uk
Feedback
SevenHells

SevenHells

Відкрити в Telegram

زندگی کوتاهه ولی نه به‌اندازهٔ کافی.

Показати більше
484
Підписники
Немає даних24 години
-37 днів
-1330 день
Архів дописів
باید یاد بگیرم بگم! عجیبه که تو این سن گفتن رو بلد نیستم. من فقط شنیدن رو یاد گرفتم. اون هم صدقه‌سری اوضاع نابسامان کودکیه که مجبور بودم گوش بدم. کاش همون‌قدر که مهم بود یاد بگیرم بشنوم، مهم بود بهم یاد بدن بگم، از خواسته‌هام و آرزوهام و ناراحتی‌هام و خوشحالی‌هام. نشد دیگه. نشد. اینم بذارم تو لیست بلندبالای مهارت‌های نداشته.

از آدم‌هایی که وقت دیگران رو تلف می‌کنن بدم می‌آد. هر کلاسی که می‌رم یه دونه آدم اینجوری داره. مثلا کلاس متن تخصصی فلسفه است، داریم متن رو تحلیل می‌کنیم، یهو یکی می‌آد می‌پرسه «استاد ارتباط این حرفی که اینجا زده شد با فلان حرف هایدگر چیست؟» خب مرض. متن یه چیز دیگه‌ست، هایدگر اصلا تو متن نیست، چرا بیخودی وقت ما رو می‌گیری مجبور شیم به جواب سوالت گوش کنیم؟ باشه بابا تو هایدگر خوندی. یا اصلا کلاس آیلتس نیست، میاد می‌پرسه استاد چطور تا سال بعد آیلتس بگیرم؟ با کلاس عزیزم، با کلاس. چی بگه بهت وقتی آیلتس درس نمی‌ده؟؟؟ چرا ما رو مجبور می‌کنی از وقت یادگیریمون بزنیم تا بشنویم نظرش چیه؟ حالا قول می‌دم در اکثر موارد هم سوال می‌پرسن که یه چیزی گفته باشن. خود من هم به‌عنوان یه دانش‌آموز خودشیرین ممکنه توی کلاسی که کسی همکاری نمی‌کنه سعی کنم سوال بپرسم تا کسی که درس می‌ده هم بدونه حداقل یک نفر مشتاق یادگیری اونجاست. ولی لامصب سوال مربوط، سوال مرتبط، سوال وقت‌تلف‌نکن بپرس. یه چیزی بپرس ما هم که مجبوری جوابش رو می‌شنویم به یادگیریمون کمک کنه. امروز به سه مورد اینجوری برخوردم و دیگه به اینجام رسیده. خدا منو گاو کنه ولی مجبورم نکنه با این آدما برم سر یه کلاس.

کار می‌کنم پوستم شفاف می‌شه. طبیعیه. زندگی بی‌هدف آورده‌ای جز پوچی نداره. فقط کاش به مغزم بفهمونم روزهایی که کار نمی‌کنم و فقط غذا می‌پزم و ظرف می‌شورم و لباس پهن می‌کنم و خونه رو مرتب می‌کنم باز هم کار کردم. نمی‌فهمه حیوان. نمی‌فهمه.

درد اینجاست که اگر هل داده نمی‌شدم، اگر تحقیر نمی‌شدم، اگر ارزشمند حساب می‌شدم، الان احتمالا با زنانگی دوست بودم. در صلح ارزش‌های زنانه رو می‌پذیرفتم. می‌تونستم مهربون باشم، می‌تونستم از غذا پختن لذت ببرم، می‌تونستم از کار خونه لذت ببرم، می‌تونستم بچه داشتن رو بخوام، می‌تونستم در آرامش خودم انتخاب کنم چطور زنی باشم. درواقع، تمام پتانسیل‌های زن‌بودنم رو می‌تونستم بپذیرم و از پذیرش هم فراتر برم و دوستشون داشته باشم. شخصیت ابتدایی من ستیزی با زنانگی نداشت. دوستش داشت، پذیرفته بودش و باهاش خوشحال بود. ولی اون شخصیت له شد. چیزی ازش در من باقی نمونده. تجربه‌های تلخی که گفتم فقط نقاط عطف تغییر من بودن. هزار برابر این‌ها من برای زن بودن زخم خورده‌م. مطمئنم خیلی زن‌های دیگه هم دارن این‌طور زخم‌ها رو با خودشون حمل می‌کنن. وقتی به گذشته و الانم نگاه می‌کنم، تعجب می‌کنم که زودتر این تکه‌های پازل رو به هم نچسبونده‌م. نوجوانی از خواهرم خواستم بچه‌ش بهم بگه عمو. وقتی در دانشگاه بهم می‌گفتن خانم فلانی خوشم نمی‌اومد. برای همین چیزهاست که چند وقت پیش پست گذاشته بودم و از آرزوم برای مرد بودن نوشته بودم. برای همینه که با همسرم طی کردم هیچ‌وقت، تحت هیچ شرایطی، به من نگه «زنم». ولی آخر همهٔ این‌ها، من هنوز هم زنم. آدم‌ها من رو زن می‌بینن چون جسم من زنه. من زن کسی هستم چون جسمم زنه. من خالهٔ کسی هستم چون جسمم زنه. من عمهٔ کسی هستم چون جسمم زنه. مهم نیست که روحم هنوز با زنانگیم قهره. مهم نیست که بخشی از هویت من زخمیه، داره می‌میره و التماس می‌کنه باهاش آشتی کنم. من هنوز هم زنم. شاید یک روزی برسه که بتونم این قهر بچگانه رو بذارم کنار و بدون توجه به زخم‌ها و تحقیرها و خاطرات بد، دوباره تمام زنانگی رو بپذیرم. فعلا چنین افقی تو زندگیم نمی‌بینم. از شما ممنونم که تمام این کاوش رو خوندید. امیدوارم هرکس مثل من با خودش قهره یک روز به صلح برسه و امیدوارم هرکس که مثل من نیست، خوندن تجربه‌م براش مفید بوده باشه.

کلاس پنجم بودم که برای لباس عید، سر تا پا صورتی خریدم. حتی شلوارم کتون صورتی بود. با تمام وجودم دوستش داشتم.تا اینکه یک روز توی راه خونهٔ مادربزرگم چند تا پسربچه مسخره‌م کردن و دستم انداختن. جلوی اونا به روم نمیاوردم. همه‌ش می‌گفتم به تو چه من چه رنگی می‌پوشم. تا اینکه یکیشون گفت فقط دخترای لوس و سوسول از صورتی خوششون میاد. باور نکردم تا اینکه بقیهٔ پسربچه‌های همراهشم اینو تایید کردن. از فردای اون روز لباس‌های کهنه‌م رو پوشیدم ولی حاضر نشدم لباس صورتیم رو بپوشم. این اتفاق احتمالا مستقیم به هویت من صدمه نزد، ولی من رو بابت خواسته‌های «دخترانه» تحقیر کرد. ضربهٔ محکم بعدی رو وقتی خوردم که سوم راهنمایی بودم. با مادرم رفته بودیم عروسی و یک خانوم جلوی خودم از مادرم پرسید چند سالشه؟ مادرم گفت ۱۳. گفت نامزد داره؟ مامانم خندید و گفت زوده. گفت اگه خونه‌داری بلده من یه پسر خوب می‌شناسم. همهٔ این‌ها جلوی روی خودم! خونم می‌جوشید. من که میز نبودم که جلوی خودم راجع‌به تبادلم حرف بزنن! ولی اون زنک احمق دقیقا چنین رفتاری داشت. هرچی مامانم می‌گفت زوده و آماده نیست، می‌گفت حالا شما بگین باشه، خودش عادت می‌کنه. دیگه بعد از اون هیچ‌وقت نرفتم عروسی، از خونه‌داری بدم اومد، از خودم، از اینکه بدنم داره زنانه می‌شه و بخاطرش اینجوری مثل میز باهام برخورد می‌شه بدم اومد. ولی این تَرَک آخر نبود. روزی که از تمام زنانگی متنفر شدم، روزی بود که پدرم داشت سربه‌سرم می‌ذاشت. خواهرهام سه تا نوه بهش داده بودن و پدرم مدام بهم می‌گفت کی نوبت تو می‌شه و من هرچی اصرار می‌کردم که نمی‌خوام صد سال سیاه نوبتم بشه، قبول نمی‌کرد. یک دفعه از دهنش پرید اگه بچه نیاری پس به چه دردی می‌خوری؟ یک‌لحظه تک‌تک سلول‌هام جیغ زدن، تمام دنیا چرک شد و خون دوید توی صورتم. جلوی همه به من گفت به هیچ دردی نمی‌خورم. سرش داد زدم که من خیلی بیشتر از اینم که بچه بیارم، من هزارتا کار دیگه می‌کنم، تو فقط بچه رو می‌بینی؟ یعنی دخترای دیگه‌ت تا قبل بچه‌دار شدن به درد جرز دیوار می‌خوردن؟ این چه حرفیه می‌زنی؟ پدرم نگاهم می‌کرد. آخرش فقط گفت باهات نمی‌شه حرف زد از بس که تلخی. برو دیگه نبینمت. این آخرین روزی بود که من زنانگی رو یک مفهوم مثبت دیدم. وسط گریه و هق‌هق، تمام عمرم اومد جلوی چشمم. چادر، رنگ صورتی، عروسک، بدنم، حق انتخابم، زندگیم، هر بار که بهم خندیدن چون کارهای مردونه رو هم دوست داشتم، هر بار که بهم گفتن باید خیاطی یاد بگیری، باید ظرف بشوری، باید آشپزی کنی. اینکه هرگز مهم نبود من چی دوست دارم، اینکه هرگز مهم نبود من نظرم چیه، و من مجبور بودم زن‌بودن در مفهوم سنتی‌ش رو انتخاب کنم. همه‌چیز جلوی چشمم بود. من دیگه دوست نداشتم زن باشم. بعد از اون هم هرگز با این حقیقت آشتی نکردم که زنم. الان بدون اینکه دست خودم باشه از موی بلند، از مانتو، از لباس دخترانه، از کفش زنانه، از خونه‌داری، از غذا پختن و از هزارتا چیز دیگه متنفرم. هنوز یک سال هم نشده که با خودم صلح کرده‌م که دیگه چاره‌ای نیست، من زنم و همینه که هست. یعنی برای من از تمام زنانگی، تنم مونده، فیزیکی‌ترین چیز و تغییرنکردنی‌ترین چیز. تنی که اگه می‌دونستم چنین برخورد و نگاهی بهش می‌شه، هزار بار عوضش می‌کردم، ولی نمی‌تونم و چاره‌ای جز پذیرفتنش ندارم. برای من زنانگی دقیقا همین شکلیه، اجبار، اجبار، اجبار.

ادامه‌ش رو یکم دیگه می‌ذارم.

داشتم فکر می‌کردم که چی شد که اینقدر با زن‌بودنم مشکل پیدا کردم. خود سوال برام در صندوق خاطراتی رو باز کرد که مطمئنم هرگز قصد نداشتم دوباره بازش کنم. مطمئنم قصهٔ زنانگی خیلی‌ها شبیه منه. مطمئنم دورشدن زن مدرن از سنت‌های زنانه بیخود نیست و مطمئنم یک جای این داستان ممکنه خودتون رو توی کلمات من پیدا کنید: بچه که بودم دوست نداشتم موهام رو کوتاه کنم و عاشق رنگ صورتی بودم و با وجود اینکه عروسک‌بازی نمی‌کردم، عروسک‌هامو خیلی دوست داشتم. با تمام وجود، با دختربودنم در صلح بودم. پدر و مادرم خیلی سعی نمی‌کردن من رو هل بدن به سمت خصلت‌های دخترانه. واقعا خودم خوشحال بودم با این چیزا. حتی یادمه یه‌بار یواشکی رفتم پشت چرخ‌خیاطی مامان و لباس عروسک دوختم، اونم برای عروسکی که خودم با کوک دستی دوخته بودم (عروسکم مثل یه مربع بود که روش چشم کشیدن). تنها چیزی که من به سمتش هل داده شدم، روسری بود. بهم می‌گفتن تو خانومی، تو دختر گلی هستی، باید روسری بپوشی، چون دخترا می‌پوشن. موهای بلندم رو باید می‌پوشوندم، ولی خیلی برام مهم نبود. لباس آستین‌بلند خوشگل زیاد داشتم و روسری‌های رنگی‌رنگی هم کم نبود. من خانوم بودم و توی چشمم این بهای کمی بود. درواقع، با اینکه گاه.به‌گاه لجبازی و مخالفت می‌کردم، اونقدر اذیت نمی‌شدم. فقط تغییر رو کمی سخت می‌پذیرفتم. ولی یه جا همه‌چیز خراب شد. من و زنانگی و دختربودن از هم جدا شدیم و من رفتم به جنگ تمام هویتم تا اون لحظه. دقیقا کلاس چهارم بود که از مدرسه به مادرم زنگ زدن و گفتن دیگه دخترت بزرگ شده و نباید با مانتو بیاد مدرسه، با چادر بفرستش. من کلاس چهارمی اصلا هورمون رشدم راه نیفتاده بود. پیزوری بودم. خودم کلا ۲۸ کیلو بودم و کوله‌پشتیم ۸-۹ کیلو بود. شونه‌هام درد می‌گرفت. مقنعه‌م می‌چسبید به گردنم و مانتوم هم بخاطر جنس پارچه‌ش گرم می‌شد. شهر هم که کویری و گرم. در این شرایط بود که بهم گفتن چادر بپوش. خود جهنم بود. چادر کولهٔ قشنگم رو می‌پوشوند، من رو شبیه یک لاک‌پشت احمق می‌کرد، گرم بود و مدام باید می‌گرفتمش تا به‌جای لاک‌پشت، زورو نشم. التماس می‌کردم، گریه می‌کردم که چادر نپوشم. بهم می‌گفتن دختری نمی‌شه. هر روز صبح پسر بچه‌های دبستانی رو می‌دیدم که با دوچرخه می‌رن مدرسه و توی پیرهنشون و موهای کوتاهشون باد می‌پیچه. از حسادت می‌ترکیدم. من نه دوچرخه داشتم، نه موی کوتاه، و نه اجازهٔ این تجربه رو. این اولین تَرَک توی هویت من بود. بعد از این از موی بلند بدم اومد.

من نمی‌فهمم چرا حالا یه جمعیت هزار، سگ خورد، دو هزار نفری می‌رن رونالدو رو ببینن یهو کل ایران می‌شه احمق و فلک‌زده و فلان؟ تازه حتی اونایی هم که میرن ببیننش به‌نظرم اونقد احمق و فلک‌زده نیستن. کجای زندگیشون دوباره فرصت می‌کنن رونالدو رو ببینن؟ ننه‌شون رئیس باشگاه هواداران النصره یا باباشون؟ حالا خدا زده پس کله‌شون عشقشونه رونالدو رو ببینن. ولشون کنید بابا چقد سخت می‌گیرید. همهٔ دنیا یه سری آدم داره که حاضرن همهٔ زندگیشونو خرج دیدن یه سلبریتی کنن. ما از این نظر فلک‌زده‌تر از هیچکس نیستیم.

این چه زندگی‌ایست اسماعیل آخه؟

خدایا دلم کلاس زبان می‌خواد ولی کلاس زبان گرونه. :((

بیسکویت مادر تنها چیزیه که مزه‌ش از بچگیم عوض نشده. هنوزم خوشمزه‌ست.

معتقدم دست‌های آدم‌ها واقعا زبان خودشون رو دارن. در هر حالتی یک معما و در هر حالتی معنای خاص خودشون رو دارن. اگر آدم‌ها رو می
معتقدم دست‌های آدم‌ها واقعا زبان خودشون رو دارن. در هر حالتی یک معما و در هر حالتی معنای خاص خودشون رو دارن. اگر آدم‌ها رو می‌شد با دست نشون داد، من این شکلی می‌شدم. هیچ‌جوره نمی‌تونم توضیحش بدم. این شکلی‌ام. خودتون بفهمید.

کاش به جای غمگین، می‌گفتیم غم‌آگین، بر وزن زهرآگین، به معنیِ «به غم آغشته شده، به غم آلوده شده». هرچند پسوند -گین و پسوند -آگین هم‌ریشه‌اند و معنای آلودگی رو دارند، ولی -آگین انگار آلوده‌تر و مخوف‌تره؛ درست همونجور که لیاقت غمه.

نون نپختم و دوباره توی پوچی غوطه‌ورم. انگار دوباره چهارده سالم شده. نمی‌دونم زندگی چیه، من کی‌ام و اینجا کجاست. محدثهٔ چهارده‌ساله بدترین ورژن منه. بی‌هویت، خسته، منزوی و معلق. شک کردم، گفتم محاله دوباره توی اون بی‌هویتی فرو رفته باشم. برگشتم و مرور کردم. حالات روحیم همونه، فکرام همونه، حتی ناخودآگاه، بعد از چند سال آهنگی که روی وبلاگم می‌ذاشتم رو گوش کردم. آره، واقعا همونم. همون سن، همون تجربه، همون نکبت بی‌هویتی. امیدوارم همون چیزی که اونجا نجاتم داد دوباره نجاتم بده.

آقا شما کار می‌کنین؟ راحت کار می‌کنین؟ کجا کار می‌کنین؟ این کارا و اشتغال‌زاییا کجاست؟ چرا پیش ما نیست؟

استادم کتاب «مواجهه با مرگ» ترجمهٔ مجتبی عبدالله‌نژاد رو معرفی کرده بود. مترجم توی یادداشت اولش این رو نوشته. دیشب داشتم فکر
استادم کتاب «مواجهه با مرگ» ترجمهٔ مجتبی عبدالله‌نژاد رو معرفی کرده بود. مترجم توی یادداشت اولش این رو نوشته. دیشب داشتم فکر می‌کردم مترجم به این خوبی، چرا بعضی جاهاش ایراد داره؟ پرسیدم، بهم گفتن عمرش کفاف نداده برگرده بازنگری کنه. سه ماه بعد ترجمهٔ همین کتاب فوت کرده! قلبم آتیش گرفت. انگار بعضیا می‌دونن زندگی چی تو آستینش داره.

حالم بهتره. پنجشنبه پیتزا پختیم و من خمیرش رو ورز دادم و از همین‌جا تا آخرین جدم به زندگی وصل شدم. وقتشه چندتا پن بگیرم و هر دو سه روز نون بپزم. لذتی هست در اینکه بدونم از مادرم و پدرم یاد گرفتم خمیر چطور ورز داده می‌شه و بدونم اون‌ها هم از پدر و مادرشون یاد گرفتن و تا آخر. دست‌هایی که بوی گندم می‌دن، خمیری که بوی مخمر می‌ده، چایی‌ای که وسط خمیر ورز دادن می‌خوری، فری که گرما می‌ده و خونه‌ای که بوی نون می‌ده، این نقطهٔ آرامش منه. از این به‌ بعد، برای سلامت روانم هم شده، باید نون بپزم.

خسته‌ام رسول. خسته‌ام. کی خستگی از جون من می‌ره آخه؟ نشسته‌م همینجوری اشک می‌ریزم، نه برای خودم، نه برای بزغاله‌ها و گربه‌ها و نه برای گندم‌ها. من برای این زندگی گریه می‌کنم، برای ثانیه‌هایی که با دست خودم تلفشون می‌کنم، برای مسافرتی که نمی‌رم، کاری که نمی‌کنم، زندگی‌ای که نمی‌کنم. رسول، کجای زندگی بهتر می‌شه؟ اهمیت ندادن و شنا کردن و رفتن و رفتن و رفتن، کجا نتیجه می‌ده؟ کاشکی مرده بودم رسول. کاشکی تو شکم مادرم می‌مردم. کاشکی از اول نبودم. کاشکی نبودم، یا اگر بودم، کاشکی خوشی نمی‌دیدم. کاشکی هیچ‌وقت خوشی نمی‌دیدم تا الان هم ندونم ناخوشم. کاشکی هیچ‌وقت نمی‌فهمیدم خنده چیه تا با گریه هم خوش باشم. کاشکی نمی‌فهمیدم عشق چیه تا دلتنگ نشم. کاشکی نمی‌دونستم رسول، کاشکی نمی‌دونستم زندگی چیه تا به زنده موندن راضی باشم...

اولین تتوم رو می‌خوام در آیندهٔ نزدیک بزنم. دقیقا عنوان همین آهنگ رو. 🤝

SevenHells - Статистика та аналітика Telegram каналу @se7enhells