SevenHells
الذهاب إلى القناة على Telegram
484
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
لا توجد بيانات7 أيام
-1330 أيام
أرشيف المشاركات
484
هر کسی داستانی دارد که هر روز توی سینه اش میتپد. داستان من؟ دوست داشتن کسی است که دوستم داشت، وقتی حتی خودم هم خودم را دوست نداشتم و هر روز کنارم ایستاد تا یاد بگیرم خودم را طوری ببینم که او مرا میدید. داستان من داستان گندم های پدرم و شب بیداری های مادرم است. داستان درد پای پدرم و اشک های مادرم و عرق جبین مردی که دوستش دارم. داستان من، داستان آدم هایی است که می خواستند باشم، وقتی خودم نمیخواستم. من خودم را لایق چنین داستانی نمیدانم اما چیزی است که نصیبم شده است. و این بهانه حس خوشبختی امروز من خواهد بود.
484
حقیقت اینه که احساس آدما اونقدر که خودشون تصور میکنن مهم نیست. گرچه ژرفای هر حسی میتونه اونقدر زیاد باشه که تمام منطق یک نفر رو ببره تحت فشار، اما این جور توجیهها، محکمه پسند نیستن. اگر برید دادگاه و بگید "اینقدر عصبانی بودم که کشتمش" نمیگه "درک میکنم خانم اسمیث. شما آزادید." این رو بیارید در سطوح پایینتر. کسی براش مهم نیست که ناراحت میشید وقتی فلان کلمه رو میشنوید یا مثلا یک سخنران براش مهم نیست من نوعی در موردش چی فکر میکنم. چرا؟ چون من به حدمعناداری موثر نیستم توی زندگیش. این حقیقتیه که باید پذیرفت. وقتی اظهارنظرهای باز داریم، وقتی شخصیت و فردیت و هویت مستقل داریم، وقتی درباره خودمون و احساسمون حرفی میزنیم، همیشه کسانی هستند که از ما خوششون نمیاد و همیشه کسانی هستند که چیزهایی میگن که ما رو ناراحت میکنه، چه عمدا و چه سهوا. موجود اجتماعی بودن بدون پذیرش چنین چیزی رخ نمیده. این حقیقتی بود که پذیرفتنش برای من خیلی تلخ بود. ولی فقط و فقط بعد از پذیرش این حقیقته که آدم میتونه جراتمندی به خرج بده. بعد از پذیرش این حقیقته که متوجه میشید چه چیزی ارزش دعوا و بحث و اقناع داره و چه چیزی ارزش یک کلمه رو هم نداره. اینجوریه که آدم میتونه خودشو بدون هیچ کلمهای از موقعیتهایی که احساسشو خرد میکنن دور بشه و در موقعیتهایی که منطقش و جهانبینیش رفته زیر سوال بایسته و با خیال آسوده از خودش دفاع کنه و داد بزنه. پس بپذیریم که احساسمون برای هیچ غریبهای الزاما اهمیت نداره و با روی باز بریم به سمت اینکه احساس هر غریبهای هم برای ما الزاما اهمیت نداشته باشه تا بتونیم سرجاش بایستیم و داد بزنیم و از هویت و منطق بنیادی جهانبینیمون دفاع کنیم. گوشی رسید دستتون؟ اوکی. تا یه درس دیگه خدانگهدار.
484
ته چین پختهام. برای اولین بار. و همه چیزش خوب شده الا اینکه لایه زیرینش دیر از قابلمه جدا شده و حالا که دیر جدا شده دیگر خیلی زشت است. بجز آن، طعم و عطر و بویش مثل آشپزخانه مامان بزرگ هاست. گرم و نرم و برشته. من؟ نشستم گریه کردم. بله. گاهی تمام چیزی که برای خوشحالی نیاز داری قیافه قشنگ تهچینت است. غالبا هم نیاز داری بتوانی از تواناییهات لذت ببری و از ناتواناییهات درس بگیری. امشب هیچکدامشان را نداشتم.
484
بچهها چیزهایی که من اینجا میگم الزاما مبنای علمی ندارن، اگر دنبال بحث آکادمیک هستید بهتره مقالات علمی رو بخونین. من اکثرا مفاهیمی که لازم دارم رو میگیرم ولی الزاما توی کانتکست درست استفاده نمیکنم و دقت آکادمیک رو ندارم. و اکثرا هم مفهوم کلی رو میگم نه دقیق. گفتم بدونید چون رشتهم روانشناسیه ادعایی ندارم که همش دارم از جایگاه علمی صحبت میکنم. گفتم سو تفاهمی نشه یه وقت. شبتون بخیر. 🙂✨
484
گاهی اوقات باید تنبل بود و چیپس خورد و چاق شد و گریه کرد و 12 ساعت پشت سر هم سریال دید. این درسیه که امروز دارم. گاهی باید رها کنی. نمره نگیری، ندویی، سر وقت نرسی، بخوابی و جلوی آینه برقصی حتی اگه بلد نیستی. از برف بدت میاد ولی کاپشنتو بپوشی و بری به همه آدما گلوله برف بکوبی. بعضی وقتا باید وسط زمستون توی پارک بستنی بخوری و جیغ بزنی و بخندی. بعضی وقتا راهی نیست جز اینکه روی جدول خیابون راه بری، حتی اگه 56 سالته. ما یه مفهومی داریم به اسم اثر زایگارنیک که کارن هورنای به مکتب گشتالت درمانی معرفیش کرده. اثر زایگارنیک به یه احساس که بیان نشده و تورو مشغول گذشته نگه میداره، اشاره میکنه. نتیجه اثر زایگارنیک همون حالیه که داری وقتی یه کار ناتموم داری، وقتی یه حرفی که باید میزدی رو نزدی، وقتی میخواستی گریه کنی و قورتش دادی، وقتی میخواستی بخندی و لباستو مچاله کردی تا نیشت باز نشه. یه چیزی میمونه پشت فکرات، سیاه و کثیف و لزج و مدام جای کارای ناتمومتو میخارونه. سرت میخاره و میخاره و تمرکزت کم میشه. ممکنه احساست به کسی گیر کرده باشه که رفته ولی توی دلت نمرده، ممکنه کاری باشه که نتونستی هیچوقت ادامه ش بدی، ممکنه یه وسوسه قوی باشه که هیچوقت لمسش نکردی. وقتی بعضی روزا دیوونه میشی و همه چیو میذاری کنار، بعضی از این مسئله ها برات تموم میشن، به closure میرسی، حتی اگه مستقیم نباشه. حتی اگه برنگشته باشی توی عزاداری و گریه نکرده باشی، بازم مغزت راضیه که اشکای اونجا رو خالی کردی. نتیجه این کارا چیه؟ اون چیز سیاه کثیف لزج میره، از بند گذشته ای که اتفاق نیفتاده رها میشی و بال هایی که قیچی شده بودن دوباره روی شونه هات درمیان تا باهاشون بری هفت آسمونو بدری و برگردی.
484
میخواهم تمام دنیا بگوید و من بشنوم. دلم میخواهد آنقدر ساکت بمانم که دیوارها هم توی گوشم زمزمه کنند حرفی بزن و من چیزی نگویم. دلم میخواهد کلمهها را مثل وزش نسیم روی پوستم حس کنم، همیشه و همیشه. شاید بعد از این حجم از سکوت، حرفی بماند، برای من که بگویم، تا جهان بتواند بدهیاش را بپردازد و گوش شنوایی بشود که من بودهام؛ تا من براش بگویم، از نگفتهای که هیچکس نمیداند.
484
اینکه صرف جشن گرفتنهامون توی شیرینی دادن و گرفتن و میوه و ماهیپلو و قورمهسبزی آجیل و خوردن و خوردن و خوردن خلاصه میشه باعث میشه به هیچ عید و جشنی ارادت خاصی نداشته باشم. سر تا پای همشون یکیه. بعد اینو بذارید کنار این نکته که ما عزامونم همینه، فقط شکل چیزایی که کوفت میکنیم فرق میکنه. تفاوتشون؟ فقط در رنگ لباسه! شوخیای شوهرخالهها عوض نمیشه، خندهها به مزه ریختنای تولهخرای فامیل یکیه، احوالپرسی یکیه، اینکه هی از مامانت بپرسی کی میرن/میریم یکیه، حتی سفرهای که زیر غذاها میبینیم هم احتمالا همیشه یکیه...!!! بعد از تولد یک سالگی بچهمون باید علاوه بر بهار و تابستان و پاییز و زمستان، بهش بگیم همه جشنا و عزاهارم دیدی، دیگه چیزی واسه دیدن نیست.
484
مزه هیچ غذایی به نون بربری تازه با پنیر خامهای نمیرسه و هرچی هم بگید نظرم عوض نمیشه. 🙂
484
توی یک صفحه از دفترم نوشتهام: "رقص توی گندمزارها" و باقی صفحه خالی است. یادم نمیآید هدفم از نوشتن این کلمات چی بوده است، میخواستهام داستان بنویسم؟ شخصیتی طراحی کنم؟ لیستی بوده که میخواستهام قبل از مرگم انجامش بدهم؟ هیچ نمیدانم. فقط مطمئنم وقتی این را نوشتهام در حال رویاپردازی روی ابرها بودهام، خودم یا کسی را دیدهام که آزاد و رها میدود و میچرخد و میخندد و پوستم از تصور موج گندمزار با نسیم بهاری قلقلک میشده است. انگار مغزم از عظمت زبان توی سرم میدود، از زیبایی این که سه کلمه بدون هیچ زمینه و تاریخ و بافت و فرهنگ و نشانهای میتوانند دوباره قلبم را گرم کنند و مرا بنشانند همانجایی که وقتی این سه کلمه را مینوشتهام، نشسته بودم.
متاح الآن! بحث تيليغرام 2025 — أهم رؤى العام 
