🍃✨کافه سپید✨🍃
Відкрити в Telegram
540
Підписники
Немає даних24 години
-17 днів
+830 день
Архів дописів
.
«من ۵۵ سالمه و دقیقاً شبیه یه آدم ۵۵ ساله به نظر میرسم.
دیگه به زنها نگید "جوونتر از سنت نشون میدی" یا "نسبت به سنت خوب موندی". این اصلاً تعریف و تمجید نیست؛ این حرفها فقط به این فرهنگِ بیمار و وسواسگونهی "جوانپرستی" دامن میزنه.
روند پیری در هر کسی کاملاً متفاوته. اصلاً مگه قرار بوده تو این سن چه شکلی باشیم؟
واقعاً خسته شدم از بس شنیدم: "فلانی پنجاه سالشه ولی بیست سال جوونتر نشون میدی!" آخه چرا باید این بشه هدف؟ من پنج دهه از عمرم رو نگذروندم و سختی نکشیدم که حالا تمام فکرم این باشه که شبیه یه آدم ۳۰ ساله به نظر برسم!
میدونید چند نفر هیچوقت فرصت نکردن ۵۵ سالگی رو ببینن؟
زنها به این دنیا بدهکار نیستن که همیشه جوون بمونن یا زیباییشون توی زمان قفل بشه
🍃🍃
+1
بلندترین درختِ ایران و بلندترین بلوط جهان «بلوط بُلَندْمازو» با ارتفاع بیش از ۶۰متر در جنگلهای هیرکانی مازندران
این درخت از گونهٔ «بلندمازو» است و حدود ۱۰۰۰ سال قدمت دارد.
🍃🍃
✨
مهر از همه خلق برگرفتم
جز یاد تو در تصورم نیست
گویند بکوش تا بیابی
میکوشم و بخت یاورم نیست
قسمی که مرا نیافریدند
گر جهد کنم میسرم نیست
ای کاش مرا نظر نبودی
چون حظ نظر برابرم نیست
فکرم به همه جهان بگردید
وز گوشهی صبر بهترم نیست
با بخت جدل نمیتوان کرد
اکنون که طریق دیگرم نیست
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهی کار خویش گیرم
#سعدی
🍃🍃
گیلاسها رسیدهاند.
همهچیز در حال جان گرفتن است.
روز و هفته رو با نگاه کردن به زیباییها شروع کنیم
🍃🍃
✨
«ازت ممنونم که بهم گفتی: همهچیز درست میشه. فکر نکنم هیچیک از ما در حال حاضر از این مورد مطمئن باشه ولی شنیدنش از زبون کسی دیگه حس خیلی خوبی داره.»
• نامه از کَری به دیوید؛ برگردانِ سیاوش صمیمیفرد
🍃🍃
.
«برای زنده ماندن و زندگی کردن آدم باید وصل باشد؛
به آدمی، خانهای، اتاقی، پنجرهای.
باید وصل باشد به ماندن، ذوق کردن، آرزو داشتن...»
نرگس صرافیان طوفان
🍃🍃
✨
«عاشق شدن. من عاشقش شدم. ما زنان عاشق بودیم. به عشق اعتقاد داشتیم، این فرو افتادن در عشق، این حرکت رو به پایین: چه زیبا، مثل پرواز و در عین حال بسیار وحشتناک، بسیار خطیر، بسیار غیرمحتمل.»
- سرگذشت ندیمه؛ مارگارت اتوود، فارسیِ سهیل سمی.
🍃🍃
«چون تو میخواهی که جایی روی، اول دل تو میرود و میبیند و بر احوال آن مطلع میشود، آنگه دل باز میگردد و بدن را میکشاند.»
فیه ما فیه
مولانا
🍃🍃
✨
«ترس از سکوت/ترس از شنیدن اخبار در رادیوتلویزیون/ترس از تصویرهای جنگ/ترس از تجربههای جدید/ترس ازاین که شبها کنارت بیدارباشم و ارامش نداشته باشم/ ترس از اینکه دیگه هیچ راهحلی به عقلم نرسه/ترس از این که تحملم تموم شه.»
(فالک ریشتر/ ترس -نمایشنامهای در باره دست راستی های المان) / از توییتر محمود حسینیزاد
🍃🍃
✨
صدا کن مرا.
صدای تو خوب است.
صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است
که در انتهای صمیمیت حزن میروید.
در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم.
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است.
و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیشبینی نمیکرد.
و خاصیت عشق این است.
کسی نیست،
بیا زندگی را بدزدیم، آن وقت
میان دو دیدار قسمت کنیم.
بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم.
بیا زودتر چیزها را ببینیم.
ببین، عقربکهای فواره در صفحه ساعت حوض
زمان را به گردی بدل میکنند.
بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشیام.
بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را.
مرا گرم کن
و یکبار هم در بیابان کاشان هوا ابر شد
و باران تندی گرفت
و سردم شد، آن وقت در پشت یک سنگ،
اجاق شقایق مرا گرم کرد.
در این کوچههایی که تاریک هستند
من از حاصل ضرب تردید و کبریت میترسم.
من از سطح سیمانی قرن میترسم.
بیا تا نترسم من از شهرهایی که خاک سیاشان چراگاه جرثقیل است.
مرا باز کن مثل یک در به روی هبوط گلابی در این عصر معراج پولاد.
مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات.
اگر کاشف معدن صبح آمد، صدا کن مرا.
و من، در طلوع گل یاسی از پشت انگشتهای تو، بیدار خواهم شد.
و آن وقت
حکایت کن از بمبهایی که من خواب بودم، و افتاد.
حکایت کن از گونههایی که من خواب بودم، و تر شد.
بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند.
در آن گیروداری که چرخ زرهپوش از روی رویای کودک گذر داشت
قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی بست.
بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شد.
چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد.
چه ادراکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید.
و آن وقت من، مثل ایمانی از تابش استوا گرم،
تو را در سرآغاز یک باغ خواهم نشانید...
#سهراب_سپهری
🍃🍃
+3
میون اینهمه اتفاقات بد ، خبر خوب اینکه؛
«بعد از سالها فلامینگوها با جوجههاشون به دریاچه ارومیه برگشتن.
منبع: دیدبان دریاچه ارومیه
🍃🍃
«- نزدیک آدم که میشد انگار یه کپه بهار اومده.
- هوا روش سُر میخورد. نور رو صورتش سُر میخورد.
- ها، آدم همهاش گمون میکرد که همین حالا از یه رقصی فارغ شده.»
- شهریار مندنیپور.
🍃🍃
✨
پیرمرد روی زیرانداز مقابل چادر دراز کشید
و از داخل جیبش کتابی به قطع جیبی بیرون کشید.
به تجربه آموخته بود در #جنگ بیش از هر چیز صبر نیاز است
و بارها و بارها دیده بود برندهها از صبورها انتخاب میشوند.
• رمان خاکسپاری دوّم بانوی مرگ/ نوشتهی نیما اکبرخانی
🍃🍃
✨
نوع بشر باید به یاد داشته باشد که صلح هدیهٔ خداوند به مخلوقاتش نیست ، بلکه هدیهٔ ما به همدیگر است.
#الی_ویزل
🍃🍃
✨
نوشته بود : امیدوارم حالت خوب بشه
از همه چیزهایی که هیچوقت دربارهاش حرف نمی زنی.
و شب بخیر
🍃🍃
اشتباهه که بگیم گذر زمان غم رو تسلی میده.
غم با گذر زمان کمرنگ نمیشه، این ظرفیت روانی ماست که بیشتر میشه یا نمیشه!
و اگه نشه ما در اون غم ماندگار میشیم و هر روز مثل روز اول ازش آزار میبینیم تا وقتی به اون توانایی برسیم که بتونیم باهاش کنار بیایم.
🍃🍃
Вже доступно! Дослідження Telegram за 2025 — головні інсайти року 
