SevenHells
Kanalga Telegram’da o‘tish
484
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-37 kunlar
-1330 kunlar
Postlar arxiv
484
داشتم فکر میکردم چقد دلم میخواد تو این هوا برم پیادهروی. گفتم خب میرم بعد یادم اومد همهٔ لباس گرمام خونهٔ مامانمه. خدا منو بخوره یا چی؟
484
چقدر دخترا یه دفعه خوشگل شدن. قبلنم بودن ولی الان دیگه خیلیییی خوشگل شدن. هر کیو میبینم شبیه فرشتههاست. رازتونو به منم بگید لامصبا.
484
یاد اون همکلاسیم افتادم که قرار بود باهاش ارائه داشته باشم ولی از دنیا رفت (بعضیا گفتن طبیعی و بعضیا گفتن خودخواسته. من نمیدونم حقیقت کدومشه). همهش به این فکر میکنم که دو تا پیام نخونده ازش داشتم. به این فکر میکنم که توی یکی از ویساش باخنده گفته بود حالش خیلی بده و دیگه نمیدونه اگه این درسو بیافته باید چیکار کنه. و من خندیده بودم و گفته بودم من تو کار گروهی جور بقیه رو میکشم ناراحت نباش. ولی ناراحت بود. نگران بود. ناراحت از دنیا رفت و من هیچ کمکی بهش نکردم. امیدوارم روح هردوشون در آرامش باشه و امیدوارم این همکلاسیم من رو ببخشه. باید بهش بیشتر اهمیت میدادم. حداقل لیاقت یک همکلاسی خوب رو داشت که من براش نبودم.
484
چند روز پیش تو توییتر (ایکس) پیام خودکشی یک نفر رو خوندم. خیلی بهش فکر میکنم. همهٔ ریپلایهاش به توییت بقیه نشون میداد چقد احساس عجز میکنه. همهش نشون میداد چقدر خستهس. ولی هرکی هم گفته بود بیا با هم صحبت کنیم یا بریم بیرون رو رد کرده بود. خیلی به هم ریختم. همهش به این فکر میکنم که چی کشیده؟ و به این فکر میکنم که نکنه منم اگه شجاع بودم به همینجا میرسیدم؟ نمیدونم چی بگم.
روی کاغذ بهمون یاد دادن که اگه دیدید کسی حالش بده همراهش باشید. اگه حالتون بده کمک بخواید. اگه فلان، شما بهمان. ولی واقعیت خیلی بینظمتر از کاغذه و این به آدم یه احساس فلجکننده میده.
484
مارک اپستین توی یک کتابی تعریف میکنه که به دیدار یک راهب تایلندی رفته. اسم اون راهب آچان چا بوده. این راهب یکی از خفنترین نگاههایی که میشه به زندگی داشت رو داره بهنظرم! مارک تعریف میکنه که آچان چا یک لیوان آب رو توی دستش میگیره و میگه: «این جام رو میبینی؟ من این رو شکل شیشهٔ شکسته میبینم. ازش لذت میبرم. باهاش آب میخورم. برام خیلی خوب آب نگه میداره. گاهی نور خورشید رو خیلی زیبا منعکس میکنه و حتی اگه بهش ضربهٔ کوچیکی بزنم یه صدای دینگ دلپذیر میده. اینجوری وقتی باد میزنه و از روی قفسه میافته یا وقتی آرنجم میخوره و از روی میز میافته و خرد میشه میگم "البته". وقتی من درک میکنم که این شیشه همین الانش هم شکسته، از تکتک لحظههام باهاش لذت میبرم».
And I think that's beautiful.
484
بچهها جوجهم کامل حالش خوب شد و برگشت به حالت عادی و حتی باهام اومد تو خونه و بعد از یک مااااه آوازم خوند. 🥹
484
این من و جوجهم بودیم امروز صبح. من رو بخشیده فکر کنم. زندگیم هفتاد درجه شفافتر شد. شاید اونقدم هیولا نیستم.
484
یه جوجه داریم، فرار کرده از یه جا. خودمونم نمیدونیم از کجا. اومده پیش من. چند وقت پیش پاشو نمیذاشت زمین. بردیمش دکتر. گفت این از بچگی ضعیف بوده. کوچولوعه. رشد نکرده. الانم استخوناش ضعیفه. قلبم براش آتیش گرفت. فکر میکردم چقدر بالیاقتم که این موجودی که با وجود اینکه دنیا علیهش بوده، زنده مونده، از کل این دنیای بزرگ، پناهش پیش من بوده.
امروز داشتم داروشو میدادم یه اشتباهی کردم و یکی از پرهای بالش شکست. با تعجب نگام میکرد و نفسنفس میزد. بالش سرخ شد و چشماش گرد. تصویرش از ذهنم پاک نمیشه. بیپناهترین موجود دنیا بود، کوچیک و ضعیف و زخمی. منم بیلیاقتترین موجود دنیا بودم.
راستش هیچوقت توی هیچ موقعیتی از زندگیم خودم رو شر مطلق ماجراها ندیدم. ولی امروز فهمیدم توی اون موقعیتها من زورم نرسیده، وگرنه ته دلم آدم بدیام. من خیلی هم شر مطلق میتونم باشم. یکدفعه انگار تمام دنیا رنگش عوض شد برام. حالا خودم رو جلوی یه هیولای جدید میبینم که مدتها داشته پشت سرم میاومده و من هرگز نفهمیدم اونجاست.
484
دلم میخواد خوشگل باشم و لباسای قشنگ داشته باشم و بلد باشم خوب آرایش کنم و خوب انگلیسی حرف بزنم که بشینم ویدئو درست کنم و خروار خروار گریه کنم تا یک جهان اولی این ویدئو رو ببینه و باهام همدردی کنه. آدمهای نزدیکم اینقدر غم و بدبختی دیدن که دیگه جا ندارن، کشش ندارن، اعصاب ندارن و اینقدر غم خودشون بزرگه که وقت ندارن غم من رو بفهمن.
دلم میخواد توی دنیای دیگهای باشم، دور از اینجا. یه جا که مهمه که زنانگی من خدشهدار شده. یه جا که مهمه که تو خیابون بهم تعرض شده. یه جا که مهمه معلمم چطور روحمو خراش داده. اینجا دهنمو باز کنم باید خجالت بکشم چون آدما دارن میمیرن و بیخانمان میشن و میافتن زندان و دغدغهٔ من جلوی این چیزا هیچه. هیچ هیچ هیچ.
484
اونقدر درسامو تو دانشگاه خوب نخوندم که بتونم بفهمم چرا پزشکان جوان این اتفاق براشون میافته و هی همهچی رو به پزشک بودنشون ربط میدن تا فقط بگن پزشکن، ولی مطمئنم این وضعیت برای روان سالم نیست. :))))
484
یکجور عمیقی احساساتیام. انگار یکی از ستونهای هویتم داره میریزه. گیج خیره شدم و نمیفهمم چی شد که این شد. دارم میریزم. هزارتا آدم توی سرم جیغ میزنن. همه چیز آتیش گرفته. دود نفسمو بریده. انگار پوست تنم از خاره، وجودم سوراخسوراخ شده. بوی موی سوخته میاد. همهچیز نارنجی جیغه. نمیدونم چیکار کنم، واقعا نمیدونم. دوست دارم جهان خفه شه. دوست دارم هزار تا شهابسنگ از آسمون بباره روی زمین. دوست دارم سیل نوح بیاد و کشتی نوح هم سوراخ باشه. دوست دارم خفه شم. امیدوارم یه مدت بگذره و بتونم بیام بگم آره بهخاطر فلان چیز حالم اینقد بد بود. امیدوارم این سگ سیاه افسردگی نباشه که اومده دوباره بشینه روی سینهم و به مرگ راضیم کنه. امیدوارم.
484
خب جهتگیری خاصی نداشت و نگاه علمی و پدیدارشناختی داشت. قبول کردم. بالاخره اسمم رو یه کتاب چاپ میشه. 😌
484
اینقدر در کودکی به رسمیت شناخته نشدهم که الان وقتی چیزی داره اذیتم میکنه جای اینکه درست حلش کنم چند روز گیج میزنم سرش. هی باید هفتصدتا احتمال رو بالا پایین کنم که فقط متوجه شم واقعا فلان چیز آزاردهنده است و من حق دارم اذیت بشم. بعد تازه باید به این فکر کنم که همچین موضوعی رو چجوری با کمترین میزان بدبختی و فلاکت حل کنم که عمدتا مسیر رو اشتباه انتخاب میکنم و با بیشترین میزان بدبختی حل میشه یا اصلا حل نمیشه.
خیلی خسته میشم. بعضی مشکلا با ابزارهای من حل نمیشن. بعضی احساسا رو بعد از حل مشکل هم به دوش میکشم. بعضیوقتا هم وسط حل مشکل دوباره به رسمیت شناخته نمیشم و برای خودم دفاعی ندارم. خلاصه اینجوری زندگی یه چرخهٔ زجر بیحاصله. کاش من مادر این زندگی رو میدیدم.
484
بهم پیشنهاد ترجمهٔ یه کتابی تو حوزهٔ زنان و ایمان دادن :))) متن کتاب رو نخوندم و جهتگیریشو نمیدونم، برای همین نمیدونم بگم باشه یا بگم چخه!
484
دیشب یک دفعه با کیک اومد خونه. گفتم چرا کیک؟ کسی داره میاد؟ گفت تولدت مبارک! رفتم تو شوک. من اصلا نمیدونستم. یعنی میدونستم تولدم نزدیکه، ولی نمیدونستم فرداشه که امروز باشه. ازش تشکر کردم و کیک رو بردم تو آشپزخونه. اول شام خوردیم و بعدم کیک رو آوردم و شمعش رو فوت کردم. حتی یادم نیست موقع فوت کردن چه آرزویی کردم. یعنی اصلا فکر نکرده بودم که چی میخوام. بعد هم کیک خوردیم و هی گفتیم به به، چه خوشمزهس.
به همین سادگی، یک سال بزرگ شدم. بهترین تولد عمرم بود. نه یادم بود تولدمه، نه روبوسی داشت، نه تنها بودم، نه شلوغ بود، نه اصلا انتظارشو داشتم، کیکشم نسکافهای بود و باب میل من. اصلا وقت نکردم وارد فکرای ناجور بشم که ای بابا در یک سال گذشته چه کردی؟ ای بابا پیر شدی که چی وقتی هیچ کار مفیدی نکردی؟ دنیا به سمت چپم بود و من هم به سمت چپ دنیا بودم. امیدوارم بقیهٔ تولدام همینجوری بگذره. کوچولو، یهویی، گذرا، درست همونجوری که بقیهٔ زندگی میگذره.
484
بهدنیااومدن تو خاورمیانه یه چیزی تو مایههای نفرین خداست.
نمیدونم این قومای خاورمیانه در گذشتهٔ دور چه غلطی میکردن. هم منحرف بودن خدا مدام پیامبر براشون فرستاده هم ابله بودن که با اون همه پیامبر بازم تهش شدیم این. فکر کنم دیگه خدا تهش قطع امید کرده گفته هرکیو بخوام از زندگی سیر کنم میفرستم اونجا.
484
مختون سوت بکشه. معاون رئیسجمهور این حرفا رو زده. یعنی یکی که یه کارهای هست و قاعدتا باید یه چیزی سرش بشه این حرفا رو زده.
برگشته گفته: «ما خانهداری زن را از ضروریات تداوم نسل میدانیم. بدون خانهداری زن، زندگیها به فساد کشیده میشود.»
تا اینجاش باشه، سگ خورد، تو راست میگی. دو دقیقه بعد برای تایید اینکه خانهداری چقد خوبه و جلوی پیشرفت هیچکیو نمیگیره گفته: «جمهوری اسلامی ثابت کرد حجاب و خانهداری زن مغایرتی با پیشرفت زن ندارد و شاهد حضور جمع بزرگی از زنان مسلمان و باحجاب در جایگاه هیئت علمی دانشگاهها هستید.»
خب لامصب، چرا برای تایید خوببودن خانهداری مثال از زن شاغل میزنی؟ بالاخره نماد زن موفق در ذهن تو، زن خانهداره یا زن شاغل؟ نکنه ایدئالت اینه که زن هم خونهداری کنه هم شاغل باشه هم به همسرش سرویس بده هم توسری بخوره هم مستقل باشه هم وابسته باشه هم گاو باشه هم شتر هم پلنگ؟ بعد این وسط حجاب چه ربطی داره؟ طبق آمار شما همهٔ زنان این کشور باحجابن! حجاب فاکتور آزمایشی نیست اینجا. گروه کنترلت هم حجاب دارن. بعدم تو دنیا این همه زن بیحجاب موفقم داریم. بخاطر بیحجابیشونه؟ چرا همچین زحمات یه نفرو مصادره میکنی میچسبونی به حجابش؟
بخدا مرغ پخته هم خندهش میگیره. اینا مقام مسئولن بچهها. این گاوا برای زندگی من و شما تصمیم میگیرن. 😭
https://www.isna.ir/amp/1402071006799/
Endi mavjud! Telegram Tadqiqoti 2025 — yilning asosiy insaytlari 
