفتم ساعت چهار حرکت کنیم؟ حتما باید این عن اقا که همش بلده ساز مخالف بزنه هم بلند میکردیم میوردیم؟ فقط چهارساعت باید قانعش میکردیم داریم چیکار میکنیم درحالی که هیچ ربطی هم بهش نداشت. اخمام رو توی هم کشیدم و بهش خیره شدم که اراز گفت؛ _من و تو که نمیتونستیم تنهایی بیایم اینجا. من تورو اصلا نمیشناسم جای امنی هم برای دونفر نیست. از کجا معلوم دستت با همون بابات توی یه کاسه نبوده باشه‌؟ ارشیا که انگار انتظار این حرف رو نداشت و توقع فحش یا هر توهینی غیر از متهم شدن رو میکشید بدون حرف و با تعجب به اراز نگاه کرد. ارشیا_چه چرت و پرتی میگی!؟ من چیکار میتونم با تو داشته باشم مثلا؟ بعدم تو خواهر منو بردی حومه شهر گمش کردی اونوقت دست من با بابام توی یه کاسه‌ست؟ از کجا معلوم دست خودت باهاش توی یه کاسه نباشه؟ اراز_من با بابای مریض تو چیکار میتونم داشته باشم!؟ حالا وضعیت حسابی قاراشمیش شده بود و بنظر میرسید هردوشون از سر نگرانی و ترس میخوان هم رو بکشن. _راست میگه دیگه. شاید با اینکار میخواستی رضایتش رو جلب کنی تا مامانت رو برات زنده کنه. مگه از این کارا بلد نیست؟