uk
Feedback
آن‌سو | AnSoo

آن‌سو | AnSoo

Відкрити в Telegram

«آن‌سو» بستری برای به اشتراک گذاشتنِ برخی یادداشت‌ها و پاره‌فکرهای شخصی است، به انضمامِ مطالبی که گه‌گاه می‌خوانم/می‌شنوم/تماشا می‌کنم، و توجّهم جلب می‌شود. @KamalTayebi

Показати більше
1 246
Підписники
+124 години
+17 днів
Немає даних30 день

Триває завантаження даних...

Залучення підписників
липень '26
липень '26
+15
в 0 каналах
червень '26
+38
в 1 каналах
Get PRO
травень '26
+58
в 2 каналах
Get PRO
квітень '26
+8
в 1 каналах
Get PRO
березень '26
+3
в 0 каналах
Get PRO
лютий '26
+30
в 1 каналах
Get PRO
січень '26
+13
в 3 каналах
Get PRO
грудень '25
+11
в 3 каналах
Get PRO
листопад '25
+14
в 1 каналах
Get PRO
жовтень '25
+12
в 2 каналах
Get PRO
вересень '25
+19
в 4 каналах
Get PRO
серпень '25
+23
в 0 каналах
Get PRO
липень '25
+14
в 0 каналах
Get PRO
червень '25
+11
в 1 каналах
Get PRO
травень '25
+4
в 1 каналах
Get PRO
квітень '25
+20
в 2 каналах
Get PRO
березень '25
+17
в 5 каналах
Get PRO
лютий '25
+12
в 3 каналах
Get PRO
січень '25
+21
в 1 каналах
Get PRO
грудень '24
+17
в 3 каналах
Get PRO
листопад '24
+21
в 3 каналах
Get PRO
жовтень '24
+26
в 5 каналах
Get PRO
вересень '24
+27
в 2 каналах
Get PRO
серпень '24
+46
в 1 каналах
Get PRO
липень '24
+32
в 2 каналах
Get PRO
червень '24
+61
в 4 каналах
Get PRO
травень '24
+52
в 2 каналах
Get PRO
квітень '24
+38
в 12 каналах
Get PRO
березень '24
+11
в 2 каналах
Get PRO
лютий '24
+15
в 1 каналах
Get PRO
січень '24
+28
в 1 каналах
Get PRO
грудень '23
+41
в 3 каналах
Get PRO
листопад '23
+18
в 1 каналах
Get PRO
жовтень '23
+10
в 0 каналах
Get PRO
вересень '23
+13
в 0 каналах
Get PRO
серпень '23
+9
в 0 каналах
Get PRO
липень '23
+33
в 0 каналах
Get PRO
червень '23
+13
в 0 каналах
Get PRO
травень '23
+12
в 0 каналах
Get PRO
квітень '23
+31
в 0 каналах
Get PRO
березень '23
+17
в 0 каналах
Get PRO
лютий '23
+13
в 0 каналах
Get PRO
січень '23
+13
в 0 каналах
Get PRO
грудень '22
+14
в 0 каналах
Get PRO
листопад '22
+80
в 0 каналах
Get PRO
жовтень '22
+27
в 0 каналах
Get PRO
вересень '22
+57
в 0 каналах
Get PRO
серпень '22
+14
в 0 каналах
Get PRO
липень '22
+10
в 0 каналах
Get PRO
червень '22
+10
в 0 каналах
Get PRO
травень '22
+23
в 0 каналах
Get PRO
квітень '22
+15
в 0 каналах
Get PRO
березень '22
+16
в 0 каналах
Get PRO
лютий '22
+27
в 0 каналах
Get PRO
січень '22
+10
в 0 каналах
Get PRO
грудень '21
+13
в 0 каналах
Get PRO
листопад '21
+8
в 0 каналах
Get PRO
жовтень '21
+14
в 0 каналах
Get PRO
вересень '21
+9
в 0 каналах
Get PRO
серпень '21
+10
в 0 каналах
Get PRO
липень '21
+15
в 0 каналах
Get PRO
червень '21
+19
в 0 каналах
Get PRO
травень '21
+8
в 0 каналах
Get PRO
квітень '21
+20
в 0 каналах
Get PRO
березень '21
+13
в 0 каналах
Get PRO
лютий '21
+13
в 0 каналах
Get PRO
січень '21
+14
в 0 каналах
Get PRO
грудень '20
+1 075
в 0 каналах
Дата
Залучення підписників
Згадування
Канали
20 липня0
19 липня+1
18 липня+1
17 липня0
16 липня0
15 липня+1
14 липня0
13 липня0
12 липня+1
11 липня+1
10 липня+3
09 липня0
08 липня0
07 липня+1
06 липня0
05 липня0
04 липня+3
03 липня0
02 липня+2
01 липня+1
Дописи каналу

2
Немає тексту...
86
3
natacha atlas - bin-jip (3-iron) ost 2004 - slvian @AnSoo هبت رياح الحب في بالي تهديني سلام الحبيب تقوللي ارجع يا غالي طال الفراق والنت غريب قلة خيالي شردت حالي وكانت منا لي سعيد وطالت من برج العالي وقالت كلمة غريب ارجع يا حب مالي في دنيا نصيب انت حبي لكن مش ممكن تكوني هلالي هااا يا عيني ارجع يا حب مالي في دنيا نصيب انت حبي لكن مش ممكن تكوني هلالي خلاص...
81
4
natacha atlas - bin-jip (3-iron) ost 2004 - slvian @AnSoo هبت رياح الحب في بالي تهديني سلام الحبيب تقوللي ارجع يا غالي طال الفراق والنت غريب قلة خيالي شردت حالي وكانت منا لي سعيد وطالت من برج العالي وقالت كلمة غريب ارجع يا حب مالي في دنيا نصيب انت حبي لكن مش ممكن تكوني هلالي هااا يا عيني ارجع يا حب مالي في دنيا نصيب انت حبي لكن مش ممكن تكوني هلالي خلاص...
1
5
نگران فردا نباشید نگرانیِ فردا برای فرداست و بدیِ امروز برای امروز کافی‌ست. ‌ - انجیل متی'؛ باب ششم: آیه‌ی ۳۴
126
6
"... بین قصدِ مؤلف (که یافتن‌اش بسیار دشوار است و اغلب ارتباطی با تفسیر متن ندارد) و قصدِ مفسر که (به‌قول [ریچارد] رورتی) صرفاً «متن را به‌ قالبی درمی‌آورد که در خدمتِ اهدافِ خودش خواهد بود»، امکانِ سومی هم وجود دارد. چیزی به‌نام قصدِ متن درکار است." اومبرتو اکو، تفسیر و بیش‌تفسیر، ترجمه‌ی آرش جمشیدپور، ص15. #هرمنوتیک @m_stigmata
132
7
Немає тексту...
0
8
Немає тексту...
0
9
〰️ گزارش داوُس چین ۲۰۲۶ ✍️ نوشته‌ی دکتر محمود سریع‌القلم انتشار در وبگاه: sariolghalam.com ✅ @AnSoo 📝 از متن: چینی‌ها نه‌تنها باید بگویند: Made in China بلکه باید جلوتر بروند و افتخار کنند و با زحمت، همت و کار بیشتر بگویند: Created in China. نخست‌وزیر چین اظهار داشت که ما نمی‌خواهیم به‌تنهایی راهِ پیشرفت را طی کنیم. ما به همکاری و تبادل، هم‌گرایی و کارِ مشترک اعتمادِ راسخ داریم. او همچنین بیان کرد که راه پیشرفت و توسعه و ثروت‌یابی میانبُر ندارد و با اصول علمی و کار فراوان و یادگیری مدام تحقق می‌یابد. ⬇️ هوش مصنوعی در چهار دایره، جایگزین افراد خواهد شد: تحلیل‌کنندگان دیتا، طراحان نرم‌افزار، حسابداران و بازاریابان رسانه‌های اجتماعی. در چهار دایرهٔ دیگر، هوش مصنوعی می‌تواند تا ۵۰ درصد دستیارِ افراد قرار گیرد ولی آن‌ها را نمی‌تواند جایگزین کند: طراحانِ کالا، تحلیل‌کنندگان سایبری، مدیران و استراتژیست‌ها و متخصصین تطابق قانون با عملکرد بنگاه‌ها. اما در شرایطِ فعلی، هوش مصنوعی در چهار گروه هنوز کاربرد ندارد: معلمان و مربیان، تراپیست‌ها، کارآفرینان، لوله‌کش و برقکاران. ⬇️ موضوع ۹۹ درصد مردم جهان، بر خلاف دغدغه‌های قرن ۱۹ تا دهه ۱۹۶۰ میلادی، اصلاً غرب نیست. تقریبا همه در پِیِ فرصت‌ها، امکانات، سرمایه‌ها و شبکه‌ها، جهتِ اصلاح، رشد، پیشرفت، بهتر شدن، مسئله حل کردن، گره‌ها را باز کردن، نرخ تورّم را پایین آوردن، زمینه‌های تحصیل و رشد شهروندان را فراهم کردن هستند. غرب به معنایی که در قرن نوزده بود و زمینهٔ‌ مبارزه با امپریالیسم را ایجاد کرد امروز موجود نیست؛ اما چرا سوزن در قرن ۱۹ گیر کرده است؟ ⚪️فایل کامل گزارش، به صورتی که در صفحات کوچکِ تلفن‌های همراه راحت خوانده شود در پیوست آماده شده است. مطالعه این تحلیل عمیق به مدیران، کارآفرینان و علاقه‌مندان توسعه توصیه می‌شود.
212
10
میرزا رضا [کرمانی] را با سبیلِ کنده و ریش رفته و گوشِ با دندان بریده و سر و صورتِ خون‌آلوده به طهران آورده مجلس استنطاقی از مردمان منصف فراهم کردند و از قراری‌که برای من حکایت کردند، هر قبیل سؤالات از او نمودند که کجا بوده و با کی آمده؟ چه وقت آمده؟ شریکِ کار و محرّک داشته یا نداشته؟ چرا این کار را کرده؟ از او جوابی جز از این نشنیدند که «کسی مرا تحریک نکرده، شریکی در کار ندارم. سبب قتل او مظلومیتِ عموم ایرانیان و ستم‌هائی‌که به خودم از خودش و پسرش بی‌جهت شده می‌باشد». مکرر می‌گفت: «کشتم برای این‌که مردم را آسوده کنم و هیچ غرضی جز از این نداشتم». «تنها از اسلامبول آمده و تنها بودم و شش لول خود را امتحان‌ها کرده، حاضر برای این کار کردم.» سؤالاتی می‌کردند «مذهب تو چیست؟» می‌گفت : «اسلام» گاهی نسبتِ بابی‌گری دادند، اظهارِ برائت کرد. گاه گفتند: سید جمال تو را فرستاده، برای این کار، انکار کرد. بسیار سؤالاتِ بی‌جا را جواب نگفت و ابداً باکی از اذیت و قتل نداشت. می‌گفتند: «تو را می‌کشند». تبسّم کرده، می‌گفت: «پس من که او را کشتم و آن‌جا ایستادم، نمی‌دانستم مرا می‌کشند؟» یک نفر پرسیده بود: « شاه را چرا کشتی؟»، گفته بود: «برای آسایشِ مردم». جواب داده بود: «تو مگر بعد از او انوشیروانِ عادل را برای سلطنت حاضر کرده بودی؟ یک نفر رفت، باقی همانند. برای مردم چه آسایشی می‌شود». میرزا رضا مکرر گفته بود: «از تمامِ این مردم که سؤال‌های بی‌جا و ایرادهای غلط از من می‌کردند، تنها در میان این مردم حرف صحیحی که شنیدم این بود، و الّا در مظلومیت، عمومِ ملتِ ایران با من شریک هستند، من در بی‌غیرتی با ایشان شریک نبودم. می‌بایست همه با من در رفع ظلمِ او و سایر ظالمان شریک شوند، لکن مردم چنان عادت به مظلومیت کرده‌اند که تصور نمی‌کنند ظلم چیزی است که آن را رفع می‌توان کرد. من اگرچه با کشتنِ این شاه رفع ظلم را نکردم لکن به مردم فهمانیدم شاه هم مثل این مردم یک نفر بشر است و ممکن است یک نفر رعیت، مردم را از شرِّ او خلاص کند و مردم بفهمند اصل و منشاء ظلم را وقتی می‌توان قطع کرد فروعات را بهتر می‌توان برید».   ✅ @AnSoo 〰️ منبع: کتاب «خاطرات حاج سیاح»، به‌کوشش حمید سیاح، انتشارات امیرکبیر سال ۱۳۵۹، صفحات ۴۶۲ و ۴۶۳./
287
11
از بدبختی، اهلِ ایران نمی‌خواهند از کسب و صنعت و زحمت نان بخورند. از این بابت همه برای مفت‌خوردن در پیِ وسیله می‌گردند. ظلّام و غارتگران و دزدان، به آن‌هایی که اقتدار و زور ندارند، امثال عوام و عجزه و دهاتی را اسیر کرده، هر یک به وسیله‌ای چسبیده، مردم را جاهل و ذهنِ ایشان را پر از خرافات کرده‌اند و از حقایق و طریق نجاتِ دنیا و آخرت دور افکنده‌اند. و آنچه از صحبتِ آقایان معلومم شد، هزاران اشخاصِ تنبل به زیِّ [در لباسِ] سادات و بنی‌هاشم در آمده، عمامه یا شالِ کبود یا سبزی را دلیلِ گرفتنِ مالِ مردم و مفت‌خوری قرار داده‌اند. بسیاری از مردم به یک خوابِ جعلیِ یک آدم‌فریب، قبری یا سنگی را امام‌زاده نامیده معبد و ملجاء، بلکه قاضی‌الحاجات ساخته‌اند، عوام را به دام کشیده و مال‌شان را می‌گیرند. به هر سمت ایران بروی هزاران قبر به اسم امام‌زاده فلان و فلان موجود است. اگر قرآنی به خط کوفی پیدا شده نسبت آن را به یکی از ائمه داده، حاجت را از آن می‌خواهند و این وسیلهٔ مفت‌خوری جمعی گردیده. دعانویسی، طالع‌بینی، جن‌گیری، رمالی، جفّاری و از این قبیل امور و نام امام را وسیلهٔ نان کردن از قبیلِ مداحی و درویشی، یا تعزیه‌داری و چاوشی و غیرها که حد و حصر ندارد و نمی‌دانند که همان بزرگان که اینان به نام ایشان می‌خواهند مفت‌خوری کرده مردم را از کار و علم و صنعت و ثروت باز دارند خود ایشان بدترینِ اعمال، بیکاری را شمرده و همیشه مشغول کار بوده تمام جهد ایشان رفع خرافات بوده است. ✅ @AnSoo 〰️ منبع: کتاب «خاطرات حاج سیاح»، به کوشش حمید سیاح، انتشارات امیرکبیر سال ۱۳۵۹، صفحات ۲۵ و ۲۶.
181
12
در جست‌وجوی صمیمیت ازدست‌‌رفته  کمال طیبی «زان یار دلنوازم، شُکریست با شکایت گر نکته‌دان عشقی، خوش بشنو این حکایت» با جناب حافظ همدلم. هر رابطه‌ای، خاصّه اگر با یاری دلنواز و نزدیک باشد، میدانِ مداومِ تجربهٔ کام‌یابی‌ها (شُکر) و ناکامی‌های (شکایت) پیوسته است. هنگامی که انتظارات ما در یک رابطهٔ صمیمانه برآورده نمی‌شود، ما صرفاً با یک خطای ساده یا سوءتفاهمِ گذرا روبه‌رو نیستیم؛ ما با ترک برداشتنِ تصویری روبه‌رو می‌شویم که از دیگری و از جایگاهِ امنِ خودمان در ذهنِ او و جایگاهِ مبرّا از خطای او در ذهن خودمان ساخته بودیم. این ناکامی‌های روزمره، این توان را دارند که ناگهان ذهنیت‌های ما را مخدوش کنند یا اضطرابی عمیق، از جنسِ نادیده گرفته شدن یا رهاشدگی را در ما بیدار کنند. مواجهه با این شکافِ تلخ، میان آنچه انتظارش را می‌کشیدیم و آنچه در واقعیت رخ داده، یکی از چالش‌های جدی روابط ماست. در چنین لحظاتی، گویی ساختمان خیالات و انتظارات ما از آن فرد و آن رابطه فرومی‌ریزند و دردِ این بی‌پناهیِ ناگهانی، می‌تواند ما را به لبه‌ی واکنش‌های دفاعی و تلخ براند. از پِیِ مشاهده‌ها و تجربیاتی که در سطوح مختلفی از صمیمیت از سر گذرانده‌ام، متن حاضر تلاشی‌ست برای مواجهه با این پرسش که: وقتی انتظارات ما در رابطه برآورده نمی‌شوند و ما را ناکام می‌گذارند چه اتفاقی می‌افتد؟   به گمان من و در محدودهٔ مشاهده و تجربهٔ من، مواجههٔ ما با این ناکامی‌ها، معمولاً در سه سطح رفتاری قابل بازشناسی و است:   سطح اوّل: مجازات آنی شاید تقلیل‌گرایانه‌ترین حالتِ مواجهه با این ناکامی و فروریختن ساختمان انتظارات را در همین سطح شاهدیم. در سطح نخست، گویی تمامِ نظام‌های فکری و پایگاه‌های عاطفی و روانیِ ما که بر روی پایه‌هایی از انتظارات و خیالاتمان نسبت به دیگری بنا نهاده شده است یکباره فرو می‌ریزد. با تماشای این فروریختن، فرد چنان خود را در میانِ آوارِ تصوّراتش سرگشته و بی‌پناه می‌یابد که از شدتِ استیصال، دست به رفتارهایی کور و بی‌هدف می‌زند. یک‌راست به سمت حذف و ترکِ رابطه حرکت می‌کند و مخاطبِ ناکام‌کننده را، بی‌هیچ مهلتی برای دفاع یا حتی متهم بودن، یک‌راست محکوم و مجازات می‌کند. در محدودهٔ مشاهدهٔ من، در سال‌های اخیر، فراوانیِ کسانی که تسلیم واکنش‌های سطح نخست می‌شوند روزافزون است. چنان‌که به محض برآورده نشدن اولین انتظار و ترَک برداشتنِ آن تصویرِ خیالی، کلیتِ رابطه‌ای چندین‌ساله نزدشان فرو می‌پاشد. نمی‌دانم، شاید از دل چنین انهدام‌های پیاپی است که ترس از صمیمیت شکل می‌گیرد و دوستی‌ها به سطحی‌ترین لایه‌های ممکن تنزل می‌کنند؛ پیوندهایی که صرفاً تبدیل می‌شوند به بستری برای عرق‌خوری، همنشینی‌هایی بی‌عمق و پرسه زدن در اکسپلور اینستاگرام، تا مبادا دوباره خیالی شکل بگیرد و آواری در پی داشته باشد. اما اگر نخواهیم در مواجهه با ناکامی فوراً دست به اسلحهٔ حذف ببریم و به این تنزلِ ارتباطی تن دهیم، ایستگاه بعدی کجاست؟ اینجاست که به گمان من پای سطح دوم به میان می‌آید.   سطح دوم: گفت‌وگو پیونددهنده‌ترین و در عین حال دشوارترین واکنش در مواجهه با انتظاراتِ برآورده‌نشده، به کار گرفتن ظرفیت گفت‌وگوست. در این ایستگاه، ما به‌جای قضاوت و مجازاتِ آنی، با به‌اشتراک‌گذاریِ مشاهدات و احساسات‌مان، فضایی بالقوه برای کشفِ چرایی آن ناکامی یا چگونگیِ مواجهه با آن می‌سازیم. پرسش اصلی در این سطح می‌تواند این‌گونه باشد: «چه شد که چنین شد و چگونه می‌توان برای مواجهه با این ناکامی برنامه‌ریزی کرد؟» از دل این فرآیند، امکانی شکل می‌گیرد که نه‌تنها به شناختِ دیگری و ابراز اصیلِ عواطفِ هر دو طرف منجر می‌شود، بلکه بستری برای رشد شخصیتی و تعمیقِ رابطه فراهم می‌کند. چنین گفت‌وگویی اما، بیش از هرچیز نیازمند مهارت تفکیکِ نیازهایمان از خواسته‌هایمان است.   سطح سوم: تاب‌آوریِ امکانِ منفی همه می‌دانیم که گفت‌وگو همیشه هم کلیدِ قفل‌های بسته نیست. گاهی هزاران تلاش، عقیم و بی‌سرانجام می‌ماند و هرچه کنیم انتظاراتمان برآورده نمی‌شوند. در این گره‌گاه، نوبت به تاب‌آوریِ امکانِ منفی (Negative Capability) می‌رسد. این مفهوم، به ظرفیتِ روانی ما برای تحملِ ندانستن، ابهام و فضایی خالی از راه‌حل‌های فوری اشاره دارد. ظرفیتی که با بهره‌گیری از آن، توانایی زیستن در میان شک، عدم‌قطعیت و ناکامی را پیدا می‌کنیم؛ آن هم بدون آنکه دست‌پاچه به دنبال مقصر بگردیم یا واکنشی شتاب‌زده نشان دهیم. چنین تاب آوردنی، ماحصل پذیرشِ این واقعیت تلخ است که زندگی همیشه بر وفق مراد ما نیست. پذیرشِ این ناتوانی و در آغوش کشیدن این پارادوکس، بی‌تردید یکی از بالغانه‌ترین رفتارهای ما در مواجهه با چالش‌های پیچیده و ناکامی‌های ارتباطی است. با این حال، تاب‌آوری یک سکوتِ منفعلانه یا نقطه‌ی پایان نیست؛ بلکه زهدانی است که به ما فرصت عبور از خشم را می‌دهد تا آماده‌ی سخت‌ترین و در عین حال شفابخش‌ترین سطحِ ارتباط شویم: گفت‌وگوی دوباره. یکبار یکی از دوستانم جمله‌ی خارق‌العاده‌ای را از فرهنگ بومیان آمریکای شمالی نقل می‌کرد که می‌گویند: «آن‌قدر با هم حرف می‌زنید تا گفت‌وگوی واقعی آغاز شود.» یعنی گفت‌وگوی اصیل از همان جمله‌های اول شروع نمی‌شود؛ آنچه آن ابتدا با آن سروکله میزنیم بیشتر واژه پردازی و کلمه‌پرانی است. انسان‌ها باید زمانی را با هم بگذرانند تا آرام‌آرام لایه‌های دفاعی‌شان کنار برود و شنیدنِ حقیقیِ یکدیگر میسر شود. با خودم فکر می‌کنم، شاید نجاتِ رابطه در کشاکش سختی‌ها، نه در گرو یافتنِ رفقا و نزدیکانی بی‌نقص و بی‌خطا، که در شجاعتِ بازگشت به گفت‌وگو و مشقِ تاب‌آوری است. ارمغانِ چنین تلاشی، چشیدنِ طعمِ ارتباطِ اصیل است، با همهٔ زیروبم‌های معمولی یک رابطه.
172
13
در رابطه با یادداشتِ «میان بودن و شدن» گمان می‌کنم مرور نکته‌ای که ۱۵۰ سال قبل، حاجی محمدحسن تاجر در کتاب خاطرات حاج سیاح گفته است خالی از فایده نیست. اینکه تاجری که تا چند پشتش تاجر بوده‌اند به تجربه دریافته است تمام تلاش‌های خودش و پیشینیان‌اش برای کسب ثروت، به قدر چندسال نشستن نایب‌الحکومه‌ی بوشهر بر سریر قدرت نیست. در چنین شرایطی سزاست که آن تاجر به خود بازگردد و از خود بپرسد آنچه برایش رُجحان و موضوعیت دارد رقابت در کسب ثروت بیشتر است یا چگونگیِ تحصیلِ این ثروت نیز مطرح است؟
181
14
Mohammadreza-Shajarian-Torgheh-320.mp3
210
15
میان بودن و شدن کمال طیبی چند ماه قبل جلسهٔ خیلی جالبی داشتم با پیرمردی کارکشته، متمول و به اصطلاح متعارف موفق. برای گفت‌وگو دربارهٔ توسعهٔ یک پروژه‌ی کاری به سراغش رفته بودم. در میانه‌ی صحبت حکایتی را برایم نقل کرد که در این ماه‌ها ذهنم را بدجوری به خودش مشغول کرده است. او گفت هر روز صبح که رادیو پیام را روشن می‌کنیم مهم‌ترین نکته‌ای که برای کار در ایران به آن نیاز دارید را به صراحت با تو در میان می‌گذارد، «اینجا ایران است، صدای ما را از رادیو پیام می‌شنوید». در خلال صحبتش مدام به این نقل قول از رادیو برمیگشت و می‌گفت، اینجا ایران است، و پیشبرد برخی کارها جز با فساد و دروغ و پول حاصل نمی‌شود... به مسیر زندگی‌ام که نگاه می‌کنم، احساس می‌کنم بخش بزرگی از دست‌وپا زدن‌ها، تقلاها و تمنّاهای ما آدم‌ها را می‌شود در دو عرصه خلاصه کرد: عرصه نخست، قلمروِ «بودن» است. منظورم موقعیتی است که ارزش‌ها بر نتیجه مقدم‌اند. همان موقعیت‌هایی که اگر همه دنیا هم بگویند اشتباه می‌کنی، باز حاضر نیستی از انجامش دست بکشی. البته نه لزوماً به این دلیل که مطمئنی به نتیجه می‌رسی، بلکه اغلب به این خاطر که نمی‌توانی جور دیگری باشی. در این‌جا، معنای پیروزی و شکست تفاوت دارند؛ شکست در این عرصه خیانت به ارزش‌هایی است که برای خودمان داریم. به گمان من خاستگاه پاره‌ای از رفتارهای عاطفی ما هم همین است. مثل اینکه آدم برای پدر و مادرش از خود می‌گذرد، برای فرزندش بی‌چشمداشت می‌بخشد یا برای وطنش جان می‌دهد. گویی در این موقعیت‌ها قرار نیست معامله‌ای صورت بگیرد که مابه‌ازایی عینی برای ما داشته باشد. عرصه دوم اما، قلمروِ «شدن» است؛ جایی که می‌بایست هرروز چیزی را که دیروز بودیم، بازنگری کنیم. در این عرصه تجربه، از باور مهم‌تر می‌شود. اگر تجربه بارها چیزی را به ما نشان دهد، دیگر اصرار بر مسیر گذشته نشانه استواری نیست. این عرصه عینیت ضرب‌المثلی است که می‌گوید آدم عاقل از یک سوراخ دو بار گزیده نمی‌شود. در سالهای اخیر که شرایط سیاسی، اجتماعی و اقتصادی بیش از پیش چالشی می‌شود، گاهی با خودم فکر می‌کنم هنر زندگی شاید نه در انتخاب یکی از این دو، بلکه در تشخیص مرز میان آن‌ها باشد. اینکه بفهمم هر مسئله را باید به کدام قلمرو بسپارم. گمان می‌کنم مسئلهٔ کسب درآمد و رشد مالی، شاید یکی از نمونه‌های آسان فهمِ منظورم از این یادداشت باشد. بارها تجربیات شخصی خودم و مشاهده تجارب نزدیکانم این گمان را در من قوت بخشیده که در این سرزمین، راه‌های اخلاقی و قانونی، هیچگاه فرد را به جهش اقتصادی نمی‌رساند. از سویی دیگر اما، ارزش‌هایی که نمی‌خواهیم از دستشان بدهیم، مانع آزمودن راه‌های تازه می‌شوند. به گمان من، شاید مهم‌ترین تصمیمی که هر روز می‌گیریم این باشد که پیش از هر تصمیمی، از خودمان بپرسیم: این موضوع از جنس «بودن» است یا «شدن»؟ هنوز هم گاهی در خلال روزمرگی‌هایم، بی‌اختیار یاد نقل قول آن پیرمرد از رادیو می‌افتم. با خودم فکر می‌کنم شاید او می‌خواست مرا به قلمرو «شدن» دعوت کند؛ به اینکه واقعیت را همان‌گونه که هست ببینم. اما هنوز مطمئن نیستم اگر قرار باشد بهای این دیدن، از دست دادن بخشی از «بودن»م باشد، چنین معامله‌ای ارزشش را داشته باشد یا نه. شاید تمام دشواری زندگی همین باشد؛ اینکه هر روز دوباره تصمیم بگیریم کجا باید تغییر کنیم و کجا، با همه‌ی هزینه‌هایش، همان کسی بمانیم که هستیم. @AnSoo
842
16
در جست‌وجوی صمیمیت ازدست‌‌رفته کمال طیبی «زان یار دلنوازم، شُکریست با شکایت گر نکته‌دان عشقی، خوش بشنو این حکایت» با جناب حافظ همدلم. هر رابطه‌ای، خاصّه اگر با یاری دلنواز و نزدیک باشد، میدانِ مداومِ تجربه‌ی کام‌یابی‌ها و ناکامی‌ها پیوسته است. عرصه‌ای که لاجرم با خودش انتظاراتی هم به همراه می‌آورد. از پِیِ مشاهده‌ها و تجربیات من در سطوح مختلفی از صمیمیت، متن حاضر را در پاسخ به این سوال نوشته‌ام که: چه اتفاقی می‌افتد وقتی انتظارات ما در رابطه برآورده نمی‌شوند و ما را ناکام می‌گذارند؟ به گمان من مواجهه‌ی ما با این ناکامی‌ها، معمولاً در سه سطحِ رفتاری قابل بازشناسی است: سطح اول: گفت‌وگو به زعم من، پیونددهنده‌ترین و در عین حال دشوارترین واکنش در مواجهه با انتظاراتِ برآورده‌نشده، به کار گرفتن ظرفیت گفت‌وگو است. در این سطح، ما به‌جای قضاوت و مجازاتِ آنی، می‌توانیم با به‌اشتراک‌گذاریِ مشاهدات و احساسات‌مان، فضا و امکانی بالقوه برای کشفِ چرایی آن ناکامی یا حتی چگونگیِ مواجهه با آن بسازیم. پرسش اصلی این سطح می‌تواند این‌گونه باشد که: «چه شد که چنین شد و چگونه می‌توان برای مواجهه با این ناکامی‌ای که من در ارتباط با تو از سر گذراندم برنامه‌ریزی کرد؟» در تجربه‌ی من، از دل فرآیند سطح نخست، امکانی شکل می‌گیرد که نه‌تنها به شناختِ دیگری و ابراز اصیلِ عواطفِ هر دو طرف منجر می‌شود، بلکه بستری برای رشد شخصیتی طرفین و تعمیقِ رابطه فراهم می‌کند. چنین گفت‌وگویی اما بیش از هرچیز نیازمند مهارت تفکیکِ نیازهای ما از خواسته‌هایمان است. سطح دوم: تاب‌آوری امکانِ منفی کیست که ندیده و نچشیده باشد که گفت‌وگو همیشه هم کلیدِ قفل‌های بسته نیست. گاهی هزاران تلاش، عقیم و بی‌سرانجام می‌ماند و هرچه کنیم انتظاراتمان برآورده نشده و نخواهند شد. در این گره‌گاه، نوبت به سطح دوم یعنی تاب‌آوری امکانِ منفی (Negative Capability) می‌رسد. تاب‌آوری امکانِ منفی یعنی ظرفیتِ روانی ما برای تحملِ ندانستن، ابهام و فضایی خالی از راه‌حل‌های فوری. ظرفیتی که با بهره‌گیری از آن، توانایی زیستن در میان شک، عدم‌قطعیت و ناکامی را بدون آنکه دست‌پاچه به دنبال مقصر یا واکنشی شتاب‌زده بگردیم، پیدا می‌کنیم. بنا به فهم من، چنین تاب آوردنی، ماحصل پذیرشِ این واقعیت تلخ است که زندگی همیشه بر وفق مراد ما نیست. پذیرشِ این ناتوانی و پارادوکس، شاید یکی از بالغانه‌ترین رفتارهای ما آدم‌ها در مواجهه با پاره‌ای از چالش‌ها و ناکامی‌های ارتباطی باشد. سطح سوم: تنبیه در تجربه‌ی من این سطح، تقلیل‌گرایانه‌ترین حالت مواجهه است. من اسمش را گذاشته‌ام واکنشِ آنی و مجازات کردن طرف مقابل. در این سطح، فرد بدون لحظه‌ای مجال دادن به گفت‌وگو یا صبوریِ تاب‌آوری، یک‌راست به سمتِ حذف و ترکِ رابطه حرکت می‌کند. در این حالت، ناتوانی در گفت‌وگو و نبودِ ظرفیتِ تاب‌آوریِ موقعیت، سبب جان گرفتن شعله‌های خشمی می‌شود که ‌تنبیه را جایگزین مراقبت از رابطه می‌کند. در سال‌های اخیر و در محدوده‌ی تجربه‌ی من، کمیت کسانی که به سمت سطح سوم میل می‌کنند روزافزون است. چنان‌که به محض برآورده نشدن اولین انتظار، کلیت رابطه‌ای چندین‌ساله فرو می‌پاشد. از دل چنین شرایطی دوستی‌ها به سطحی‌ترین لایه‌های ممکن بسنده می‌کنند؛ بستری برای عرق‌خوری، پرسه زدن در اکسپلور اینستاگرام و فرار از تنهایی‌های بی‌عمق. با خودم فکر می‌کنم، شاید نجاتِ رابطه در کشاکش سختی‌ها، نه در گرو یافتنِ رفقا و نزدیکانی بی‌نقص و بی‌خطا، که در شجاعتِ بازگشت به گفت‌وگو و مشقِ تاب‌آوری است. ارمغانِ چنین تلاشی، می‌تواند چشیدنِ طعمِ ارتباطِ اصیل، با همه‌ی زیروبم‌های معمولی یک رابطه باشد. @AnSoo
162
17
این چهره‌ی زیبا که جامه ای بسیار فاخر در بر دارد، توسط استاد رضا عباسی هنرمند محبوب شاه عباس کشیده شده از جمله زیبا ترین نگاره های او است که برای دهه‌ها در حراجی‌های مختلف به نمایش گذاشته شده است. جوان با قامتی استوار و برازنده ایستاده است. در دست چپ خود سینی‌ای حاوی دو پیاله را نگه داشته، در دست راستش جام سومی را گرفته که آن را به شخصی در خارج از چهار چوب نگاره تقدیم می‌کند. او ردایی بلند و دو رنگ از طلا به تن دارد، که به طرز مجللی با منظره‌ای از پرندگان سبز، سنگ‌های صورتی و طلایی، گل‌های آبی و بنفش و نوارهای ابری آبی تزئین شده اند. او کلاهی آبی با آستر خز ضخیم بر سر دارد، نقش‌آفرینی رشته‌های خز آن فوق‌العاده است. در پایین سمت چپ، امضای رضا عباسی دیده میشود. تعادل رنگی در این اثر استثنایی است.علاوه بر ظرافت کلی تصویر و خطوط خوشنویسی، عنصر دیگر نیز وجود دارد که ارزش بررسی دارد، پرندگان جفت هستند. گنجاندن جفت پرندگان یک استعاره بصری در نقاشی ایرانی (و سایر سنت‌ها) بود که اغلب نماد عشق و وفاداری بود. به عنوان تشبیهات بصری برای اشعار فارسی در مورد اشتیاق برای معشوق غایب. در اینجا وسوسه‌انگیز است که جفت پرندگان، و همچنین فرد غایبی را که جوان جام را به او تقدیم می‌کند، به عنوان نماد ظریف این آرمان عاشقانه ببینیم - فقدان دردناک وحدت برای جوان در تضاد با وحدت طبیعی جفت پرندگان. رضا عباسی نگاره های دیگری مشابه این اثر را نقاشی کرده است
288
18
ساقی جوان ایستاده با سه پیاله رقم رضا عباسی، اصفهان، صفوی، ایران، مورخ ۲۰ ذی‌القعده ۱۰۳۸ هجری قمری / برابر 20 تیر ماه 1008 خو+1
ساقی جوان ایستاده با سه پیاله رقم رضا عباسی، اصفهان، صفوی، ایران، مورخ ۲۰ ذی‌القعده ۱۰۳۸ هجری قمری / برابر 20 تیر ماه 1008 خورشیدی خیامی، گواش آبرنگ و زر بر روی کاغذ، نقاشی 18.1 در 8.8 سانتیمتر، فروخته شده به تاریخ ششم آبان ماه 1404در مزایده ساتیبی به بهای 152.400 پوند استرلینگ. A YOUTH WITH THREE CUPS SIGNED BY REZA ABBASI, SAFAVID ISFAHAN, IRAN, DATED 20 DHU'L-QA'DA AH 1038 / 12 JULY 1629 AD Ink and opaque pigments heightened with gold on paper, signed and dated in Persian at lower left, laid down between salmon-pink margins borders with gold flecks, gold and polychrome rules, the margins decorated with animals and mythical creatures amidst foliage, reverse plain, mounted, framed and glazed Painting 18.1 x 8.8cm. folio 35.8 x 22.8cm.
260
19
تاریخ گفتمانی متغیر و مسأله‌ساز ظاهراً درباره‌ی جنبه‌ای از جهان یعنی گذشته است که گروهی از کارگرانِ دارای حضور ذهن در فرهنگ ما به طور قطع مورخان حقوق بگیر تولید می کنند؛ کسانی که به شیوه هایی متقابلاً قابل شناسایی مشغول کار میشوند و این شیوه ها در قالب معرفت شناختی، روش شناختی ایدئولوژیک و عملی وضع شده اند و تولیدات آنها، به محض این که به جریان در آیند در معرض مجموعه ای از استفاده ها و سوء استفاده ها قرار میگیرند که منطقاً بی شمار اند اما در عمل به طور کلی با دامنه ای از پایه های قدرت مطابقت دارند که در هر لحظه ی مفروض وجود دارند و معانی تاریخ ها را در طیف امور مسلط - حاشیه‌ای ساختار بخشیده و توزیع می‌کنند. بازاندیشی تاریخ، نوشته‌ی کیت جنکینز، ترجمه‌ی ساغر صادقیان. صفحات ۵۴ و ۵۵.
327
20
🟡 فرفرهٔ من بخش سوم: مرگِ قصه‌گو ✍️ کمال طیبی اگر به آدم‌های اطرافمان نگاهی بیندازیم، به‌آسانی درمی‌یابیم که برخی از آن‌ها د
🟡 فرفرهٔ من بخش سوم: مرگِ قصه‌گو ✍️ کمال طیبی اگر به آدم‌های اطرافمان نگاهی بیندازیم، به‌آسانی درمی‌یابیم که برخی از آن‌ها در ساختن و روایتگریِ داستان زندگی‌شان تبحّری ستودنی دارند. منظورم آن‌هایی نیستند که صرفاً خاطرات زیادی برای گفتن دارند؛ مرادم آن‌هایی است که از مهارتی خلاقانه در روایت‌گری برخوردارند. می‌توانند یک سوارِ تاکسی شدن و از این‌سو به آن‌سوی شهر رفتن را مثل یک فیلم سینمایی، با یک عالَم جزئیاتِ جذاب برایت تعریف کنند. قصه‌هایشان پرجزئیات، پرتعلیق، پرشخصیت و در یک کلام میخکوب‌کننده است. دوستی دارم که یکی از همین قصه‌گویانِ طراز اول است. در یکی از دیدارهایمان، شروع کرد به بازتعریفِ یکی از داستان‌های زندگی‌اش که پیش‌تر ده‌ها بار برایم روایت کرده بود. دوباره پای همان داستان نشستم. این‌بار اما بارقه‌ای در ذهنم درگرفت. به خودم آمدم و متوجه شدم او سال‌هاست در روایتی واحد از آن بخشِ زندگی‌اش راکد مانده. همان داستان را، دقیقاً با همان چینشِ اتفاقات، همان نقش‌ها، همان داوری‌ها و بدون ذره‌ای جابه‌جایی در جزئیات، ده‌ها بار برای من، دیگران و مهمتر از همه برای خودش تعریف کرد. هربار همان سلسله وقایع، همان قهرمان‌ها، همان مقصرها، و باز همان پایانِ از پیش معلوم. آن گفت‌وگو ناگهان برایم به آینه‌ای بدل شد؛ آینه‌ای پیشِ رویِ خودم. داستان‌های راکدِ خود را به یاد آوردم؛ روایت‌های قدیمی‌ای که سال‌هاست بازنویسی‌شان نکرده‌ام. قصهٔ شکست‌هایی که در ذهنم ته‌نشین شده و هیچ بویی از پیروزی نبرده‌اند؛ و پیروزی‌هایی که دیرزمانی است کارکرد لذت‌بخش‌شان را از دست داده‌اند، اما حالا به‌جای آنکه زنده و زندگی‌بخش باشند، به دل‌خوش‌کنک‌هایی موهوم و خیالاتی باطل بدل شده‌اند. من گمان می‌کنم گاهی چالش از جایی آغاز می‌شود که قصه‌گو، شأنِ خالقیتِ خود را فراموش می‌کند. رنگ‌ولعاب‌های داستان را باور می‌کند، انگار یادش می‌رود که این قصه، محصولِ پردازشِ هنرمندانهٔ خودِ او بوده. در این موقعیت، او رویدادهای زندگی را نه آبستنِ امکان‌هایی برای بازخوانی و بازتعریف، که حقیقتی نهایی و صُلب تلقی می‌کند. داستان‌های ما بدل به متونی ازلی-ابدی می‌شوند؛ چنان‌که گویی از آسمان آمده و «لاریب‌فیه» شمرده می‌شوند. من این موقعیت را «مرگِ قصه‌گو» می‌نامم. قصه‌گویی که روزگاری خلاق بوده و چنان مهارتی داشته که از مجموعه‌ای از اتفاقات، قصه‌ای شنیدنی بسازد، حالا خود در شمارِ خوانندگانِ منفعلِ داستانش می‌ایستد؛ خالی از هر تلاشی برای از نو روایت کردنِ آن ماجرا از زاویه‌ای نو. برای درکِ بهترِ این انجماد، به نظرم می‌رسد ضروری است که میان دو ساحتِ مجزا در قصه‌گویی تفاوت بگذاریم: ساحتِ نخست، رویدادها و فکت‌های عینی است؛ اتفاقاتی مانند از دست دادنِ یک موقعیت، ترکِ یک رابطه یا وقوع یک خسارت که قطعی و تغییرناپذیرند (سنگ‌ریزه‌های سخت واقعیت). ساحتِ دوم اما روایتِ ذهنی و تفسیرِ ما از آن اتفاقات است. مرگِ قصه‌گو زمانی رخ می‌دهد که ما قدرتِ تغییر و زاویه‌دهی در ساحتِ روایت ذهنی را از دست بدهیم. جز مرگ موقعیت دیگر هم به ذهنم می‌رسد که نامش را توهمِ قصه‌گو گذاشته‌ام؛ زمانی که فرد تلاش می‌کند برای تسکینِ استیصالِ خود، فکت‌های عینی را دستکاری یا انکار کند. در این‌جا، تخیل‌ورزی‌های او نه برای خلق معنا و معطوف به افق‌گشایی، که برای فرار از دردِ واقعیت است. قصه‌گو به بندبازی می‌ماند که در فاصلهٔ میانِ مرگ و توهم گام برمی‌دارد؛ در مرزی پرالتهاب میان این دو می‌ایستد؛ در فضایی میانه که قلمروِ پویایِ معناسازی است. او مصالحِ سخت و تغییرناپذیرِ واقعیت را به رسمیت می‌شناسد، اما اجازه نمی‌دهد این فکت‌ها، معنای نهاییِ زندگی‌اش را به‌طور یک‌جانبه دیکته کنند. راستش را بخواهید، من در تعاملات شخصی‌ام معاشرت با کسانی را دوست‌تر می‌دارم که می‌توانند یک خاطره را هزار و یک بار تعریف کنند، هربار اما با شروع‌ها و پایان‌هایی متفاوت؛ هربار با قهرمانانی دیگر و مبدأ و مقصدی نو. روشن است که مرادم از بازتعریفِ یک داستان، تحریفِ آن‌چه بر ما گذشته نیست؛ مسئلهٔ من، زنده نگه‌داشتنِ امکانِ تماشای ماجرا از زوایای مختلف است. «هیچ داستانی آغاز یا پایانِ قطعی ندارد. این ما هستیم که به‌دل‌خواه، لحظه‌ای از جریانِ زندگی را انتخاب می‌کنیم و از آن نقطه، به گذشته یا آینده نگاه می‌کنیم.» یکی از معانیِ زنده بودن در زندگی، زنده ماندنِ همین امکانِ بازگفتن، دوباره‌دیدن و از نو آغاز کردن در میانهٔ جبرِ وقایع است. شاید بی‌راه نباشد اگر بگوییم: مرگِ قصه‌گو، مرگِ امکان است. ✅ @AnSoo — نقاشیِ ضمیمه با عنوانِ Not to Be Reproduced (1937) اثر René Magritte است. مرد در آینه نگاه می‌کند اما به جای صورتش، باز هم پشت سرش را می‌بیند. آینه‌ای که به‌جای در اختیار گذاشتن امکان‌های بی‌پایان برای مشاهده از زوایای گوناگون، در بازتکرار زاویه‌ای یکّه محبوس است.
315