رويش
Відкрити в Telegram
https://telegram.me/joinchat/AunDfz3NcFhasIud3PKuKA كانال رويش
Показати більше354
Підписники
Немає даних24 години
-17 днів
-230 днів
Триває завантаження даних...
Схожі канали
Хмара тегів
Вхідні та вихідні згадування
---
---
---
---
---
---
Залучення підписників
жовтень '26жовт '26
жовтень '260
в 0 каналах
вересень '26
+5
в 0 каналах
Get PRO
серпень '26
+3
в 0 каналах
Get PRO
липень '26
+4
в 0 каналах
Get PRO
червень '26
+6
в 0 каналах
Get PRO
травень '26
+1
в 0 каналах
Get PRO
квітень '260
в 0 каналах
Get PRO
березень '260
в 0 каналах
Get PRO
лютий '26
+1
в 0 каналах
Get PRO
січень '260
в 0 каналах
Get PRO
грудень '25
+4
в 0 каналах
Get PRO
листопад '25
+4
в 0 каналах
Get PRO
жовтень '25
+7
в 2 каналах
Get PRO
вересень '25
+5
в 0 каналах
Get PRO
серпень '25
+6
в 0 каналах
Get PRO
липень '250
в 0 каналах
Get PRO
червень '25
+6
в 0 каналах
Get PRO
травень '25
+9
в 1 каналах
Get PRO
квітень '25
+5
в 0 каналах
Get PRO
березень '25
+9
в 0 каналах
Get PRO
лютий '25
+4
в 0 каналах
Get PRO
січень '25
+17
в 1 каналах
Get PRO
грудень '24
+32
в 0 каналах
Get PRO
листопад '24
+6
в 0 каналах
Get PRO
жовтень '24
+6
в 0 каналах
Get PRO
вересень '24
+8
в 0 каналах
Get PRO
серпень '24
+15
в 0 каналах
Get PRO
липень '24
+6
в 0 каналах
Get PRO
червень '24
+6
в 0 каналах
Get PRO
травень '24
+4
в 1 каналах
Get PRO
квітень '24
+3
в 0 каналах
Get PRO
березень '240
в 0 каналах
Get PRO
лютий '24
+4
в 0 каналах
Get PRO
січень '24
+7
в 0 каналах
Get PRO
грудень '23
+4
в 0 каналах
Get PRO
листопад '23
+8
в 0 каналах
Get PRO
жовтень '23
+5
в 0 каналах
Get PRO
вересень '23
+8
в 0 каналах
Get PRO
серпень '23
+8
в 0 каналах
Get PRO
липень '23
+4
в 0 каналах
Get PRO
червень '23
+5
в 0 каналах
Get PRO
травень '23
+5
в 0 каналах
Get PRO
квітень '23
+2
в 0 каналах
Get PRO
березень '23
+4
в 0 каналах
Get PRO
лютий '23
+4
в 0 каналах
Get PRO
січень '23
+1
в 0 каналах
Get PRO
грудень '22
+4
в 0 каналах
Get PRO
листопад '22
+8
в 0 каналах
Get PRO
жовтень '22
+10
в 0 каналах
Get PRO
вересень '22
+7
в 0 каналах
Get PRO
серпень '22
+6
в 0 каналах
Get PRO
липень '22
+3
в 0 каналах
Get PRO
червень '22
+3
в 0 каналах
Get PRO
травень '22
+6
в 0 каналах
Get PRO
квітень '22
+5
в 0 каналах
Get PRO
березень '22
+4
в 0 каналах
Get PRO
лютий '22
+3
в 0 каналах
Get PRO
січень '22
+4
в 0 каналах
Get PRO
грудень '21
+9
в 0 каналах
Get PRO
листопад '21
+7
в 0 каналах
Get PRO
жовтень '21
+6
в 0 каналах
Get PRO
вересень '21
+8
в 0 каналах
Get PRO
серпень '21
+8
в 0 каналах
Get PRO
липень '21
+8
в 0 каналах
Get PRO
червень '21
+6
в 0 каналах
Get PRO
травень '21
+12
в 0 каналах
Get PRO
квітень '21
+16
в 0 каналах
Get PRO
березень '21
+4
в 0 каналах
Get PRO
лютий '21
+7
в 0 каналах
Get PRO
січень '21
+6
в 0 каналах
Get PRO
грудень '20
+558
в 0 каналах
| Дата | Залучення підписників | Згадування | Канали | |
| 02 жовтня | 0 | |||
| 01 жовтня | 0 |
Дописи каналу
| 2 | 🍁
چرا کسی به ما نمیگوید چه کم داریم؟ چه چیزی راگم کردهایم که چنین سرگردانیم و چنین به دنبالِ گمشدهمان می گردیم؟
نه احساس آرامش و سکون و ثبات داریم، نه می دانیم کی و کجا به دنبال آنچیزی باشیم که فقدانش، نیازمان است.
چه وقت، کجا چیزی از دست داده ایم که نبودش ما را به اندوه رسانده؟!
کی، چه هنگام آن تلاشی که باید، نکردهایم که بتوانیم شادمانی را در میان سینه و جانمان نگه داریم؟
از کدام سو، درمانده شدیم که دستمان در چیدنِ عشق کوتاه ماند؟
از کدام جهت، خستگی زخم کهنه تمام سالهایی شد که می توانستیم هنوز جوان بمانیم؟
و اینک رنگی از کهنسالی بر سر و رویمان و لبخندی محو بر چهرههامان نشسته
ما سزاوار عشق و دوست داشتن، لایق سهمی از شادمانی بودیم که انسان بدان زنده است.
کاش کسی پیداشود غبار این همه دورافتادگی، سکوت و این همه فاصله را برایمان بگوید و راز بگشاید...
روزتان در امتداد راه سترگ زندگی، پیروزمندانه
| 154 |
| 3 | 🍁
مهر هم از راه رسید و باحضور شورانگیز دانش آموزان در کوچه و خیابان نسیم شوق و مهربانی وزیدن گرفت
از حالا به بعد پاییز می دود در رگ کوچه و خیابان
می دود در برگ برگ درختان
می رود تا رنگ رنگِ تماشایی جهان
و منتشر می کند عطر دلبستگی و عشق و مهرورزی را.
پاییز خاموشی شب را هزار چندان و هیاهوی روز را کم جان می کند
آفتاب اما پیامی از بوسه بر هر رخسار می دهد و بادی که دلش، به هر سو پریدن می خواهد.
این روزها هم می گذرد
و تنِ پاییز یخ می بندد از تنهایی تبار آدمی که هر چه می گذرد دلش به چیزی گرم نمی شود که ماندنی، بماند..
عشق کجاست؟ در کدام فصلِ انتظار گم شده یا جا مانده است؟
کدام چشمی به نورِ آمدنش روشن می شود؟
و کدام دستی، به دست گیریِ دل، می رسد؟
رفیق همدم دقایق اندیشه و خیال!
جهان خسته از عبور بی ربط نام های گذری ست
آغوشش برای یک تسلای غریب، گشوده است...
این پنج شنبه را هم با یادآوری خاطره ها و نام و نیکی عزیزان آسمانی دل انگیزتر بگذرانیم تا یادمان نرود خوی پسندیده ادب و ارجگزاری
روان های تابناک مسافران عالم بالا شاد و رها
| 236 |
| 4 | Ahdieh_Hargez_Hargez_عهدیه_هرگزهرگز.mp3 | 88 |
| 5 | sticker.webp | 97 |
| 6 | sticker.webp | 1 |
| 7 | 🍁
پاییز وقتی میرسد هرکسی حال و هوایش فرق میکند
بعضیها را عاشقتر، بعضیها را بار اندوهی بیشتر
احساسی متناقض، آمیزه ای از شادابی و رخوت؛ درعین سرخوشی، حزنی دارد که نمیشود حسش نکرد.
بعد دلت یک خیابان میخواهد با درختهای زیاد و برگ هایی که پر کرده اند مسیر عبور را... که قدم برداری و گم شوی در هوای باران...
وقتی میرسد نسیم خنکش ، سرمی کشد تا آن ته تهای دل آدمی، همان جایی که خاطرهها یک به یک بیدار میشوند و دلت ناگهان، تنگ می شود برای تمام آنها...
همان روزهای مدرسه، همان مهر و پاییز و آبان...
وقتی می رسد انگار عشق، امر واجبی می شود که اگر نباشد وجود آدمی یخ می بندد در هیاهوی برگریزان و سرد و مرده می رسد به زمستان...
انگار از هر وقت دیگری، عاشقی، لازمتر ست، برای دستهایی که تنهایی گزنده سرمای آذر را تاب بیاورد
و بارانهای طناز مهر را کیف کند.
وقتی می رسد چه بخواهی چه نخواهی شاعری در رگ و جانت، می دود، شعر می شود تمام لحظههایت، حرفهایت، بیداریهایت، شعر می شود لبخندهایت، سکوتهایت و آوای دلگیری که باخود دارد
می رسد و نمی شود عاشق نبود، شاعر نبود، نمی شود در مهر غرق شد و مهربان نبود
"پاییز، بهاریست که عاشق شده است".
| 246 |
| 8 | Немає тексту... | 124 |
| 9 | ☀️
صلح وقتی آغاز میشود که مردم از فردا نتر
سند
به مناسبت روز جهانی صلح
صلح برای ملتی که سالهاست میان تنش خارجی، فشار اقتصادی و نااطمینانی سیاسی زندگی میکند، یک واژه تشریفاتی نیست. صلح یعنی شهروند بداند فردا قرار نیست ارزش دستمزدش فروبریزد، کسبوکارش با یک تصمیم ناگهانی متوقف شود، صدایش هزینه داشته باشد و آینده فرزندش در هالهای از ابهام بماند.
صلح فقط نبودن جنگ نیست. صلح، کیفیت زندگی در نبودِ ترس است. وقتی خانوادهای هر شب نگران قیمت فردای کالاهاست، وقتی جوانی آینده خود را بیرون از کشور جستوجو میکند و وقتی شهروند برای بیان یک نظر ساده باید هزینه احتمالی آن را محاسبه کند، جامعه در وضعیت صلح پایدار قرار ندارد؛ حتی اگر صدای گلوله شنیده نشود.
صلحی که در آن «امنیت» تنها به معنای استقرارِ نیروهای امنیتی در خیابانها باشد، صلح نیست؛ بلکه نوعی سکوتِ اجباری است که بر ویرانههای آزادی بنا شده است.
امنیت انسانی با تعداد نیروهای مستقر در خیابان اندازهگیری نمیشود. امنیت یعنی شهروند از جنگ، فقر، سرکوب، بیثباتی و آینده نامعلوم در امان باشد. حکومتی که امنیت را فقط از زاویه بقای ساختار قدرت تعریف کند، ممکن است سکوت ایجاد کند؛ اما سکوت با صلح تفاوت دارد.
تنش خارجی نیز هزینهاش را از جیب جامعه میگیرد. تحریم، محدودیت تجارت، کاهش سرمایهگذاری، بیثباتی ارزی و افزایش هزینه مبادلات، به زبان اقتصاد منتقل میشوند و در نهایت به زبان سفره مردم بازمیگردند. جنگ با موشک آغاز شود، اما اثرش میتواند با کوچکشدن سفره ادامه پیدا کند.
اقتصادِ بیثبات، فقط فقیرتر نمیکند؛ آیندهزدایی میکند. وقتی درآمد امروز قدرت خرید فردا را ندارد، برنامهریزی از زندگی حذف میشود. ازدواج عقب میافتد، فرزندآوری دشوارتر میشود، آموزش و درمان به هزینههای سنگین تبدیل میشوند و مهاجرت از یک انتخاب به یک راه نجات بدل میشود.
در چنین شرایطی، آزادی و عدالت اقتصادی از موضوعات فرعی نیستند.
جامعهای که امکان نقد، رسانه مستقل، تشکلیابی و مشارکت سیاسی ندارد، ابزارهای اصلاح مسالمتآمیز بحرانها را هم از دست میدهد. فشار انباشته، اگر راه گفتوگو نداشته باشد، دیر یا زود راههای پرهزینهتری پیدا میکند.
صلح پایدار برای ایران به چند تغییر همزمان نیاز دارد: کاهش تنش خارجی، ثبات اقتصادی، احترام به حقوق شهروندی، امکان فعالیت آزاد رسانهها و نهادهای مدنی، و حکمرانی پاسخگو. هیچ توافق خارجی بهتنهایی نمیتواند جامعهای را آرام کند که شهروندش آینده اقتصادی و حقوقی خود را قابل پیشبینی نمیداند.
صلح، پروژه خاموشکردن جامعه نیست؛ پروژه قابلاعتماد کردن آینده است.
روز جهانی صلح باید یادآور همین حقیقت ساده باشد: مردم فقط از جنگ خسته نیستند؛ از زندگی در وضعیت دائمیِ نااطمینانی نیز خستهاند. صلح زمانی واقعی است که انسان بتواند بدون ترس از جنگ، بدون هراس از قدرت و بدون اضطراب فردا زندگی کند.
صلح یعنی حقِ داشتنِ فردا. | 321 |
| 10 | 🌞 @RoyeshBehroozi 🌞 | 99 |
| 11 | ☀️
⭕️ گاهی هم امید چیز خطرناکیست!!!
اکتبر سال ۱۹۷۲ بود. هواپیمایِ حاملِ تیمِ راگبیِ اروگوئه در ارتفاعِ ۱۵ هزار فوتیِ کوههایِ یخزدهیِ آند سقوط کرد. از ۴۵ مسافر، ۲۷ نفر زنده ماندند. آنها در یکی از خشنترین محیطهایِ کرهیِ زمین، با دمایِ منفیِ ۳۰ درجه، بدونِ لباسِ گرم و بدونِ غذا، در لاشهیِ نیمهویرانِ هواپیما گیر افتاده بودند.
در روزهایِ اول، یک چیز آنها را زنده نگه داشته بود: «امیدِ واهی به نجات».
آنها هر روز صبح از لاشهیِ هواپیما بیرون میآمدند، به آسمانِ سفیدِ کوهستان خیره میشدند و منتظرِ صدایِ هلیکوپترهایِ امداد بودند. این امید، باعث شده بود آنها «منفعل» بمانند.
آنها تکههایِ کوچکِ شکلات را جیرهبندی میکردند، گوشهای کز میکردند، انرژیشان را هدر نمیدادند و «منتظر» بودند تا کسی از بیرون بیاید و آنها را از این جهنم نجات دهد....
اما روزِ یازدهم، همهچیز تغییر کرد...
یکی از بازماندگان توانست یک رادیویِ ترانزیستوریِ کوچکِ جیبی را که از چمدانها پیدا کرده بود، روشن کند. آنها با هیجان دورِ رادیو جمع شدند تا اخبارِ جستجو را بشنوند.
صدایِ پُر از خشخشِ گویندهیِ رادیو، پیامِ هولناکی را مخابره کرد:
«عملیاتِ جستجو برایِ یافتنِ هواپیمایِ اروگوئهای رسماً متوقف شد. هیچ امیدی به زنده ماندنِ مسافران نیست و جستجو برایِ یافتنِ اجساد به بهارِ سالِ آینده موکول میشود.»
رادیو خاموش شد. سکوتِ مرگباری لاشهیِ هواپیما را فرا گرفت. خیلیها شروع به گریه و فریاد کردند. امیدی که ۱۱ روز آنها را سرِ پا نگه داشته بود، نابود شده بود. روانِ گروه در آستانهیِ فروپاشیِ کامل بود.
اما ناگهان، یکی از پسرها به نام «گوستاوو نیکولیچ»، از جایش بلند شد. او با چشمانی که حالا برقِ عجیبی داشت رو به بقیه کرد و جملهای گفت که تاریخِ بقا را تکان داد:
«هی بچهها! من یک خبرِ عالی دارم! آنها جستجو را متوقف کردند!»
بقیه با خشم و بُهت به او نگاه کردند. یکی فریاد زد: «دیوانه شدهای؟ کجایِ این خبر عالی است؟ ما همه اینجا میمیریم!»
گوستاوو با صدایی محکم جواب داد:
«این خبرِ خوبی است، چون حالا میدانیم هیچکس قرار نیست برایِ نجاتِ ما بیاید.
ما دیگر منتظر نمیمانیم. از این ثانیه به بعد، زنده ماندنِ ما فقط و فقط به خودمان بستگی دارد. ما باید خودمان، خودمان را نجات دهیم.»
آن لحظه، نقطهیِ عطفِ زنده ماندنِ آنها بود. با مرگِ «امیدِ واهی به هلیکوپترهایِ امداد»، انفعالِ آنها هم مُرد. آنها فهمیدند که اگر بنشینند و منتظرِ معجزه بمانند، قطعاً یخ میزنند. پذیرشِ این واقعیتِ بیرحم، به آنها جرئت داد تا دست به کارهایی بزنند که تا دیروز برایشان غیرقابلِتصور بود.
آنها برایِ زنده ماندن تصمیماتِ دردناک و هولناکی گرفتند، و در نهایت دو نفر از آنها (ناندو پارادو و روبرتو کانسسا) بدونِ هیچ تجهیزاتی، ۱۰ روز در میانِ یخچالهایِ طبیعی پیادهروی کردند تا به کشورِ شیلی رسیدند و گروه را نجات دادند...
در این روزهایِ پُرالتهاب و بحرانی، ما خیلی اوقات شبیهِ مسافرانِ روزهایِ اولِ آن هواپیما هستیم. ما در لاشهیِ اقتصادِ تورمی یا بحرانهایِ شخصیمان نشستهایم و به آسمان خیره شدهایم و منتظر اینکه خبری یا کسی زندگی ما را نجات دهد یا نابود کند!
ما به خودمان «امیدِ واهی» میدهیم .
این امیدِ واهی، بزرگترین دشمنِ ماست؛ چون باعث میشود دست رویِ دست بگذاریم، تصمیماتِ سخت را به تعویق بیندازیم و به امیدِ یک معجزهیِ بیرونی، ذرهذره یخ بزنیم....
یک انسان بازمانده، نیاز دارد یک بار برایِ همیشه به اخبارِ رادیویِ درونش گوش دهد که میگوید: «هیچ ناجیای در راه نیست!»
پذیرفتنِ این حقیقت، در ابتدا سخت است؛ اما دقیقاً از همان لحظه است که تو از یک «قربانیِ منفعل»، به یک «مبارز» تبدیل میشوی.
وقتی به این باور برسی که کسی قرار نیست تو را از این وضعیت نجات دهد، بلند میشوی و برایِ زنده ماندن، از کوهستانِ روبهرویت بالا میروی... و برای نجات خودت و زندگیات تلاش میکنی!
"باید اجازه بدهی امیدهایِ واهیات بمیرند، تا قدرتِ واقعیات متولد شود." | 130 |
| 12 | ☀️
ساعت با تیک تاک خود ثانیه ها را به دریای نیستی ریخت تا به سرآغاز روزی تازه برسیم، چیزی به پایان این تابستان هم نمانده، به هفته آخر شهریور رسیدیم و از این زمان به بعد دیگر حال و هوای پاییز است که کم کم سر می رسد. همان نسیم خنک و کوران برگریزی، و هوای دل گرفته بارانی؛تابستانی که به اوج گرما و داغی گذشت، عجیب پاییز را زیباتر می کند...
به همین سرعت و شتاب، نیمی از سال ۱۴۰۵ نیز گذشت. و کم کم این سال را هم از سر میگذرانیم. سالگردها و اتفاق هایی که گذشت را به یاد می آوریم و تجربه هایمان را مرور می کنیم.
زمان می گذرد و گاهی یادمان می رود چطور گذشت. این سرعت گذر زمان برایمان چیزی نمیگذارد مگر به توجه و درک عمری که سپری می شود. به تمام روزهایی که تلاش کردیم از آن لذت و بهره ببریم. به سختی ها و رنج ها و بدبیاری ها... به لحظه هایی که توانستیم سرپا باقی بمانیم.
خوب است یاد می گیریم در عبور فصل و ماه و سال مهم آن است که با احساس رضایت و شادمانی همراه باشد. نه سرخوشی و خوشحالی، شادمانی از فهم و آگاهی بیشتری که کسب نموده ایم و قدمهایی که توانسته ایم برای روزگاری بهتر و آرامش خیال برداریم. شادمانی احساس زندگی و لذت از لحظهای که سپری می کنیم، لذتی که با چیزی قابل قیاس نیست. و اگر رازش را کشف کنیم، زندگی را درک کرده ایم.
روز و هفته تان رها از تشویش و نگرانی و سرشار از کامرانی و آسودگی
| 318 |
| 13 | sticker.webp | 76 |
| 14 | Ferovaal - Fale Ghahve.mp3 | 93 |
| 15 | 🌞
رهبران جهان پس از بازنشستگی چه می کنند؟
پورمحمدی
شاید زندگی سیاسی یک سیاستمدار، آنگونه که تصور میکنیم، با ترک دفتر ریاستجمهوری، نخستوزیری یا کاخ سلطنتی تمام نشود؛ جایی که دیگر خبری از محافظان، تشریفات، جلسات رسمی، دوربینهای تلویزیونی و صف طولانی دیدارکنندگان نیست و انسان ناگهان با یک سؤال روبهرو میشود: "حالا که دیگر قدرت ندارم، چه کسی هستم؟"
سرنوشت بعضی رهبران جهان پاسخهای شگفتانگیزی به این پرسش داده است. روزولت، رئیسجمهور آمریکا، وقتی در ۵۰ سالگی از قدرت کنار رفت، به جای آنکه در حسرت کاخ سفید بماند، راهی آفریقا شد. یک سال در دل طبیعت به جستوجو پرداخت و اطلاعات مربوط به ۱۱ هزار حیوان و گیاه را برای موزه ملی تاریخ طبیعی گردآوری کرد. بعدتر راهی برزیل شد، رودخانهای را کاوید که بعدها به نام او شناخته شد و حتی در جریان این سفر تا آستانه مرگ پیش رفت. او سیاست را از دست داد، اما زندگی را نه.
تاچر، نخستوزیر قدرتمند بریتانیا، پس از ۱۱ سال حضور در داونینگ استریت، از سیاست کنار رفت؛ اما قلم را زمین نگذاشت. تدریس کرد، بنیاد خیریه راه انداخت، خاطراتش را نوشت و همچنان درباره سیاست و آینده جهان سخن گفت.
وریهیرو هوسوکاوا، نخستوزیر پیشین ژاپن، مسیر دیگری را انتخاب کرد؛ سیاست را رها کرد و در یک شهر کوهستانی به سفالگری پرداخت. دستهایی که روزی فرمان اداره کشور را امضا میکردند، این بار خاک را شکل میدادند.
واسلاو هاول، رئیسجمهور پیشین جمهوری چک، پس از پایان دوران ریاستجمهوری دوباره به خانه قدیمی خود، یعنی تئاتر، بازگشت. نمایشنامه "ترک کردن" را نوشت؛ اثری درباره درد و دشواری جدا شدن از قدرت و عادت کردن به زندگی پس از آن. حتی فیلمی بر اساس همین نمایشنامه ساخت.
جورج دبلیو بوش، رئیسجمهور آمریکا که دوران ریاستش با حملات ۱۱ سپتامبر و جنگهای افغانستان و عراق گره خورد، پس از خروج از کاخ سفید قلممو به دست گرفت. ابتدا سگها و گربهها و مناظر را نقاشی کرد و سپس سراغ چهرههایی رفت که زمانی در عرصه سیاست با آنها روبهرو شده بود؛ از آنگلا مرکل و تونی بلر تا ژاک شیراک و ولادیمیر پوتین. امضای او در پایین تابلوها نیز جالب بود: "۴۳"، یعنی شماره او در فهرست رؤسایجمهور آمریکا. سیاستمداری که روزی با فرمانهایش تاریخ را تغییر میداد، بعدها تاریخ را با رنگ روغن روی بوم روایت کرد.
اما شاید عجیبترین روایت، داستان آکیهیتو، امپراتور پیشین ژاپن باشد. او در کنار وظایف سلطنتی، علاقه عمیقی به ماهیشناسی داشت و بیش از ۳۰ مقاله علمی درباره ماهیهای گوبی نوشت. حتی گونهای از این ماهیها به افتخار او نامگذاری شد. وقتی در سال ۲۰۱۹ در ۸۵ سالگی از سلطنت کناره گرفت، به جای آنکه دست از پژوهش بکشد، دوباره به دنیای علم بازگشت و در سال ۲۰۲۱ در شناسایی ۲ گونه ماهی جدید نقش داشت.
مون جائهاین، رئیسجمهور پیشین کره جنوبی، پس از پایان ریاستجمهوری به روستایی آرام رفت و کتابفروشی کوچکی راه انداخت. نه برای آنکه ثروتمند شود، بلکه برای آنکه از طریق کتاب با مردم ارتباط داشته باشد. خودش به مشتریان در انتخاب کتاب کمک میکرد، نویسندگان را دعوت میکرد، نشست کتابخوانی برگزار میکرد و درآمد فروش را به پروژههای اجتماعی و خانوادههای کمدرآمد اختصاص میداد. بعدتر نیز یک کانال اینترنتی برای معرفی کتاب راهاندازی کرد.
گودنی یوهانسون، رئیسجمهور پیشین ایسلند، نیز پس از پایان دوره ریاستجمهوری به دانشگاه بازگشت و استاد تاریخ شد؛ اما حتی به این هم بسنده نکرد و به عنوان راهنمای گردشگری در یک پارک ملی تاریخی فعالیت کرد.
قدرت در همه نظامهای سیاسی روزی به پایان میرسد، محافظان میروند، عنوانها برداشته میشوند و صندلی به نفر بعدی میرسد. تفاوت انسانها در همین لحظه آشکار میشود: بعضی نمیتوانند از قدرت دل بکنند، بعضی به دنبال صندلی دیگری میگردند و بعضی، تازه پس از ترک قدرت، فرصت پیدا میکنند خود واقعیشان را زندگی کنند.
شاید بلوغ سیاسی فقط این نباشد که چگونه به قدرت میرسیم؛ مهمتر از آن، این است که چگونه از قدرت خارج میشویم. جامعهای که انتقال قدرت را طبیعی میداند، به رهبرانش اجازه میدهد دوباره انسان باشند؛ یکی دانشمند، دیگری هنرمند، یکی نویسنده، دیگری سفالگر، یکی استاد دانشگاه و دیگری صاحب یک کتابفروشی کوچک.
قدرت اگر نتواند انسان را پس از پایان مسئولیتش به زندگی برگرداند، به جای آنکه خدمت باشد، به اعتیاد تبدیل میشود. ارزش واقعی یک سیاستمدار شاید نه در تعداد محافظانی که هنگام ورود همراه او هستند، بلکه در تعداد انسانهایی باشد که هنگام خروج، هنوز میخواهند با او بمانند.
گاهی بزرگترین آزمون، لحظهای است که دیگر قدرت ظاهری ندارد و قدرت درونی اوست که اینده را رقم می زند.
| 438 |
| 16 | 🌞
🔵 *فاحشههای واقعی*
🔰 یکی از ماندگارترین و تکاندهندهترین داستانهای کوتاه ادبیات جهان، «تُپُلی» (Boule de suif) اثر گی دو موپاسان، نویسنده نامدار فرانسوی است؛ داستانی که نخستینبار در سال ۱۸۸۰ منتشر شد و از مشهورترین آثار او به شمار میرود.
داستان در جریان جنگ فرانسه و پروس در سال ۱۸۷۰ اتفاق میافتد. گروهی از مردم، برای فرار از نیروهای پروسی، سوار یک کالسکه میشوند: اشراف، بازرگانان، یک کارخانهدار، یک جمهوریخواه و دو راهبه؛ و در کنار همه آنها زنی به نام الیزابت روسه که به دلیل شغلش لقب «تُپُلی» گرفته است.
در آغاز، بسیاری از مسافران با تحقیر و انزجار به او نگاه میکنند؛ گویی حضور او لکهای بر «آبرو» و «شرافت» آنان است.
اما چند ساعت بعد، وقتی گرسنگی بر آنها غلبه میکند، معلوم میشود تنها کسی که برای سفر غذا همراه آورده، همین زن مطرود است. او بدون حسابگری، غذایش را با دیگران تقسیم میکند؛ همان کسانی که تا چند لحظه پیش حاضر نبودند او را همسطح خود بدانند.
ماجرا زمانی تلختر میشود که افسر پروسی اعلام میکند کالسکه اجازه حرکت ندارد، مگر آنکه تُپُلی خواسته او را بپذیرد.
او ابتدا مقاومت میکند؛ نه از سر خودخواهی، بلکه بهدلیل غرور، باورهای شخصی و مخالفتش با تسلیم شدن در برابر اشغالگر.
اما اتفاق عجیب اینجاست:
همان آدمهایی که ابتدا از شنیدن درخواست افسر خشمگین شده بودند، بهتدریج شروع به فشار آوردن بر تُپُلی میکنند.
اشراف، بازرگانان، ثروتمندان و حتی کسانی که خود را مذهبی و اخلاقمدار میدانند، هرکدام به شیوهای تلاش میکنند او را قانع کنند که «برای مصلحت جمع» کوتاه بیاید.
*مذهب، میهنپرستی، منطق، مصلحت و حتی استدلالهای اخلاقی، همه به ابزارهایی برای متقاعد کردن یک زن تبدیل میشوند تا کاری را انجام دهد که خودِ همان افراد تا چند ساعت پیش آن را ننگ و بیاخلاقی میدانستند*.
و اینجاست که نبوغ موپاسان آشکار میشود:
او نشان میدهد اخلاق، وقتی پای منفعت شخصی در میان باشد، چگونه میتواند برای توجیه هر کاری تغییر شکل دهد.
تُپُلی سرانجام برای نجات همه مسافران تسلیم میشود.
کالسکه دوباره به راه میافتد.
اما حالا همان جماعتی که برای آزادی خود به او نیاز داشتند، دوباره از او فاصله میگیرند؛ غذاهایشان را بیرون میآورند و میخورند، در حالی که تُپُلی تنها، گرسنه و تحقیرشده، در گوشه کالسکه نشسته است.
آنان دوباره از میهن، شرافت، اخلاق، مذهب و پاکدامنی سخن میگویند؛ اما کسی حاضر نیست به زنی نگاه کند که بهای آزادی همه آنان را پرداخته است.
*موپاسان در این داستان، بیش از آنکه درباره «فاحشگی» سخن بگوید، درباره ریاکاری اجتماعی حرف میزند.*
*شاید پرسش واقعی داستان این نباشد که «فاحشه کیست؟»*
*بلکه این باشد:*
*چه کسی واقعاً شرافت خود را فروخت؟*
*زنی که برای نجات دیگران قربانی شد؟*
*یا کسانی که اخلاق و ارزشهایشان را تا زمانی دوست داشتند که هزینهای برایشان نداشت؟*
و شاید به همین دلیل است که بیش از یک قرن پس از انتشار داستان، «تُپُلی» هنوز خواندنی است؛ چون شخصیتهای آن فقط متعلق به فرانسه قرن نوزدهم نیستند. آنها میتوانند در هر جامعهای، در هر زمان و در میان هر طبقهای دوباره ظاهر شوند.
*گاهی «فاحشههای واقعی» کسانی نیستند که جامعه با این عنوان تحقیرشان میکند*؛
*بلکه کسانیاند که شرافت، اخلاق و باورهایشان را در نخستین معامله با منفعت شخصی میفروشند*. | 129 |
| 17 | 🌞
روز تازه ای را
آغاز کن بیتردید
حصارهای فاصله را بردار
و مرا به گرمی مهربانیهایت دعوت کن
که در انجمادِ احساس این عصر
دستهای تو روایتگر بهاری سرخوشست
و تبرک خالصانه اکسیری کمیاب که از زخمهای دل
ابدیتی به بزرگی عشق میسازد
سکوت را بشکن و بگو همدیگر را دوست داریم
بگذار فریاد منتشر در قلبمان
زنجیر پیوند دلها باشد
چنان پیوندی که مرا تا نابودی آخرین تکه وجودم
کنار تو نگه دارد.
آغاز کن دوباره مرا که بودنت
سرچشمه دوباره روییدنست
و نیز زندگی را دوباره از سر سطر آغاز شدن ..
سرآغازی بر کامیابی و بهروزی باد اوقات تان و
تندرستی و سرافرازی و کامکاری بهره هر روزتان
| 180 |
| 18 | Ferovaal - Del Asireh.mp3 | 230 |
| 19 | Немає тексту... | 295 |
| 20 | Ferovaal - Begardam.mp3 | 234 |
