☫•كآفِه رَحيـــٓــمی•☫
Відкрити в Telegram
«خداوندا! مرا پاكيزه بپذير...» •نویسـندهٔ متـنهایِ طولانـی| متنها کُپـی نیستند. •بدونِ صلوات کُپی نکنید| گرچه فوروارد بهتر است. کانال «بله» هم با همین آیدی فعاله. • دورهمیِ کوچکِ غیرجدی: https://t.me/+7bGhUfdHZhw1ZTI0
Показати більше5 003
Підписники
+1524 години
+597 днів
+27230 день
Архів дописів
به سیاقِ همیشهٔ خودم از سخنرانی امروز رهبری هم نکتهبرداری کردم.
«مادری؛ مهمترین نقشِ عالمِ خلقت است.»
مهمترین؟ بله. شما اگه بتونید نسلی قوی و امیدوار و شخصیتدار تربیت کنید؛ در واقع یک استاد هستید؛ انسانساز هستید؛ شخصیتدار هستید که به تعبیرِ استاد مطهری «از این سرمایه بالاتر برای اجتماع وجود ندارد که در خودش احساسِ شخصیت و منش کند، برای خودش ایدهآل داشته باشد که خودش و برای خودش فلسفهٔ مستقلی در زندگی دارد.» این برایِ همین موضوعه که اگر برخلافِ موج رایج در حقوق زنان؛ شاغل نیستید و خانهدارید، در فُرمهایِ مختلف بدون خجالت بنویسید «خانم خانهدار».
خب سوال؟ آیا تمامِ امور مربوط به «خانه» به عهدهٔ خانمه؟ گویی خانم یک خدمتکار برای اهلِ منزله که سفارشاتِ دیگران رو آماده میکنه و در صورتی که کَسری باشه؛ دیگران حق دارن به او عِتاب و خطاب کنن؟خیر.
«غذا پختن، رخت شستن، تر و تمیز کردن اینها وظیفهٔ زن نیست. زن و مرد باید باهم تفاهم کنند. این را همه بدانند.»
چرا؟ چون زندگیِ مشترک باید بر اساسِ احترامِ متقابل و نوعی رفاقت شکل بگیره؛ نه بر اساسِ نگاه رئیس و مرئوسیِ مَردانه؛ یا نگاهِ «زن هرچی خرجش بیشتر، ارزش بیشتر»ِ زنانه.
«عدالتِ جنسیتی برخلافِ برابری جنسیتی همهجا معتبر است.»
اونهایی که در جوامعِ غربی نسخهٔ فمنیست رو برای جوامع غیرغربی میپیچن این نکته رو از نظرها مغفول نگه میدارن؛ اونها به جوامع نمیگن که برابریِ جنسیتی که با پوششِ فریبندهٔ آزادی جنسی و پوشش فریاد زده میشه رو در همه مسائل پیاده میکنن. برابری جنسیتی یعنی یک زن وظیفه داره با تمامِ اقتضائاتِ جسمیِ زنانه بعنوان یک نیروی کار در کنار اقایون در همون مشاغلِ مختصِ مردان با وضعیت جسمیِ متفاوت کار کنه و یک مَرد در فلان جامعه چون احساس میکنه روحیات زنانه داره؛ با همون بُنیهٔ مردانه در مسابقات زنان شرکت کنه و جلویِ مدالآوری و رقابت عادلانه زنان رو بگیره. اما عدالتِ جنسیتی یعنی چی؟ یعنی همهچیز با توجه به اقتضائاتِ مختلف سرِ جایِ خودش.
فلان فمنیستِ غربی از نقشِ مادری و تربیتِ فرزند برایِ شما یک عار و خِفّت میسازه؛ درحالیکه این موضوع بجز از یک زن برنمیاد! پس چه کنیم؟ میریم نسخهٔ خانوادهٔ همجنسگرا رو برای جوامع میسازیم… به همین راحتی!
ایشون برخلافِ پهلوی معتقد به اثرگذاریِ سیاسی و اجتماعی زنان در جامعهس. ایشون معتقده که در مواردی زنان حتی نکتهبینتر از مردان هستن؛ یک نگاهِ ظریف و دقیق که میتونه نقاط پنهان مسائل رو پیدا کنه. درحالیکه شاه پهلوی که امروز طرفدارانش داعیهدارِ حقوق زنانن؛ صراحتاً میگفت زنان هیچ دستاوردِ بزرگی نداشتند! حتی یک آشپز بزرگ! آنها همگی خبیث و شیطانیاند!
«یک مسئله، مسئلهٔ مشاغل اجتماعی و مدیریتهاست؛ در مدیریتهای گوناگون زنان هیچ محدودیتی ندارند.»
اما باید طوری باشه که از مشغلهٔ مهمِ خانه و فرزند محروم نشه؛ چون یک نگاهِ همهجانبه این رو دریافت میکنه که زن میتونه منشاء آرامش و توازنِ منزل باشه؛ و اگر خانواده بعنوان یک نهادِ کوچک و مهمترین نهاد سازندهٔ جامعه «سالم» باشه؛ نتیجتاً جامعهای سالم خواهیم داشت.
یک نکتهٔ خیلی مهم سخنرانیِ امروز همین جمله بود «غرب هیچ منطقی ندارد!» خیلی مهمه. پارسال شاهدِ معنای این جمله بودیم؛ غرب همهٔ دنیا رو بسیج کرده بود تا به خیالِ خودش و با یک عوامفریبیِ همیشگی از حقوقِ زنان ایرانی حمایت کنه، درحالیکه امروز صدایی از حامیانِ حقوق زنان برای کُشتار و نسلکشیِ زنان فلسطینی شنیده نمیشه. اکثرِ شهدای فلسطینی زنان و کودکانی هستن که با حمایتِ غرب قتلِ عام شدن؛ و بله «تمدنِ غرب در مسائل مربوط به زنان حاضر به بحث و پاسخ به سؤالها نیست؛ مسئله را با جنجال و زور پیش میبرد چون هیچ منطقی ندارد.»
حالا یک الگو و یک نمرهٔ کامل معرفی میکنید؟ که در عظمت و بزرگواری و تکامل شخصیتِ ایشون خلل و شکّی وارد نشه و در همهٔ ابعاد «انسانساز» باشه؛ الگویی که خودِ خداوند هم ایشون رو دلیلِ خلقت آفرینش بیان میکنه؛
«به نظر من زنِ مسلمان الگویی بهتر از فاطمه زهرا (س) نمیتواند پیدا کند. بانوان عزیز جامعهٔ اسلامیِ ما سعی کنند دنبال فاطمه زهرا حرکت کنند، هم در امر خانهداری، هم در امر فعالیتِ اجتماعی و سیاسی هم در حکمت و دانش.»
این بیانات که هم بُعدِ سیاسی داره، هم اجتماعی و هم سرلوحهای برایِ زندگی مشترک رو دقیق بخونید؛ خوندن کفایت نمیکنه؛ روش تعمّق کنید، فکر کنید و عمل کنید، این نگاه متاثر از یک مبنایِ اسلامیه.
از تکراری بودنِ موضوعات گِله نکنید. چه بسا که «مهمترین» موضوعاتِ جامعه که حریفِ مقابل از اون بعنوانِ نقطهضعف و برگِ برندهای برایِ هوچیگری خودش و در سایهٔ «جهل» استفاده میکنه؛ حتما و همیشه نیاز به تکرار و تاکید داره تا سایهٔ «جهل» از سرِ متولّیانِ امر و مخصوصاً مخاطب برداشته بشه.
در نظرِ من و بسیاری دیگه؛ رهبری یه شخصیتِ کمنظیرِ روشنفکرِ وارستهایه که با کلامش میتونه مبنایِ یک تفکر رو تبیین کنه. این موضوع برایِ منی که از مرحلهٔ سالها نگاهِ فمنیستی و افراطی داشتن گذر کردم، اهمیتِ بیشتری داره. لذا قبل از هرکاری و به محضِ یافتن فرصت؛ سخنرانیهایِ ایشون رو گوش میدم. پیشنهاد میکنم بدونِ توجه به هیاهوها؛ برای آشنایی با منظومهٔ فکری ایشون، سخنرانیها رو گوش بدید و آثار مکتوبِ ایشون رو مطالعه کنید. گاهی فکر میکنم بعضیها «عمداً» طیفی از جامعه رو که معمولاً غرق در تحلیلهایِ سطح پایین و مجازیه؛ از منظومهٔ فکریِ روشن، ریشهدار و دقیقِ رهبری دور میکنن تا طبقِ معمول در بزنگاههایِ انفعال یا بحران؛ ولیفقیه رو خرجِ خودشون کنن. حیفه؛ شما به این تحریفِ شخصیتها نبازید و خودتون مستقلاً برایِ آشنایی با مبانیِ فکریِ ایشون و سایر بزرگان اقدام کنید.
شبی که عبّاس در آسمان بود.
و السّــلامعلیکِ یا امّالقَمَــــر؛
-سلام بر تو آن هنگام که میخواستی واردِ منزلِ امیرالمومنین(ع) شوی؛ گفتی «تا دخترِ بزرگِ فاطمه(س) اجازه ندهد، وارد نمیشوم..»
-سلام بر تو آن هنگام که گفتی «مرا فاطمــه صدا نزنید تا غمِ فرزندانِ فاطمه(س) با بردنِ نام مادرشان زنده نشود؛ مبادا با فاطمه خطاب کردنِ من دلتنگ شوند..»
-سلام بر تو آنهنگام که به فرزندانِ فاطمه(س) گفتی؛
«ای سرورانم، من اینجا نزدِ شما خدمتکاری هستم که آمدهام تا خدمتگزاری کنم؛ آیا مرا به این شرط میپذیرید؟ پس حسنین (علیهماالسلام) و حضرت زینب (س) فرمودند: شما عزیز و بزرگوار هستید و این خانه هم متعلق به شماست…
-سلام بر تو آن هنگام که از عمقِ جان گریستی و میگفتی؛
«عباس جانم! فرزندِ عزیزم! من مىدانم که اگر دست در بدن داشتی، هیـــچکس جراتِ نزدیک شدن به تو را نمىکرد..»
-و سلام بر تو آن هنگام که گفتی:
«ای کاش فرزندانم و تمامیِ آنچــه در زمین است، فدای حسین میشد…»
بعد از مدتها رفتم کافیشاپ؛ یک گوشه نشستم دنیایِ از دورِ آدمها را پاییدم.
بعضیها سیگار به دست، سیبیل سجاد افشاریانی و عینکِ گرد. بعضیها با فنجانِ قهوه و چای تنها مشغولِ نوشتن. صدایِ مافیا بازی کردن هم کافه را برداشته. حوصلهٔ گوشیم را ندارم اما اخبار را میخواندم، تیتر زده بود «شهادت سردار سیدرضی موسوی.» دوباره اطرافم را نگاه کردم؛ اینبار طورِ دیگری. آدمها در امنیت قهوه میخورند، در امنیت سیگار میکِشند، در امنیت شهروندِ تبر میشوند و مافیا را فربه میکنند و شهر را به هم میریزند و نمیدانند این امنیت چه بهایِ سنگینی دارد؛ نمیدانم که اگر بینِ هزاران خطرِ خنثیشده؛ یک اتفاق بیفتد چند نفر با استوریها و طعنههایشان میگویند عوضش امنیت داریم؟ بعضی آدمها هشتگ میزدند تا سپاه در لیستِ تروریستها برود. و بعضی آدمها که گویی که شهادتِ سپاهی یا ارتشی یک اتفاقِ معمولی همیشگیست که بخاطرش پول میگیرد؛ و اصلا باید شهید شود وگرنه برایِ چه پول میگیرد؟ راحت رد میشوند.
اقای شهید سیدرضی!
من که شما را نمیشناختم. نوشتهاند شما مسئول لجستیکِ سپاه بودید و از آن آدمهایِ خفن که اسرائیل چندباری میخواسته شما را بزند؛ نوشتهاند از آن آدمهایی بودید که بیادعا و از راههاییِ که کسی نمیداند؛ مسئول تجهیزِ محور مقاومت بودید و اسراییل با همّتِ شماها اینگونه زمینگیر شده؛ بدونِ ادعا! اینروزها ادعا داشتن مرضِ آدمها شده.
شما را نمیشناختم اما عکستان را کنارِ حاجی دیدم؛ گفتید مشکی را درنیاوردهام چون حاجی به من قولِ شهادت داده بود. چون حاجی گفته بود «پیر شدهای! تو هم باید شهید بشوی..»
ببخشید که شما را نمیشناختم. ببخشید که هزاران نفر مثلِ شما را نمیشناسم؛ مُجاهدِ، زنده، امیدوار، بیادعا و ولایی! آن هم در این دنیایِ زور و زَر و تزویر و عافیتطلبی.
سلامِ ما را به حــاجی برسان و به او بگو؛
کم شد زِ جمعِ خستهدلان! یارِ دیگری…
منتظرِ شما میمانیم؛ با طلوعِ آن خورشید..
بسمالله الرحمن الرحیم
دنیا یک چهارمَش خشکیست؛
و سه چهارمش خون…
-
صدای ناصر طهماسب را میشنوید.یهجا خوندم که خانم پروانه معصومی دوست نداشت تصاویرِ بیحجاب گذشتهش منتشر بشه؛ ولی وقتی فوت کرد سلبریتیها برای تسلیت تصاویر بیحجابش رو استوری کردن. حالا برای مرحوم ناصر طهماسب هم به کنایه استوری و پست میذارن؛ چون ایشون گویندهٔ مستندهایِ سیاسی تاریخ انقلاب بود! چون فقط اگه گلشیفته باشی و برهنه بشی؛ اسمش حقِ انتخابه و برایِ این دیکتاتورهای بالقوّه محترمه؛ در غیر اینصورت به غیراخلاقیترین شکل انتخابت رو زیرسوال میبرن.
روحتون شاد خانمِ معصومی و آقای طهماسب، که این واکنشها ثابت میکنه حتماً عزیز و محترم بودید.
ملاکِ حداقلیِ عاقبتبخیری اینجـوری شده که کاش وقتی از دنیا میری بعضی سلبــریتیهای معلومالحال سرِ خاکِت نیان و هلهله نکنن.
استاد غلامی تو یکی از کلاسها مقدمهای دربارهٔ قیامِ امامحسین گفتن که بهنظرم خیلی عمیق بود؛ حیفم اومد ننویسم. البته نقل به مضمون میکنم و با چیزایی که به ذهنم رسید تکمیلش میکنم؛
-گریه صرفاً بر جسمِ قطعهقطعه شده روحیهت رو خراب میکنه، تورو از حرکت بازمیداره. چون یه آدم معمولی رو تصور میکنی که زیرِ شکنجه و ضربات دردی کشیده و شهید شده، اگر گریه بر روحِ مقتدرِ مظلوم اباعبدالله باشه، وقتی گریه میکنی بعدش مُدام تو فکری؛ از خودت میپرسی ممکنه «جهل» تکرار بشه و امامحسین رو شهید کنن؟ جواب؟ بله ممکنه. ما امامِ دیگری داریم، و اون امام منتظرِ تبدیل شدنِ جهلِ ما به آگاهیه. ما همین الان باید تمدّنسازی کنیم، باید دغدغهمند باشیم. ما باید عالِم بشیم. [مثال] چرا خوب درس نمیخونیم؟ چرا زبانِ دیگهای بلد نیستیم که باهاش همین امام رو به دیگری معرفی کنیم؟! دقت کردی گریهٔ جهتدار باهات چیکار میکنه؟
-اشکی که از چشم میاد؛ سردی و گرمیش فرق میکنه. اگر صرفاً بر جسم باشه؛ وقتی که تموم میشه تازه اولِ کسالت و خَمودی توعه؛ حس میکنی انگار شیعه همیشه در تاریخ توسَریخور بوده! گویی نعوذبالله در کربلا «ضعیفکُشی» شده، چون تو اونیکه داری براش اشک میریزی رو نشناختی؛ و بهش معرفت پیدا نکردی؛ که اگه معرفتی که باید، ایجاد بشه تو میدونی برایِ کی گریه میکنی، تو میدونی اون اِمامی که بخاطرِ «جهلِ مردم» بهش ظلم شد؛ چه کسی بود و با تمامِ ظلمهایی که بهش شد اشک میریزی؛ حتی با نامِ اباعبدالله. بعدش کِسل نمیشی؛ بلکه تازه ابتدایِ حرکت توعه. برای زُدودنِ جهلی که مقدمهساز و عاملِ شهادت اباعبدالله شد! [به قولِ حاجمهدی رسولی؛ در خوابِ گمراهی؛بماند بیعلی! مردم..]
چون امامحسین یک الگویِ کاملِ تمامعَیاره که با خونِ خودش از یک جامعهٔ وادادهٔ بزدل جامعهای درست کرد که بعدها برای خونخواهیِ او قیام کرد. کسانیکه تا روز واقعه این قیامِ خون بر شمشیر رو بیفایده میدونستن؛ بعد از شهادتِ امام برای اولینتر پرسیدن که «چرا؟»
او یک مقتدرِ مظلومه؛ نه صرفاً یک جسمِ قطعه قطعه شده… درحالیکه میتونست در یک چشم بههم زدن ورقِ وقایعِ روزِ عاشورا رو برگردونه؛ کاری کرد تا امروز من و شما آگاهانه عاشقش باشیم..
امشب یکدقیقه بیشتر؛
هستی ولی ندارمت؛
صـدا میزنی ولی نمیشنومت؛
نگـاه میکنی ولی نمیبینمت..
عالیجنابِ صـــــبر؛ آقایِ جمعـهها!
شما که از احوال و اخبارِ ما باخبرید،
بفرمایید کِی؟-همچــین حالی رو تویِ خـودم میخوام، درونِ خودم. یه گوشــه برایِ خودم بشینم، چشمامو ببندم، حرف بزنم برایِ اونیکه قشنگ میشنوه؛ قبلِ اینکه صدایِ من به خودم برسه..
نشسته بود و میخوند:
«نیمــــهشب بود و علی و فاطمه؛
عشــق بود و اندوهی بیخاتمه..»
•مسجدجمکرانهنوز و هرروز فیلمهایِ غزه رو میبینم؛ امشب یه ویدیو دیدم. یه پسر نوجوون رویِ خرابههایِ خونهش نشسته بود، از پیدا کردنِ جنازهٔ خانواده ناامید و بیجون، با دستاش سنگهارو کنار میزد ولی بیجون، گریه میکرد ولی بیجون، صورتـش زخم بود، لباســاش پاره شده بود، زنده بود ولی بیجون، دور و برش رو نگاه میکرد دنبالِ کمک، خیلی خسته بود، انقــدری که خستگیش به تَن و قلبِ من بارید، انگار بُمب خورده به سرم.
برایِ بارِ دوم نتونستم ببینمش؛ ازش شـرم کردم، قلبم فشُرد؛ یه لحظه دلم خواست دنیا تموم بشه، دلم خواست اینجایِ کتابِ دنیا ورق بخوره، اینجایِ کتاب دنیا که تیکهٔ انسانیت و شَرَفِش خاک خورده و به ارتفاعِ ده سانت روش گرد و غُبارِ نامردی با چاشنیِ روشنفکری و طعمِ خون نشسته، ورق بخوره تا خستگیش دَر بره..
-دادگاه سوئد حکمِ حبس ابد حمید نوری رو تایید کرده؛ نوری با اتهاماتِ واهیِ منافقینِ تروریست ۵۰ ماه با شرایطِ سختی در سلول انفرادی بود!
-و طبقِ معمول زوزهٔ شادیِ براندازها دراومده؛ در کنارِ قطعاتِ پازل مراسمِ اهدایِ جایزهٔ «صلح نوبل به نرگس محمدی»، شادیِ اعضای سازمان تروریستیِ منافقین بخاطرِ این حکم رو هم ببینید ؛ و با مُرورِ جنایاتِ وحشیانهٔ منافقین علیهِ مردم ایران؛ این رو هم به قطعاتِ پیشین اضافه کنید!
-جالب اینجاست که منافقین با سبقهٔ ترورها و جنایات متعدد، علناً در مواجهه با فرزندِ اقای نوری، اون رو تهدید به «ترور و قتل» میکنن، ولی سیستمِ قضایی سوئد صرفِ یکسری ادعا، اصل رو بر مجرمیتِ حمید نوری میذاره و سوگیریِ کاملاً سیاسی چنین حکمی میده؛ در نهایت هم مدعیان با چنین حکمِ سیاسیای؛ دموکـراسی در ایران به ارمغـان خواهد اومد! با ادعــاهایِ این تروریستهایِ سابقهدارِ تاریخ!
حتماً شما هم تیتری با این مضمون، در رسانههایِ فارسیزبانِ داخلی و خارجی، و پیــادهنظامِ آنها در روزنامهها و توییتهایِ داخلی خواندهاید:
-حمله به مقرِ انتظامی در راسک و جان باختنِ چند نیروی انتظامی اتفاقِ تلخیست. چرخهٔ مداومِ خشونت را با «اعدام نکردن» متوقف کنید تا شاهدِ ادامهٔ این نوع خشونت نباشیم.
اصلاحش میکنم؛
-حملهٔ تروریستی به مقـــرِ انتظامی در راسک و شهادت و زخمی شدنِ چندین نیروی انتظامی توسطِ گروهکهای تروریستی را محکوم میکنیم! مُطلعین و مسئولینِ امـر! مُسبّبینِ جنایت؛ از آن گویندهٔ سخنانِ ناامنکنندهٔ در فضایِ امنیتیِ استان، تا آن گروهکِ جیشالظلم که مسئولِ این حملهٔ تروریستیست را مجازات کنید…
در چهرهٔ همهٔ ستمدیدگان- که بعدها در تاریخ اسلام بسیار شدند- هالهای از فاطمه پیدا بود. غصبشدگان، پایمال شدگان و همهٔ قربانیانِ زور و فریب، نامِ فاطمه را شعارِ خویش داشتند. یادِ فاطمه با عشقها و عاطفهها و ایمانهایِ شگفت زنان و مردانی که در طول تاریخِ اسلام برای آزادی و عدالت میجنگیدند؛ در توالیِ قرون، پرورش مییافت. این است که همهجا در تاریخِ ملتهای مسلمان و تودههایِ محروم در امّت اسلامی؛ فاطمه منبعِ الهام آزادی و حقخواهی و عدالتطلبی و مبارزه با ستم، قساوت و تبعیض بوده است.
از شخصیتِ فاطمه سخت گفتن بسیار دشوار است. فاطمه یک «زن» بود، آنچنان که اسلام میخواهد که زن باشد. تصویرِ سیمای او را پیامبر خود رسم کرده بود و او را در کورههایِ سختی و فقر و مبارزه و اموزشهایِ عمیق و شگفت انسانی خویش، پرورده و ناب ساخته بود.
وی در همهٔ ابعاد گوناگونِ «زن بودن» نمونه شده بود.
-مظهـــرِ یک دختر در برابر پدرش؛
-مظهرِ یک همسر در برابرِ شویَش؛
-مظهر یک مادر در برابرِ فرزندانش؛
-مظهرِ یک «زن مبارز و مسئول» در برابر زمانش و سرنوشتِ جامعهاش.
وی خود یک امام است؛ یعنی یک نمونهٔ مثالی، یک تیپِ ایدهآل برای زن، یک اسوه، یک شاهد برای هر زنی که میخواهد «شدن خویش» را خود انتخاب کند.
نمیدونم چه بگویم؟ بسیار گفتم و بسیار ناگفته ماند. در میانِ همهٔ جلوههایِ خیرهکنندهٔ روحِ بزرگ فاطمه، آنچه بیش از همه برایِ من شگفتانگیز است، این است که فاطمه همسفر و همگام و همپروازِ روح عظیمِ علیست.
خواستم از «بوسوئه» تقلید کنم؛ خطیبِ نامورِ فرانسه که روزی در مجلسی با حضور لوئی از «مریم» سخن میگفت. گفت: هزار و هفتصدسال است که همهٔ سخنورانِ عالم دربارهٔ مریم دادِ سخن دادهاند؛ اما مجموعهٔ گفتهها و اندیشهها و کوششها و هنرمندیهایِ همه در طولِ این قرنهای بسیار، به اندازهٔ این یک کلمه نتوانستهاند عظمتهایِ مریم را بازگویند که «مریم مادرِ عیسی است.» و من خواستم با چنین شیوهای از فاطمه بگویم؛
خواستم بگویم که فاطمه دخترِ خدیجهٔ بزرگ است. دیدم که فاطمه نیست. خواستم بگویم فاطمه دخترِ محمد(ص) است. دیدم فاطمه نیست. خواستم بگویم فاطمه همسرِ علی است. دیدم فاطمه نیست. خواستم بگویم فاطمه مادرِ حسنین است. دیدم فاطمه نیست. خواستم بگویم فاطمه مادرِ زینب است. باز دیدم فاطمه نیست!
نه؛ اینها همه هست و
اینهمه فاطمه نیست؛
فاطمه، فاطمــــه است…
-دکتر علی شریعتی
-کتابِ «فاطمه، فاطمه است.»
