uk
Feedback
SevenHells

SevenHells

Відкрити в Telegram

زندگی کوتاهه ولی نه به‌اندازهٔ کافی.

Показати більше
468
Підписники
Немає даних24 години
-27 днів
-730 днів
Архів дописів
یکیتون بهم خیانت کنه براش این بیت رو بفرستم: «به قول دشمنْ پیمانِ دوستی بشکستی ببین که از که بریدیّ و با که پیوستی»

از ۹۸ که عقد کردم همه‌چی بارها ریده شد توش. ۹۶ برای ۹۸ برنامه می‌ریختیم که آره بعد از اون تا ۱۴۰۵ این حدودا می‌تونیم به جایی برسیم. دست گذاشتیم رو زانومون، اقدام کردیم تا ۹۸ رسید و عقد کردیم. بعدش همه‌چیز به گا رفت. از گرونی خونه تا گرونی اجاره تا قرنطینه و بیکاری تا امروز که اینجا نشستم دارم به قبر خودم می‌خندم که رفتم روانشناسی خوندم تا فردا که می‌شینم به قبر خودم می‌خندم که فکر کردم برم سر کار عن خاصی می‌شم. من توی این ۵ سالی که از ۹۶ گذشت هر سه ماه یه بار آرزوهام جلوی چشمم خاکستر شد. یعنی هر چیزی که دلخوشی و آرزوم شد در جا به گا رفت؛ از بزرگ تا کوچیک. هر روز که آرزوهام دورتر می‌شن هم عزت نفسم کمتر می‌شه. من ارزشمو توی مستقل شدن و بی‌نیازی از آدما می‌بینم. این‌قدر برام مهمه که هر دفعه خانواده‌مو می‌بینم خودم و خواسته های خودمو کوچیک‌تر و کم‌اهمیت‌تر از قبل می‌بینم. دیگه ارزشی واسه خودم قائل نیستم چون مستقل هم نیستم. با اوضاع فعلی، حس می‌کنم نه تنها به قبر خودم بلکه به قبر پدرم و پدرش هم خندیدم اگه فکر ‌می‌کردم یک روزی می‌رسه که این‌قدر احساس خواری و حقارت نکنم.

راستش معجزه‌ها ننشستن یک گوشه ببینن کجا گیر می‌کنیم تا اتفاق بیفتن. این دنیا کلا دور ما نمی‌چرخه. :(

دستتو بکشی لای موهاش، جای اینکه خوابش ببره یکی بزنه رو دستت بگه بذار بکپیم. توام بخندی و واقعا بکپی. دیگه خدا این شکلی‌شو گذاشته تو کاسه‌مون. ایشالا قسمت شما.

هم‌کلاسی دبیرستانم بچه‌دار شده و اسم بچه‌ش رو گذاشته عباس. شوخی شوخی بهش گفتم با سبیل بدنیا اومده؟ من شنیدم عباسا چهل ساله بدنیا میان. الان باهام قهر کرده :))))))))))))))))

یادمه یک روز حالم خیلی خوش نبود. رفتیم سینما که حال و هوامون عوض بشه. وقتی رسیدیم تصمیم گرفتیم «درخت گردو» رو ببینیم. حالا با کدوم عقل سلیمی؟ خدا می‌دونه. نشستیم و از دقیقه دهم تا لحظه آخر من داشتم زار می‌زدم! (البته با این وجود از کیفیت فیلمنامه‌نویسی و کارگردانیش حظ کردم). صحنه‌ای که پیمان معادی داشت برای مرگ همسرش توی فیلم گریه می‌کرد و داد می‌زد «پشتم شکست» یا «کمرم شکست» یا چنین چیزی، در حالی که بدنش کج و کوله می‌شد و بی‌اختیار خم و راست می‌شد و بی‌محابا گریه می‌کرد، صحنه‌ای بود که مثل آهن داغ فرو رفت توی جمجمه‌م و راستشو بخواید هنوزم گاهی جاش گزگز می‌کنه. الانم از همون گاهی‌ها بود، نتونستم ننویسم.

کلمات زبان فارسی جنسیت نداره، برای همین کلمه‌ای معادل «ملکه» هم نداشته. «ملکه» مؤنث کلمه «ملک» عربی بوده و وارد فارسی شده. یعنی اگه این اتفاق نمی‌افتاد احتمالا به جای ملکه الیزابت می‌گفتیم شاه الیزابت یا فوقش شاه‌بانو الیزابت. نمی‌دونم توی زندگیم چه اتفاقی افتاده که من اینقدر اخلاق‌ها و لباس‌ها و کارها و نقش‌های مردونه رو دوست دارم. نشد عمو بشم ولی اگه هنوزم به فرمانروایان زن می‌گفتیم شاه، هرجور شده به یک سمَتی از فرمانروایی می‌رسوندم که بهم بگن شاه. :)))

در اعماق وجودم، در یک سطح جدید و عمقی احساس تنهایی و ناامنی می‌کنم. با تمام وجودم نیاز دارم عشق بورزم، به چیزی، به کسی. حاضر نیستم این عشق رو به خودم بدم و آدم‌های دور و برم هم با کلی شرایط این محبت رو می‌پذیرن که مایل به قبول کردنشون نیستم. این شده که دوست پرنده‌های پشت پنجره شدم، مخصوصا اونی که از همه خپل‌تر و سحرخیزتره و هر روز دقیقا لحظه طلوع آفتاب می‌آد و اونجا می‌شینه. بهش می‌گم بقیل بقیل. اونم یاد گرفته بهش کاری ندارم و هر روز برای یه لقمه نون یه آدم گنده احمق رو نگاه می‌کنه که داره به یه زبون عجیب غریب قربون‌ صدقه‌ش می‌ره و حالشو می‌پرسه. :)))

این نیاز به بغل چیست که برطرف نمی‌شه؟

از همین‌جا که احساس بدبختی و درماندگی می‌کنم، سلام می‌دم به خود آینده‌م که قراره وسط حس بدبختی و درماندگیش این پیامو ببینه و از ته دل زار بزنه. سلام نکبت.

من فقط می‌خوام بزنم بیرون. می‌خوام زیر سایه هیچ‌کس نباشم. می‌خوام زندگیم به لطف بقیه نگذره. توی کثافت خالص غلت بزنم ولی کثافت خودم باشه. چرا داشتن یه زندگی حتی کثافت اینقدر سخته؟ الحق والانصاف ریدم تو این زندگی. ریدم تو این کثافتی که مال خودم نیست و زیر سایه بقیه‌ست. و ریدم به خودم که عرضه ندارم کثافت خودمو داشته باشم.

چه شب «ریدم تو این زندگی»یی شده.

من از دوست داشته شدن هم بدم می‌آد. چون اینقدر غرور دارم که دنبال محبت کسی که دوستم نداره نیفتم، ولی دلم نمیاد کسی که دوستم داره رو ناامید کنم. دوست داشتن هم خب قاعدتا با یک سری انتظارات میاد. مثلا چرا زنگ نمی‌زنی؟ چرا نمیای خونه ما؟ چرا خبر نمی‌گیری؟ چرا حال ما رو نمی‌پرسی؟ چرا تولدمو یادت نبود؟ چرا فلان؟ چرا بهمان؟ نمی‌شه آدم‌ها رو همین‌جوری دوست داشته باشیم؟ خالی خالی. همین که حالت خوبه خوشحالم. همین که جات خوبه خوشحالم. همین که راهتو پیدا کردی خوشحالم. همین که دیدمت خوشحالم. به امید دیدار. نمی‌شه؟

از دسترس‌پذیری خسته‌ام. زین پس برام چاپار بفرستید.

بالاخره بعد از ده بیست بار گفتن دوستت دارم و بابای مهربونم و بابای قشنگم، امروز بعد از تبریک روز معلم برام فرستاده: «با سلام قربانت بگردم من دختر خوب و نازنینم». می‌بینید؟ می‌شه فراموش نکرد و بازم خوب بود.

یک سال پیش این رو یکی برام فرستاده و نمی‌تونم پیداش کنم تا بهش بگم چقدر ازش ممنونم. بالاخره بعد از یک سال و اندی، واقعا دلم می‌آد اینجا بذارمش. امیدوارم شما هم دوستش داشته باشید. @Se7enHells

آهنگایی برام می‌فرستید که بوس روی سلیقه‌تون.