uk
Feedback
SevenHells

SevenHells

Відкрити в Telegram

زندگی کوتاهه ولی نه به‌اندازهٔ کافی.

Показати більше
468
Підписники
Немає даних24 години
-27 днів
-730 днів
Архів дописів
مراحلی از بیماری‌های روحی رو دارم تجربه میکنم که قبلا برام قفل بودن. از اضطراب دست و پام کامل بی حس میشن و از افسردگی نمیتونم از سر جام غلت بزنم. البته گاهی، ولی مگر گاهی هم زندگی نیست؟ این در حالیه که اوضاع بهتره، خیلی بهتر. تنها نتیجه‌ای که میتونم بگیرم اینه که دنیا حساب کتاب نداره، آدم اخلاق خودشم دستش نیست، چه برسه بخواد دنیا رو عوض کنه. شاید ما هم اگه شرایطش برامون جور بود قاتلی چیزی میشدیم یا حداقل احتمال قاتل شدنمون به جای این ۵ درصد میشد ۷۰ درصد. کسی چه میدونه.

سال نو اومد و تموم شد. منم حالم بهتره. ممنون که نپرسیدید. ❤️

در حال خیلی بدی قرار دارم. ممنون که میپرسید. فکر کنم از عیدها و دلیل های مزخرف برای خوشحالی خوشم نمی آید. منتقدترین موجود درونم بیدار شده و حالش از همه مراسم ها بهم میخورد، جشن، عید، عزاداری، روز کودک، روز زن و مرد و 22 بهمن و ولنتاین و هالووین و روز کوروش و روز نفت و روز معلم و کوفت.

تصور کنین که توی دنیایی زندگی میکنین که اسم هر آدم، بیشترین حسیه که توی هر لحظه داره و روی مچ دستش نوشته میشه. مثلا من نمیشم محدثه، یه لحظه میشم پشیمونی، یکم میشم غم، دو ساعت بعد میشم عشق، بعد میشم شادی. بعد مامانمو که میبینم روی مچم مینویسه مامان، چون هیچ اسم دیگه ای نمیشه گذاشت روش.

صبح بخیر.
صبح بخیر.

8-9 ساله که بودم سه تا بزغاله داشتم و هیچ دوستی نداشتم. حس میکنم برای زندگی با همون بزغاله ها ساخته شدم. به درد آدما نمیخورم. برم چوپون بزغاله ها بشم، شب برگردم خونه 24 متریم، نون و ماست بخورم، پروژکتورمو بندازم روی سقفم، بازم فیلم بزغاله ببینم. چیه این زندگی...🚶🏻‍♀️

انتخاب امروز من خشونته.

کاش میشد از خودت دست بکشی. تصمیم بگیری دیگه با خودت رفت و آمد نکنی و تمام.

بر کسی پوشیده نیست که چه آدم نیمه خالی لیوانی هستم؛ دست خودم هم نیست، معایب انگار توی چشمم فرو میروند و هرچقد چشمم را ببندم باز هم راهشان را به زیر پلکم پیدا میکنند. این الزاما چیز بدی نیست، اما عیبش برای من این است که معایب زیر پلکم متوقف نمیشوند. راهشان را از گوشه‌ای باز میکنند توی حافظه بلند مدتم و دور تمام خوبی های به یاد ماندنی چمبره میزنند. این است که من تصویر یک بستنی دلچسب را با گرمایی که کف سرم را میسوزاند به یاد می‌آورم. دوستت دارم گفتن‌های پدرم را لای پرده‌ای از اشک‌های درشت کودکی میبینم که فقط میخواست بشنود دوستت دارم. معلمی که مهربان بود را پشت صحنه‌ای به یاد می‌آورم که سرم داد کشید که چرا یک تقسیم ۱۳۷ بر ۱۴ را نفهمیده‌ام‌. دوست‌هایم را پشت نامهربانی‌های گاه و بیگاه میبینم. و در پس همه این‌ها، لابلای فکرهای خراشیده و نخراشیده، دست آخر برای همه چیز خودم را مقصر میدانم که در مقابل چنین چیزهایی ضعف داشتم و آسیب میدیدم. خودم را چه بسا، از پس پرده پرده عیب و نقص و اشتباه میبینم. چند روزی است دارم به "رنجیده مردن" فکر میکنم. فکر میکنم اگر همین امروز چیزی مرا بکشد، هرکسی که مرا میشناخته و هنوز هم اهمیت میدهد به بغل دستی‌اش خواهد گفت "آدم رنجیده ای بود، رنجیده مرد." مطمئن نیستم شانس دیگری برای زندگی باشد، چه دنیای دیگری، چه همین دنیا، چه موازی‌هایی. باور دارم که من همین هستم، در همین لحظه و هر آنچه که هستم همین خواهد بود. من همینجا تمام میشوم‌. و ترکیب این نیمه خالی لیوان دیدن و سندرم استکهلمم با غمی که توی سرم میبارد و ستایشش میکنم و رنجیده مردن، برایم غم‌انگیز و آشنا و وحشتناک است. راستش را هم بخواهید، از مرگ نمیترسم، اما از رنجیده مردن چرا‌. از کلیشه‌ی پیرزنی تنها که دارد زیر لب حافظ میخواند و شال‌گردنی میبافد که کسی دورش نمانده تا تحویلش بگیرد، و ناگهان در شبی تنها، زیر نور ستاره‌ها جانش در میرود و کسی آمبولانس خبر نمیکند میترسم. من از اینکه تا آخر عمر کلاغ‌‌ها و مارها را همنشین بهتری از بعضی از آدم‌ها ببینم میترسم.

دوست دارم بنویسم ولی دوباره اضطراب مفید نبودن افتاده به جونم. نمیدونم چه مرضیه که هر لحظه ممکنه بیاد و وقتی هم اومد همه زندگیمو با خودش میشوره میبره. تبدیل میشم به یه آدم مضطرب که از اضطراب هیچ کار نمیکنه، دنبال راه فراره از موقعیت ولی فقط خودشو غرق میکنه تا وقتی همه چیز آروم آروم محو بشه و بتونه نفس بکشه. از اعماق وجودم دوست دارم کسی چنین چیزی رو حس نکنه. مفید خالی باشه، نامضطرب. حتی مفیدم نباشه. فقط... نامضطرب.

چون ۲۲ بهمنه.

آدم معمولی همیشه سوگیری دارد، مخصوصا نسبت به خودش. بعضی‌ها خودشان را بهتر و بعضی‌ها هم بدتر میبینند. بعضی هم، هردو را با هم دارند. عیب‌هایی که درد میکند را نادیده میگیرند و عیب‌هایی را که گیر دادن بهشان وجدان خودشان را آسوده میکند، بیشتر میبینند. مثلا با خودشان فکر نمیکنند آدم دروغگویی هستند، ولی به پدر مادرشان میگویند متاسفم که قدرتان را ندانستم. این مسئله تا وقتی آدم نخواهد تغییر کند آنقدر هم مهم نیست؛ یعنی با همین خودنشناسی بوده که همینطوری گذشته است، پس اهمیتی ندارد. جایی سخت میشود که بخواهی تغییر کنی ولی هرچه میگردی نمیفهمی دستت را روی کدام نقطه بگذاری.

وقتی یکی را عزیز میداری، دیدن قلب شکسته اش قلب تو را هم میشکند. احتمالا درد عاشقی هم همین باشد. زندگی که بی رحم است و عشق سرش نمیشود، پشت به پشت قلب همه را میشکند، آن وقت فقط آدم میماند که پی در پی از دیدن حال بد یک آدم دیگر له میشود و میشکند.

رفتار خودتخریبگر فقط این نیست که داشته‌هامون رو خراب کنیم. تلاش نکردن برای نیازها و خواسته‌هامون هم خودش یک نوع سقوطه. اگر شما امشب میتونستید یک دمنوش اسطوخودوس بخورید تا سردردتون بهتر بشه ولی به جاش حتی یک لیوان آب هم نخوردید، باز هم خودتخریبیه. اگر شما میتونستید به جای ساعت ۵ صبح، ساعت ۹ شب بخوابید و نخوابیدید، باز هم خودتخریب‌گرانه رفتار کردید. اگر قرار بوده برای یک کار خیلی مهم که دوستش دارید ۲۰ ساعت در هفته وقت بذارید ولی نذاشتید، باز هم رفتار خودتخریب‌گر داشتید. چون نهایتا، نتیجه همه این‌ها آسیب به خود شخصه، چه چیزی که هست رو خراب کنه و چه چیزی که میتونست باشه رو نقاپه.

گاهی اوقات به این فکر میکنم که زمانی که آدم ها داشتند یاد میگرفتند از کلمه برای ارتباط گرفتن برقرار کنند، چه کسی روی چرخیدن پروانه ها توی بدنش و گرم شدن گونه هایش، اسم گذاشته؟ کدام آدمی بوده که آنقدر عشق را عمیق حس میکرده که گفته است: «باید اسمی برایش بگذارم تا به همه بگویم چیست.»؟ و کدام آدم از کدام زنجیر رها شده که گفته اینقدر حالم خوب است که باید روی این احساس آزادی اسم آزادی را بگذارم تا وقتی کسی اسمش را میشنود، با من پرواز کند. کاشکی میشد فهمید.

حس میکنم دیگه پیر شدم برای اینکه دوست نزدیک جدید داشته باشم. شما هم؟

بیاین قبول کنیم. خوشبختی یه کالای خریدنی نیست ولی پول واقعا پیدا کردنشو آسون میکنه.

SevenHells - Статистика та аналітика Telegram каналу @se7enhells