uk
Feedback
"زنی که‌گم کردم "

"زنی که‌گم کردم "

Відкрити в Telegram

برای نوشتن که جهان از نوشتن زیباست عادله زمانی راه ارتباطی با من : @Aydel70

Показати більше
4 455
Підписники
+7724 години
+657 днів
+3530 день
Архів дописів
شب جمعه ست لطفا برای دایی احمد دایی درویش اسحاق و همه ی رفتگان این راه بی برگشت فاتحه ای بخونید. خونه تون اباد❤️

بیاد اسحاق اسحاق هم بازی دوران کودکی من بود ..سالها قبل در مشهد هم را دیده بودیم نوه ی خاله ی پدرم چشمانی رنگی و معصوم داشت و با خواهرش که کمی از ما بزرگتر بود بهمراه مادر و مادربزرگش زندگی می کرد . پدرش در زندگی شان هم بود و هم نبود . مادرش عجیب به اسحاق وابسته بود و اسحاق هم شدیدا مهربان بود . یک بار که در راه مدرسه به او شیرینی زبان داده بودند مسیری طولانی را طی کرده بود تا تنها یک دانه شیرینی را برای مادر من که خاله می نامیدش بیاورد ... هرگز به شفافیت چشمان اسحاق چشمی در زندگی ام ندیدم و بعد از اینکه خانه های ما تغییر کرد دوباره هرگز همبازی نداشتم. چندسال بعد اسحاق به همراه خانواده اش به هرات برگشت و دوسال بعدترش در تصادف رانندگی جان باخت . مرگ او اولین مواجهه من با پدیده ی مرگ فردی بود که میشناختمش و با او دهها بار خندیده بودم . من هیچوقت نگاهش،آرزوهای به ثمر ننشسته اش و کبوتری که داشت را فراموش نکردم . اسحاق در عمر کوتاهش سختی های زیادی کشید ولی هرگز طعم واقعی خوشبختی را نچشید . حالا سالها بعد از مرگش من هربار به او فکر میکنم از خودم میپرسم آیا اسحاق در بهشت ست؟ آیا در آن بهشت آرامش دارد آیا اسحاق آنجا کمتر درد می کشد ؟ این ویدئو را صبح از جوان افغان دیگری دیدم که شباهت عجیبی به اسحاق دارد .. دوباره بیاد خنده هایش و دردهایی که کشید افتادم دعا میکنم خداوند به او در زیباترین طبقات بهشتش خانه ای کوچک اما سرشار از آرامش عطا کند خانه ای که در آن بخندد ،کبوترانش را به هوا بفرستد و پاهایش دیگر درد نکند ... #عادله_زمانی @adelehz

توضیح اینکه دوستت داشتم به تو که قصد کرده بودی نشنوی و نبینی سخت ترین کار دنیا بود . #عادله_زمانی @adelehz

وای قلبم 🥺😍

وای قلبم 🥺😍

ما بکسی نگفتیم ولی شبها بیدار شدیم و به صدای نفسهای پدرمان گوش دادیم تا خیالمان راحت شود که در سایه ی او خوابیده ایم... #عادله_زمانی @adelehz

اخیرا دارم مکرر تو شهر گربه های سیاهی میبینم که یا دستشون قطعه یا دم شون یا پاهاشون !!! یسری بی شرف اینارو برای جادو قطع می‌کنند. ببینید دوستان این کارا عاقبت نداره آتیش میندازید تو زندگی خودتون و خدا یه جوری میذاره تو کاسه تون که چند نسل تون از نحسی جادو در نیاد . نکنید این کارها رو ! یه ذره ایمان به خدا داشته باشید یعنی خدا نمیتونه کاری بکنه بعد اون جادوگر بی وجود با دست قطع شده ی یه حیوون بی پناه میتونه انجامش بده؟ چطور متوجه این همه سیاهی و نحسی نمیشید؟ خدایا خودت مارو از شر این شیطان صفت ها حفظ بفرما آمین @adelehz

ولی همه ی ما در زندگی به یک عُمر نیاز داریم که وقتی از همه جا دلمون شکست بهش زنگ بزنیم 🥺 @adelehz

پرسیدند چرا چنین بی مرز دوستش داری؟ گفتم او زخم هایم را بوسید و «رنجم» را باور کرد... @adelehz

مادرم آن سالها حوالی همین ساعت‌های سحر ،آرام با بوسه صدایم می زد . شش ساله بودم و با چشمان خوابالودم و دستان کوچکی که پشتش را حریصانه بر چشمانم می مالیدم روی جایم می نشستم. گوشه ی اتاق بزرگ ۱۲ متری چراغ کوچکی نور کم توانی را بر زمین انداخته بود . مادرک جوان و زیبایم با دستان ظریفش به سرعت پلوی خوش عطر ایرانی را بر بشقابها می ریخت، آن سالها بازار هنوز از برنجهای درجه دو و سه پاکستانی و هندی که فقط نام برنج را یدک می کشد اشباع نشده بود ‌.عطر برنج محشر ایرانی نفوذ میکرد به استخوانت و در هرخانه ای پیدا می شد . پدرکم،با آن سبیل‌های تاب خورده و چشمان سیاهش با پیج رادیوی قدیمی مان که آن سالها عروس بازار بود ور می رفت چشمش که به من می افتاد می‌خندید که بیا باباجان غذا بخور ... و آن نجوای آرام پدرومادرم بر سفره سحر ،آن یک به یک روشن شدن چراغ خانه ها آن تک زنگ زدن مادرم به خانه ی همسایه ها برای بیدار کردن شان نمیدانم چه شد که به اینجا رسیدیم . نه سفره مان دیگر سفره شد نه حالمان خوش نه کسی بیدارمان کرد .. در حسرت آرامش و سکوت یک سحری ساده ،شنیدن یک صدای عمیق مجری که می‌گفت روزه داران عزیز فقط ۵ دقیقه تا پایان سحری ..و لذت مزه کردن دعای سحری در جانمان، ماندیم . سحر می‌شود، بیدار میشوم در پرتو نوری کم فروغ مینشینم ..بازهم رادیو را روشن میکنم اما ...اما حالِ دلم گمشده است . اما دیگر آن شور را در هیچ نیمه شب منتهی به سحری نمی یابم .... #عادله_زمانی @adelehz

رمضان مبارک❤️

همینقدر عجیب و گاهی تلخه شبتون بخیر @adelehz

بعد سالها دوباره شنیدم عجی آهنگی برام فرستاده بوده منم نفهمیدم بیخود نیست که گذشت رفت ازش بی‌خبرم با خودش گفته این چه هپلی هست که شعر و نگرفته😂

و ما اینجا یه خانواده ایم😍😘 مرسی ماهی جون مهربون @adelehz
و ما اینجا یه خانواده ایم😍😘 مرسی ماهی جون مهربون @adelehz

ما هرسال صدای قدمهای بهار و با شکوفه های بادوم شیراز و نگار قشنگمون برای اولین بار میشنویم😍 دخترمون داره هر سال بزرگتر و قشن
+2
ما هرسال صدای قدمهای بهار و با شکوفه های بادوم شیراز و نگار قشنگمون برای اولین بار میشنویم😍 دخترمون داره هر سال بزرگتر و قشنگتر میشه و به امید اینکه یه روز عروسیش و با اونی که عاشقش خواهد بود زیر شکوفه های بادوم ببینیم 😍 خداوندا ما امیدی جز خودت نداریم چون زنده کردن درختانت در بهار امید و عشق رو همیشه در دلمون زنده کن❤️ پیام‌های ریپلای شده رو بخونید تا داستان شکوفه های بادوم نگار کوچلو رو بخونید😘❤️ @adelehz

درمن صدهزار پرنده هوای سرزمین تنت را دارند. مرغکان مهاجری هستند که در سر هوای سرزمین آباد تنت را می پرورانند. و آنگاه که نامهربان می شوی هزار پرنده ی غمگین در من آواز حزن سر می دهند تو گویی هرگز به آن سرزمین جادویی نخواهند رسید. تو گویی آن سرزمین هرگز وطن شان نخواهد شد. #عادله_زمانی