uk
Feedback
SevenHells

SevenHells

Відкрити в Telegram

زندگی کوتاهه ولی نه به‌اندازهٔ کافی.

Показати більше
484
Підписники
Немає даних24 години
-37 днів
-1330 день
Архів дописів
توصیفای سعدی از عاشقی با توصیفای من از عاشقی کاملا یکدسته. هیچ‌وقت معشوق رو زیر سوال نمی‌بره و همیشه ستایشش می‌کنه. با افتخار خودباخته، کمی مفلوک و در حیرت. همیشه در حیرت: دریغ پای که بر خاک می‌نهد معشوق چرا نه بر سر و بر چشم ما گذر دارد؟ عوام عیب کنندم که عاشقی همه عمر کدام عیب؟ که سعدی خود این هنر دارد نظر به روی تو انداختن حرامش باد که جز تو در همه عالم کسی دگر دارد. پ.ن: «که» در بیت آخر = آنکه، آن کسی که.

خلاقیتتون ته می‌کشه چیکار می‌کنید برگرده؟ 🥲

این کتابه رو تموم کردم و رسما تمامش رو بغض داشتم. توصیه می‌کنم اگه مامانتون مثل مامان من یه مامان کوچولوئه بشنویدش. خیلی ذهن پیرزنه رو خوب نشون می‌ده. اینکه چی براش مهمه و چرا بعضی حرفا خیلی اذیتش می‌کنه. اصلا مصمم شدم مامان کوچولومو بذارم رو طاقچه همه‌ش نگاش کنم. :(

اون پنج دقیقه‌ای که چشمتو می‌بندی و اندازه یه ساعت خواب سرحالت می‌کنه هزار بار تقدیم تو باد.

فکر کنم همه‌ش برای اینه که از تصور تکون خوردن غیرارادی بدنم، بدم می‌آد. از تصور اینکه «من» مجبورم ماشین جوجه‌کشی باشم هم بدم می‌آد. از تصور اینکه یه موجود دیگه بیاد بهم دستور بده کی بخوابم کی نخوابم هم بدم می‌آد. از دیدن فرایند تولید مثل هم بدم می‌آد چون خیلی واضح می‌شه که آدما هم یه مشت حیوونن. وگرنه با خود کسی که حامله‌ست کاری ندارم. ینی فضولیش به من نیومده. هیچی نباشه، طرف داره یه کاریو می‌کنه که من جرئت فکر کردن بهشم ندارم.

نمی‌دونم چرا زن حامله می‌بینم حالم بد می‌شه. حس می‌کنم خیلی لحظات چندش و خصوصی‌ای رو دارم می‌بینم. بعد تصور می‌کنم بچه تو شکمش تکون می‌خوره و حالم بدتر می‌شه. بعد تصور می‌کنم چند ماه بعد خواب و خوراکش به مدت هیجده سال قطع می‌شه و حالم بدترترترتر می‌شه. چیه زن بودن؟ تف.

حَنّانه و اَنّانه یه ترکیبه. برای توصیف نالهٔ زیاد استفاده می‌شه. مثلا می‌خوای بگی فلانی زیادی چس‌ناله می‌کنه به‌جاش می‌تونی بگی فلانی تو حنانه و انانه استادیه ماشالا. درس‌های بیشتر در باب «چطور باادب، بی‌ادب باشیم» فقط و فقط اینجا. =)))

علایق گسترده اینه‌هاااا. اینه. یه قرار دیگه‌م دارم که مکاتب فلسفیو یاد بگیرم. الانم دارم مکاتب ترجمه رو یاد می‌گیرم. قدم بعدیمم سبک‌شناسی ادبی و مکاتب ادبیه. همت کنم یه علامهٔ دهری چیزی ازم درمی‌آد.

فکر کنم مکاتب هنرم باید پاشم خودم یاد بگیرم 🥲

بچه‌ها اسم این سبک کارا اکسپرسیونیسمه؟
+2
بچه‌ها اسم این سبک کارا اکسپرسیونیسمه؟

حتی اگه همهٔ موزه‌های دنیا رو با هم بریم، بازم تو تماشایی‌ترین صحنهٔ عمرمی.

می‌بینین؟ دغدغهٔ من همیناست. مامان کوچولوم. بابای کوچولوم. خانوادهٔ کوچولوم. گربه‌های کوچولو. همهٔ کسایی که درد کشیدن و قصه‌شونو کسی نفهمید و آخرم خاکستر شدن: آدمای خیلی کوچولو روی یک تکه سنگ کوچولو وسط یه دنیای بزرگ بی‌انتها.

دارم یه کتاب صوتی گوش می‌دم که خیلی فرسوده‌م می‌کنه. در مورد یه پیرزنه و اون پیرزن خیلی کوچیکه. تجربهٔ زیسته‌ش خیلی کوچیکه، خودش پیر شده تواناییاش کم شده و چیزی از زندگیش نمی‌خواد. همه‌چیزش کوچولو و معصومه. یه دختر داره که باهاش مثل بچه‌ها برخورد می‌کنه و این رفتار، پیرزنو ناراحت می‌کنه. هر کلمه‌ش منو یاد نامهربونیام با مامان کوچیک خودم می‌ندازه. از اون‌طرف خودم هم مثل پیرزن، کوچولو و کم‌تجربه‌ام. خلاصه یه لذت همراه با دردی داره برام. انگار هر دقیقه یکی آینه می‌ذاره جلوم و بهم یادآوری می‌کنه که چقد کوچولوام و چقد با مامان کوچولوترم بد برخورد می‌کردم. هر فصلش که می‌گذره عوض‌تر می‌شم. یه زخمم بهتر می‌شه یکی بدتر. یه دردم محو می‌شه و یکی دیگه می‌آد به‌جاش. من از تغییر بدم می‌آد، ولی می‌دونی چیه؟ رشد کردنم تغییره. درد داره ولی می‌ارزه... پ.ن: کتاب ترانه ایزا. ماگدا سابو. نشر بیدگل.

اگه ازم عصاره بگیرن، همه چیزم می‌ره و فقط عشق تو می‌مونه.

سلیقهٔ موسیقی این کانال فوق‌العاده‌ست. هر ار گاهی پست می‌ذاره و من هرررردفعه غرق موسیقی‌هاش می‌شم، بدون استثناء.

نوشته از دغدغه‌هاتون بنویسید. هرچی فکر می‌کنم نمی‌فهمم دغدغهٔ کوفتیم تو این چرخش دوران چیه! جز راحتی خودم هیچی واسه‌م مهم نیست. :)))

کسایی که نقاشی‌شون خوبه رو خدا دوست داشته. منو هم که می‌دونید دیگه، منو خدا زده.

داریم دونه دونه لذت‌های کوچولوی خانوادهٔ کوچولوی خودمونو می‌سازیم. لذت‌هایی که فقط مال خودمونه و از هیچ‌کس به ارث نبردیم. پاستا و خورش بامیه و حلوای هویج و کدوحلوایی پخته و پای کدوحلوایی و شیرکاکائوی نصفه شبی تا اینجا لذت‌های دوتاییمونه. وقتی به این یکی لذتام نگاه می‌کنم کیف می‌کنم. چون مال خود خود خودمونه. خودمون کشفش کردیم، خودمون انجامش دادیم و خودمون روتینش کردیم. خوشگله، چون مارو واقعا یه خانوادهٔ کوچولوی جدا می‌کنه. این حس جدایی واقعا برام شیرینه. یه صدایی توی گوشم می‌گه: «داری زندگیتو می‌سازی.» و من دل تو دلم نیست پاییز بشه و دوباره پای کدوحلوایی درست کنم!