هـ
Відкрити в Telegram
روشن، تا آبی شب. روشن ناتمام. کانال حکایات: https://t.me/SomethingAboutGhosts @Zarashahsvnd
Показати більше1 588
Підписники
+124 години
+87 днів
+1430 день
Архів дописів
1 588
Repost from N/a
✨ من رؤیایی دارم
همیشه دلم میخواست نشر خودم را داشته باشم و کتابهایی را منتشر کنم که دوستشان دارم؛ با همان کیفیتی که فکر میکنم لایق خوانندهها و کتابهاست.
سالها با این رؤیا زندگی کردم تا شاید روزی شرایط فراهم شود، اما مگر در این جغرافیای همیشهمتلاطم روز خوب از راه میرسد؟ این شد که در دل سیاهترین روزها که هزار بلا و مصیبت بر سرمان ریخته بود و در ناامیدی دستوپا میزدم دیدم دیگر جای صبر نیست. با خودم گفتم: «مگر عمر ما چهقدر است که دستبهکار نشوم؟»
نشر اسب اینگونه زاده شد؛ برای انتشار داستانهایی گُلچینشده که دقیق و باحوصله ترجمه و ویرایش میشوند تا به زیباترین شکل ممکن به دست شما برسند و از خواندنشان لذت ببرید. این تازه آغاز راه است؛ فعلاً داستانها بهصورت آنلاین منتشر میشوند.
به خودم و خوانندگانی که نشر اسب را انتخاب میکنند قول میدهم بهترین داستانها را با بالاترین کیفیتی که در توانم است منتشر کنم. بسیار خوشحال میشوم در این مسیر همراهم باشید؛ داستانهایمان را بخوانید و اگر دوستشان داشتید، به دوستانتان معرفی کنید.
به نشر اسب بپیوندید:
🔊 کانال: t.me/asbpub
👥 گروه: t.me/asbpubgroup
💬 پیامگیر: t.me/asbpubcontact
🌐 وبگاه: asbpub.ir
✉️ ایمیل: asbpub@atomicmail.io
امیرمحمد شیرازیان،
۱۲ خردادماه ۱۴۰۵
1 588
Repost from فیلیپ! کی؟ دیک!
✨ من رؤیایی دارم
همیشه دلم میخواست نشر خودم را داشته باشم و کتابهایی را منتشر کنم که دوستشان دارم؛ با همان کیفیتی که فکر میکنم لایق خوانندهها و کتابهاست.
سالها با این رؤیا زندگی کردم تا شاید روزی شرایط فراهم شود، اما مگر در این جغرافیای همیشهمتلاطم روز خوب از راه میرسد؟ این شد که در دل سیاهترین روزها که هزار بلا و مصیبت بر سرمان ریخته بود و در ناامیدی دستوپا میزدم دیدم دیگر جای صبر نیست. با خودم گفتم: «مگر عمر ما چهقدر است که دستبهکار نشوم؟»
نشر اسب اینگونه زاده شد؛ برای انتشار داستانهایی گُلچینشده که دقیق و باحوصله ترجمه و ویرایش میشوند تا به زیباترین شکل ممکن به دست شما برسند و از خواندنشان لذت ببرید. این تازه آغاز راه است؛ فعلاً داستانها بهصورت آنلاین منتشر میشوند.
به خودم و خوانندگانی که نشر اسب را انتخاب میکنند قول میدهم بهترین داستانها را با بالاترین کیفیتی که در توانم است منتشر کنم. بسیار خوشحال میشوم در این مسیر همراهم باشید؛ داستانهایمان را بخوانید و اگر دوستشان داشتید، به دوستانتان معرفی کنید.
به نشر اسب بپیوندید:
🔊 کانال: t.me/asbpub
👥 گروه: t.me/asbpubgroup
💬 پیامگیر: t.me/asbpubcontact
🌐 وبگاه: asbpub.ir
✉️ ایمیل: asbpub@atomicmail.io
1 588
دریچهای ز بهشتش به روی بگشایی
که بامداد پگاهش تو روی بنمایی
جهان شب است و تو خورشیدِ عالمآرایی
صباح مقبل آن کز درش تو بازآیی
بَهْ از تو مادر گیتی به عمر خود فرزند
نیاورد که همین بود حد زیبایی
هر آنکه با تو وصالش دمی میسر شد
میسرش نشود بعد از آن شکیبایی
درون پیرهن از غایتِ لطافتِ جسم
چو آب صافی در آبگینه پیدایی
مرا مجال سخن بیش در بیان تو نیست
کمال حسن ببندد زبانِ گویایی
ز گفتوگوی عوام احتراز میکردم
کزین سپس بنشینم به کنج تنهایی
وفای صحبت جانان به گوش جانم گفت:
«نه عاشقی، که حذر میکنی ز رسوایی»
گذشت بر من از آسیبِ عشقت آن چه گذشت
هنوز منتظرم تا چه حکم فرمایی
دو روزه باقیِ عمرم فدای جان تو باد
اگر بکاهی و در عمر خود بیفزایی
گر او نظر نکند سعدیا به چشم نواخت
به دست سعی تو باد است تا نپیمایی
سعدی.
1 588
Repost from خوشهگاه
ستم از کسیست بر من که ضرورت است بردن
نه قرارِ زخم خوردن، نه مجالِ آه دارم
نه فراغتِ نشستن، نه شکیبِ رخت بستن
نه مقامِ ایستادن، نه گریزگاه دارم
نه اگر همی نشینم نظری کند به رحمت
نه اگر همی گریزم دگری پناه دارم
(مصلحالدین #سعدی. کلیاتِ سعدی. «غزلیات». به تصحیحِ #محمدعلی_فروغی. تهران: هرمس. ١٣٩٩. چاپِ ۴. صفحهی ۷۷۷.)
خوشهگاه
1 588
کو صبح که بار شب کشیدم
در راه بلا تعب کشیدم
صبرم نکشید تا سحر زآنک
از موکب غم شَغَب کشیدم
جان هم نکشد به حیله تا روز
من تا به سحر عجب کشیدم
زنده به امید صبح ماندم
تا صبح بدین سبب کشیدم
دارم ز خمارْ چشم میگون
بیآنکه میطرب کشیدم
صبحا، به گلاب ژاله بنشان
این دردسری که شب کشیدم
بر چرخْ کمان کشیدم از دل
کز آتش دل لهب کشیدم
تیرم همه بر نشانه شد راست
هرچند کمان به چپ کشیدم
پُرآبله شد لبم، ز بس تف
کز سینه به سوی لب کشیدم
گویند: «لب تو را چه افتاد؟»
این عذر نهم که «تب کشیدم»
کردم طلب و نیافتم اهل
اکنون قدم از طلب کشیدم
خاقانیوار خطِ ناخواست
بر عالم بوالعجب کشیدم
خاقانی.
1 588
سگ و زمستان بلند.
بعد از چندین و چند ماه نبودن، امیدوارم بتونم مثل سابق چراغ اینجا رو روشن نگه دارم.
✨
1 588
کو صبح که بار شب کشیدم
در راه بلا تعب کشیدم
صبرم نکشید تا سحر زآنک
از موکب غم شَغَب کشیدم
جان هم نکشد به حیله تا روز
من تا به سحر عجب کشیدم
زنده به امید صبح ماندم
تا صبح بدین سبب کشیدم
دارم ز خمارْ چشم میگون
بیآنکه میطرب کشیدم
صبحا، به گلاب ژاله بنشان
این دردسری که شب کشیدم
بر چرخْ کمان کشیدم از دل
کز آتش دل لهب کشیدم
تیرم همه بر نشانه شد راست
هرچند کمان به چپ کشیدم
پُرآبله شد لبم، ز بس تف
کز سینه به سوی لب کشیدم
گویند: «لب تو را چه افتاد؟»
این عذر نهم که «تب کشیدم»
کردم طلب و نیافتم اهل
اکنون قدم از طلب کشیدم
خاقانیوار خطِ ناخواست
بر عالم بوالعجب کشیدم
خاقانی.
1 588
با بخت در عتابام و با روزگار هم
وز یار در حجابام، وز غمگسار هم
بر دوستان عیالام و بر اهل بیت نیز
بر آسمان وبالام و بر روزگار هم
اندر جهان منام که محیط غم مرا
پایان پدید نیست، چه پایان؟ کنار هم
حیرانام از سپهر، چه حیران؟ که مست نیز
محرومام از زمانه، چه محروم؟ خوار هم
روزم به غم فروشد، لابلکه عمر نیز
حالم به هم برآمد، لابلکه کار هم
کس را پناه چون کنم و راز چون دهم؟
کهز اهلْ بینصیبام، وز رازدار هم
بر بوی همدمی که بیابم یگانه رنگ
عمرم در آرزو شد و در انتظار هم
امروز مردمی و وفا کیمیا شده است
ای مرد کیمیا چه؟ که سیمرغوار هم
بر مردم اعتماد نمانده است در جهان
گفتی که اعتماد؟ مگو، زینهار هم
گویند کار طالع خاقانی از فلک
امسال بد نبود، چه امسال؟ پار هم
با اینهمه به دولت احمد در این زمان
سلطان منام بر اهل سخن، کامکار هم
خاقانی.
1 588
من خواب دیدهام که کسی میآید
من خواب یک ستارهی قرمز دیدهام
و پلک چشمم هی میپرد
و کفشهایم هی جفت میشوند
و کور شوم
اگر دروغ بگویم
من خواب آن ستارهی قرمز را
وقتی که خواب نبودم دیدهام
کسی میآید
کسی میآید
کسی دیگر
کسی بهتر
کسی که مثل هیچ کس نیست، مثل پدرنیست،
مثل انسی نیست، مثل یحیی نیست، مثل مادر نیست،
و مثل آن کسیست که باید باشد
و قدش از درختهای خانهی معمار هم بلندتر است
و صورتش از صورت امام زمان هم روشنتر
و از برادر سید جواد هم که رفته است
و رخت پاسبانی پوشیده است نمیترسد
و از خود خود سید جواد هم که تمام اتاقهای منزل ما مال اوست نمیترسد
و اسمش آنچنان که مادر
در اول نماز و در آخر نماز صدایش میکند
یا قاضیالقضات است
یا حاجتالحاجات است
و میتواند
تمام حرفهای سخت کتاب کلاس سوم را
با چشمهای بسته بخواند
و میتواند حتی هزار را بی آنکه کم بیاورد از روی بیست میلیون بردارد
و میتواند از مغازه سید جواد، هر چهقدر جنس که لازم دارد، نسیه بگیرد
و میتواند کاری کند که لامپ الله
که سبز بود، مثل صبح سحر سبز بود
دوباره روی آسمان مسجد مفتاحیان روشن شود
آخ...
چه قدر روشنی خوبست
چه قدر روشنی خوبست
و من چه قدر دلم میخواهد
که یحیی
یک چارچرخه داشته باشد
و یک چراغ زنبوری
و من چه قدر دلم میخواهد
که روی چارچرخه یحیی میان هندوانهها و خربزهها بنشینم
و دور میدان محمدیه بچرخم
آخ...
چه قدر دور میدان چرخیدن خوبست
چه قدر روی پشت بام خوابیدن خوبست
چه قدر باغ ملی رفتن خوبست
چه قدر مزهی پپسی خوبست
چه قدر سینمای فردین خوبست
و من چه قدر از همه چیزهای خوب خوشم میآید
و من چه قدر دلم میخواهد
که گیس دختر سید جواد را بکشم
چرا من این همه کوچک هستم
که در خیابانها گم میشوم
چرا پدر که این همه کوچک نیست
و در خیابانها هم گم نمیشود
کاری نمیکند که آن کسی که به خواب من آمدهست، روز آمدنش را جلو بیاندازد
و مردم محلهی کشتارگاه
که خاک باغچههاشان هم خونیست
و آب حوضهاشان هم خونیست
و تخت کفشهاشان هم خونیست
چرا کاری نمیکنند
چرا کاری نمیکنند
چه قدر آفتاب زمستان تنبل است
من پلههای پشتبام را جارو کردهام
و شیشههای پنجره را هم شستهام
چرا پدر فقط باید
در خواب، خواب ببیند
من پلههای پشتبام را جارو کردهام
و شیشههای پنجره را هم شستهام
کسی میآید
کسی میآید
کسی که در دلش با ماست، در نفسش با ماست ، در صدایش با ماست
کسی که آمدنش را نمیشود
گرفت
و دستبند زد و به زندان انداخت
کسی که زیر درختهای کهنه یحیی بچه کرده است
و روز به روز
بزرگ میشود ، بزرگتر میشود
کسی از باران، از صدای شرشر باران،
از میان پچ و پچ گلهای اطلسی
کسی از آسمان توپخانه در شب آتش بازی میآید
و سفره را میاندازد
و نان را قسمت میکند
و پپسی را قسمت میکند
و باغ ملی را قسمت میکند
و شربت سیاه سرفه را قسمت میکند
و روز اسمنویسی را قسمت میکند
و نمره مریضخانه را قسمت میکند
و چکمههای لاستیکی را قسمت میکند
و سینمای فردین را قسمت میکند
درختهای دختر سید جواد را قسمت می
کند
و هر چه را که باد کرده باشد قسمت میکند
و سهم ما را هم میدهد
من خواب دیدهام...
فروغ.
1 588
Repost from خوشهگاه
این سوز که خاست با که بتوانم گفت؟
وین واقعه راست با که بتوانم گفت؟
این دَم که مراست با که بتوانم زد؟
وین غم که مراست با که بتوانم گفت؟
(#عطار. مختارنامه: مجموعهی رباعیات. «بابِ پانجدهم: در نیازمندی به ملاقاتِ همدمی محرم». تصحیح و مقدمه از #محمدرضا_شفیعی_کدکنی. تهران: سخن. ١٣٩٩. چاپِ ٨. صفحهی ١۵۶.)
خوشهگاه
1 588
چنان گرفته تو را بازوان پیچکیام
که گویی از تو جدا نه، که با تو من یکیام
نه آشناییام امروزی است با تو همین
که میشناسمت از خوابهای کودکیام
عروسوار خیال منی که آمدهای
دوباره باز به مهمانی عروسکیام
همین نه بانوی شعر منی که مدحت تو
به گوش میرسد از بانگ چنگ رودکیام
نسیم و نخ بده از خاک تا رها بشود
به یک اشارهی تو روح بادباکیام
چه برکهای تو که تا آب، آبی است در آن
شناور است همه تار و پود جلبکیام
به خون خود شوم آبروی عشق آری
اگر مدد برساند سرشت بابکیام
کنار تو نفسی با فراغ دل بکشم
اگر امان بدهد سرنوشت بختکیام
حسین منزوی.
1 588
یادت هست نعمان؟ قصهگویی آمد از ایران، قصهی نویی آورد؛ هزارافسان! که هر شب بدان خورنقیان خستگی از دل باز میکردند؛ و آتشِ شب، خاکستر! داستان شهریاری بود که هر شبی دختری به زنی میکرد، و روز گردن میزد. وحشتی بود میان زنان؛ و دختر وزیر-شهرزاد- خود در این هراس، پیِ راهی! و چون شبِ وی شد، و آنچه باید میگذشت گذشت، شهریار را برانگیخت تا به رسم، از وی قصهای بخواهد!
پس به جادوی قصهها که از خود میساخت و هر سپیدهدمان نیمه رها میکرد، تیغ جلاد را منتظرِ خون خود گذاشت، تا شب بعد؛ و تا هزار شب، که با هزار افسان، هزار جان رهاند!
تو نعمان- پسر امرءالقیس- میشنیدی و میگفتی: «ایرانیان مردمی مبالغهکارند! چگونه سلطانی قهر پاسخ مهر میکند؛ و مهمان شبش را، روز میکشد؟
تو مرا خون ریختی نعمان و استخوان شکستی؛ که مهمان سال و ماهت بودم! تو مرا به دردِ چهل بار کشتن، کشتی؛ به خدمتی که ترا کردم! و به خدا نمیکشتی اگر خورنق تمام نبود؛ همچون قصهی شهرزاد، که شهریار، پی شنیدن پایانش وی را زنده نگه میداشت.»
«چرا پیشاپیش به ویرانی بیندیشم؟ آیا چون مرگ هست نباید زیست، و چون ویرانی خواهد بود نباید ساخت؟»
مجلس قربانی سنمار؛ بهرام بیضایی.
1 588
آن روزها رفتند
آن روزهای خیرگی در رازهای جسم
آن روزهای آشناییهای محتاطانه با زیبایی رگهای آبی رنگ
دستی که با یک گل
از پشت دیواری صدا میزد
یک دست دیگر را
و لکههای کوچک جوهر، بر این دست مشوش،
مضطرب، ترسان
و عشق،
که در سلامی شرمآگین خویشتن را بازگو میکرد
در ظهرهای گرم دودآلود
ما عشقمان را در غبار کوچه میخواندیم
ما با زبان سادهی گلهای قاصد آشنا بودیم
ما قلبهامان را به باغ مهربانیهای معصومانه میبردیم
و به درختان قرض میدادیم
و توپ با پیغامهای بوسه در دستان ما میگشت
و عشق بود،
آن حس مغشوشی که در تاریکی هشتی
ناگاه
محصورمان میکرد
و جذبمان میکرد،
در انبوه سوزان نفسها و تپشها و تبسمهای دزدانه
آن روزها رفتند
آن روزها مثل نباتاتی که در خورشید میپوسند
از تابش خورشید، پوسیدند
و گم شدند آن کوچههای گیج از عطر اقاقیها
در ازدحام پر هیاهوی خیابانهای بیبرگشت
و دختری که گونههایش را
با برگهای شمعدانی رنگ میزد، آه
اکنون زنی تنهاست
اکنون زنی تنهاست
فروغ.
Вже доступно! Дослідження Telegram за 2025 — головні інсайти року 
