SevenHells
Відкрити в Telegram
468
Підписники
Немає даних24 години
-27 днів
-730 днів
Архів дописів
468
عه بچهها، حرفای این آقاهه رو میشه وصل کرد به این پست. جالبه ها. آدم بعضی چیزا رو میدونه و منطقا میفهمه، ولی قدرتی خدا تا وقتی باتلاق به گردنش نرسه نمیفهمه چجوری باید بهشون عمل کنه.
https://t.me/se7enhells/11586
468
با اینم خیلی گریه کردم و خیلی حالم خوب شد با حرفایی که زدن. انگار دیدن این اتفاقها هم آدمو نیابتی درمان میکنه. 🥲
https://youtu.be/X5kiYlgAFZU?si=z_VP1jZ9exPtQTzo
468
یک آقایی پیدا کردم تو یوتوب. تراپیسته ولی برنامه برگزار میکنه و مشکلات خانوادگی رو سعی میکنه حل کنه. تقریبا بیشترشون مشکلشون اینه که طرف مقابلشون بهشون گوش نمیده. چه مادر، چه پدر، چه همسر، هر کی. توی یکی از قسمتها، مادره تا لحظهٔ آخر زیر بار نرفت و حتی حاضر نشد احساس بچهش رو به رسمیت بشناسه. تراپیسته هم بعد از اینکه مادرش رفت بیرون گفت: « تلاشتو کردی، زحمتتو کشیدی، ولی اون گوش نمیده. باید برای این رابطه عزاداری کنی. این یه رابطهٔ ازدسترفته است. دیگه با امید برگشت بهش فکر نکن. امید درک متقابل رو تموم کن تا بتونی حال خودت رو خوب کنی».
نشستم دیدم یکی از عذابهای من همینه. اینکه یهسری آدمها من رو اینجوری نمیپذیرن. من رو بیقیدوشرط دوست ندارن و خواستههام رو به رسمیت نمیشناسن. از اون عذابا که شب بهخاطرش خواب از سرت میپره. راستش، صرف اینکه حتی به این نتیجه رسیدم، یه بخش زیادی از این عذاب رو از روی دوشم برداشت. اینکه فهمیدم اصلا چنین چیزی چقدر مایهٔ عذابمه و چقدر راحت میتونم بپذیرمش از اون نقطههای عطف زندگی بود. از اون نقطههای رهاکردن و گذشتن ناگهانی که بعدش سبک میشی و حس میکنی پر پروازت دوباره دراومده.
468
ماشالا پرچم محل بالاست؛ دو دقیقه همسایه خفه شه و سر بچه داد نزنه و ساختمون روبرو صدای جوشکاری و برش و فلان نیاد و دزدگیر همهٔ ماشینا هم خاموش باشه یهو یا تصادف میشه یا دعوا یا صدای آژیر آتشنشانی میآد.
خدا منو بخوره که خوابمو به هم میریزم و محتاج پنج دقیقه سکوت اینام.
468
امشب اتفاقی فهمیدم این نقاشیه از کجا اومده. قسمت ناراحتکنندهش اونجا بود که بهخاطر این فهمیدم کیه که گفته بودن بهخاطر سرطان از دنیا رفته. 😭
468
متاسفانه مادرم درست تربیتم کرده و وقتی یکی عناخلاقه دلم میسوزه ناراحتش کنم و تو روش نمیرینم. عادت بدی است. برای خوشحالی تو این دنیا باید به هرکی رفت رو مخت برینی. همهشونها. همه.
468
کاش من هر روز خمیر پیتزا درست کنم. کاش هر روز خمیر ورز بدم. روحم صاف میشه. کاش تنور داشتم تو خونه. تنور کاهگلی. کاش نون میپختم. با شیرینی. کاش گاو میدوشیدم. از شیرش پنیر و ماست درست میکردم. با سبزی همسایه تاخت میزدم. بعد صبح مینشستم نون داغ با پنیر خونگی با سبزی همسایه میخوردم میرفتم دوباره گاو بدوشم. دلم پر میزنه واسه این زندگی. هر روز توی یه قوطیام. از روی یه فرش دوازده متری میرم توی آشپزخونه و برمیگردم روی صندلی و دوباره روی مبل و فرش دوازده متری و دوباره آشپزخونه. اوج ماجراجوییم شستن تراسه. تنور و گاو منو بدین. دیگه خسته شدم. 😭
468
یکی تو یه گروهی پرسیده بود چی میشه یکی مثل داستایفسکی همهٔ کتابهاش خوبن ولی یکی مثل استیو تولتز بعد از کتاب اول انگار رو به زوال میره؟ اونجا هم بهش گفتم اینجا هم میگم چون برای خودم جالبه: غم نان.
داستایفسکی از همون اوایل دورهٔ جوونی یه سر میره ارتش و سریع میزنه بیرون و میگه باید نویسنده بشم. توی بعضی نامههاش در همون دورهٔ زمانی میشه دید از فشارهای مالیش میگه و اینکه از زیر بار قرض زندگی کردن خسته شده. داستایفسکی بیشتر عمرش رو وقف همین نویسندگی و بهتر شدنش میکنه و خیلی سراغ کار دیگهای نمیره. حداقل نه به اندازهای که بهعنوان یکی از مشاغلش عنوان بشه.
استیو تولتز؟ همممممه چیز بوده. همه چی. یعنی فکر کنید یه مدت کارآگاه خصوصی بوده و یه مدت معلم انگلیسی :)) چند تا کار دیگه هم داشته. کسی منکر این نیست که این تجربهها بهش کمک کردن که اولین کتابش پر از نگاههای جالب به تجربههای مختلف باشه، ولی احتمالأ بعد از اون، تولتز بهاندازهٔ داستایفسکی غم نان نداشته. معروف شده، هواخواه و طرفدار داره و میدونه هرچی بنویسه یه پولی بهش میرسه. نشد هم براش سخت نیست که بره سراغ کار دیگهای. همون کاری که چند بار کرده.
خلاصه اینکه بعضیوقتا غم نان آدما رو متخصص میکنه و مثل اینکه تو سختیا آدم واقعاً ستاره میشه. تنها مسئله اینه داستایفسکی درون آدمها چقدر قویه و چقدر توانایی داره و چقدر عزمشو جزم کرده تا کاری که براش خلق شده رو پیدا کنه و اونقدر انجامش بده تا موفق بشه.
وقتی داشتم اینها رو تایپ میکردم خیلی به داستایفسکی درون خودم فکر کردم. خبر کوتاه بود و جانگداز: داستایفسکی درون من ضعیفه.
468
اون روزی که طبقهٔ مرفه بفهمه اینی که داره رفاهه عید منه. یعنی همیییشه یکی هست بگه وا خب حالا دو تا کتونی برند و یه گوشی بهروز چیه دیگه داره اینا همهش یه سطح عادی زندگیه یا وا یه خونه سه خواب داشتن تو سیوچند سالگی چیه دیگه اینو اکثر مردم دنیا دارن. یه جوری هم میگن انگار قلب اروپا زندگی میکنیم و یورو درمیاریم و نهتنها یورو درمیاریم بلکه به دولت اروپایی مالیاتم نمیدیم. ما به ریال درمیاریم لامصب. تومان. تحریم. اختلاس. عن. گه. این چیزا واسه زندگی عادی توی اینجا نیست.
اصلنم نمیگم غرای خودشونو نزنن یا از گرونی ننالن. بیا بگو آی کتونیه یه تومن رفت روش زورم میاد بخرم. ولی نگو پول ندارم. نگو اینا زندگی عادیه. چون یه ذره هم عادی نیست. ولله نیست.
468
کاش میشد برگردیم دوران حافظ، باهاش بر لب جوی بشینیم و گذر عمر ببینیم. این دنیا ارزش این همه استرس و فشار عصبی رو نداره. واقعا نداره.
468
قراره آخر سال برم وسیله بخرم برای خونهٔ خودم. اول ناراحت بودم چون حوصلهش رو نداشتم. بعد رفتم پینترست و الان از خوشحالی نمیتونم در پوست خودم بگنجم.
468
بچهها این کتاب صوتی آناکارنینا عجب چیز حقیه. به خدا اینقد خوبه دلم میخواد هفتاد بار بشنومش. خیلی خوبه. خیلیییی! اگر طاقچه دارید و برگ رویش هم دارید، قبل از آخر پاییز که بیاعتبار میشه یه تخفیف کتاب صوتی بگیرید و بخریدش. نویسنده عالی، کتاب عالی، ترجمه عالی، صدا عالی، تنظیم عالی. اینقد خوبه در کمال ناباوری میلم به یوتوب و پادکست تقریبا صفر شده! همین دیگه. خبر مفید دیگری تو زندگیم نیست :( بوس.
468
دارم کمرم رو از دست میدم. بچه بودم مثل گراز هرجور میخواستم مینشستیم و فوقش یکم عضلهم میگرفت. پیر شدم و دیگه واقعا میز و صندلی خوب داشتن مهمه.
468
ترجمهٔ دومم رو گذاشتن روی سایت 🥲🥲🥲
یکم جملههاش طولانیه ولی خیلی قشنگه. دوست داشتید بخونید. ❤️
