865
订阅者
-124 小时
+197 天
+10230 天
帖子存档
865
خدایا دارم میبینم برای بقیه چه کارهایی میکنی و برای من چی. همهش رو دارم حفظ میکنم. حواست باشه.
865
هروقت میدیدم یکی نوشته «دلم یه ذوق از ته دل میخواد» به خودم میگفتم این دیگه چی کس میگه؟ ولی الان دیگه حتی من هم واقعا دلم یه ذوق از ته دل میخواد (این دفعه نوبت شماست که بگید این چی کس میگه؟)
865
شرایطم به شکلیه که هر آدم عصبی، روانی، نیازمند بستری شدن در تیمارستان و کلا هرکسی که ببینی میگی «این کسخل چرا اینجوری میکنه» رو کاملا درک میکنم
865
ویژگی فوقالعادهی زندگی اینه که هر اتفاقی هم که بیفته همچنان ادامه داره و جریانش تو رو هم با خودش میبره. کاری از دست آدمیزاد برنمیاد، مجبوره تو همین جریان شنا کنه وگرنه بدبختانه غرق میشه.
865
Repost from هرزعلف
خاطرات خوب هم خیلی عجیبن. پیش خودت میگی ایول تو این زندگی به درد نخور حداقل چهارتا خاطره خوب دارم که باهاشون لبخند بزنم. همینکه یادشون میافتی کل عضلات صورتت از کار میافتن و تنها کاری که میتونی بکنی، زل زدن به سقفه.
865
پسرهایی که طنز دخترا رو مسخره میکنن دقیقا همونهایی هستن که تو دبیرستان به کسینوس و عدد ۸۵ میخندیدن و الان هم حاضرن برای خندوندن یه دختر غریبه آبروی رفیقشون رو ببرن
865
نمیدونم میدونید یا نه، ولی وایکینگها آمریکای شمالی رو ۵۰۰ سال قبل از کریستف کلمب کشف کردن ولی زیاد اونجا نموندن و بعد از چند سال برگشتن؛ اما اگه میموندن احتمالا تاریخ قارهی آمریکا جور دیگهای رقم میخورد و الان کتابهای تاریخ کانادایی صفحات بیشتری داشتن.
865
وقتی بچه بودم عاشق وایکینگها بودم. احساس میکردم اسرارآمیزن. برای سوگند هفت ساله که عاشق کشف کردن مکانهای ناشناخته بود، تصور یکسری آدمبزرگ که کشتیهای چوبیشون رو مینداختن رو موجهای وحشی و بیرحم شمالی به دنبال سرزمینهای جدید، تایید رویاهای توی ذهنش بود. چی میتونست جذابتر و اسرارآمیزتر از آدمهایی باشه که بدون هیچ نقشه و پیشزمینهای، (فقط با تکیه بر دریانوردی کمنظیر و بازوهای قدرتمندی که پارو میزدن) به دنبال خشکیهایی باشن که حتی معلوم نبود چقدر فاصله دارن؟ حتی نمیدونستن چند روز قراره روی کشتی بمونن، برای چندروز غذا ذخیره کنن و آیا واقعا قرار بود به جایی برسن؟
بزرگتر که شدم فهمیدم شجاع بودن، اما به همون اندازه وحشی هم بودن. اونها درواقع مردم گرسنهای بودن که زمینهاشون برای کشاورزی مناسب نبود و از سر ناچاری رو به پیدا کردن سرزمینهای جدید آوردن، حتی حکومت درباری پیشرفته و تمدن خاصی هم نداشتن. یهچیزی تو مایههای مغولهایی که همیشه ازشون متنفر بودم. یهجورایی تو ذوقم خورد، اما هنوز بابت پر و بال دادن به رویاهای دختربچهای که دوست داشت یه روز کاشف بشه دوستشون دارم، و هنوز برام اسرارآمیزن.
865
وقتی بچه بودم عاشق وایکینگها بودم. احساس میکردم اسرارآمیزن. برای سوگند هفت ساله که عاشق کشف کردن مکانهای ناشناخته بود، تصور یکسری آدمبزرگ که کشتیهای چوبیشون رو مینداختن رو موجهای وحشی و بیرحم شمالی به دنبال سرزمینهای جدید، تایید رویاهای توی ذهنش بود. چی میتونست جذابتر و اسرارآمیزتر از آدمهایی باشه که بدون هیچ نقشه و پیشزمینهای، (فقط با تکیه بر دریانوردی کمنظیر و بازوهای قدرتمندی که پارو میزدن) به دنبال خشکیهایی باشن که حتی معلوم نبود چقدر فاصله دارن؟ حتی نمیدونستن چند روز قراره روی کشتی بمونن، برای چندروز غذا ذخیره کنن و آیا واقعا قرار بود به جایی برسن؟
بزرگتر که شدم فهمیدم شجاع بودن، اما به همون اندازه وحشی هم بودن. اونها درواقع مردم گرسنهای بودن که زمینهاشون برای کشاورزی مناسب نبود و از سر ناچاری رو به پیدا کردن سرزمینهای جدید آوردن، حتی حکومت درباری پیشرفته و تمدن خاصی هم نداشتن. یهچیزی تو مایههای مغولهایی که همیشه ازشون متنفر بودم. یهجورایی تو ذوقم خورد، اما هنوز بابت پر و بال دادن به رویاهای دختربچهای که دوست داشت یه روز کاشف بشه دوستشون دارم، و هنوز برام اسرارآمیزن.
865
همهی آدما تو زندگیشون مشکلاتی دارن که ما خبر نداریم؛ پس باید به این خاطر باهاشون مهربون باشیم؟ نه مادرجنده، من هم تو زندگیم مشکل دارم ولی مثل یه خوارکسدهی روانی خودشیفته رفتار نمیکنم
865
آقا یک سوال جدی دارم. ما چرا عادت کردیم جون عمهها رو قسم بخوریم؟ یعنی چرا دیگه تبدیل به یک اصطلاح شده؟ از اونجایی که آدمها سر افراد باارزش زندگیشون قسم میخورن، پس یعنی اوائلش، جون عمه رو بابت ارزشمندیش قسم میخوردن؟ بعد چی شد که تبدیل به اصطلاح برای مسخره کردن شد و «جون عمهت» به عبارتی معنای «کس نگو بابا» پیدا کرد؟ واقعا سردرگم هستم و سوالات زیادی دارم.
865
البته بهم برخورد. بذارید خودم هم یکم کسشر فلسفی ببافم تا بیدارم. آقا این کرهایهای چشم بادامی مادرقحبه. امان از این تنگ نظرهای بیپدر. اینها دیگه کیان؟ مگه میشه انقدر در شخصیت پردازی قوی عمل کنی، و در عین حال هیچ اصراری هم به نگه داشتن یا خوشبخت شدن کاراکترهات نداشته باشی؟ شما ببینید دیگه. ته اولد بوی قهرمان چه بلایی سرش اومد؟ ته خاطرات یک قتل چطور؟ لازمه درباره من شیطان را دیدم صحبت کنم اصلا؟ حتی همین اسکوئید گیم. حالا اسپویل نمیکنم. ولی جدی این کرهایها، برای هالیوودی که ۱۰۰ سال یک بار هم خایه نمیکنه خشی به قهرمانهاش بندازه، واقعا زیادی هستن. هیچکس کیرشون هم نمیتونه بخوره. حتی اگر هم در هالیوود کسی بگا بره، حداقل خوشگله. مثلا تو داری برای اسکارلت جوهانسون یا کریستین بیل گریه میکنی. منطقی پشت این گریه خوابیده. اینها همونجا وایسن و یک خار هم در دستشون بره بنده گریه میکنم. اما در سینمای کره چطور؟ یکهو در انتهای اثر به خودت میای و میبینی داری بخاطر یک مادرقحبه لاغر زرد خواب آلود که از حرف زدنش هم عنت میگیره ضجه میزنی. چرا؟ چون شخصیت پردازی. واقعا درود بر شخصیت پردازی و درود بر این کرهایهای با استعداد که میتونن هر بار حتی با عامه پسندترین اثر، مثل اسکوئید گیم هم به دنیا ثابت کنن که حتی اگر برای نتفلیکس هم سریال بسازن، باز تفاوتشون با بقیه رو به رخ میکشن. حالا تا ببینیم جناب فینچر با اسپین آفش چطور برخورد میکنه. تا اون موقع، هالیوود میتونه زیر سینمای کره استراحت کنه. شب شما خوش.
865
به عنوان کسی که رشته تحصیلیش در همین زمینهست، و تا صبح میتونه در بابت منطق و فلسفه یک اثر تصویری کسشر اضافی ببافه؛ خیلی خلاصه عرض میکنم. هر بد و بیراهی هم که به اسکوئید گیم بگید و هر ایراد درست یا غلطی هم که ازش بگیرید؛ باز هم کمتر سریالی با این شدت سرگرم کنندگی و تعلیق پیدا میکنید. واقعا غیر قابل پاز کردنترین اثر ممکن. بنده حتی میگرنم هم جلوی پشت سر هم پلی کردن قسمتهای این کسشر رو نگرفته تا به حال. خلاصه که بهش لقب بهترین انتخاب برای حواس پرتی رو میدم. حالا باز صلاح مملکت خویش خسروان دانند. میتونید هم بشینید کسشر فلسفی ببافید.
现已上线!2025 年 Telegram 研究 — 年度关键洞察 
