SevenHells
Відкрити в Telegram
484
Підписники
Немає даних24 години
Немає даних7 днів
-1330 день
Архів дописів
484
هر دفعه به این فکر میکنم که یه رفتار مراقبتکنندهها (چه پرستار چه پدر چه مادر چه هرکس دیگهای که بچه رو نگه میداره) روی یه بچه چقدر تاثیر میذاره و میتونه کل زندگیشو تا لحظه مرگش تحت تاثیر قرار بده با خودم میگم شاید اونقدم واجب نباشه جمعیت زیاد بمونه. همین رفتارهای خودتخریبگر رو مثال بزنم. وقتی شما بچهاید و پدر و مادرتون نمیتونن خیلی به شما توجه کنن (حالا سرشون شلوغه، بچههای زیادی دارن، زندگیشون سخته، یا حتی آمادگی بچهدار شدن رو نداشتن و الان هم نمیدونن چه کاری انجام بدن) یکی از راههای سیستم روانی شما برای کنار اومدن با این فاجعه (داریم درمورد بچهای حرف میزنیم که حتی ۳۶ ماه هم نیست اومده روی کره زمین و نمیدونه فاجعه چقدر میتونه بزرگتر باشه) اینه که تصور کنه شما بیارزشید و اونا لابد چیزی میدونن که اینطوری هستن. بنابراین self-worth شما میاد پایین و تغییرشم خیلی سخته! چون جزو اولین تصورات شما از این دنیا همین بوده که من توی دنیایی زندگی میکنم که بیارزشم. و بعد ممکنه تا آخر عمرتون به رفتارهای خودتخریبگر ادامه بدید بدون اینکه بفهمید چرا. یا مثلا یه بچه مدرسهای که موفقیتهاش فقط دیده شده و برای شکستهاش ابیوز شده، بهش توهین شده و کتک خورده یا هرچیز دیگهای که میتونید تصور کنید، احتمالا تا آخر عمرش پاشو توی هر محیطی که احتمال شکست داشته باشه نمیذاره و اگرم بذاره ناخودآگاهش کاری میکنه که محکوم به شکست بشه تا اون باور اولیهش در مورد شکست و موفقیت عوض نشه. این یک نمونه خیلی خیلی کوچیک از بلاهاییه که سر بچهها میاد، هر روز و هر روز. حتی هستن مراقبتکنندههایی که خودشون مشکلاتی دارن و واقعا قادر نیستن فرای اون مشکلات چیزی رو ببینن و بنابراین باورهای اساسی بچه رو طوری شکل میدن که اون هم ناخواسته دچار مشکلات و بیماریهای اونا میشه. شاید زمانی که پدربزرگها و مادربزرگهای ما بدنیا میومدن مشکل عمدهای نبود. آدمها هرچه بودند، افسرده، مضطرب، خودتخریبگر، میتونستن غالبا فضای بدون رقابتی پیدا کنن و توی تنهایی خودشون بدون هیچ مزاحمی خرج زندگیشون رو دربیارن و کسی هم بهشون کاری نداشته باشه. نهایتا همسایهها در موردشون میگفتن آدم عجیبیه و به بچههاشون میگفتن از این آقا شکلات نگیر..! ولی الان بعید میدونم بشه اونطوری زندگی کرد!!! کاشکی میشد آدما رو مجبور کرد قبل از بچه دار شدن، به این چیزا هم فکر کنن.
484
رفتار خودتخریبگر چیه؟ رفتار خودتخریبگر اینه که وقتی داره همه چیز خوب پیش میره یک دفعه حس بدی میگیرید و کنسلش میکنید. یا وقتی تصمیم مهمی باید بگیرید اون تصمیمی رو میگیرید که عمیقا میدونید به شخصیتتون نمیخوره و بخاطرش اذیت میشید. مثلا استخدام میشید، رضایت دارید، قراره به زودی ارتقا بگیرید، بعد یک دفعه دیگه کارتونو دوست ندارید و بلافاصله استعفا میدید. رشتهای رو انتخاب میکنید که خیلی باهاتون سازگار نیست ولی وقتی دارید میخونیدش اول خوشحالید و بعدش یک دفعه میگید نه من اینو نمیخواستم و انصراف میدید. روابط با پارتنرتون داره خوب پیش میره ولی ناگهان حس میکنید باید این رابطه رو تموم کنید. تمام اینها با احتمال بالا در سطح ناخودآگاه شما اتفاق میافته. چون به دلایلی (مفصله خواستید بعدا توضیح میدم)، توی بچگی به این باور رسیدید که شما لیاقت خوشحالی یا چیزهای خوب رو ندارید. به این باور که شما یک مشکلی دارید و نمیتونید خوب باشید. آشناست؟ سرچ کنید تا ببینید چطور بهتر تشخیصش بدید و چطور بهتر بشید. من خودم چون خیلی وقت نیست دنبال این موضوع میرم نمیتونم اطلاعات جامعی بدم. 🙂
484
امروز متوجه شدم دچار الگوهای خودتخریبی هستم و تقریبا تمام تصمیمهای مهم زندگیم تحت تاثیر این الگوها بوده. با اینکه خوبه که فهمیدم و میتونم از اینجا ببعد تصمیم بگیرم درستش کنم اما سختیش اینه که دیگه نمیدونم کدوم تصمیمم خودتخریبگر نیست.
484
دچار خمودگی روحیه شدم. اینقدر این قسمت برام تکرار شده که حس میکنم دارم سریال میبینم که هر دو ماه قسمت جدیدش میاد. تصمیمم بر این است که تا گذر این زمان لای پتو بپیچم و به هیچکس اهمیت ندهم.
484
حالم بد است و بچه همسایه جیغ میزند و پدرش بلندتر داد میزند داد زدن کار بدیه. نمیداند بچه نکبتش از خود خرش یاد میگیرد. امروز با اینکه از چیزهای افسرده کننده همیشگی خبری نبود و همه چیز را بخشیده بودم به برگهای زرد و بوی باران، و همه جا را برق انداختم و سعی کردم به هیچچیز فکر نکنم، باز هم دلم میخواست بلاهایی سر بچه همسایه بیاورم که بهتر است نگویم تا اف بی آی دنبالم نباشد. بله. "رسم زندگی این است." روزهای بدی که سعی میکنی آرام بگذرد را بچه همسایه عنمال میکند و بستنی هم جای خوشمزه بودن آدم را چاق و نکبتی میکند، سرت درد میگیرد و با آخرین جیغهای توله خر همسایه که از صبح دارد عر میزند، و عر جدیدش این است که نمیخواهد بخوابد، دوست داری آنقدر مغزت را فشار بدهی که مثل سس کچاپ سرو شده در کنار همبرگر یک مرد تنهای ۴۵ ساله، با فشار بپاشد روی دیوار و روی پیراهن سفید همه دنیا.
484
آدما یه دایره درونی دارن و یه دایره بیرونی (در واقع خیلی بیشتر از این دو تا دایره، دایره دارن ولی جهت تسهیل بحث بگیم دوتا). و یه سری افراد نزدیک تر رو به دایره درونی راه میدن و باهاشون صمیمی ترن و یک سری ها رو دورتر، توی دایره بیرونی نگه میدارن و اگرچه به هم محبت دارن ولی صمیمیت خیلی زیادی موج نمیزنه. امروز متوجه شدم که تقریبا تمام آدمایی که من توی دایره درونیم تصورشون میکنم، من رو توی دایره بیرونی میذارن. میگن انتظاری نمیشه داشت از آدما برای محبت کردن و این چیزا فقط غر زدن و این حرفاست و میگن هرکسی فرق میکنه. ولی از یه جایی ببعد دیگه بحث انتظار و غر و تفاوتای فردی نیست. اون منم که یه مشکلی دارم. 🤡
484
براتون از تفاوت visualising و dreaming بگم. visualising یکی از مهم ترین قدم های رسیدن به یک هدفه. شما هدفتون رو مشخص میکنید و مدام اون رو توی ذهنتون به تصویر میکشید. تمام سختی ها رو میبینید و کار کردنتون و زحمت کشیدنتون و اشکاتون تمام توی اون تصویر هست. و آخر همه این تصاویر یک تصویر خوب میاد، هدف، داره توی دستاتون میدرخشه و عرق پیشونیتونو با ناباوری پاک میکنید. ولی dreaming چیه؟ dreaming همون حالتیه که یه نفر با خودش میگه روزی که میلیونر بشم فلان و روزی که لاغر بشم بهمان. توی این تصویر، هیچ عرق جبین و اشک و خون و زحمتی نیست. فقط یک جایزه است که در کمال باوری میرسه به آدم اتفاقا. انگار فرد حس میکنه لیاقتش رو داره در هر صورت به جایزه ش برسه. چه تلاش بکنه چه نه. انگار دنیا بهش بدهکاره نه خودش به خودش! و این روش، غیرموثرترین روش رسیدن به هدفه و معمولا هم آدما رو تنگ خلق و تنگ نظر و بدبین میکنه. چون اعتقاد دارن چیزی حقشون بوده که بهش نرسیدن و کسی جایی حقشون رو خورده. visualise کنیم. رویا و آرزو و لیست هدیه برای بابانوئل به درد همون بچه ها میخوره. 🙂
484
بعضی روزها باید صدای باران بیاید و توی تمام خانه بوی هل و کدوحلوایی پیچیده باشد تا آدم بتواند زنده بماند.
484
گوشه گوشه خاک پر از خاطراتی است که هیچکس مرورشان نخواهد کرد. بوسهای یواشکی گوشه جایی که حالا یک برج است. خوشه انگوری که کسی نمیداند دزدیدنش چه معنایی داشته. گلولهای که کسی نمیداند چه کسی توی سینه یک آدم دیگر کاشته است. زمزمههای مادری که کسی نه خودش را میشناسد نه بچههایش را. زمان ناخنش را روی همهچیز میکشد و بعد جز غباری بیمحتوا و بیسخن چیزی نمیماند. هنر مبارزه با زمان است. جا گذاشتن غباری که تا قرنها بعد هم سخنی از خالقش داشته باشد.
484
یک نوع پرخاشگری داریم به اسم پرخاشگری منفعل و خیلی روی اعصابتر از سایر پرخاشگریهاست. پرخاشگری منفعل یعنی شما مستقیما پرخاش نکنید و کتک نزنید یا حرف توهینآمیزی نزنید ولی یه جوری نیش بزنید که طرف مقابل تا ۳ ماه توی حموم با دوش دعوا کنه. بنظرم توی دنیایی که همه مدافع حقوق همه شدن و حتی قاتل سریالی هم طرفداری پیدا میکنه که با دولت بجنگه تا آزادش کنن، کسی دیگه پرخاشگری فعالانه نداره و نمیتونه داشته باشه چون منافع زیادی رو از دست میده و اکثر آدما رو آوردن به پرخاشگری منفعل. و چقدر پرخاشگری منفعل، دل رو چرک و افسرده و سیاه و زغالی میکنه.
Be more tolerant people...
484
سیلویا با چشمهای پر از اشک به سقف رنگپریده گچبری شده توی اتاقش زل زده بود و خاطراتش را تماشا میکرد. ۶ سالگیاش را دید، در بغل مادر پر از شکوهش، رو به در چوبی کهنه، در انتظار مردی که قرار بود بعدا بابا صدایش کند. میخواست بداند کی بزرگ میشود تا اینطور باشکوه بپوشد و بخندد و زندگی کند؛ مادرش گفته بود وقتی ۱۵ ساله بشوی، بزرگ شدهای و سیلویا تا آن روز فکر میکرد تمام بزرگ شدن، دیرتر خوابیدن باشد و آزادی در اینکه به هرکجا که میخواهد سفر کند و باشکوه بخندد، دنداننما و مغرورانه. گرچه هر چه از عمرش میگذشت بیشتر میفهمید بزرگ شدن چیست، اما هرگز متوجه نشده بود بزرگ شدن چقدر درد دارد. صدای تیک تیک ساعت توی سرش میپیچید. آن روز ظرفها را شسته بود، تا نزدیک رودخانه دویده بود و نگاه هرکس که به دامن برازنده ولی پر از گِلش اخم کرده بود را بیاعتنا گذرانده بود، از رودخانه آب آورده بود، نارنجها را شسته بود و غبار زمان را از آینهها پاک کرده بود. مادرش بهش گفته بود فردا قرار است جور دیگری زندگی کند، گفته بود چرا مهم است که دیگر با پسرهای جوان و بازیگوش نخندد و چرا بچه داشتن اینقدر مهم است. بعد هم گفته بود مجبور نیست زود بخوابد چون چیزی تا بزرگ شدنش نمانده. تمام کودکی سیلویا چرک شده بود و از گوشهایش میریخت بیرون. بانگ ساعت ۱۲ توی خانه پیچید، سیلویا ۱۵ ساله شده بود و همانطور که به سقف زل زده بود، میدانست آخرین کاری که به عنوان یک کودک انجام داده گردگیری آینههای عظیمالجثه خانه مادرش بوده است و میدانست رنگ و روی کودکی را دیگر هرگز نخواهد دید.
484
یک صدایی توی مغزم اضافه شده که در آخرین لحظات بیقراری، درست قبل از پریدن توی دنیای تاریک چند ساعته خوابم، از من میپرسد در روزی که گذشت، از لحظه بیداریام تا لحظه خوابم چه کردهام؟ فکر میکنم و میگویم ظرف شستهام، گاهی درس خواندهام، ایمیل پاک کردهام، بوسیدهام و بوسیده شدهام و خیار شستهام و چای خوردهام دویدهام و نودل آبکش کردهام و شیر را گذاشتهام توی یخچال. بعد صدا از خودم میپرسد خب کی با این چیزهایی که فرمودید خوشبخت شده؟ بعد مجبورم قصه ببافم از اینکه چرا گذاشتن شیر در یخچال تلاش بیهودهای در جهت خوشبختیام نبوده است تا دست از سر خودم بردارم. بله یک چنین مرگی به جان سر من افتاده که میخواهد نفس کشیدن هم مرا خوشبخت کند...
484
در زندگی بارها متوجه شدم توی برنامهریزی هیچکس مطرح نیستم، یعنی فکر کسی سمت من نمیرود کلا. همیشه آخرین لحظات دعوت میشوم، شاید از روی ترحم شاید هم بخاطر اینکه کلا آدم فراموش شدنیای هستم، شاید هم کسی تصور نمیکند مخالفت یا نظر خاصی داشته باشم. نتیجه خاکستری بودن این چیزها هم هست بالاخره. کسی چه میداند توی سر بقیه چیست؟ هیچکس. همانطوری که کسی نمیداند غصه من چیست و از کجا میآید.
484
مینویسم، گاهی طولانی و گاهی کوتاه. در مورد آدمها و موقعیت هایی که شاید وجود دارند و شایده هم نه. دوست دارید بخونید؟
Вже доступно! Дослідження Telegram за 2025 — головні інсайти року 
