SevenHells
الذهاب إلى القناة على Telegram
468
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-27 أيام
-730 أيام
أرشيف المشاركات
468
یکیتون بهم خیانت کنه براش این بیت رو بفرستم:
«به قول دشمنْ پیمانِ دوستی بشکستی
ببین که از که بریدیّ و با که پیوستی»
468
از ۹۸ که عقد کردم همهچی بارها ریده شد توش. ۹۶ برای ۹۸ برنامه میریختیم که آره بعد از اون تا ۱۴۰۵ این حدودا میتونیم به جایی برسیم. دست گذاشتیم رو زانومون، اقدام کردیم تا ۹۸ رسید و عقد کردیم. بعدش همهچیز به گا رفت. از گرونی خونه تا گرونی اجاره تا قرنطینه و بیکاری تا امروز که اینجا نشستم دارم به قبر خودم میخندم که رفتم روانشناسی خوندم تا فردا که میشینم به قبر خودم میخندم که فکر کردم برم سر کار عن خاصی میشم.
من توی این ۵ سالی که از ۹۶ گذشت هر سه ماه یه بار آرزوهام جلوی چشمم خاکستر شد. یعنی هر چیزی که دلخوشی و آرزوم شد در جا به گا رفت؛ از بزرگ تا کوچیک.
هر روز که آرزوهام دورتر میشن هم عزت نفسم کمتر میشه. من ارزشمو توی مستقل شدن و بینیازی از آدما میبینم. اینقدر برام مهمه که هر دفعه خانوادهمو میبینم خودم و خواسته های خودمو کوچیکتر و کماهمیتتر از قبل میبینم. دیگه ارزشی واسه خودم قائل نیستم چون مستقل هم نیستم.
با اوضاع فعلی، حس میکنم نه تنها به قبر خودم بلکه به قبر پدرم و پدرش هم خندیدم اگه فکر میکردم یک روزی میرسه که اینقدر احساس خواری و حقارت نکنم.
468
راستش معجزهها ننشستن یک گوشه ببینن کجا گیر میکنیم تا اتفاق بیفتن. این دنیا کلا دور ما نمیچرخه. :(
468
دستتو بکشی لای موهاش، جای اینکه خوابش ببره یکی بزنه رو دستت بگه بذار بکپیم. توام بخندی و واقعا بکپی. دیگه خدا این شکلیشو گذاشته تو کاسهمون. ایشالا قسمت شما.
468
همکلاسی دبیرستانم بچهدار شده و اسم بچهش رو گذاشته عباس. شوخی شوخی بهش گفتم با سبیل بدنیا اومده؟ من شنیدم عباسا چهل ساله بدنیا میان. الان باهام قهر کرده :))))))))))))))))
468
یادمه یک روز حالم خیلی خوش نبود. رفتیم سینما که حال و هوامون عوض بشه. وقتی رسیدیم تصمیم گرفتیم «درخت گردو» رو ببینیم. حالا با کدوم عقل سلیمی؟ خدا میدونه. نشستیم و از دقیقه دهم تا لحظه آخر من داشتم زار میزدم! (البته با این وجود از کیفیت فیلمنامهنویسی و کارگردانیش حظ کردم).
صحنهای که پیمان معادی داشت برای مرگ همسرش توی فیلم گریه میکرد و داد میزد «پشتم شکست» یا «کمرم شکست» یا چنین چیزی، در حالی که بدنش کج و کوله میشد و بیاختیار خم و راست میشد و بیمحابا گریه میکرد، صحنهای بود که مثل آهن داغ فرو رفت توی جمجمهم و راستشو بخواید هنوزم گاهی جاش گزگز میکنه. الانم از همون گاهیها بود، نتونستم ننویسم.
468
کلمات زبان فارسی جنسیت نداره، برای همین کلمهای معادل «ملکه» هم نداشته. «ملکه» مؤنث کلمه «ملک» عربی بوده و وارد فارسی شده. یعنی اگه این اتفاق نمیافتاد احتمالا به جای ملکه الیزابت میگفتیم شاه الیزابت یا فوقش شاهبانو الیزابت.
نمیدونم توی زندگیم چه اتفاقی افتاده که من اینقدر اخلاقها و لباسها و کارها و نقشهای مردونه رو دوست دارم. نشد عمو بشم ولی اگه هنوزم به فرمانروایان زن میگفتیم شاه، هرجور شده به یک سمَتی از فرمانروایی میرسوندم که بهم بگن شاه. :)))
468
در اعماق وجودم، در یک سطح جدید و عمقی احساس تنهایی و ناامنی میکنم. با تمام وجودم نیاز دارم عشق بورزم، به چیزی، به کسی. حاضر نیستم این عشق رو به خودم بدم و آدمهای دور و برم هم با کلی شرایط این محبت رو میپذیرن که مایل به قبول کردنشون نیستم. این شده که دوست پرندههای پشت پنجره شدم، مخصوصا اونی که از همه خپلتر و سحرخیزتره و هر روز دقیقا لحظه طلوع آفتاب میآد و اونجا میشینه. بهش میگم بقیل بقیل. اونم یاد گرفته بهش کاری ندارم و هر روز برای یه لقمه نون یه آدم گنده احمق رو نگاه میکنه که داره به یه زبون عجیب غریب قربون صدقهش میره و حالشو میپرسه. :)))
468
از همینجا که احساس بدبختی و درماندگی میکنم، سلام میدم به خود آیندهم که قراره وسط حس بدبختی و درماندگیش این پیامو ببینه و از ته دل زار بزنه. سلام نکبت.
468
من فقط میخوام بزنم بیرون. میخوام زیر سایه هیچکس نباشم. میخوام زندگیم به لطف بقیه نگذره. توی کثافت خالص غلت بزنم ولی کثافت خودم باشه. چرا داشتن یه زندگی حتی کثافت اینقدر سخته؟ الحق والانصاف ریدم تو این زندگی. ریدم تو این کثافتی که مال خودم نیست و زیر سایه بقیهست. و ریدم به خودم که عرضه ندارم کثافت خودمو داشته باشم.
468
من از دوست داشته شدن هم بدم میآد. چون اینقدر غرور دارم که دنبال محبت کسی که دوستم نداره نیفتم، ولی دلم نمیاد کسی که دوستم داره رو ناامید کنم. دوست داشتن هم خب قاعدتا با یک سری انتظارات میاد. مثلا چرا زنگ نمیزنی؟ چرا نمیای خونه ما؟ چرا خبر نمیگیری؟ چرا حال ما رو نمیپرسی؟ چرا تولدمو یادت نبود؟ چرا فلان؟ چرا بهمان؟
نمیشه آدمها رو همینجوری دوست داشته باشیم؟ خالی خالی. همین که حالت خوبه خوشحالم. همین که جات خوبه خوشحالم. همین که راهتو پیدا کردی خوشحالم. همین که دیدمت خوشحالم. به امید دیدار. نمیشه؟
468
بالاخره بعد از ده بیست بار گفتن دوستت دارم و بابای مهربونم و بابای قشنگم، امروز بعد از تبریک روز معلم برام فرستاده: «با سلام قربانت بگردم من دختر خوب و نازنینم». میبینید؟ میشه فراموش نکرد و بازم خوب بود.
468
یک سال پیش این رو یکی برام فرستاده و نمیتونم پیداش کنم تا بهش بگم چقدر ازش ممنونم. بالاخره بعد از یک سال و اندی، واقعا دلم میآد اینجا بذارمش. امیدوارم شما هم دوستش داشته باشید.
@Se7enHells
