SevenHells
Відкрити в Telegram
469
Підписники
Немає даних24 години
-17 днів
-430 днів
Архів дописів
469
نمیدونم اصلا کجای راهم اشتباه بود که این همه سلطنتطلب اینجا جمع شده بودن. خیلی به آرمانهای تجددگرایانهم میبالیدم. یه جایی اشتباهی شده بوده که با هم هممسیر شده بودیم.
469
تو شهر ما یه آقایی دم تیغ اعدام بود و یه جمعیتی داشتن خودشون رو در و دیوار میزدن تا اعدامش نکنن. جرمش چی بود؟ حمل مواد.
طرف نه ساقی بود، نه معتاد. فقط فقیر بود. بهش گفته بودن این کیف رو ببر دم مرز، ده میلیون پول بهت میدیم. اونم قبول کرده بود، بدون اینکه بدونه تو اون کیف چیه. حتی کل کیف هم پر از مواد نبود.
گرفته بودنش و براش حکم اعدام بریده بودن. یادمه وقتی پدرم تعریف میکرد که خانوادهش تحت چه فشاریان، به من که حتی یک بار هم ندیده بودمش داشت فشار میاومد.
این رو تعریف کردم که بگم من از اعدام بیزارم. سینهم تنگ میشه از فکر اینکه یک نفر دیگه برام تصمیم بگیره کی زندگیم تموم خواهد شد و از کجا بهبعد غیرقابلاصلاح در نظر گرفته میشم.
فقط تو کتم نمیره که یکی که دقیقا همین سرنوشت رو برای من خواسته، دغدغهش جلوگیری از تکرار این سرنوشت باشه. تفاوت وسیلهٔ مرگ افراد، تفاوت موضع شما رو توجیه نمیکنه. اگر بمب دوست داشتید، الان با اعدام هم نباید کونتون کج بشه.
469
اون روزی که خوشرقصی کردند واسه بمب و جنگ، باید فکر امروز رو میکردند که اعدام به تخم هیچکس نخواهد بود.
نمیشه که واسه بمب ارزون باشیم و تنمون از فولاد آبدیده™باشه ولی یهو طناب برای گردن نازکمون سنگین و گرون بشه.
ارزونمون کردند. بالا و پایین و چپ و راستم نداره.
469
سورئالترین تجربهٔ امروزم این بود که یک پست راجعبه یک مادر و بچه رو لایک کردم و بهخاطر روز مادر، توییتر لایکم رو شکل
Happy mother's day
نشون داد. قسمت سورئالش اونجا بود که اون مادر و بچه رو اسرائیل کشته بود. نمیدونم چطور حسم رو توصیف کنم. یک اتفاقی در احشای بدنم افتاد که در کلمه نمیگنجه.
469
با سلام و احترام.
تابلوی بعدی در لیست آرزوهام رو سفارش دادم (قسطی) :))))))))
گلب کوچکم الان منفجر میشه. 🥹🥹❤️
469
کاش یکی بیاد بیدارم کنه بگه وسط سیرک خوابم برده و این زندگی کابوسه. از دیدن این حجم از اشتباهات بدیهی خسته شدم واقعا. فهمیدن این تناقضها حتی سواد و فکر پیچیدهٔ خاصی هم نمیخواد. 🤦
469
دیروز دوغ لار هراز رو تو فروشگاه دیدم و خوشحال شدم. بعد از خوشحالی خودم هم متعجب شدم. نمیدونستم پس ذهنم تصور کردهم که کارخونهش رو زدن و خط تولیدش متوقف شده. جوان ایرانی به اینجا رسیده که غصهٔ دوغ رو هم میخوره دیگه. 🙏
469
نشستم خودم رو مجبور کردم عکس این طفلکیهای لامرد رو ببینم. بیخودی کشته شدن. مفت و ارزون. بگردم. :(
469
دلم میخواد برم کردستان و کرمانشاه و جنگل هورامان رو ببینم. میگن خیلی بوی خوبی داره. برم اونجا، یه نفس عمیق بکشم، یه سیگار بکشم، یه صبحم به صدای پرندهها گوش کنم و بعد چایی برگردم و تا سالها توی خوابهای خوشم، خواب جنگل ببینم.
جنگل میخوام. خاک میخوام. هاگهای سرگردان قارچهای جنگلی میخوام. عطسهٔ بهاری میخوام. میخوام سرم رو بذارم روی خاک. میخوام با موی آغشته به خاک حاصلخیز جنگلی برگردم خونه. میخوام خاکبرگ بره تو دماغم و تا مغزم پر بشه. میخوام ناخونم رو بکشم به پوست درخت. میخوام برگ بره تو چشمم. میخوام خار بره تو دستم. میخوام پیپی گراز ببینم. میخوام لیز بخورم و بیفتم و لباسام خاکی بشه. میخوام کرم ببینم که داره از کنار ریشهٔ درخت میآد بیرون تا نم خاک خفهش نکنه. میخوام وقتی از جنگل میآم بیرون نور آفتاب کورم کنه و توی ماشین داغ بشینم و به این فکر کنم که خوش گذشت و وقتی رسیدم خونه، از خستگی ۱۲ ساعت بخوابم.
469
نمیدونم چرا اینقدر چنگ زدم به زندگی. فکر میکنم لجم گرفته که اگه الان بمیرم، روزخوشندیده مردهم. جدی چند وقته که اندازهٔ قبل، فکر خودکشی ندارم. دلم میخواد بیهوده نمرده باشم. اگه بهم بگید همین الان بمیری، سوپ زنده میشه، فردا تشییع جنازهم خواهد بود. حتی بهم بگید با مردنم یک موش کوچولوی مریض بهش دو تا لقمه نون بیشتر میرسه درجا سرم رو میذارم زمین و میگم بکش. همینقدر فاقد اهمیت. ولی درعینحال میدونم که با مردنم چیزی عوض نمیشه. از همین لجم میگیره. میخوام یه چیزی بهخاطر مرگ من عوض بشه که بخوام بهخاطرش بمیرم. مسخرهش اونجاست که اگه به مرگ طبیعی هم بمیرم چیزی عوض نخواهد شد. ولی امید مضحکی دارم که حداقل زندهم شاید چیزی رو عوض کنه.
469
مارکس عزیز، کاش زنده بودی و میدیدی کاپیتالیسم با ما چه کرد که حتی کتاب «سرمایه»ت رو هم نمیشه خرید.
