es
Feedback
"زنی که‌گم کردم "

"زنی که‌گم کردم "

Ir al canal en Telegram

برای نوشتن که جهان از نوشتن زیباست عادله زمانی راه ارتباطی با من : @Aydel70

Mostrar más
4 440
Suscriptores
Sin datos24 horas
-67 días
-3430 días
Archivo de publicaciones
هنوز چیزی در روانم این واقعیت را که "جنگ شده" پس می‌زند. جنگ همیشه سینما بود، خبر بود یا تاریخ بود. جنگ همیشه چیزی بود که ما بیرونش بودیم؛ اما حالا مثل پینوکیو در شکم این هیولا هستیم. گویا هنوز به‌طوررسمی اعلان جنگ نشده، اما من هم پیش خودم و برای خودم جنگ را رسما نپذیرفته‌ام. روان آدمیزاد وقتی با واقعیتی شدیدا رنج‌آور روبرو می‌شود، آن را موقتا "انکار" می‌کند تا کم‌کم‌ زمینه‌های پذیرش فراهم شود. صدای جت‌ها و پدافند و انفجارها، به‌هرحال قانعت می‌کند که وارد مرحله‌ای شده‌ای یا وارد "فضایی دیگر" شده‌ای. بعضی عواطف انسان "نام‌ناپذیرند". زبان ما توان محدودی برای بیان چیزهایی دارد که در تجربه‌ی عاطفی ما هستند. جنگ، وقتی وارد زندگی فرد می‌شود، در ابتدا بی‌نام و بی‌قیافه است. ما نمی‌دانیم چگونه آن را حتی در زبانمان، تحمل کنیم. معین دهاز از کانال التیام روان @adelehz

بخدا من هنوز باورم نشده جنگ شده من همیشه حس میکردم برای اینکه تجربیات پدر و مادرمو با چشم ببینم هنوز خیلی زوده😭 @adelehz

من بهت اعتماد دارم جانم.

امیدوار چنانم که کار بسته برآید وصال چون به سر آمد فراق هم به سر آید... سعدی @adelehz

نوشته داشتم از خونه می رفتم دیدم هیچکس نیست با خودم آوردمش... پ.ن:من واقعا این حجم غصه رو دیگه نمیتونم هضم کنم🥺 @adelehz
نوشته داشتم از خونه می رفتم دیدم هیچکس نیست با خودم آوردمش... پ.ن:من واقعا این حجم غصه رو دیگه نمیتونم هضم کنم🥺 @adelehz

آغوشت تنها سرزمین من شد، نگران نباش جیبم را از بوسه هایت پر کرده ام دیگر برایم فرقی نمی کند جهنم بهشت یا میدان جنگ.... سایبر هاکا🌱 @adelehz

دوستان یادتون باشه صدای انفجار زودتر از موجش می رسه تا یه صدایی شنیدید سریع نرید نزدیک پنجره ،چون ممکنه چند ثانیه بعد موج انفجار برسه و خدای نکرده آسیب جدی ببینید.

گاهی میان خلوت جمع، یا در انزوای خویش، موسیقی نگاه تو را گوش می‌کنم! وز شوق این محال، که دستم به دست توست، من جای راه رفتن پرواز می‌کنم...! فریدون‌مشیری @adelehz

اگر واپسین روز زندگی‌ام نیز فرارسد [و] مرگ مرا در آغوش خویش بگیرد روزی که با تو گذرانده‌ام در برابر چشمان‌ام است بعد از تو قلب‌ام را تسلیم علاقه‌هایم کردم من آن روز با تو بودن را چون هزار سال با تو گذراندم و اگر آخرین آرزویم را از من بخواهند به چشمان‌ام خیره گشته و همه چیز را بخوانند ناکام از دنیا نخواهم رفت حتا اگر اجل به سراغ‌ام بیاید گوش‌هایم زنگ می‌خورند از حرفهایت که من را توصیف می‌کردند کاری به عشق‌ام نداشته باش بگذار همان‌طور بماند تا بفهمند عشق حقیقی چیست، آن‌هایی که عشق را نمی‌فهمند @adelehz

میدانی وقتی زیر پرواز موشک ها در آسمان نشسته ای بیش از هر زمان دیگری با خودت فکر میکنی . از خودم میپرسم نکند زندگی تمام آن لحظه هایی بود که منتظر گذشتنش بودم تا لحظات دیگری برسد ؟ نکند زندگی همان ذوق خرید یک جفت کفش ترند برای مسافرتی بود که حالا نمیتوانم بروم . نکند زندگی همان شیرموز بستنی بود که هفته ی گذشته سر ظهر داغ وسط بازار خوردم و بخاطر کالری اش عذاب وجدان گرفتم؟ نکند زندگی همان یک ساعت سریال دیدن با پدر و مادرم بود؟ همان نیم ساعت ورزش کردن همان دوش آب سردی که وسط گرما گرفتم همان کلاس درسی که برای دختران برگزار کردم . مگر زندگی بیشتر از این چه بود؟ من ترسیده ام .خجالت نمیکشم اگر بگویم ترسیده ام و رنجورم از برهه ی از تاریخ که در آن با تمام آنهایی که دوست شان دارم گیر افتاده ام‌. که پر از کرختی فقط خودم را به امواج دریا سپردم و چشمانم را بسته ام .چون حتی اگر شنا بلد باشم من مسیر را نمی‌دانم. اگر زندگی تمام آن لحظات کوچک بود کاش خدای زندگی اجازه دهد دوباره تجربه اش کنم چون هر موشکی که از کنارم بگذرد بیشتر مطمئنم می‌کند که می‌خواهم زندگی کنم ولو که آن زندگی همان لحظات کوچک باشد . #عادله_زمانی @adelez

به یه کرختی عجیبی رسیدم خودمو رها کردم گفتم خدایا خودت میدونی و من ... به خودت میسپارم‌.

‏مرا طوری در آغوش بگیر که انگار فردا می‌میرم... و فردا چطور؟ طوری در آغوشم بگیر که انگار از مرگ بازگشته‌ام ... نزار قبانی @ad
‏مرا طوری در آغوش بگیر که انگار فردا می‌میرم... و فردا چطور؟ طوری در آغوشم بگیر که انگار از مرگ بازگشته‌ام ... نزار قبانی @adelehz

Repost from کاف
یه عده حرومزاده هم الان به فکر دزدی از خونه مردیمه که از تهران رفتن الان اومدن تو کوچمون زنگ یه واحد از هر ساختمون رو تصادفی زدن و رفتن تا ساختمونای خالی رو شناسایی کنن #ارسالی Mehrdad @Kafiha

_« چه مدتی است که در جبهه خدمت می کنی؟» _«شش ماه و هفت روز» _«بهت یک نصیحت می‌کنم؛ شایدم یک وصیت!» _«آن چیست؟» _«روز شماری مک
_«چه مدتی است که در جبهه خدمت می کنی؟» _«شش ماه و هفت روز» _«بهت یک نصیحت می‌کنم؛ شایدم یک وصیت!» _«آن چیست؟» _«روز شماری مکن. حتی اگر فکر می‌کنی در مهلکه افتاده‌ای روز شماری مکن! حالا هم لحظه شماری مکن! شب نمی‌تواند تمام نشود. طبیعت شب آن است که برود رو به صبح. نمی‌تواند یک جا بماند. مجبور است بگذرد. اما وقتی تو ذهنت را اسیر گذر لحظه‌ها کنی، خودت گذر لحظه‌ها را سنگین و سنگین‌تر می‌کنی؛ بگذار شب هم راه خودش را برود.» محمود دولت آبادی @adelehz

اینقدر دلم گرفته دلم میخاد عامر باشم خدا خودش بگه پاشو بیا خونه ام یکم سبک شی 🥺

ولی خدا کمک میکنه از این روزها بگذریم ..🥺🖤

اشک می‌ریزی و می‌گویی: پس رویاهایمان چه؟ می‌بوسمت و می‌گویم: بخواب،‌ در خاورمیانه رویا داشتن، خودش رویاست @adelehz
اشک می‌ریزی و می‌گویی: پس رویاهایمان چه؟ می‌بوسمت و می‌گویم: بخواب،‌ در خاورمیانه رویا داشتن، خودش رویاست @adelehz

قدر کسایی رو که حالتون رو پرسیدن، زنگ زدن، پیام دادن، بدونید.

تورا در جنگ دوست خواهم داشت وقتی نفیر آخرین موشک از کنار گوشم بگذرد . و در صلح وقتی کبوتری شاخه ای زیتون بر فراز دریای پیش رویم رها کند . و در خنده وقتی گوشه ی لبانم کشیده می‌شود. و در گریه وقتی اشکهایم گونه ام را می‌سوزاند... من خودم را فراموش میکنم اما دوست داشتنت را نه تو این را بیاد داشته باش... #عادله_زمانی @adelehz