991
Підписники
-124 години
+107 днів
+3830 днів
Архів дописів
992
دیشب خواب میدیدم چارلی کرک با رنگ پوست سبزه و ریش مشکی تو مرغ فروشی کار میکنه. بعد همهش برام سوال بود این چرا قیافهش انقدر آشناست. پیشبند و چکمهی پلاستیکی پوشیده بود و داشت میگفت لطفا از اینجا برید فیلهی مرغ تموم شده.
Absolute brain rot
992
Repost from مصدع اوقات
دیگه دارم به این نتیجه میرسم ایرانی بدون خایه زنده نمیمونه. همیشه باید یه چیزی داشته باشه برای مالیدن وگرنه انگار احساس امنیت نمیکنه. بهش میگن امنیت خایهای. اگه در بهترین حالت یه وقت بتونه شخصی رو کنسل کنه، سریعاً و مستاصلانه دنبال یه جفت خایهی جدید میگرده که خیالش از این بابت راحت باشه.
992
تنها هدفم از آنلاین شدن اینه که با اعتماد به نفس در مورد چیزهایی که راجع بهشون اطلاعاتی ندارم نظر بدم
992
خیلی دوست دارم بفهمم این کلاغا چی به همدیگه میگن. همیشه یکیشون میره رو درخت بقیه رو هم صدا میکنه بعد همه با هم شروع به قارقار میکنن. کار و زندگی ندارید شما؟ همین کارها رو میکنید که تهش به خونه نمیرسید دیگه.
992
علاقه به ادبیات فارسی یعنی تو یه چنل عضوم ادمینش انقدر مودبانه صحبت میکنه روم نمیشه با لباس راحتی چنلش رو باز کنم
992
امشب دیگه خیلی کسشر گفتم به کوچیکی خودتون ببخشید. یلدای خانمهای زیبا و دوستداشتنی و بیهمتا مبارک باشه. امیدوارم امشب یک دقیقه بیشتر عاشق خودتون بوده باشید. (پسرها هم دیگه ناچاراً نوروز ۴۰۴شون مبارک باشه چی بگم والا)
992
دیوان حافظ رو باز میکنم، فقط اگه بهم بگه «عزیزم تو نیاز به فال گرفتن نداری خودت بهترین آدم دنیا هستی» قبولش دارم در غیر این صورت حافظ بیسواده و باید بیشتر برای خشنودیم تلاش کنه
992
احساس میکنم همین حرفایی رو که میزنم هم هیچکس نمیفهمه، چه برسه به اون کسشرهایی که تو ذهنم دارم و جرأت بیانشون رو هم ندارم حتی.
992
میگم این قضیهی تموم شدن دنت شوخیه دیگه؟ تو رو خدا با من شوخی نکنید اعصابم ضعیفه دکترم گفته اگه دنت بیسکوییتی نخوری روانی میشی به بقیه حمله میکنی جنگ جهانی راه میفته کل دنیا نابود میشه
992
به نظرم این خیلی جالبه که هر سال قبل از شروع سرد و سختترین فصل سال، اول از همه به خومون یادآوری میکنیم که بلندترین شب سال هم گذشته و از این به بعد روزها و روشناییشون طولانیتر خواهند بود.
992
تقریبا هرچندوقت یکبار بهم یادآوری میشه که من خیلی ذوق زندگی دارم ولی متاسفانه زندگی هیچ ذوقی برای من نداره.
992
وقتی از سرکار میرسم خونه و متوجه میشم شوهر عزیزم هنوز همهی ظرفها رو نشسته و غذاش هم حاضر نیست:
992
Repost from هرزعلف
یه روز دست کودکیمو میگیرم میبرمش کنار دریا، بهش خط افق دریا رو نشون میدم. میگم ببین، زندگی همینه، فکر میکنی که داری تهشو میبینی ولی اون تهش نیست، اصلا نباید تهشو ببینی، نباید به خط افقش خیره شی، به موجهایی که دارن به شکل رندوم روی آب تشکیل میشن و سمتت میان نگاه کن، به صدایی که دارن تولید میکنن گوش بده. زندگی اینه، خط افق چیزی برای تو نداره، اون چیزی که پاتو خیس میکنه همینجا جلوی پاته، اون چیزی که میتونی حس کنی قبل از خط افق اتفاق افتاده، خودشون دارن سمتت میان، به ما چه که اونور خط چه خبره. همونطور که برای خط افق مهم نیست ما اینجا چه مکالمهای داریم.
