هـ
Открыть в Telegram
روشن، تا آبی شب. روشن ناتمام. کانال حکایات: https://t.me/SomethingAboutGhosts @Zarashahsvnd
Больше1 632
Подписчики
-124 часа
-27 дней
+1330 дней
Архив постов
1 632
ما به غم خو کردهایم؛ ای دوست! ما را غم فرست
تحفهای کز غم فرستی، نزد ما هر دم فرست
جامههامان چاک ساز و خانههامان پاک سوز،
خِلعههامان درد بخش و حُلّههامان غم فرست
چون به یاد ما رسی، دستی به گِرد خود برآر
گر همه اشکی به دست آید تو را، آن هم فرست
خستگی سینهی ما را خیالت مرهم است
ای به هجران خسته ما را! خسته را مرهم فرست
یوسف گم گشتهی ما زیر بند زلف توست
گهگهی ما را خبر زان زلف خم در خم فرست
زلف تو گر خاتم از دست سلیمان در ربود،
آن بر او بگذار؛ وز لعلش یکی خاتم فرست
رَخت خاقانی در این عالم نمیگنجد ز غم؛
غمزهای بر هم بزن، او را بدان عالَم فرست
خاقانی.
1 632
رخ تو رونق قمر بشکست
لب تو قیمت شکر بشکست
لشکرِ غمزهی تو بیرون تاخت
صف عقلم، به یک نظر بشکست
بر در دل رسید، حلقه بزد
پاسبان خفته دید؛ در بشکست
من خود از غم شکستهدل بودم؛
عشقت آمد؛ تمامتر بشکست
نیش مژگان چنان زدی بر دل
که سر نیش در جگر بشکست
نرسد نامههای من به تو، زآنْک
پر مرغانِ نامهبر بشکست
قصّهها مینوشت خاقانی؛
قلم اینجا رسید؛ سر بشکست
خاقانی.
1 632
Repost from نشر اسب
📖 نان
✍️ مارگارت اَتوود
📚 ترجمهی انسیه آرزومندی
🔴 ویراستهی امیرمحمد شیرازیان
تکهنانی را تصور کن. نیازی نیست تصور کنی؛ همین جاست، توی آشپزخانه، روی تختهی نان، توی کیسهی پلاستیکیاش، کنار چاقوی نانبری. چاقوی نانبری قدیمی است؛ در حراجی پیدا کردهای. روی دستهی چوبیاش کلمهی «نان» حک شده. کیسه را باز میکنی، روکش را کنار میزنی و یک تکه برای خودت میبُری. رویش کره میمالی، بعد کرهی بادامزمینی، بعد هم عسل، و بعد هم تایش میکنی. کمی عسل بیرون میزند و روی انگشتهایت میریزد. میلیسیشان. حدود یک دقیقه طول میکشد تا نان را بخوری. این نان دستبرقضا نان تیره است. البته نان سفید هم در یخچال داری، و تهنان چاوداری که هفتهی پیش خریدی. آن زمان مثل یک شکمِ سیرْ گِرد بود و حالا دارد کپک میزند. گاهگداری نان میپزی. اینکه با دستهای خودت این کار را میکنی به نظرت آرامبخش است.
👁 ادامهی این داستان را در وبگاه اسب بخوانید.
#داستان_برقآسا #مارگارت_اتوود #انسیه_آرزومندی #امیرمحمد_شیرازیان #فراداستان
🐎 نشر اسب • سر در پی افقها
〰️
🔎 وبگاه | 👥 گروه | 💬 پیامگیر
1 632
Repost from نشر اسب
✨ من رؤیایی دارم
همیشه دلم میخواست نشر خودم را داشته باشم و کتابهایی را منتشر کنم که دوستشان دارم؛ با همان کیفیتی که فکر میکنم لایق خوانندهها و کتابهاست.
سالها با این رؤیا زندگی کردم تا شاید روزی شرایط فراهم شود، اما مگر در این جغرافیای همیشهمتلاطم روز خوب از راه میرسد؟ این شد که در دل سیاهترین روزها که هزار بلا و مصیبت بر سرمان ریخته بود و در ناامیدی دستوپا میزدم دیدم دیگر جای صبر نیست. با خودم گفتم: «مگر عمر ما چهقدر است که دستبهکار نشوم؟»
نشر اسب اینگونه زاده شد؛ برای انتشار داستانهایی گُلچینشده که دقیق و باحوصله ترجمه و ویرایش میشوند تا به زیباترین شکل ممکن به دست شما برسند و از خواندنشان لذت ببرید. این تازه آغاز راه است؛ فعلاً داستانها بهصورت آنلاین منتشر میشوند.
به خودم و خوانندگانی که نشر اسب را انتخاب میکنند قول میدهم بهترین داستانها را با بالاترین کیفیتی که در توانم است منتشر کنم. بسیار خوشحال میشوم در این مسیر همراهم باشید؛ داستانهایمان را بخوانید و اگر دوستشان داشتید، به دوستانتان معرفی کنید.
به نشر اسب بپیوندید:
🔊 کانال: t.me/asb_pub
👥 گروه: t.me/asb_pub_group
💬 پیامگیر: t.me/asb_pub_contact
🌐 وبگاه: asbpub.ir
✉️ ایمیل: asbpub.official@gmail.com
امیرمحمد شیرازیان،
۱۱ تیرماه ۱۴۰۵
1 632
در این عهد از وفا بویی نمانده است
به عالم آشنارویی نمانده است
جهان دستِ جفا بگشاد آوخ!
وفا را زور بازویی نمانده است
چه آتش سوخت بستان وفا را
که از خشک و ترش بویی نمانده است
فلک جایی به موی آویخت جانم،
کز آنجا تا اجل مویی نمانده است
به که نالم؟ که اندر نسلِ آدم
بدیدم آدمیخویی نمانده است
نظر بردار خاقانی ز دونان،
جگر میخور که دلجویی نمانده است
خاقانی.
1 632
Repost from N/a
✨ من رؤیایی دارم
همیشه دلم میخواست نشر خودم را داشته باشم و کتابهایی را منتشر کنم که دوستشان دارم؛ با همان کیفیتی که فکر میکنم لایق خوانندهها و کتابهاست.
سالها با این رؤیا زندگی کردم تا شاید روزی شرایط فراهم شود، اما مگر در این جغرافیای همیشهمتلاطم روز خوب از راه میرسد؟ این شد که در دل سیاهترین روزها که هزار بلا و مصیبت بر سرمان ریخته بود و در ناامیدی دستوپا میزدم دیدم دیگر جای صبر نیست. با خودم گفتم: «مگر عمر ما چهقدر است که دستبهکار نشوم؟»
نشر اسب اینگونه زاده شد؛ برای انتشار داستانهایی گُلچینشده که دقیق و باحوصله ترجمه و ویرایش میشوند تا به زیباترین شکل ممکن به دست شما برسند و از خواندنشان لذت ببرید. این تازه آغاز راه است؛ فعلاً داستانها بهصورت آنلاین منتشر میشوند.
به خودم و خوانندگانی که نشر اسب را انتخاب میکنند قول میدهم بهترین داستانها را با بالاترین کیفیتی که در توانم است منتشر کنم. بسیار خوشحال میشوم در این مسیر همراهم باشید؛ داستانهایمان را بخوانید و اگر دوستشان داشتید، به دوستانتان معرفی کنید.
به نشر اسب بپیوندید:
🔊 کانال: t.me/asbpub
👥 گروه: t.me/asbpubgroup
💬 پیامگیر: t.me/asbpubcontact
🌐 وبگاه: asbpub.ir
✉️ ایمیل: asbpub@atomicmail.io
امیرمحمد شیرازیان،
۱۲ خردادماه ۱۴۰۵
1 632
Repost from فیلیپ! کی؟ دیک!
✨ من رؤیایی دارم
همیشه دلم میخواست نشر خودم را داشته باشم و کتابهایی را منتشر کنم که دوستشان دارم؛ با همان کیفیتی که فکر میکنم لایق خوانندهها و کتابهاست.
سالها با این رؤیا زندگی کردم تا شاید روزی شرایط فراهم شود، اما مگر در این جغرافیای همیشهمتلاطم روز خوب از راه میرسد؟ این شد که در دل سیاهترین روزها که هزار بلا و مصیبت بر سرمان ریخته بود و در ناامیدی دستوپا میزدم دیدم دیگر جای صبر نیست. با خودم گفتم: «مگر عمر ما چهقدر است که دستبهکار نشوم؟»
نشر اسب اینگونه زاده شد؛ برای انتشار داستانهایی گُلچینشده که دقیق و باحوصله ترجمه و ویرایش میشوند تا به زیباترین شکل ممکن به دست شما برسند و از خواندنشان لذت ببرید. این تازه آغاز راه است؛ فعلاً داستانها بهصورت آنلاین منتشر میشوند.
به خودم و خوانندگانی که نشر اسب را انتخاب میکنند قول میدهم بهترین داستانها را با بالاترین کیفیتی که در توانم است منتشر کنم. بسیار خوشحال میشوم در این مسیر همراهم باشید؛ داستانهایمان را بخوانید و اگر دوستشان داشتید، به دوستانتان معرفی کنید.
به نشر اسب بپیوندید:
🔊 کانال: t.me/asbpub
👥 گروه: t.me/asbpubgroup
💬 پیامگیر: t.me/asbpubcontact
🌐 وبگاه: asbpub.ir
✉️ ایمیل: asbpub@atomicmail.io
1 632
دریچهای ز بهشتش به روی بگشایی
که بامداد پگاهش تو روی بنمایی
جهان شب است و تو خورشیدِ عالمآرایی
صباح مقبل آن کز درش تو بازآیی
بَهْ از تو مادر گیتی به عمر خود فرزند
نیاورد که همین بود حد زیبایی
هر آنکه با تو وصالش دمی میسر شد
میسرش نشود بعد از آن شکیبایی
درون پیرهن از غایتِ لطافتِ جسم
چو آب صافی در آبگینه پیدایی
مرا مجال سخن بیش در بیان تو نیست
کمال حسن ببندد زبانِ گویایی
ز گفتوگوی عوام احتراز میکردم
کزین سپس بنشینم به کنج تنهایی
وفای صحبت جانان به گوش جانم گفت:
«نه عاشقی، که حذر میکنی ز رسوایی»
گذشت بر من از آسیبِ عشقت آن چه گذشت
هنوز منتظرم تا چه حکم فرمایی
دو روزه باقیِ عمرم فدای جان تو باد
اگر بکاهی و در عمر خود بیفزایی
گر او نظر نکند سعدیا به چشم نواخت
به دست سعی تو باد است تا نپیمایی
سعدی.
1 632
Repost from خوشهگاه
ستم از کسیست بر من که ضرورت است بردن
نه قرارِ زخم خوردن، نه مجالِ آه دارم
نه فراغتِ نشستن، نه شکیبِ رخت بستن
نه مقامِ ایستادن، نه گریزگاه دارم
نه اگر همی نشینم نظری کند به رحمت
نه اگر همی گریزم دگری پناه دارم
(مصلحالدین #سعدی. کلیاتِ سعدی. «غزلیات». به تصحیحِ #محمدعلی_فروغی. تهران: هرمس. ١٣٩٩. چاپِ ۴. صفحهی ۷۷۷.)
خوشهگاه
1 632
کو صبح که بار شب کشیدم
در راه بلا تعب کشیدم
صبرم نکشید تا سحر زآنک
از موکب غم شَغَب کشیدم
جان هم نکشد به حیله تا روز
من تا به سحر عجب کشیدم
زنده به امید صبح ماندم
تا صبح بدین سبب کشیدم
دارم ز خمارْ چشم میگون
بیآنکه میطرب کشیدم
صبحا، به گلاب ژاله بنشان
این دردسری که شب کشیدم
بر چرخْ کمان کشیدم از دل
کز آتش دل لهب کشیدم
تیرم همه بر نشانه شد راست
هرچند کمان به چپ کشیدم
پُرآبله شد لبم، ز بس تف
کز سینه به سوی لب کشیدم
گویند: «لب تو را چه افتاد؟»
این عذر نهم که «تب کشیدم»
کردم طلب و نیافتم اهل
اکنون قدم از طلب کشیدم
خاقانیوار خطِ ناخواست
بر عالم بوالعجب کشیدم
خاقانی.
1 632
سگ و زمستان بلند.
بعد از چندین و چند ماه نبودن، امیدوارم بتونم مثل سابق چراغ اینجا رو روشن نگه دارم.
✨
1 632
کو صبح که بار شب کشیدم
در راه بلا تعب کشیدم
صبرم نکشید تا سحر زآنک
از موکب غم شَغَب کشیدم
جان هم نکشد به حیله تا روز
من تا به سحر عجب کشیدم
زنده به امید صبح ماندم
تا صبح بدین سبب کشیدم
دارم ز خمارْ چشم میگون
بیآنکه میطرب کشیدم
صبحا، به گلاب ژاله بنشان
این دردسری که شب کشیدم
بر چرخْ کمان کشیدم از دل
کز آتش دل لهب کشیدم
تیرم همه بر نشانه شد راست
هرچند کمان به چپ کشیدم
پُرآبله شد لبم، ز بس تف
کز سینه به سوی لب کشیدم
گویند: «لب تو را چه افتاد؟»
این عذر نهم که «تب کشیدم»
کردم طلب و نیافتم اهل
اکنون قدم از طلب کشیدم
خاقانیوار خطِ ناخواست
بر عالم بوالعجب کشیدم
خاقانی.
1 632
با بخت در عتابام و با روزگار هم
وز یار در حجابام، وز غمگسار هم
بر دوستان عیالام و بر اهل بیت نیز
بر آسمان وبالام و بر روزگار هم
اندر جهان منام که محیط غم مرا
پایان پدید نیست، چه پایان؟ کنار هم
حیرانام از سپهر، چه حیران؟ که مست نیز
محرومام از زمانه، چه محروم؟ خوار هم
روزم به غم فروشد، لابلکه عمر نیز
حالم به هم برآمد، لابلکه کار هم
کس را پناه چون کنم و راز چون دهم؟
کهز اهلْ بینصیبام، وز رازدار هم
بر بوی همدمی که بیابم یگانه رنگ
عمرم در آرزو شد و در انتظار هم
امروز مردمی و وفا کیمیا شده است
ای مرد کیمیا چه؟ که سیمرغوار هم
بر مردم اعتماد نمانده است در جهان
گفتی که اعتماد؟ مگو، زینهار هم
گویند کار طالع خاقانی از فلک
امسال بد نبود، چه امسال؟ پار هم
با اینهمه به دولت احمد در این زمان
سلطان منام بر اهل سخن، کامکار هم
خاقانی.
