𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'
Відкрити в Telegram
-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell
Показати більше2 681
Підписники
Немає даних24 години
-167 днів
-10330 день
Архів дописів
2 682
#part457
اهورا؛
از در خونه که خارج شدم به سمت انتهای کوچه رفتم.
به 206ای که یه گوشه پارک شده بود نزدیک شدم و بعد از باز کردن در توش نشستم.
_سلام.
به تینا که بدون حرف روی صندلی نشسته بود خیره شدم.
برعکس همیشه خبری از اون رژ جیگری تیره نبود و میتونستم رنگ صورتی ملیح لبهاش رو ببینم.
تینا_اون پسره رو توی ماشین ندیدم.
_قبل از اینکه بیایم رسوندمش.
تینا_کسی رو که میخوای ازش انتقام بگیری رسوندی؟
_نخواستم قبل از اینکه من بزنمش زمین کشته شه.
سرش رو تکون داد و نگاهش رو ازم گرفت.
تینا_تا کی میخوای بهم دروغ بگی؟
_چه دروغی بهت گفتم؟
تینا_امروز صبح از راز شنیدم اون دختره گم شده.
رفته بودید اون رو پیدا کنید درسته؟
_اراز ازم خواهش کرد.
ابروش رو بالا انداخت و سرش رو تکون داد.
بی حس اما خشمگین بنظر میرسید.
انگار که از قضیه غیب شدن غزل خوشحال بود.
تینا_چون راز ازت خواهش کرد رفتی یا چون هنوز از غزل خوشت میاد؟
نفس عمیقی کشیدم و نگاهم رو ازش گرفتم.
_من اگه از غزل خوشم میومد اجازه میدادم با راز بپره؟
تینا_نمیدونم.
بعد از اینهمه سال باز هم نمیتونم بفهمم توی فکرت چی میگذره.
میگی میخوای اذیتشون کنی ولی میری دنبالش میگردی؟
_اولا که من نگفتم میخوام غزل رو اذیت کنم، طرف حساب من داداششه که گند زد توی زندگیم.
دوما چرا انقدر با غزل مشکل داری؟
چه هیزم تری بهت فروخته که از گم شدنش انقدر خوشحالی؟
تینا_چه هیزم تری به من فروخته؟
اون دخترهی مارمولک از روزی که اومد توی اکیپمون هممون رو به جون هم انداخت و از هم جدامون کرد.
اخرین بار که هممون درست حسابی دور هم جمع شدیم رو یادت میاد!؟
اومد میونه هممون رو خراب کرد.
تو و اراز افتادید به جون هم، بعدم با وجود اینکه میدونست من دوستت دارم اونشب باهات خوابید!
حتی باعث شد بین سارینا و دوست پسرش به هم بخوره.
اونشب توی تولد سارینا نشست روی پای پسری که اوا ازش خوشش میومد!
پوفی کشیدم.
اصلا حوصله شنیدن گند کاریهای اون دختره رو نداشتم.
تینا_اصلا معلوم نیست از کدوم گوری سر و کلهش پیدا شد.
لعنت به اون روزی که من اوردمش توی اکیپ.
فکر کردم ادمه.
_من و راز که همون اول با وجودش مخالفت کردیم، خودت گیر داده بودی که همه جا بیاریش!
تینا_مال قبل از این بود که بفهمم چه جونوریه!
بعد از اون هم هرکاری کردم نتونستم ارتباطتون رو باهاش قط کنم.
_نگران نباش.
بعد از اینکه بفهمه با داداشش چیکار کردم خودش از هممون متنفر میشه.
البته اگر زنده پیداش کنیم!
تینا_ببینم..
بهم خیره شد و با جدیت پرسید؛
_نکنه این گم و گور شدنش هم تقصیر تو باشه؟
نکنه اینجوری میخوای از ارشیا انتقام بگیری؟
پوزخندی زدم و گفتم؛
_چرت و پرت نگو.
تینا_اون روز تو دقیقا جایی بودی که غزل توش گم شد.
وقتی راز داشت بهم میگفت چیشده فهمیدم.
برام لایو لوکیشن فرستاده بودی چون عصرش قرار داشتیم میخواستی بیای جایی که واست فرستاده بودم.
نیم ساعت قبل از اینکه بیای پیشم رفته بودی همون اطراف.
یادت نمیاد؟
_چرت و پرت نگو.
من چیکار اون دختره دارم؟
دزدیدنش چه دردی رو از من دوا میکنه؟
بعدم اون موضوع یه مشکل خانوادگیه ربطی به من نداره.
تینا_امیدوارم همینطور باشه که میگی!
این رو گفت و ماشین رو روشن کرد و راه افتاد.
2 682
#part456
اب دهنم رو قورت دادم و پوفی کشیدم.
اهورا زیاد هم بی راه نمیگفت.
همه چیز خیلی مشکوک و عجیب و غریب بود.
انگار که واقعا توی یه فیلم ترسناک کمدی بودیم.
همه چیز به طرز وحشتناکی مزحک بود.
_بابات خونه دیگهای جز اونی که توش زندگی میکنید نداره؟
نمیدونم خونه ای زمینی باغی.
ارشیا_نه.
فقط همون خونهایه که با غزل توش زندگی میکردن.
خونه من هم مال عممه که بهم اجاره داده.
اهورا_این عمت که میگی شاید خبر داشته باشه که غزل کجاست.
ارشیا_عمم حتی خبر نداره که من یه خواهر دارم.
هیچکس به جز بابام و زن بابام از این موضوع خبر نداشت.
اهورا_احتمالا میدونسته و به تو نمیگفته.
دختره با بابات زندگی میکرد چطور ممکنه کسی از وجودش خبر نداشته باشه.
مگه شناسنامه نداره، از خونه بیرون نمیزنه؟
قطعا درو همسایه میشناسنش.
ارشیا_اره، ولی نه به عنوان خواهر من!
کسی حتی نمیدونه که من پسر بابامم.
فقط میدونن که بابام یه پسری داشت که تو سن چهارسالگی مرده و از اون به بعد دیگه کسی درموردم حرفی نزد.
یعنی حتی نمیدونن که من وجود دارم.
نفس عمیقی کشیدم و گفتم؛
_باید بریم پیش عمت.
شاید زمینی خونهای چیزی داشته باشن که بابات اونجا قایمش کرده.
نمیتونن اب شده باشن رفته باشن توی زمین.
باید به پلیس خبر بدیم که بهش مضنونیم.
اونوقت به هر طریقی که باشه پیداش میکنن و ازش بازجویی میکنن.
چمیدونم اگر ماشینی چیزی داشته باشه استعلام پلاکش رو میگیرن.
اهورا_منم موافقم.
فردا برید اداره اگاهی و اینهارو بگید.
دست اونا از ما خیلی باز تره.
چیزی نگفتم و تلاش کردم کمی چشمهام رو ببندم.
از دیشب تاحالا یک ساعت هم چشم روی هم نزاشته بودم و به زور قهوه سرپا بودم.
دیگه مغزم توانایی هندل کردن اینهمه مشکل و استرس رو بدون خواب و ریکاوری نداشت.
برعکس انتظارم که خیال میکردم خوابم نبره چشمهام کم کم گرم شد.
خونه تاریک بود و تنها نورهای قرمز و سبز و بنفشی که مدام در چرخش بودن باعث میشدن بتونم اطرافم رو تشخیص بدم.
صدای اهنگ زیاد بود، اما گوشهام رو اذیت نمیکرد.
چند نفری روبه روم قرار داشتن که یا میرقصیدن و یا درحال صحبت و خوردن نوشیدنی بودن.
تینا یه گوشه با دوستش صحبت میکرد و دختری که اهورا میگفت تازگیها باهاش دوست شده یه گوشه روی مبل نشسته بود و در سکوت اطرافش رو نگاه میکرد.
بهش نزدیک شدم و سعی کردم توی اون نور بنفش رنگ به چهرهش دقت کنم.
موهای تیره کوتاهی داشت که به زور تا گردنش میرسیدن و یه تاپ سفید به تن داشت.
چشمهاش درشت بود و به لطف ابروهای پر پشتش زیادی به چشم میومدن.
چهره و استایلش کاملا ساده بود.
مثل دخترهای دیگه ارایش زیادی به چهره نداشت و شاید به همین دلیل بود که تا این حد ساده و معمولی بنظر میرسید.
کنارش روی دسته مبل نشستم که برگشت و بهم نگاه کرد.
میشناختمش، با اینکه انگار اولین باری بود که باهاش روبه رو میشدم.
شاید توی جهانهای موازی مدتها بود که باهم وقت میگذروندیم.
سر تا پام رو از نظر گذروند و گفت؛
_راز؟
_اسمم رو از کجا میدونی؟
همه چیز دیگهای صدام میکنن.
غزل_خودت بهم گفته بودی، یادت نمیاد؟
شونهم رو بالا انداختم و لیوان روی میز رو برداشتم.
غزل_دلم برای این شب تنگ شده بود.
اولین باری که همدیگه رو دیدیم.
میدونی، اخریش زیاد جالب نبود.
نمیدونستم از چی صحبت میکنه.
گیج شده بودم.
غزل_اگر اون شب اینجا نمیومدم همه چیز فرق میکرد.
اونوقت دیگه برای فرار کردن از مخمصهای که توش گیر افتادم تلاشی نمیکردم.
شاید قبول کردن همهچیز اونجوری راحت تر بود.
سرم رو کج کردم و درحالی که تلاش میکردم طعم نوشیدنی توی دهنم رو حس کنم نگاهش کردم.
طعمی حس نمیکردم.
حتی صدای اهنگ بلند رو هم درست و حسابی نمیشنیدم.
_توی چه مخمصه ای گیر کردی؟
غزل_گفتنش سخته.
انقدر کسی حرفام رو باور نکرده که دیگه دلم نمیخواد برای فهموندنش به ادما تلاشی بکنم.
_من میفهمم.
غزل_پس چرا نمیای؟
چرا هنوز اونجام و به نظر میرسه هیچوقت نجات پیدا نکنم؟
_پیدات میکنم.
یکم طول میکشه.
غزل_امیدوارم تا روز مرگم طول نکشه..
_راز.
رسیدیم.
تصویر غزل کم کم محو شد و پشت پلکهام چیزی جز سیاهی دیده نشد.
چشمام رو باز کردم و به اطرافم نگاه کردم.
بنظر میرسید دم در خونم باشیم.
صندلی کمک راننده خالی بود و اهورا بدون حرف نگاهم میکرد.
_رسیدیم؟
اهورا_اره.
این پسره رو رسوندم خونشون.
سرم رو تکون دادم و کمی جابه جا شدم.
_خودت چیکار میکنی؟
اهورا_میرم خونه دوستم.
همین نزدیکی هاست.
_نمیای بالا؟
سرش رو به معنای نه تکون داد و ماشین رو روشن کرد و توی پارکینگ برد.
اصراری نکردم، حقیقتا حوصلهش رو نداشتم.
خوشم نمیومد راجب غزل باهاش صحبت کنم.
اهورا_فردا صبح برید پیش پلیس و هرچیزی که بهش شک دارید رو بگید.
پیدا کردنش کار ما نیست.
سرم رو تکون دادم و از ماشین پیاده شدم.
اهورا بعد از تحویل کلیدها از پارکینگ خارج شد و پشت سرش در رو بست.
2 682
#part455
اراز؛
همگی پشت سر ارشیا وارد خونه شدیم.
همونطور که انتظار داشتم جای نسبتا متروک و درب و داغونی بود.
زمین پر از مورچه و سوسک و حشره بود و بوی افتضاحی توی خونه میومد.
مثل بوی جنازه یا گوشت فاسد شده.
افتضاح بود!
اخمام رو توی هم کشیدم و با شک و دودلی نگاهی به اهورا که به قدری بیخیال بود که انگار اخر هفته ها برای تفریح توی چنین لوکیشنهایی مهمونی میگیرفت انداختم.
وقتی متوجهم شد خیلی سریع روم رو ازش برگردوندم.
حوصله دیدی بهت گفتم نباید بیایم اینجور جاهای توی چشمهاش رو نداشتم.
ارشیا که جلوتر از ما از راهرو گذشته بود نگاهش رو به چیزی دوخت و سر جاش خشک شد.
دست از حرکت کشیدم و سر جام ایستادم.
جرعت جلو رفتن و دیدن چیزی که باعث شده بود ارشیا انقدر تعجب کنه رو نداشتم.
اگر جنازه غزل وسط خونه بود چی؟
اصلا دلم نمیخواست چنین صحنهای رو ببینم.
حتی از دیدن مامانم توی سرد خونه هم بدتر بود.
اب دهنم رو به زور قورت دادم که اهورا از کنارم گذشت و جلو رفت.
اهورا_این..
انگار نتونست جملش رو کامل کنه.
اهورا_مامان بزرگته؟
با شنیدن این جمله خیلی سریع جلو رفتم.
چیزی که روی زمین قرار داشت حتی از جنازه غزل هم ترسناکتر بود.
روی حصیر کف زمین پر از سوسک و حشره های عجیب غریب بود و جسد کوچیکی وسط خونه افتاده بود که به دست کرمهایی که توی زخم های عمیقش میلولیدن داشت تجزیه میشد.
از قد کوتاه و موهای سفید بلندش میشد کاملا مطمئن شد که غزل نیست!
دستم رو جلوی دهنم رو گرفتم و خیلی سریع روم رو برگردوندم و عوق زدم.
متاسفانه یا خوشبختانه از صبح چیز زیادی نخورده بودم و فقط اب بالا اوردم.
ارشیا_این چرا ای..
انگار اون هم نتونست حرفش رو ادامه بده و حالش بد شد.
اهورا_خیل خب بیشتر از این نگاه نکنید، برید بیرون.
و دست من رو که روی زمین خم شده بودم و عوق میزدم رو گرفت و دنبال خودش کشید.
به محض اینکه پامون رو از در بیرون گذاشتیم نفسم رو که تا اون لحظه حبس کرده بودم ازاد کردم.
اهورا نگاهی به ارشیا انداخت و گفت؛
_چرا کسی نیومده ببرتش؟
_منظورت از کسی کیه؟
روستا خالیه!
همه رفتن.
تنها کسی هم که اینجا مونده این بلا سرش اومده.
اهورا_اینجا محل فیلمبرداری یا تئاتری چیزی نیست؟
حتی اگه یه موجود زنده بیرون از خونه بمیره هم چنین بلایی سرش نمیاد.
اخمام رو توی هم کشیدم و گفتم؛
_واقعا فکر میکنی چنین چیزی الکیه؟
اهورا_همچین فکری نمیکنم.
ولی محض رضای خدا این چیزا از نظرت منطقین؟
احتمال این اتفاقات چند در میلیونه؟
سرم رو تکون دادم و با صدای بلندتری گفتم؛
_منم از وقتی پامون رو توی این گوه دونی گذاشتیم دارم سعی میکنم بهت بگم اینجا اصلا عادی نیست و یه جای کار میلنگه.
تو بودی که همش سعی میکردی همه اتفاق احمقانه و ترسناکش رو با زلزه و رفتن برق و این جور چرت و پرت ها توجیح کنی.
همش دلت میخواد نقش ادم باهوش هارو بازی کنی در صورتی که یه احمق خودخواه بیشتر نیستی و انقدر ترسیدی که میخوای فکر کنی همه چیز شوخیه.
هنوز حرفم کامل تموم نشده بود که صدای جیغ بلندی توی گوشم پیچید که باعث شد به معنای واقعی کلمه زهله ترک بشم.
از شدت ترس سر جام خشک شدم که اهورا خیلی سریع گفت؛
_بشینید تو ماشین تا برگردیم اهواز.
اینجا موندنمون اصلا کار درستی نیست.
_شاید غزل با..
اهورا_غزل عمرا اینجا نیست.
و دستم رو گرفت و به سمت ماشین بردم.
در عقب رو باز کرد و تقریبا هولم داد توی ماشین و کمی بعد دوتاشون سوار شدن و در رو قفل کردن.
حالم اصلا خوب نبود.
از شدت ترس و نگرانی هر لحظه ممکن بود سکته کنم.
همه راه ها بیراهه بودن و هرچی بیشتر میگشتیم گیج تر میشدیم.
تمام این مدت غزل تلاش میکرد اینهارو بهم حالی کنه و من نمیفهمیدم چی میگه.
همش میخواستم مثل اهورا نقش ادمهای منطقی رو بازی کنم.
اب دهنم رو قورت دادم و بطری زیر پام رو برداشتم و کمی ازش خوردم.
مزهی زهرمار میداد.
اهورا_مامانبزرگت بچه دیگهای نداشت؟
ارشیا_یه عمه دارم که اونم خیلی سال بود ندیده بودتش.
فقط بابام گاهی میومد اینجا که رابطه خوبی باهاش نداشت.
اخه پسر ناتنیش بود.
اهورا_خب این یعنی بابات خیلی وقته نیومده به دیدنش چون بنظر میاد مدت زیادیه مرده.
ارشیا_یعنی ممکنه غزل توی یکی از خونه های روستا باشه؟
اهورا_نه.
اینجا برای زندگی کردن خیلی ناامنه.
بابات هر موجودیم که باشه نمیتونه تنها اینجا زندگی کنه اون هم با وجود این ظلمات.
_چرا فقط خونه مامانبزرگت برق داشت؟
اهورا_من هم همین رو میگم.
انگار یکی لامپ کل منطقه رو قط کرده و فقط لامپ اون خونه رو روشن گذاشته تا بریم و از منظره زیباش لذت ببریم.
2 682
Repost from N/a
اوه مستر خشن، اسلیو رو به دیوار زنجیر کردی؟😀🩸
https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk
طناب قرمز دور مچها، بدن لرزید و نفس تنگ شد😀🤗
https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk
چشمای بسته با پارچه، منتظر شلاق یا نوازش🌕🔥
https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk
"توله فقط صدای زنجیرتو بشنو"🫦⏳
https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk
گیفای آهسته از قطره عرق روی پوست👀👅
https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk
لیتل کیوت منتظر تنبیه بعدیه🥺🧨
2 682
بله، حضور نداشتنت درد دارد.
این اعتراف سختی نیست و خجالتهم ندارد، اما تو به خودت غره نشو.
تو با ارزش بودی چون من به تو ارزش دادم و نبودت درد دارد چون به وجودت عادت کرده بودم.
تو چیزی برای من نمیگذاشتی پس به وقت رفتنت چیزی هم نتوانستی ببری.
تنها چیزی که از زندگی من کم شد اسمت بود که خیال کرده بودم در روزهای اینده قرار است همچنان وجود داشته باشد.
و اگر نمیدانی اسمها ماندگار نیستند، مگر اینکه چیزی خلق کرده باشند که زمان نتواند درون خودش حل کند.
2 682
اتفاقات بد حال حاضر، فقط مربوط به این فصل از زندگیمن و من حالا حالاها و تا چندین فصل بعد زندهام.
2 682
اولش همیشه فکر میکنی که میتونی از بقیه کمک بگیری، اما کمک واقعی اونجایی میرسه که میفهمی کسی واقعا نمیتونه کاری برای تسلی دادن دردت انجام بده.
2 682
متنی خواندم که میگفت ادمهارو ببخش، حتی اگر بدترین کار رو در حقت کرده باشن.
نه به این دلیل که اونها خوب بودند و تو کارهاشون رو فراموش کردی، به این دلیل که اینطور رها میکنی و دیگه کینهای توی دلت نخواهی داشت.
کاش همه چیز به این راحتی بود.
کاش دنیا به همان منطقی بود که روانشناسها میبینن.
من اگر تو رو ببخشم، اونوقت میباید از خودم عصبانی باشم.
اگر تو برای تمام کارهایی که در حقم کردی بی گناه باشی، انوقت پس حماقت از من بود که گذاشتم هرچه دلت خواست انجام بدی و تو را از لحاظ عملی ازاد گذاشتم.
راستش اصلا میخواهم کینه توز بمانم، تا اینکه علاوه بر تمام چیزهای دیگری که محتمل میشوم گناهکار و احمق هم باشم.
2 682
متنی خوندم که میگفت ادمهارو ببخش.
نه به این دلیل که اونها خوب بودند و تو کارهاشون رو فراموش کردی، به این دلیل که اینطور رها میکنی و دیگه کینهای توی دلت نخواهی داشت.
کاش همه چیز به این راحتی بود.
کاش دنیا به همان منطقی بود که روانشناسها میبینن.
من اگر تو رو ببخشم، اونوقت میباید از خودم عصبانی باشم.
اگر تو برای تمام کارهایی که در حقم کردی بی گناه باشی، انوقت پس حماقت از من بود که گذاشتم هرچه دلت خواست انجام بدی.
راستش اصلا میخواهم کینه توز باشم، تا اینکه علاوه بر تمام چیزهای دیگری که محتمل میشوم گناهکار و احمق هم باشم.
2 682
تا چندروز پیش که بچه تر بودم، فکر میکردم رازها و پشت پردهها فقط مخصوص به فیلمهای سینمایی ژانر معمایی صرفا برای سکانس پر کردن است.
هنوز چندروز بیشتر نگذشته که متوجه شدم مردم حتی میتوانند با خیره شدن به گوشهای خیانت کنند.
من یاد گرفتم که لبها دروغ میگویند، چشمها دروغ میگویند و حتی گهگاه رفتارهای بی نقص و پر اعتماد هم گناهکارند.
من یاد گرفتم که حتی سفید ترین چیزهای عالم میتوانند در چشم به هم زدنی کثیف و سیاه شوند.
2 682
#part454
کمی خم شد سمتم که عقب رفتم.
توجهی بهم نکرد و دستش رو روی پیشونیم گذاشت که تونستم سرمای پوستش رو حس کنم.
ابوهادی_تب داری.
چیزی نگفتم و اب دهنم رو قورت دادم که همون لحظه برقها اومد.
برعکس چیزی که تصورش رو میکردم انگار این موضوع براش خوشایند نبود چون اخماش توی هم فرو رفت.
ابوهادی_کی فیوز رو درست کرد؟
با این حرفش هم ترسیدم و هم خوشحال شدم.
میتونست کار جنها باشه.
و یا شاید شخصی اومده بود تا من رو تجلت بده.
این رو گفت و چراغ قوه رو برداشت و خیلی سریع از اتاق خارج شد.
صدای قفل و زنجیر شدن در رو که شنیدم نیم خیز شدم.
به هر زحمتی بود سر پا ایستادم و به سمت پنجره رفتم.
ابوهادی داشت به سمت نقطه ای نامعلوم که توی مسیر دیدم نبود حرکت میکرد.
خیلی سریع دستگیره رو کشیدم پایین که در باز شد اما به خاطر وجود زنجیر دورش بعد از کمی باز شدن سر جاش ثابت شد.
دستم رو از لاش رد کردم و به قفل کتابی رسوندم اما نتونستم بازش کنم.
قلبم به شدت میزد و با وجود اینکه دست و پاهام و نوک انگشتان به خاطر سرما بی حس بود به شدت گرمم شده بود.
بدنم از شدت داغی و هیجان سوزن سوزن میشد، انگار که لباسم پر پشه کوره بود که به فاصله یک ثانیه یک بار نیشم میزدن.
اونقدری لاغر نبودم که بتونم با کمی سختی از لای در رد بشم اما ناامید نشدم.
پامو از لاش رد کردم و سعی کردم به هرسختی و دردی که بود بدنم رو هم خارج کنم.
اگر زنجیر فقط چند سانت گشاد تر بود راحت تر میتونستم کارم رو انجام بدم.
ناچارا کاپشنم رو از تنم در اوردم و دوباره با تیشرت امتحان کردم.
حالا میتونستم با پوست و استخون سرمای هوا رو حس کنم.
هرلحظه اطرافم رو چک میکردم تا مطمئن بشم ابوهادی متوجهم نمیشه.
بلاخره با تمام زورم از لای در گذشتم و به همین دلیل بازوم به فلز کشیده شد و از گرمایی که خیلی سریع روی پوستم سر خورد و پیچیدن حس سوزش توی بدنم متوجه شدم که دستم پاره شده.
نگاهی به اطرافم انداختم.
باغ نسبتا بزرگی بود و برخلاف تصورم هیچ گیاه یا درختی نداشت.
کمی طول کشید تا بتونم در خروجی رو تشخیص بدم و درست لحظه ای که به سمتش دویدم صدای فریاد ابوهادی رو شنیدم.
بنظر میرسید متوجهم شده باشه.
با تمام سرعت به سمت در دویدم و وقتی بهش رسیدم تلاش کردم ازش بالا برم.
بیش از حد بلند بود و شیار بزرگی برای بالا رفتن و جای پا نداشت.
با وجود لرزش هیستریک و شدید بدنم بالا رفتن از چنین سطح صافی تقریبا غیر ممکن بود.
حداقل پنج دقیقه زمان لازم داشتم تا بتونم ازش بالا برم.
پام رو روی شیار گذاشتم و کمی بالا رفتم که لیز خوردم و زانوم به شدت به در کوبیده شد.
لبهام رو از شدت درد روی هم فشردم و دوباره تلاش کردم که ابوهادی بهم رسید و بازوم رو گرفت و کشیدم پایین.
کل بدنم درد میکرد و با کشیدهای که توی صورتم فرود اومد سرم گیج رفت.
ابوهادی_دخترهی احمق.
فکر کردی میتونی از دستم فرار کنی؟
فکر کردی راه نجاتی داری؟
این رو که مشت محکمی توی دلم زد که از شدت درد خم شدم روی زمین و چشمام رو بستم.
انقدر درد داشتم که اگر همین الان در باز میشد و یک کلت هم دستم بود نمیتونستم از جام بلند شم و فرار کنم.
کنارم روی زانوهاش نشست و بهم خیره شد.
تقریبا روی زمین پر از ریگ پخش شده بودم و از درد و سرما به خودم میلرزیدم.
دستش رو توی جیبش فرو برد و سوزن و شیشهای از توی جیبش در اورد.
به نظر مورفین یا ارامبخش یا یه جور مواد مخدر بود، البته که فرقی هم به حالم نداشت.
چندروز دیگه قرار بود بمیرم و چه بهتر اگر تموم اون تایم رو نئشه میبودم.
در حالی که لبهام به خاطر بغض و سرما میلرزید به چشمهاش خیره شدم.
سوزن رو توی شیشه فرو برد و کمی ازش زو خالی کرد.
انقدر درد داشتم و بی حس بودم که حتی نگران درد سوزن هم نباشم.
دستم رو گرفت که مقاومتی نکردم.
انگار خودش هم از اینهمه اروم بودنم تعجب کرده بود.
اما دقیقا همینجا
وقتی روی ریگهای یخ و خیس افتاده بودم و بازوم پر از خون بود و تموم استخونام به علاوه شکمم از درد تیر میکشیدن،
وقتی که فهمیدم نه اراز و نه ارشیا قرار نیست برای پیدا کردنم کاری کنن و یا اصلا هیچوقت بتونن پیدام کنن،
دقیقا همینجا برای همیشه امیدم به زندگی رو از دست داده بودم و برای روز تولدم لحظه شماری میکردم.
برای روزی که قرار بود بمیرم و از این کابوس چندساله رها بشم.
تلاش میکردم از چی فرار کنم؟
از بهترین اتفاقی که میتونست برام بیوفته؟
انگار دلش برام سوخت چون لحظهای مکث کرد و بدون حرف بهم زل زد.
اب دهنم رو به زور قورت دادم و گفتم؛
_تمومش کن.
نگاهش رو ازم گرفت و سوزن رو توی پوستم فرو برد.
کمی از خونم رو توی سرنگ کشید و بعد از مخلوط شدنش کم کم به رگم تزریقش کرد.
زیاد طول نکشید که چشمام سنگین شدن و بدنم بی حس تر شد.
کسی رو پشت سر ابوهادی دیدم.
زنی با موهای فر فری که پشتش ایستاده بود و با لبخند نگاهم میکرد.
طولی نکشید که دیدم سیاه شد و دیگه چیزی نفهمیدم.
2 682
#part453
چندثانیه بدون حرف زل زد بهم.
چشمهاش ترسناک نبود اما حس خوبی به زل زدن بهشون نداشتم.
همه چیز به طرز وحشتناکی پیچیده و عجیب بود و دقیقا نمیدونستم دارم چهکار میکنم یا با چی طرفم.
فقط میخواستم تمام تلاشم رو برای رهایی از این وضعیت بکنم.
پیرمرد سرش رو تکون داد و درحالی که از شیشه ماشین فاصله میگرفت گفت؛
_دنبالم بیاید.
شیشه رو بالا کشیدم که اهورا گفت؛
_بنظرم خیلی مشکوک بود.
اگر بخواد ببرتمون جای دیگه و قصدی داشته باشه چی؟
ارشیا_احمق ترسو.
خودت رو حریف یه پیر تریاکی هم نمیدونی؟
اهورا_کاش با اون مغز کوچیکت راجع به همهچیز نظر ندی.
اینجا همه چیز مشکوکه.
حتی ممکنه ببرتمون بیرون روستا و دارو دستهش اونجا باشن.
شاید کارشون اینه.
نگاهم رو به اهورا که مغزش بیشتر از ما کار میکرد و از استرس و ترس اسیب دیدن غزل درحال روانی شدن نبود انداختم و گفتم؛
_نمیخوای بیای یا میترسی میتونی پیاده بشی.
کسی مجبورت نکرده کاری انجام بدی.
نمیتونم بهخاطر اینکه نگران خودتی بیخیال پیدا کردن دختره بشم.
جوابم رو نداد و خیره به حرکت کردن نیسان نفس عمیقی کشید.
ماشین رو روشن کردم و درحالی که تلاش میکردم فاصلم رو باهاش حفظ کنم پشت سرش راه افتادم.
هرچی جلوتر میرفتیم تعداد خونه و درختها کمتر میشد و بنظر میرسید به انتهای ده نزدیک میشیم.
اهورا انگار با حرفم بهش برخورده بود چرا که هیچ حرفی نمیزد و در سکوت با چاقوی توی دستش ور میرفت.
انگار هرلحظه منتظر بود یه لشکر خفتگیر و سارق بهمون حمله کنن و وقتی میخواستن سرمون رو ببرن بگه دیدید گفتم نباید اینکارو کنید.
بلاخره بعد از گذشت چند دقیقه به خونهای که از بقیه فاصله بیشتری داشت و تقریبا انتهای روستا محسوب میشد رسیدیم.
ارشیا سر جاش نشست و خیلی سریع گفت؛
_خودشه.
همینه.
اینجارو میشناسم.
نفسم توی سینهم حبس شد و در سکوت به خونه کاهگلی درب و داغون پیش روم که بنظر میرسید تنها قسمت روشن روستا باشه رسیدیم.
برعکس خونههای دیگه میشد نور لامپ یا شمعی رو از پشت پنجره هاش دید.
نیسان واینستاد و پیچید و به سمت جنگلی که در امتداد جاده خاکی قرار داشت روند.
توقف کردم و به خرابه رو به روم چشم دوختم.
_خطرناکه؟
ارشیا_نمیدونم.
_اگر بابات اینجا باشه باید چهکار کنیم؟
اهورا_خیلی سادهست.
خرجش یه ضربهست.
این رو گفت و در ماشین رو باز کرد و به سمت خونه رفت.
نگاهی به ارشیا انداختم و دستم رو روی دستگیره در گذاشتم.
نگران و مضطرب بنظر میرسید.
حالت چهره و چشماش عادی نبود.
انگار میترسید، اما نه از شرایطی که الان توش قرار داشتیم و اتفاق نامعلوم پیش رو.
انگار از خودش میترسید.
از اینکه قرار بود چی بشه و چه ریاکشنی نشون بده.
پیاده شدم و اون هم بعد از من بیرون اومد.
در ماشین رو قفل کردم و به خودم لرزیدم.
هوا بیش از حد سرد و مرطوب بود.
صدای زوزه گرگ و سگها سکوت سنگین شب رو میکشست و توی گوشهام پیچ و تاب میخورد.
خیال میکردم توی یه رمان تخیلی و ترسناک زندگی میکنم.
ای کاش واقعا اینطور بود و فقط مشتی کلمه بودم که یه داستان تلخ رو روایت میکردن.
ای کاش چنین ناعدالتی وحشتناکی هیچوقت وجود نداشت.
اب دهنم رو قورت دادم و به ارشیا نگاه کردم که جلوتر از من و اهورا حرکت کرد.
انگار خودش صاحب خونه بود و باید اول وارد میشد.
به در که نزدیک شدیم ارشیا دستش رو بلند کرد و با تردید چند تقه بهش کوبید که صدای جیرجیرش بلند شد و کمی عقب رفت.
در کمال تعجب باز بود!
اب دهنم رو قورت دادم و به اهورا که چاقوی توی دستش رو میفشرد خیره شدم.
ارشیا نفس عمیقی کشید و در رو به جلو هول داد.
...
غزل؛
صدای جیرجیر در باعث شد از خواب بپرم.
انگار شخصی توی چهارچوب ایستاده و قصد وارد شدن نداشت.
تنها نور توی اتاق نور نارنجی رنگ بخاری المنتی بود و بنظر میرسید که برقها رفته باشه.
همه جا ظلمات بود.
به معنای واقعی کلمه چشمهام هیچی رو جز حصیر زیر بخاری رو نمیدید.
از ترس توی خودم جمع شده و پتو رو دور خودم پیچیده بودم.
صدای زوزه گرگها توی این سکوت بهتر شنیده میشد.
دقیق نمیدونستم توی چه روز و چه ساعتی هستیم یا چندوقت بود که اینجا گیر افتاده بودم.
دیگه داشتم ناامید میشدم، انگار هیچکس قرار نبود بیاد و نجاتم بده.
در کامل باز شد و نوری توی چشمام افتاد که پلکهام رو به هم فشردم.
توان حرکت کردن نداشتم و دست و پاهام یخ زده بود.
کسی وارد اتاق شد و در رو بست.
نور رو روی دیوار انداخت که متوجه شدم متوجه قامت ابوهادی بشم.
کی غیر از اون میتونست وارد این جهنم بشه؟
انگار یه زندانی بودم و اون زندان بانم بود.
ابوهادی_فیوز پریده.
برام مهم نبود.
حتی چیزی نبود که بخواد خبرش رو بهم بده.
چیزی نگفتم که بهم نزدیک شد و سینی توی دستش رو روی زمین گذاشت و کنارم نشست.
به نور سفید رنگ چراغ قوه خیره شدم.
میتونستم گرد و غبار پراکنده توی هوا رو ببینم.
