uk
Feedback
محمود فرجامی

محمود فرجامی

Відкрити в Telegram

نوشته‌ها، عکس‌ها، شوخی‌ها و تجربه‌های محمود فرجامی. برای ارتباط مستقیم با من از این شناسه استفاده کنید لطفا @MahmudFarjami

Показати більше
6 833
Підписники
-324 години
-137 днів
-3230 днів
Архів дописів
photo content

وضع و نیز مردم جالبی داریم. اگر کسی بگوید بساط کوپن را برقرار کنید که قشر کم‌درآمد زیر بار فشار روانی له نشود می‌شود مخالف رفاه و فراوانی اجناس، و چپ و فلان! یعنی عمله‌های ناخواسته و بی‌جیره‌مواجب تراستی‌ها و قاچاق‌چیان و رانت‌خوارها قشنگ نقش کفچه‌مار می‌کشند و کسی که مار نوشته را بی‌سواد جلوه و جماعت را سر به جانش می‌دهند. چند اژدهای گنده هم دهان بازکرده‌اند مار و مارکش و عوامِ فریفته را یکجا قورت بدهند. این هفته در شورای شهر باز رای دادند به رایگان بودن مترو و اتوبوس با این توجیه که آی ملت وضعشان خراب است. یکی از اعضا گفت 'آقاجان اجناس فروشگاه‌های شهروند را هم پس رایگان کنید‍ حتما مردم راضی‌ترند! این چه حرفیست؟ فقط ۶۰۰ کارمند مرتبط با مترو در همین تهران بخاطر این رایگان بودن بیکار شده‌اند... مردم بدانند وقتی قرار است پول ناچیز بلیط را از این جیبشان ندهند مجبوریم از آن جیبشان برداریم'.

سندرم پشت خیمه معاویه! در ماجرای جنگ و آتش‌بس و تفاهم‌نامه اخیر، به گمانم گروه‌هایی از ایرانیان داخل و خارج از کشور، با عقاید و جهت‌گیری‌های کاملاً متضاد، اشتباهی را مرتکب می‌شوند که نتیجه‌اش یکی‌ست: فرسایش همه‌جانبه و هزینه‌های بسیار سنگین برای ایران. در تاریخ شیعه روایت می‌کنند که در جنگ صفین، لشکریان امام علی تا پشت خیمه معاویه رسیده بودند که در پی حقه‌بازی عمروعاص و ساده‌لوحی و اصرار گروهی از لشکریان امام، فرمان بازگشت داده شد؛ و اگر اندکی صبر می‌کردند، کار معاویه تمام بود... این ماجرا را گروهی از هواداران ادامه جنگ و طرفداران جمهوری اسلامی، که علاقه زیادی هم به شبیه‌سازی ــ و مصادره به مطلوب ــ حوادث صدر اسلام دارند، عیناً تکرار می‌کنند. به عقیده آنها کار آمریکا داشت تمام می‌شد که عده‌ای خائن و سازشکار کوتاه آمدند و تفاهم‌نامه امضا شد. از نظر اینها، البته مفاد تفاهم‌نامه و اینکه چه شرایط عجیبی علیه آمریکا تحمیل شده بود مهم نیست؛ حتی اگر آمریکا به آنها عمل می‌کرد هم اهمیتی ندارد. فقط مهم این است که ترامپ و نتانیاهو داشتند به قعر جهنم روانه می‌شدند که فرمان بازگشت از پشت خیمه معاویه صادر شد و البته مسئولیت همه اینها با مخالفان سیاسی آنهاست. اپوزیسیون هم همین عقیده را دارد و همیشه منتظر یک هُل دیگر، یک حمله دیگر، یک «تا عید دیگر»... است. مثلاً همین حالا بعضی‌هایشان به صراحت می‌گویند فقط کافی‌ست یک جنگ دیگر راه بیفتد و کار جمهوری اسلامی تمام است. واقعیت این است که نه... به هیچ وجه این‌طور نیست. نه با چهار روز و چهل روز و چهارصد روز جنگ دیگر ترامپ روانه قعر جهنم می‌شود، یا جهان چنان از بسته بودن تنگه هرمز به زانو درمی‌آید که نتانیاهو را دودستی تقدیم کند؛ و نه با یک هُل و حمله دیگر جمهوری اسلامی می‌رود یا ایران تسلیم می‌شود. این ذهنیت افسانه‌ای و کودکانه، که متأسفانه گاهی بر تصمیم‌های بزرگ هم اثر می‌گذارد، مخرب و ویرانگر است. حتی اگر هیچ تأثیری هم نداشته باشد، خود شخص را دچار توهم و سپس افسردگی، خشم و خشونت می‌کند. در مبانی مبارزه خشونت‌پرهیز، که خیلی‌ها نخوانده و ندانسته فکر می‌کنند «بیا بشینیم گل بگیم و گل بشنفیم» است، گفته می‌شود که بهترین سرانجام یک منازعه نه حذف و خاکمال کردن حریف، که مصالحه است. مصالحه چشم‌پوشی از حق و پذیرش ستم نیست؛ بهترین و پرسودترین راه برای نزدیکی به صلح و عدالت و رفاه است. با «یه نمه دیگه کار تمومه» نمی‌توان مصالحه را مدام عقب انداخت. خاطره تلخ پایان جنگ هشت‌ساله گواه است؛ از هنگام تصویب قطعنامه ۵۹۸ تا زمانی که ایران آن را پذیرفت، حدود یک سال گذشت؛ یک سالی که تلفات و هزینه‌های سنگینی دادیم. خوب به خاطر دارم حتی گاهی می‌گفتند حرف زدن از صلح هم خیانت به اسلام و پیغمبر و امام است و همواره حرف از این بود که اگر صلح شود، پس چه فرقی با صلح بعد از فتح خرمشهر دارد و «جواب خون این‌همه شهید را چه کسی خواهد داد؟!» پس قرار بود با یک خیزش «دست‌کم بصره را بگیریم تا دست بالا را داشته باشیم»؛ دست بالایی که هیچ‌گاه محقق نشد و انگار نه انگار که تمام دنیا با ما وارد جنگ شده بود و عراق آشکارا از سلاح شیمیایی استفاده می‌کرد... حق البته با ما بود، اما همان‌طور که راهش تسلیم نبود، ادامه جنگی بی‌برنده هم نبود. آن ایام اما یکی آمد، پرده پندار را درید و گفت پشت خیمه معاویه‌ای در کار نیست، شکست نخوردیم اما پیروزی کامل و محو دشمن هم در کار نیست؛ «از هر آنچه گفتم گذشتم». امروز که حتی لازم نیست از چیزی بگذریم، مقتدرانه و از موضعی برابر می‌توانیم مصالحه کنیم. و مصالحه یعنی دادن و ستاندن؛ که البته مستلزم واقع‌بینی و دست برداشتن از رویابافی‌ست و گره نزدن مسائل حیاتی با تسویه‌حساب‌های داخلی.

شبِ هم‌بری‌چی در مشهد به دوستان در مشهد قول داده بودم که یک برنامه داشته باشیم که در آن هم من بیشتر حرف بزنم (باز هم!) و هم ا
شبِ هم‌بری‌چی در مشهد به دوستان در مشهد قول داده بودم که یک برنامه داشته باشیم که در آن هم من بیشتر حرف بزنم (باز هم!) و هم امکان خرید و امضای بعضی کتابهایم که اغلب در بازار نیستند فراهم باشد. همینجا هم بگویم که اگر در متن هم زیاد می‌بینید این برمی‌گردد به ظرایف و بعضا ضخایم زیبای زبان خراسانی که در آن «هم» هم نقش صوری دارد و هم نقش مفهومی. مثلا ما یک «بری چی؟» داریم که همان برای چی است که تهرانی‌ها آن را به عبارت زشت و نامفهوم «واسه‌ چی؟» تغییر داده‌اند. منتها یک «هم بری چی؟!» داریم که خوشبختانه از گزند زبانی این گردنه‌نشینان در امان مانده است و فقط یک خراسانی می‌فهمد وقتی همِ تاکیدی/تعجبی در ابتدای یک پرسش می‌آید تا چه حد به آن معنا می‌افزاید. مثلا پرسش «بری چی ورگشتی؟» یک معنا دارد «هم بری چی ورگشتی؟!» معنای دیگری... نشستی هم که خواهیم داشت هم درباره کتاب است و هم در پاسخ به همان پرسش هم‌دار فوق. و چون من اصولا مدتیست هم کشیده‌ام و بیشتر روی استندآپ‌کمدی متمرکز شده‌ام یک وقت دیدید با یک اجرای طنزآمیز مواجه شدید. نشدید هم اشکالی ندارد چون قرار نیست پول بدهید (بری آخرین‌بار به همو قبله حاجات!) و اصل برنامه که همان صحبت و کتاب و غیبت بعضیهاست برقرار است. از آنجا که اذن دخول به برنامه فقط با دعوت‌نامه‌ای مقدورست، هرچند که فعلا از شله خبری نیست به همشهریان عزیز توصیه می‌کنم تغارها را برداشته سریعا از طریق ثبت‌نام در لینک زیر برای این برنامه که با ظرفیتی محدود برگزار می‌شود جا رزرو کنید. اگر هم نمی‌کنید نکنید ولی بعدش نیایید بگویید «هم چی مره دو تا صندلی هم به ما بدن»، «ما دیر خبردار رفتِم»، «هم بری چی زودتر نگفتن؟»... فحش گذاشتم وسط! 👉https://forms.gle/8QDK5yiQzL5eB84L9

شبچراغون در واقع پروژه‌ای بود برای ایام کرونا؛ وقتی تقریبا در هر کجای دنیا در خانه نشسته بودیم و من فکر کردم در اینستاگرام لایوهای دو نفره بگذارم با آدمهای جالب از هر قشر و صنفی و با دنیای بزرگتری آشنا شویم (یک کفترباز هم داشتیم). در واقع نوعی استفاده از کمبود امکانات بود برای منی که در نروژی گیر افتاده بودم که از نظر آدم قابل مصاحبه‌ نزدیک، خیلی زیر فقر امکانات بود! بعد از مدتی یخ گفتگوها گرفت و پادکست از کنارش درآمد و کانال یوتیوب که گاهی تا حد مصاحبه‌های خوش‌کیفیت در کشورهای مختلف پیش رفت. اما اگر می‌خواستم با آن کیفیت ادامه بدهم باید روی همان کار متمرکز می‌شدم و حامی مالی هم پیدا می‌کردم که هیچکدامش نشد یا نخواستم. از وقتی برگشتم به ایران افتادم وسط امکانات و گاه می‌شود که در طول روز با چند نفر معاشرت می‌کنم که هرکدامشان مناسبند برای یک گفتگوی عمومی و قابل انتشار. دو سه جا هم در این مدت پیشنهاد داده‌اند در همکاری با آنها انجام بدهم که تا الان با خودم به نتیجه نرسیده‌ام (چرا؟ چون هر حمایتی بالاخره مستلزم رعایت قواعدی است...). از طرف دیگر به چیزی هم عادت کرده‌ام و آن این که اگر پای سفر و معاشرت و اینطور چیزهای مفید و مفرح باشد احساس می‌کنم چه خوبست با مخاطبانم به نوعی به اشتراک می‌گذاشتم. مجموع اینها بعلاوه چیزی که در ادامه می‌گویم باعث شد فکر کنم سبکی از گفتگوی خودمانیِ حتی‌المقدور برنامه‌ریزی نشده را آزمایش کنم: بارها شده که من یک گفتگوی خیلی خوب و بامزه و مفید با کسی داشته‌ام و همانجا قرار گذاشته‌ام با طرف مقابل که بعدا بنشینیم همین حرفها و چیزهای بیشتری را با برنامه‌ریزی بگوییم که ضبط بشود. گاهی اوقات جلسه بعدی‌ای در کار نبوده یا آنقدر به تاخیر افتاده که موضوع صحبت از دهن افتاده، و اغلب اوقات آن گفتگوی دومی به شیرینی و جالبی دفعه اول نشده. البته برای گفتگوهای خیلی جدی و علمی حتما برنامه‌ریزی و مطالعه قبلی و بریفینگ لازم است اما بسیاری از گفتگوها هم هستند که دیدنی و شنیدنی بودن‌شان مبتنی بر خاطره و کل‌کل و در لحظه بودن است و راستش را بخواهید حتی برای موضوعات مهمی مثل فلسفه زندگی و نگاه به هستی یک فرد، من همین گفتگوها را مفیدتر می‌دانم. با این پس‌زمینه تصمیم گرفتم تجهیرات بیشتری بخرم و بعضی معاشرت‌ها و گفتگوهای دوستانه و چیزهای پیش‌بینی نشده را ضبط و تبدیل به شبچراغون کنم. اولینش همین گفتگو با کیومرث مرزبان که البته دیداری بود بعد از نزدیک به ده سال و ناگهان تصمیم به ضبط گرفتیم. بسیار مشتاقم نظر دوستان را درباره این گفتگو، و این سبک گفتگوی برنامه‌ریزی نشده، بدانم (لطفا کامنت بگذارید). https://www.youtube.com/watch?v=E-w3mFn7jes&lc=UgzzDp0yRjmNKj8r9_J4AaABAg

هزار بار گفتیم با اعداد بازی نکنید و مسابقه ندهید. همین عدد هم فاجعه است نیاز به عددسازی نبود.
هزار بار گفتیم با اعداد بازی نکنید و مسابقه ندهید. همین عدد هم فاجعه است نیاز به عددسازی نبود.

هر از گاهی اسم خودم را جستجو می‌کنم ببینم فحش جدید چه داده‌اند. واقعا از فحش خوردن یا کسب شهرت از راه لج درآوردن و نفرت دشت ک
هر از گاهی اسم خودم را جستجو می‌کنم ببینم فحش جدید چه داده‌اند. واقعا از فحش خوردن یا کسب شهرت از راه لج درآوردن و نفرت دشت کردن بدم می‌آید ولی اگر فکر کنم کاری درست است یا حرفی لازم است، می‌کنم و می‌زنم و اهمیتی به ناسزاها نمی‌دهم. در این موارد به نوعی کرختی رسیده‌ام که گاهی لذت‌بخش هم هست این بی تفاوتی نسبت به لشکر فحاشان؛ یا آنطوری که عمیقا اعتقاد دارم: کودک‌زامبی‌ها. چند روز پیش سوار مترو شدم. تمیز بود و سریع و رایگان، عکسی گذاشتم با همین شرحی که می‌بینید. یکهو موجی از ناسزا و تهمت سرازیر شد. خیلی تعجب کردم و تا حدی هم مایه تفریح خاطر شده بود که چرا صدها نفر باید برای چیزی به این سادگی و از سر خیرخواهی، یا بگو بی‌اهمیت، اینطور برآشفته شوند. البته معلوم شد همزمان شده بوده با ده هزارتومانی کردن نرخ بنزین (هزار و پانصد و پنج‌هزار تومان سر جایش است و این نرخ سوم برای کسانی است که بخواهند چند برابر دیگران بسوزانند). نمی‌دانستم و البته اگر می‌دانستم هم فرقی نداشت و همیشه و همه‌جا تشویق می‌کنم به استفاده از وسایل نقلیه عمومی. چند شب پیش باز داشتم واکنش‌ها را می‌دیدم و سعی می‌کردم احساس خودمهم‌بودنی که همین واکنش‌های کودکانه پدید می‌آورند را سرکوب کنم که این را دیدم. و بعد دیدم همینطور مبهوت مانده‌ام. نویسنده را که ظاهرا خبرنگاری است که به تازگی در نروژ پناهنده شده نه در نروژ دیده بودم و نه پیشتر در ایران و نه هیچ برخوردی داشتیم. ناسزاها هم که همان همیشگی‌ها هستند؛ اگر زن باشی «پرستوی نظام» و تن‌فروش و فلان و بهمان و اگر مرد باشی صادراتی و سپاهی و متجاوز و بیسار. احمقانه‌ترین کار هم اینست که بخواهی استدلال عقلی بیاوری که اینطور نیست. چیزی که به نظرم بهت‌آور و ترسناک است این است که چطور یک زن، یک سابقا خبرنگار، کسی که درباره بازدارندگی توان موشکی ایران پایان‌نامه نوشته، کسی که لابد به اسم فرار از ستم و سرکوب به غرب پناهنده شده... اینقدر راحت، مثل آب خوردن موجی از تهمت و نفرت را روانه کسی می‌کند چون در تهران سوار مترو شده و گفته خوب است. یعنی در واقع ترسناکی ماجرا بیش از اینکه در حجم و نوع تهمتها و ناسزاها و بی‌اخلاقی‌ها باشد در این است که چرا یک متروسواری و دعوت ضمنی به استفاده از مترو اینقدر باعث خشم و نفرت حضرات شده؟ باز انتقادی به فلان دیکتاتور یا دیکتاتورزاده بود یک چیزی، اما آخر «مترو خیلی هم خوبه»؟ راست و دروغ بودن رایگان بودن فعلی‌اش در تهران را هم که میلیون‌ها نفر شاهدند. ترسناک بودن ماجرا در همین «ویرانی‌طلبی» است و خشم و نفرت و حمله‌های گله‌ای زامبی‌گونه به هر کسی که بخواهد کوچکترین قدمی در راه بهتر شدن وطن بردارد؛ یا چیزی جز ویرانه و شایسته ویران شدن از آن گزارش بدهد.

Repost from حسین قتیب
در سفر اخیرم به ایران، چیزی بیش از گرانی، فشار اقتصادی یا نارضایتی سیاسی توجهم را جلب کرد. آنچه بیشتر آزاردهنده بود، نوعی گسست در خود جامعه بود. احساس می‌کردم آدم‌ها فقط نظرهای متفاوت ندارند، بلکه گاهی در دو واقعیت متفاوت زندگی می‌کنند. این را در گفت‌وگوهای روزمره می‌شد دید. در تاکسی، مهمانی، مطب، فروشگاه و جمع‌های خانوادگی. یک اتفاق واحد برای دو نفر می‌توانست دو معنای کاملاً متضاد داشته باشد. نه فقط در تحلیل آن اتفاق، بلکه حتی در این‌که اصلاً چه اتفاقی افتاده است. منابع خبری متفاوت، شبکه‌های اجتماعی متفاوت و سال‌ها زندگی در حباب‌های شناختی متفاوت، کم‌کم چیزی را از بین برده که هر جامعه‌ای برای ادامه حیات به آن نیاز دارد: حداقلی از واقعیت مشترک. به نظرم بخش مهمی از این وضعیت محصول فرایندی است که از اواخر دهه ۱۳۹۰، و به‌ویژه پس از ۱۳۹۶، شدت گرفت. خالص‌سازی سیاسی و بسته‌تر شدن فضای رسمی فقط نیروهای سیاسی را حذف نکرد. مهم‌تر از آن، بخش بزرگی از نیروهای واسط را از میان برد. کسانی که می‌توانستند بین حکومت و جامعه، میان اعتراض و سیاست رسمی، و میان دو سوی شکاف اجتماعی نقش میانجی داشته باشند، به‌تدریج ضعیف یا حذف شدند. نتیجه این نبود که جامعه یکدست‌تر شود. درست برعکس، جامعه رادیکال‌تر شد. وقتی راه سیاست میانه بسته می‌شود، میانه جامعه هم به‌تدریج ضعیف می‌شود. آدم‌ها احساس می‌کنند انتخابی جز قرار گرفتن در یکی از دو سوی منازعه ندارند. زبان سیاست هم تغییر می‌کند. مخالف دیگر کسی نیست که اشتباه فکر می‌کند، بلکه کسی است که باید از سر راه کنار برود. از یک طرف، بخشی از حکومت جامعه ناراضی را مسئله امنیتی می‌بیند. از طرف دیگر، بخشی از مخالفان نیز هرکس را که با روایت حداکثری آنان همراه نباشد، مدافع وضع موجود، مزدور یا بخشی از مسئله تلقی می‌کنند. اما آنچه در این سفر برایم حتی مهم‌تر بود، نقش رسانه بود. سال‌هاست درباره اثر رسانه‌های فارسی‌زبان خارج از کشور مانند اینترنشال و شبکه‌های اجتماعی صحبت می‌شود، اما وقتی مدتی در ایران زندگی می‌کنی، اثر آن را در مقیاسی متفاوت می‌بینی. رسانه دیگر فقط خبر منتقل نمی‌کند. واقعیت اجتماعی تولید می‌کند. گروهی از مردم تقریباً تمام ایران را از خلال مجموعه‌ای از تصاویر شکست، سرکوب، فروپاشی، مهاجرت و نفرت می‌بینند. در سوی دیگر، رسانه رسمی تصویری می‌سازد که در آن بخش بزرگی از بحران‌های واقعی جامعه یا دیده نمی‌شود یا محصول دشمن معرفی می‌شود. میان این دو تصویر، خود ایران، با همه پیچیدگی و تناقضش، گم می‌شود. شبکه‌های اجتماعی این وضعیت را شدیدتر کرده‌اند. الگوریتم‌ها از آرامش تغذیه نمی‌کنند. خشم، تحقیر، ترس و نفرت بیشتر دیده می‌شود و بیشتر دست‌به‌دست می‌شود. روایت معتدل جذابیت کمتری دارد. کسی که بگوید واقعیت پیچیده‌تر از این دو تصویر است، اغلب از هر دو طرف متهم می‌شود. در این سفر بیش از گذشته به این فکر کردم که شاید خطر اصلی برای ایران فقط failed state نباشد. شاید خطر عمیق‌تر، چیزی باشد که می‌توان آن را failed society نامید. جامعه شکست‌خورده لزوماً جامعه‌ای نیست که دولت در آن فروپاشیده باشد. ممکن است دولت همچنان اداره، ارتش، پلیس، وزارتخانه و قدرت تصمیم‌گیری داشته باشد، اما جامعه به‌تدریج توان گفت‌وگو، اعتماد و همکاری را از دست بدهد. شهروندان دیگر خود را اعضای یک جامعه سیاسی مشترک نبینند، بلکه گروه‌هایی ببینند که آینده یکی فقط با شکست دیگری ممکن است. نشانه‌های این وضعیت را در ایران امروز می‌توان دید. حتی درباره جنگ، امنیت ملی، تمامیت ارضی یا مداخله خارجی نیز توافقی که زمانی بدیهی به نظر می‌رسید، دیگر همیشه بدیهی نیست. گروهی ممکن است از ضربه خوردن بخشی از ساختار کشور خوشحال شود، چون آن ساختار را نه متعلق به ایران بلکه متعلق به رقیب سیاسی خود می‌بیند. در سوی دیگر نیز ممکن است هر انتقاد داخلی در شرایط بحران به خیانت تعبیر شود. این دقیقاً نقطه خطرناک ماجراست. کشوری می‌تواند بحران اقتصادی را پشت سر بگذارد. حتی نهادهای سیاسی ناکارآمد را می‌توان اصلاح کرد. اما اگر جامعه‌ای اعتماد متقابل و احساس سرنوشت مشترک خود را از دست بدهد، بازسازی آن بسیار دشوارتر است. آنچه من در این سفر دیدم هنوز یک جامعه فروپاشیده نبود. ایران همچنان پر از روابط خانوادگی، دوستی، شوخی، زندگی روزمره، کمک متقابل و نوعی سرسختی اجتماعی است که بارها در تاریخش آن را نجات داده است. اما در زیر این زندگی روزمره، شکافی در حال عمیق شدن است. شکافی که فقط میان حکومت و مردم نیست. میان خود مردم است. و شاید خطرناک‌ترین مرحله زمانی آغاز شود که ایرانیان دیگر نه حکومت، نه دشمن خارجی، بلکه یکدیگر را بزرگ‌ترین مانع آینده ایران تصور کنند.

جریان استندآپ‌کمدی در ایران را از همان ابتدا دنبال می‌کردم و تقریبا همه مشاهیر را می‌شناسم (شناختی که ظاهرا دوطرفه است) اما فکر می‌کنم بهترین‌ها الزاما شناخته‌شده‌ترین‌ها نیستند. علاوه بر این، برای شناخت و درک یک جریان نباید فقط روی بهترین‌ها متمرکز شد؛ «جریان» یعنی همه. لطفا برایم بنویسید که کار کدام استندآپ‌کمدین‌ها را می‌پسندید و اگر لینک هم به نمونه کارها بدهید که خیلی ممنون می‌شوم. ضمنا اگر پیگیر کارهای خودم هستید (باشید دیگه!) در حال مذاکره نهایی برای برگزاری دوره‌های آموزشی و نیز اجرای صحنه‌ای هستم. کتابی درباره استندآپ‌کمدی هم که فایلش باز است و هر شب رویش کار می‌کنم (کارهای خیلی جدی و لذتبخش را شبها انجام می‌دهم).

صحبت از غرق شدن ۹ نفتکش ایرانیست. زمانی برای یک سانچی مملکتی هفته‌ها ناراحت و عزادار بود. چطور شد که اینقدر راحت به فاجعه عادت کردیم؟!

پرسشی از دوستان خارج‌نشین شما کدام گروه‌های تلگرامی را برای اطلاع‌رسانیِ دوره‌های آموزشی و برنامه‌های فرهنگی به فارسی‌زبانان خارج از ایران پیشنهاد می‌کنید؟ بیشتر دنبال گروه‌ها و کانال‌های مورد اطمینان و خوشنام می‌گردم که ممکن است کم‌شناخته یا دارای مخاطبان محدود باشند. با این خصوصیت حتی یک کانال تلگرام شخصی یا برای مخاطبان محلی هم خوبست. متشکر می‌شوم کامنت بگذارید یا خصوصی برایم بنویسید. 🙏🏻

ضیا نبوی، فعال سیاسی و زندانی سابق: ‌ در جنگ ۱۲ روزه وقتی زندان اوین بمباران شد، خیلی از ما حتی قبل شنیدن خبر، ویدیویی را دیدیم که نشان می داد سر در زندان اوین مورد اصابت موشک قرار گرفته. ویدیویی که بلافاصله و با فاصله چند دقیقه بعد بمباران دست به دست شد و نشان می داد که بر اثر اصابت موشکی فقط و فقط، در زندان از جا کنده می شود. یک کار تر و تمیز که احتمالا قرار است زمینه فرار زندانیان را فراهم کند. راستش نمی‌دانم چه تعداد از کسانی که آن تصویر را دیدند بعدها متوجه شدند که ساخته هوش مصنوعی بوده و حتی قبل بمباران منتشر شده، اما خب اعتراف می‌کنم که خودم هم تا مدتها (علیرغم آنکه همان ابتدا متوجه واقعی نبودن فیلم شدم) بمباران اوین را با همان تصویر به ذهن سپرده بودم. ‌ بعدها البته تصاویر زیادی از آن فاجعه در رسانه ها آمد اما اثر هیچکدام آنطور نبود که خودم دو ماه بعد واقعیت را با چشم خودم دیدم. یعنی لحظه ورود به زندان اوین که با ویرانی ساختمان ها در همان ابتدا مواجه شدم. به معنای دقیق کلمه زندان را شخم زده بودند! شاید مخاطب نداند که تقریبا از هر ده نفر کشته آن جنگ، یک نفرش متعلق به بمباران زندان اوین بود. از زندانی تا خانواده زندانی، تا کارمندان مددکاری و بهداری یا سرباز وظیفه و یا مسئولین زندان. ‌ نکته ترسناک ماجرا جدای از همه آن کشته ها برای من آنجا بود که تقریبا مطمئن بودم آن ویدیوی حمله به اوین، ساخته همان کسی است که دستور بمباران را داده است. ‌ یعنی آن تیمی که برنامه بمباران را ریختند (و خوب می دانستند که این بمباران تلفات زیادی هم خواهد داشت) نیاز داشتند که تصویر خودشان از این جنایت را ذهن مخاطب بنشانند. اینکه هم بکشند هم تصویر نجات دهنده را از خودشان بسازند. ‌ راستش دیشب همان لحظات اولی که خبر بمباران عروسی در سیریک به رسانه ها آمد، پیج های اینستاگرامی ناشناس زیادی را دیدم که نوشته بودند این اثر برخورد اشتباه موشک خودی بوده و باز هم به یاد آن ویدیوی کذایی زدن سر در اوین افتادم. ‌

Repost from هنرستان
کارگاه خودکاوی فلسفی ✍️وقتی زندگی دیگر مثل گذشته بدیهی و معنادار به نظر نمی‌رسد، چگونه باید ادامه داد؟ رنجهای ناشی از مصائبی
کارگاه خودکاوی فلسفی ✍️وقتی زندگی دیگر مثل گذشته بدیهی و معنادار به نظر نمی‌رسد، چگونه باید ادامه داد؟ رنجهای ناشی از مصائبی چون جنگ، فقر، مرگ عزیزان... را چگونه می‌توان تحمل کرد؟ چطور میان رفتن و ماندن تصمیم بگیریم؟ آیا فرزندی به جهانی نامطمئن بیاوریم؟ تنهایی، شرم و نگاه دیگران چه اثری بر انتخاب‌های ما دارند؟ 📌در «کارگاه خودکاوی فلسفی» با تدریس سروش دباغ، این پرسش‌ها را با نگاهی فلسفی و با بهره‌گیری از روان‌شناسی اگزیستانسیال بررسی می‌کنیم. 🖌 دکتر سروش دباغ، پژوهشگر فلسفه، نویسنده، مدرس فلسفه و روان‌درمانگر رسمی در کانادا است. 🔴این دوره به‌صورت کارگاهی برگزار می‌شود و در کنار مباحث نظری، فضایی برای گفت‌وگو، مشارکت هنرجویان، نوشتار تأملی و تمرین‌های فردی دارد. 📌جلسات در پلتفرم اختصاصی هنرستان برگزار می‌شوند و پس از برگزاری آنلاین، فایل‌ هر جلسه نیز در پنل هنرجویان قرار می‌گیرد تا بعداً امکان مشاهده دوباره آن را داشته باشند. 👈 ثبت‌نام برای فارسی‌زبانان داخل و خارج از ایران امکان‌پذیر است. 🔗مشاهده جزئیات و ثبت‌نام: https://honarestan.org/courses/129 پلتفرم آموزشی هنرستان وب‌سایت | یوتیوب | اینستاگرام |

Repost from هنرستان
کارگاه خودکاوی فلسفی ✍️وقتی زندگی دیگر مثل گذشته بدیهی و معنادار به نظر نمی‌رسد، چگونه باید ادامه داد؟ رنجهای ناشی از مصائبی
کارگاه خودکاوی فلسفی ✍️وقتی زندگی دیگر مثل گذشته بدیهی و معنادار به نظر نمی‌رسد، چگونه باید ادامه داد؟ رنجهای ناشی از مصائبی چون جنگ، فقر، مرگ عزیزان... را چگونه می‌توان تحمل کرد؟ چطور میان رفتن و ماندن تصمیم بگیریم؟ آیا فرزندی به جهانی نامطمئن بیاوریم؟ تنهایی، شرم و نگاه دیگران چه اثری بر انتخاب‌های ما دارند؟ 📌در «کارگاه خودکاوی فلسفی» با تدریس سروش دباغ، این پرسش‌ها را با نگاهی فلسفی و با بهره‌گیری از روان‌شناسی اگزیستانسیال بررسی می‌کنیم. 🖌سروش دباغ، پژوهشگر فلسفه، نویسنده، مترجم و مدرس فلسفه است. 🔴این دوره به‌صورت کارگاهی برگزار می‌شود و در کنار مباحث نظری، فضایی برای گفت‌وگو، مشارکت هنرجویان، نوشتار تأملی و تمرین‌های فردی دارد. 📌جلسات در پلتفرم اختصاصی هنرستان برگزار می‌شوند و پس از برگزاری آنلاین، فایل‌ هر جلسه نیز در پنل هنرجویان قرار می‌گیرد تا بعداً امکان مشاهده دوباره آن را داشته باشند. 👈 ثبت‌نام برای فارسی‌زبانان داخل و خارج از ایران امکان‌پذیر است. 🔗مشاهده جزئیات و ثبت‌نام: https://honarestan.org/courses/129 پلتفرم آموزشی هنرستان وب‌سایت | یوتیوب | اینستاگرام |

گفتگوباخبرآنلاین.mp384.60 MB

کودک‌زامبی عزیز! با توجه به حمله امریکا به یک مجلس عروسی در سیریک و کشته و مجروح شدن ده‌ها ایرانی، یکی از گزینه‌های زیر را انتخاب نمایید: ۱. وسط عروسی لانچر پنهان کرده بودند. ۲. مهمانها از خودشون بودند. ۳. عروس یا داماد سردار سپاه بودند. ۴. کار خودشون بود. ۵. عوارض جانبی بود و هرجنگی به‌قول ایشون casualties داره. ۶. از کجا معلوم که حاصل این عروسی چند تا بچه نبود که یکی‌شون بعدا طرفدار نظام بشه؟ (البته تا همین عید امسال که اینا رفته‌ان ولی خب...) ۷. امکان نداره، آمریکا فقط به عروسی‌های عراق و افغانستان و سوریه حمله می‌کنه، ما آریایی هستیم.

چندی پیش مهمان سردبیران خبرآنلاین بودم و قرار بود درباره رسانه حرف بزنیم. اما همان اول کار عبدالجواد موسوی حرف دیاسپورا را پیش کشید و رضا پهلوی و موضوعات خوش‌کلیک‌خور و وایرال‌شو. کاری که از یک بدمشهدی اصلا بعید نبود؛ اما خب بدمهشدی‌تر از او هم در اتاق حضور داشت و بحث را از هرکجا می‌انداختم به همین مسیر رسانه. یعنی چایی هم تعارف می‌کردند یک دقیقه بعد حرف نقش چای در رسانه و رسانه در صنعت چای بود! این گفتگو بین آقایان معزی و مهاجری و موسوی و فرجامی انجام شد (بله می‌دانم برای یک نفر نباید آقا به‌کار می‌بردم!). به نظرم بحث خوبی شد و چند جا هم البته از دست در رفت که تجربه نشان داده اتفاقا همان ازدست‌دررفتگان معمولا جذابتر و مفیدترند. از جمله ماجرای غریب و بسیار تامل‌برانگیز دزدی آرشیو رادیوتلویزیون ملی ایران و فروشش به مفت، و این سوال همیشگی اصحاب رسانه که چرا هیچگاه صدا و سیما (مالک رسمی و قانونی آن آرشیو عظیم) از رسانه‌هایی که آن گنجینه را غارت کردند و حتی روی آن پروپاگاندای ضد ایرانی سوار کردند شکایت نکرد. نسخه کامل این گفتگو را می‌توانید اینجا در یوتیوب خبرآنلاین ببینید. [یک نکته را هم دوست دارم بگویم درباره این عبارت «موجی» که من ناخواسته بکار بردم و متاسفانه در تیزر برنامه هم آمده: این حرف من ناظر به این بود که —همانطور که در گفتگو هم اشاره کردم— یک بار در فاصله بسیار نزدیک به حمله هوایی در فشم بودم و موج انفجار را کاملا احساس کردم، نه این که این واژه را عمومی و برای تحقیر بکار ببرم. با این‌حال نباید چه این واژه و چه حتی «روانی» را اینطوری و به شوخی بکار می‌بردم، سهوی بود و ازین بابت متاسفم.] محمود فرجامی

بردارم لایوی که پریروز گذاشتم را برای مادر پخش کرده و بعد هم باهاش مصاحبه کرده! جالب اینجاست که بعد از اینکه نسخه ضبط‌شده‌اش منتشر شد پشیمان شدم و خواستم برش دارم. خیلی طولانی شده بود، تپق و مِن‌مِن زیاد داشت، تیشرتم مثل لباس حاملگی افتاده بود و خلاصه قشنگ نبود. یکهویی شد و اصلا وقتش هم خوب نبود. ظهر جمعه آخه؟ اون هم قبل از رفتن به یک جلسه رونمایی کتاب (که البته آدرس را هم اشتباهی رفتم و دیر شد...). خلاصه آمدم حذف کنم که دیدم کامنت و پیام خصوصی مرتبط با آن زیاد آمده، ظاهرا همان بی‌برنامگی صمیمیتش را زیادتر کرده، کظم حذف فرمودم! این ویدیو را هم نمی‌خواستم منتشر کنم و باور کنید یا نه، صرفا بخاطر همان کلمه «افتخار» که اصلا دوستش ندارم و خجالت می‌کشم و شوخی‌ش هم زشته (و اوصیکم که هیچوقت به هیچکس افتخار نکنید؛ خصوصا فرزندانتان!). با اینحال خیلی عناصر جالبی دارد و به نظر چند دوستی که دیدند احساس‌برانگیز است و عناصر جالبی توی تصویر هست که حیف است ثبت نشود: آن استکان چایی و نعلبکی، کاشی‌های آشپزخانه، کتری قدیمی آن بالا که تمام کودکی ما در محضرش گذشت، فنجانها، فضای آشپزخانه... و مامان... مادر عزیزم... که خب نمی‌دانم چه بگویم درباره‌اش. (ضمنا من با این نمایش خانگی لایوها واقعا من از هر گونه چاخان‌پاخان معافم. فحش و اینها که ابدا. مامان همیشه می‌گفت توی دهن هر بچه‌ای که حرف زشت بزند فلفل می‌ریزد.) پ.ن. لطفا از فوروراد یا انتشار این ویدیو پرهیز کنید. برای مخاطبان خودم است که یک صمیمت و درک متقابلی بین ما شکل گرفته. بچه‌های خوبی باشید فیلم مواجهه را هم می‌گذارم... محمود فرجامی

خب این هم ماجرای من. مثل همیشه سعی کردم با مخاطبانم صریح و صادق باشم. حتی‌المقدور هر پرسش چ کنجکاوی که در این مدت مطرح شده را پاسخ و توضیح دادم. البته تپق‌ها و پرچانگی‌های معمول باعث شد زمان صحبت زیاد شود ولی اگر با حسن‌نیت گوش بدهید چند تا نکته شنیدنی هم حتما تویش هست (بعد که یافتید بگویید خودم هم بدانم!). خیلی خلاصه این که بعد از ۱۵ سال و ۹ ماه و یک هفته و پنج روز، اندکی پیش از آغاز جنگ اخیر، برای همیشه به ایران برگشتم – و از کرده خود شادانم. عقاید و کنش و منشم همان است که در ده‌دوازده سال اخیر بوده. روی نوشتن و ترجمه و تولید محتوا و خصوصا تدریس در حوزه طنز و کمدی متمرکز خواهم بود. محمود فرجامی