SevenHells
Відкрити в Telegram
468
Підписники
Немає даних24 години
-27 днів
-730 днів
Архів дописів
468
نمیدونم این رو بگم یا نه. دوست دارم به روی خودم نیارم ولی ماجرای الهه، این دختری که کشته شد، واقعا آتیش به جونم زده بچهها. تصور اینکه اینقدر راحت و الکی، برای داشتن یک زندگی عادی، جونش رو از دست داده روانیم میکنه. من تازه داشتم جرئتم رو جمع میکردم که یک شغل جدید پیدا کنم و حضوری برم سر کار. ۶ ساله تهرانم و بیشتر از انگشتای دستم تنها بیرون نرفتم. همینجوریش هم اینقدر مانع سر راه موفقیتم بود که به زور خودم رو میکشیدم جلو که زندگیم رو جمع کنم. دیگه فکر احتمال «کشتهشدن» از همهچیز منصرفم میکنه. به چه گناهی کشته شد واقعا؟ تمام مسیرش چیزی جز خواستن یک زندگی عادی بود؟ هیچی بار این وحشت و اندوه و افسوس رو کم نمیکنه. هرچی فکر میکنم آروم نمیشم. دوباره دارم توی اعماق افسردگی فرو میرم چون حس میکنم هیچچیز عوض نمیشه، مستقل نخواهم بود، و تبدیل به زنی خواهم شد که ازش متنفرم. زنبودن توی این جغرافیا بزرگترین جبری بود که بر ما کردی خدای عزیز.
468
البته گلدونش کوچیک شده برای همین برگای جدیدش کوچولوترن. نزدیکتر شیم به تابستون، گلدونشو عوض میکنم.
468
چون انسانهای هات gatekeep نمیکنن اینو دارم میذارم. وگرنه صد سال سیاه برای هیچکس نمیفرستادم.
468
امروز رفتم پیش یه دکتر، اینقد تهرانی بود که تو عمرم آدم آدم اینقد تهرانی ندیده بودم. نمیدونم چطور بگم. خارجی هم نبود. تهرانی خالص بود. مطبشم بوی تهران میداد. بزرگترین شوک فرهنگی مهاجرت از شهرستان به تهرانم دیدن این دکتره بود. و من کلی آدم دیدم که اصلا خیلی تهرانیان. ولی این یه لول جدید بود. اینقد جدید که روح شهرستانیم هنوز نتونسته شخصیت دکتر جلیلی رو هضم کنه. 🙏
468
نمیدونم اینجا آقا داریم یا نه. بیاین بگین برای مردی ماساژ رزرو کنم یا ساعت بخرم؟ این مردا چرا اینقد سختکادو هستن؟ که چی بشه آخه؟ نمیتونم تصمیم بگیرم کدوم بهتره. 😭
