fa
Feedback
آن‌سو | AnSoo

آن‌سو | AnSoo

رفتن به کانال در Telegram

«آن‌سو» بستری برای به اشتراک گذاشتنِ برخی یادداشت‌ها و پاره‌فکرهای شخصی است، به انضمامِ مطالبی که گه‌گاه می‌خوانم/می‌شنوم/تماشا می‌کنم، و توجّهم جلب می‌شود. ارتباط با ادمین http://t.me/ansoo?direct

نمایش بیشتر
1 260
مشترکین
+524 ساعت
+87 روز
+630 روز

در حال بارگیری داده...

جذب مشترکین
سپتامبر '26
سپتامبر '26
+16
در 2 کانال‌ها
اوت '26
+16
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '26
+29
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '26
+38
در 1 کانال‌ها
Get PRO
مه '26
+58
در 2 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '26
+8
در 1 کانال‌ها
Get PRO
مارس '26
+3
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '26
+30
در 1 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '26
+13
در 3 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '25
+11
در 3 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '25
+14
در 1 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '25
+12
در 2 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '25
+19
در 4 کانال‌ها
Get PRO
اوت '25
+23
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '25
+14
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '25
+11
در 1 کانال‌ها
Get PRO
مه '25
+4
در 1 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '25
+20
در 2 کانال‌ها
Get PRO
مارس '25
+17
در 5 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '25
+12
در 3 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '25
+21
در 1 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '24
+17
در 3 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '24
+21
در 3 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '24
+26
در 5 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '24
+27
در 2 کانال‌ها
Get PRO
اوت '24
+46
در 1 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '24
+32
در 2 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '24
+61
در 4 کانال‌ها
Get PRO
مه '24
+52
در 2 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '24
+38
در 12 کانال‌ها
Get PRO
مارس '24
+11
در 2 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '24
+15
در 1 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '24
+28
در 1 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '23
+41
در 3 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '23
+18
در 1 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '23
+10
در 0 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '23
+13
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '23
+9
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '23
+33
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '23
+13
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '23
+12
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '23
+31
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '23
+17
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '23
+13
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '23
+13
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '22
+14
در 0 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '22
+80
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '22
+27
در 0 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '22
+57
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '22
+14
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '22
+10
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '22
+10
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '22
+23
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '22
+15
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '22
+16
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '22
+27
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '22
+10
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '21
+13
در 0 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '21
+8
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '21
+14
در 0 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '21
+9
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '21
+10
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '21
+15
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '21
+19
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '21
+8
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '21
+20
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '21
+13
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '21
+13
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '21
+14
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '20
+1 075
در 0 کانال‌ها
تاریخ
رشد مشترکین
اشارات
کانال‌ها
19 سپتامبر0
18 سپتامبر+5
17 سپتامبر+2
16 سپتامبر0
15 سپتامبر+2
14 سپتامبر0
13 سپتامبر0
12 سپتامبر0
11 سپتامبر+1
10 سپتامبر0
09 سپتامبر0
08 سپتامبر0
07 سپتامبر0
06 سپتامبر0
05 سپتامبر+1
04 سپتامبر0
03 سپتامبر+3
02 سپتامبر+2
01 سپتامبر0
پست‌های کانال
می‌گویند کسی نزد موتسارت رفته و گفته بود: «جناب استاد آمده‌ام بپرسم چگونه می‌توان سمفونی نوشت.» موتسارت هم جواب داده بود که: «شما برای این کار خیلی جوان هستید و بهتر است با چیز ساده‌تری شروع کنیم.» جوان پاسخ داده بود: «ببخشید، اما شما خودتان در هشت سالگی اولین سمفونی‌تان را نوشتید و من الان بیست و چند ساله‌ام» موتسارت نیز جواب داده بود: «بله! اما من راه نیفتاده بودم که از عالم و آدم بپرسم چگونه این کار را می‌کنند.»  
در محدودهٔ مشاهده و تجربهٔ من، یکی از خطاهای شایع در فضای حرفه‌ای این است که افراد تصور می‌کنند اگر کسی در کاری توانمند و متخصص است، حتماً می‌تواند مهارتش را آموزش هم بدهد و به روشنی بیان کند که دقیقاً چطور آن کار را انجام می‌دهد و چطور به این نقطه رسیده است. اما آنچه در نهایت نصیبشان می‌شود توصیه‌هایی است که اغلب نه تنها غلط هستند، بلکه می‌تواند نوآموزان را برای مدت‌های طولانی از مسیرشان دور برانند.   به گمان من، ما آدم‌ها، گاهی در پی استعدادی ذاتی یا سال‌ها انباشتِ تجربه، روبه‌رو شدن با موقعیت‌های گوناگون، و گذر از شکست‌ها و اصلاح‌های خرد و مداوم، چیزی در ذهنمان ساخته و پرداخته می‌شود که ناتوان از تبیین و آموزش آنیم. بی‌آنکه در چرایی‌ها و چگونگی‌ها متوقف بمانیم، دست‌به‌کار شده‌ایم و حالا در همنشینی با دیگران، بازگویی اینکه دقیقاً از چه مسیری آن کار را به سرانجام رسانده‌ایم، برایمان دشوار است.

2
🎙 پادکست رادیو مرز قسمت نود و یک: تعدیل روایت کسانی که در ماه‌های اخیر از کار و شغل خود تعدیل یا اخراج شده‌اند. __________________ حامی این قسمت: جاب ویژن موسیقی تیتراژ: گروه کلی موسیقی متن: Hopeful - Nat Keefe __________________ @radiomarz
172
3
ابیات آغازین مثنوی معنوی با صدای محمدرضا شجریان. از مجموعه‌ی معرفی و شناخت موسیقی دستگاهی ایران @mysticmusicc
191
4
آه از قدرتِ کلمه. تا حد امکان، خواندنش را کِش دادم. آقای هِشام مَطر، تو درد را زیسته‌ای؛ وگرنه نمی‌شود از خاک، میهن، مادر و عشق این‌گونه ساده و عمیق نوشت. به قول خودت «آدم‌ها وقتی کلمه به دادشان نمی‌رسد یا می‌میرند یا خودشان را می‌کشند.» کتابت، رفقای من، را جرعه جرعه نوشیدم تا مستیِ خواندن، مستمر شود. تو کشورت، لیبی، را از عمق جان دوست داری. در زندگی واقعی، پدرت را دیکتاتور بزرگ، قذافی، ربود و همین چند سال قبل، پذیرفتی که دیگر پدرت را نخواهی دید. او که عادت به ربودن داشت و برای ما ایرانی‌ها، با نام «صدر» عجین شده است. تو، کشورت را بدون استعمار ایتالیا، سلطنتی که قذافی به زیر کشید و دست‌آخر، بهار عربی نمی‌توانی به یاد بیاوری. رمان، سرگذشت توست. سرگذشت دوستانت که آواره شدند و از دور شعله‌ور شدن وطن را به تماشا نشستند. و آه، چه غمگین که حالا مردم لیبی درگیر جنگ داخلی و سرک کشیدن کشورهای بیگانه شده‌اند که آرزوی بازگشت به روزهای دیکتاتور را دارند. حتی با وجود خاطره‌ی جمعیِ مشترکِ ترورها، شکنجه‌ها، اعتراف‌های تلویزیونی، اعدام‌های علنی، به خاک و خون کشیدنِ مردم در لندن و روبه‌روی سفارت لیبی. آقای هشام مطر، هرچند از دو جغرافیا و دو فرهنگِ شاید بی‌ربط و شاید خیلی باربط، هستیم؛ اما در فهم خاک یکسانیم. هیچ جای دنیا، هیچ، جای خاکِ آشنا را نمی‌گیرد. کاش می‌شد از صمیم قلب شعار همبستگی هم‌میهنانت را در فوریه ۲۰۱۱ سرود و آینده‌ی روشنی پیشِ رو باشد: « اینجا می‌مانیم/ تا درد از پا درآید/ اینجا می‌بالیم/ تا حلاوت نغمه برآید» کاش، آقای مطر می‌شد در خاکت بمانی! نه، نه، کاش می‌شد در خاکت باشی و غریبه نباشی … @zarqam_insoo
206
5
نوشتن یادداشت‌های گاه و بیگاه در «آن‌سو»، طی این سال‌ها برای من با غافلگیری‌های زیادی همراه بوده. آدم‌های ارزشمند زیادی، از نقاطی که گاهی حتا من نام آن شهر یا روستا را هم نشنیده بودم این یادداشت‌ها را می‌خوانند، به آن فکر می‌کنند و با من درباره‌اش صحبت می‌کنند. به برکت «آن‌سو» دوستان بسیاری یافته‌ام. صمیمانه از لطف‌ها و پیام‌های همواره‌تان سپاسگزارم و دستان مهربان شما را به مهر و احترام می‌فشارم. کمال طیبی. @AnSoo
199
6
1440258745_Rhx_239_دردم_از_یار_است_و_درمان_نیز_هم_سید_خلیل_عالینژاد.mp3
229
7
نمی‌دانم داستان معروف برخورد نیچه با اسبی را در خیابانهای تورین شنیده یا خوانده‌اید؟ انگار نیچه یک روزی در حال برگشت بوده که می‌بیند یک درشکه‌چی در حال تازیانه زدن به اسبش است، در اوج اندوه، به سوی اسب می‌دود و او را در آغوش می‌کشد و در حالی که دارد گریه می‌کند او را می‌بوسد، این نقطه، نقطه‌ی آغازین فروپاشی روانی نیچه است، نقطه‌ی عطفی که هرگز نتوانست از آن بازگردد. چرا این را تعریف کردم؟ داشتم داستان «آزاده خانم و نویسنده‌اش» را می‌خواندم که رضا براهنی نوشته، از آن داستانهای سختی که به خاطر شیوه‌ی روایتش با جان کندن جلو می‌رود، براهنی در این داستان به این نکته اشاره می‌کند که تمام انسانها یک روزی در زندگی‌شان می‌بایست برگردند به قرن نوزدهم و آن اسب را بغل کنند و گریه کنند: «عصری می‌یاد،  ما همه باید آن اسبی را که در قرن نوزدهم زمین خورده بود و مردی خم شده بود و سر اسب را بغل کرده بود و گریه می‌کرد، یک‌بار، دستکم یک‌بار، در این قرن بغل کنیم.» و انگار تمام ماجرا همین است، رسیدن و بازگشتن به آن نقطه‌ای که انسان به خودش می‌آید و شروع می‌کند به زار زار گریه کردن، و بعد دیگر خاموش می‌شود. این چند ماه که نمی‌توانستم اینجا بنویسم همچو حالی داشتم، رفته بودم قرن نوزدهم و آن اسب را در قرن نوزدهم بغل کرده بودم و می‌دیدم جوابی برای سوالهایم ندارم. #شرح_ایام @whatisliterature
217
8
داشتم حساب میکردم ۱۰۰ میلیون تومنِ فروردین ۱۴۰۵، الان تو شهریور چند شده و چقدش آب رفته. اگه فقط دلار رو حساب کنیم، از حدود ۱۵۵ تومن رسیده به ۲۳۵ تومن، ۱۰۰ میلیون اون موقع، الان حدود ۱۵۰ میلیون می‌شه. با تورم رسمی اعلامی مرکز ملی آمار، حدود ۱۳۰ میلیون میشه اما قیمت تورم واقعی چیزایی که تو زندگی روزمره می‌خریم، از خوراکی و خدمات گرفته تا کالاهای پرفروش دیجی‌کالا و پلتفرم های مشابه،جا داره که تا ۱۶۰ میلیون بالا بره.
244
9
👆🏼یکی از دانشمندانی که سال‌ها هم روی «چت جی‌پی‌تی» و هم «کلود» کار کرده امروز نوشت استعفا داده و دیشب یک نامه‌ی بلند نوشت ک
👆🏼یکی از دانشمندانی که سال‌ها هم روی «چت جی‌پی‌تی» و هم «کلود» کار کرده امروز نوشت استعفا داده و دیشب یک نامه‌ی بلند نوشت که میلیون‌ها بار بازدید شده. 🔸او میگه تا آخر همین دَهه، هوش مصنوعی تمام انسان‌ها را خواهد کشت و تمام کسانی که در سطح بالای ساخت هوش مصنوعی هستند این موضوع را می‌دونن. ⚠️شخصأ اعتقاد دارم قضیه هوش مصنوعی باید مثل بمب اتم کنترل بشه! فقط یک فرقی داره: بمب اتم اول آزمایش شد و بعد فهمیدیم می‌تونه بشریت را نابود کنه، این یکی کافیه یک بار «آزمایش نهایی» بشه تا دیگه مایی وجود نداشته باشیم… کسانی که میگن «هوش مصنوعی» بدون انسان وجود نداره و انسان هست که به او ارزش میده، فهم کمی از فلسفه و تعریف «هوش» دارند. @hoghough_khososi
270
10
متفکرِ دل‌سوز و به اندازهٔ کافی خوب لزوماً همان کسی نیست که سریع بفهمد و بخواهد فهمش را جار بزند؛ بلکه گاهی کسی است که بتواند مدّتی تحمّل کند و فهمش را به تعویق بیندازد... @AnSoo
291
11
به مناسبت درگذشت تونی گاتلیف یادداشتِ «تونی گاتلیف؛ سلطان کولی‌ها در سینما و لذت زندگی در لحظه» نوشته‌ی محمد عبدی منتشرشده در ۵ مهر ۱۴۰۲، وبسایت بی‌بی‌سی فارسی @AnSoo شاید هیچ کس در سینما به اندازه تونی گاتلیف به کولی‌ها وفادار نمانده و او را به همراه امیر کوستوریتسا، باید سلطان روایت کولی‌ها خواند؛ فیلمسازی متولد الجزایر که در ۱۳ سالگی، همزمان با جنگ‌های استقلال الجزایر به فرانسه آمد، اما در غالب آثارش از دهه ۸۰ تا به امروز به دنبال ریشه‌های خود به عنوان یک کولی اهل رومانی بوده است. گاتلیف که جوایز بسیاری از جمله جایزه بهترین کارگردان جشنواره کن را در کارنامه دارد با فیلم هایی چون «تبعیدی‌ها» و «ترنسیلوانیا» تصویری ماندگار از کولی‌ها ثبت کرد که به امضای او بدل شد و در آخرین فیلمش، «تام مدینا» هم با سبک و سیاق خاص خود و رجوع به زندگی شخصی خودش در دوران نوجوانی، به روایت زندگی کولی واری پرداخت که در آن همه چیز در لحظه خلاصه می‌شود؛ در موسیقی و رقص و لذت ناب غوطه ور شدن در لحظه حال. گاتلیف در گفت و گوی اختصاصی با بی بی سی فارسی می‌گوید: «از ۲۵ سالگی که فیلمسازی را شروع کردم درباره آدم‌هایی فیلم ساخته‌ام که می‌شناسم شان و دوست‌شان دارم و برایم مهم هستند. اما دیدم واقعاً هیچ وقت درباره خودم حرف نزده‌ام، اینکه خودم چه کسی هستم و چه چیزهایی برایم مهم است. همه‌اش درباره دیگران حرف زده‌ام و واقعیت زندگی آنها.» «این اواخر فکر کردم که زمانش رسیده درباره خودم حرف بزنم و چیزی از خودم به دیگران بدهم، داستانی که بتواند با جوان‌ها ارتباط برقرار کند. این که در ۱۲ سالگی چه کسی بودم و چطور شروع کردم به مبارزه با چیزی که بودم و نمی‌خواستم باشم. خانواده‌ام را دوست داشتم اما شروع کردم به مبارزه با ریشه‌هایم تا سرنوشت دیگری را برای خودم رقم بزنم. سرنوشت برای من رقم خورده بود که فقیر باشد و با فقر زندگی کنم و همین را به نسل‌های بعدی خودم هم بدهم. این نبرد را برای خودم انتخاب کردم و اگر نمی‌کردم الان اینجا روبروی شما ننشسته بودم.» گاتلیف درباره جوانی و نوجوانی‌اش می‌گوید: « خیلی شورشی بودم. خانواده‌ام را ترک کردم و تنها شدم. زندگی با من مهربان نبود. اگر الان اینجا هستم علت‌اش این بوده که در این راه آدم‌هایی بودند که کمکم کردند؛ معلم‌هایم، استادانم و مددکاران اجتماعی که مفهوم زندگی را به شکل ساده‌ای به من توضیح دادند و یادم دادند تا راهم را پیدا کنم و بشوم کسی که الان هستم. این است که در فیلم‌هایم سعی دارم کمک کنم که جوان‌ترها هم راه‌شان را بیابند و بشوند کسی که می‌خواهند.» در صحنه‌ای از فیلم تام مدینا، پسر جوان فیلم توسط پلیس دستگیر می‌شود و از او می‌پرسند که نامت چیست. پسر اولین اسمی را که بخاطر می‌آورد به عنوان اسم خودش می‌گوید: تام مدینا! گاتلیف می‌گوید مشابه چنین چیزی در واقعیت برای خودش هم اتفاق افتاده: «من وقتی آمدم به فرانسه که الجزایر درگیر آتش انقلاب بود و خیلی‌ها الجزایر را ترک کردند، به ویژه کسانی که مسلمان نبودند. در فرانسه رسیدگی‌ای صورت نمی‌گرفت و من که نوجوان بودم دستگیر شدم بخاطر دزدی. افسر پلیس گفت اسمت چیست و من هم اسم زیباترین پارک الجزایر را انتخاب کردم و گفتم: تونی گاتلیف! چهل سال بعد برای اولین بار برگشتم به الجزایر و رفتم این پارک را پیدا کنم، اما آنجا نبود.» «می‌دانستم که کنار مدرسه هنرهای زیباست، رفتم آنجا و پرسیدم که این پارک کجاست؟ گفتند بعد از انقلاب همه اسم‌های خارجی عوض شده و حالا اسم عربی برایش گذاشته‌اند. گفتم حالا این تونی گاتلیف که بوده؟ گفتند یک موسیقیدان که به مدرسه هنرهای زیبا هم پول کمک کرده بود.» در فیلم‌های گاتلیف نشانه‌های زیادی از زندگی خودش هست، اما او فیلم‌هایش را اتوبیوگرافی نمی‌داند:« نشانه‌هایی از اتوبیوگرافی در فیلم‌هایم هست، اما خیلی کم. آثار اتوبیوگرافی را دوست ندارم چون هنرمندانه نیستند و خلاقیت در آنها وجود ندارد و به طور کامل بر مبنای واقعیت بنا می‌شوند. اما در فیلم‌ها دنبال موقعیت‌های خاصی می‌گردم که می تواند بیوگرافی هم باشد؛ موقعیت هایی که زندگی من را تغییر داد.» شعله‌های عشق به سینما در گاتلیف در دوران مدرسه متبلور شد:« معلمی داشتم که کمونیست انقلابی بود. او به ما فیلم نشان می‌داد، فیلم‌هایی که درباره کودکان بود، مثلاً «چقدر دره‌ام سرسبز بود» جان فورد که نشان می‌داد یک پسر جوان چطور به پدرش کمک می‌کند یا «دزدان دوچرخه» ساخته ویتوریو دسیکا. اگر آن موقع فیلم‌هایی از کشور شما مثل «باشو، غریبه کوچک» و «خانه دوست کجاست» وجود داشتند، حتما معلم‌مان به ما نشان می‌داد.» فیلم‌های گاتلیف با موسیقی پیوند خورده‌اند و تقریباً همه آنها سرشار از صحنه‌هایی هستند که در آنها کسی موسیقی می‌نوازد: «موسیقی زندگی است؛ چیزی که زندگی را می‌سازد و آن را زیبا می‌کند. موسیقی همه جا هست؛ از مراسم ازدواج تا غسل تعمید. موسیقی همیشه با ما هست، برای همین همیشه در فیلم‌های من هم هست. موسیقی کلاسیک و روحانی و مصنوعی را دوست ندارم، موسیقی‌ای را دوست دارم که بخشی از زندگی است و با آن آمیخته است. موسیقی در فیلم وجود ندارد تا احساسات را بیان کند، موسیقی بخشی از فیلم است، بخشی از زندگی واقعی.»
307
12
... افراط در کاربرد واژه‌های بیگانه در فارسی، به نابینایی فرهنگی منجر خواهد شد. در برابر، آناکاوی یا تجزیه و تحلیل هر اصطلاح و یافتن یا ساختن معادلی برای آن، و آفرینش واژه‌هایی مستقل که برپایه‌ی معناشناسی فارسی استوار باشند، خود یک کار فکری بزرگ فرهنگی است که در گوهر خویش می‌تواند به پیش‌برد اندیشه، و هستی‌پذیر ساختن توانش‌های ذاتیِ ذهن و زبان انجامد. میر شمس‌الدین ادیب‌سلطانی، راهنمای آماده‌ساختنِ کتاب، ص472. @m_stigmata
284
13
... عاشقی باید تا سخنِ عاشقان تواند شنود. فارغان را از این حدیث چه خبر؟ [...] از جلال ازل بشنو که احسن‌القصص است قصه‌ی عشق؛ چرا چنین گفت؟ زیرا که در قصه‌ی یوسف عشق‌بازی هست. تو چه دانی که «یحبّهم» با «ویحبّونه» چون خواهد که جمّاشی کند گوید: «احسن‌القصص»، اهل غفلت را از این نقاط چه خبر؟ زلیخاصفتی و مجنون‌لقبی باید تا قصه‌ی یوسف و حکایت زلیخا تواند شنود. برده‌ی لاوی شناسد برده‌ی لاوان. [...] زهی عشقِ زلیخا! از این‌جا هیچ درجه‌ی دیگر نمانده است؛ اللهم ارزقنا هذه الدرجة. عشق از این‌چنین بلعجبی بسیار یاد دارد. نامه‌های عین‌القضات همدانی، به‌تصحیح علینقی منزوی و عفیف عسیران، ج2، ص129. #صوفیانه‌ها @m_stigmata
297
14
«قرآن‌خواندن» و «قرآن‌دیدن» ... نپندارم که اگر صورتِ «و قدمنا إلی ما عملوا من عمل فجعلناه هباء منثوراً» چنان‌که هست بینی، خوش توانی‌خفتن! چون قرآن‌خواندن دیگر است و قرآن‌دیدن دیگر. لاجرم در حقِ قرآن‌خوانان چنین فتوا دهد که «ربّ تالٍ للقرآن والقرآن یلعنه». چون قرآن‌خوان به‌حقیقت قرآن‌دان بوَد و قرآن‌بین، که «یتلونه حق تلاوته»، حسن بصری از این قوم چنین خبر دهد که قرآن خوانند و نبینند، که «والله ما أصبح عبدٌ یتلوا هذا القرآن إلا طال حزنه وهمّه وقلّ سروره وفرحه». به‌زبانِ ملوّث به‌الوانِ گناه قرآن نتوان خواند، و به‌گوشِ ملوّث به‌هزار هزار معصیت قرآن نتوان شنید؛ وفي الصیف ضیّعت اللبن! نامه‌های عین‌القضات همدانی، به‌تصحیح علینقی منزوی و عفیف عسیران، ج2، ص149. #صوفیانه‌ها @m_stigmata
266
15
نحنا والقمر جيران بيته خلف تلالنا بيطلع من قبالنا يسمع الألحان نحنا والقمر جيران عارف مواعيدنا وتارك بقرميدنا أجمل الألوان وياما سهرنا معه بليل الهنا مع النهدات وياما على مطلعه شرحنا الهوى غوى حكايات نحنا و القمر جيران لما طل و زارنا قناطر دارنا رشرش المرجان ما و ماه همسایه‌ایم خانه‌اش در پشت تپه‌های ماست برای ما می‌تابد و ترانه‌ها را می‌شنود ما و ماه همسایه‌ایم قرارهایمان را می‌داند بر کاشی‌های ما زیباترین رنگ‌ها می‌تاباند چه بسیار با او شب‌بیدار ماندیم در شب‌هایی شیرین، با آه‌هایمان چه بسیار در تابیدنش عشق را داستان‌هایی شورانگیز روايت کردیم ما و ماه همسایه‌ایم وقتی برآمد وُ دیدارمان کرد بر پل‌های کوچک خانه‌هامان مرجان پاشید. ‌
358
16
اشتراک تجربه عملی: از وقتی از سازمان رفته‌ای، در بعضی جلسات واقعاً جایت خالی است. جملهٔ بالا را چندی پیش یکی از همکاران قدیمی‌ام در گفت‌وگویی تلفنی به من گفت. پرسیدم: چرا؟ گفت: «تو بلد بودی طرف مقابل را از بهانه‌گیری و موضع‌گیری عبور بدهی و به جایی برسانی که دغدغه واقعی‌اش را بگوید.» پاسخش برایم قابل‌تأمل بود. به او گفتم راستش را بخواهی فکر نمی‌کنم دلیلش فقط مهارت مذاکره، سواد حقوقی یا این قبیل حرف‌ها بوده باشد. من سال‌هاست به نمایندگی از سازمان‌های مختلف فرصت حضور در جلسات مختلف را داشته‌ام. در خلال تجارب خودم متوجه شده‌ام که وقتی به حدود اختیارات خودت، نیاز واقعی سازمان، مفاد قرارداد و ظرفیت‌های حقوقی موضوع مسلط باشی، می‌توانی بدون نگرانی از موضع‌گیری‌های طرف مقابل از او بپرسی: «مسئله واقعی‌ات چیست؟ شفاف بگو تا ببینیم چطور می‌توانیم حلش کنیم.» در محدودهٔ مشاهده و تجربه‌ی من، خیلی از بن‌بست‌های گفت‌وگو، وقتی با صراحت بیان می‌شوند تازه می‌فهمیم که بیش از آنکه معطوف به تکنیک مذاکره باشند، معطوف به شناخت مسئله‌اند. گاهی دو طرف ساعت‌ها درباره درخواست‌ها، اعتراض‌ها و شروطی بحث می‌کنند که هیچ‌کدام مسئله اصلی‌شان نیستند. پشت یک مخالفت ممکن است نگرانی از مسئولیت باشد. پشت یک درخواست مالی ممکن است مسئله‌ای عملیاتی باشد. پشت یک موضع سخت حقوقی ممکن است ترس از ایجاد یک سابقه سازمانی باشد. و پشت خیلی از «نمی‌شودها»، مسئله‌ای وجود دارد که هنوز به‌درستی بیان نشده است. هرچه بیشتر تجربه می‌کنم، بیشتر به این نتیجه می‌رسم که یکی از ارزشمندترین مهارت‌های حرفه‌ای، توانایی تشخیص «مسئله واقعی» از «مسئله‌نما» است. وقتی مسئله واقعی کشف شود، گاهی نیمی از مسیر حل آن طی شده است. به قول قدما: «حُسنُ السُّؤالِ نِصفُ العِلم» @AnSoo
295
17
📝 «اُدیپِ ما و اُدیپِ آن‌ها» ✍️نوشته دکتر محمّد صنعتی (روان‌کاو، روان‌پزشک و استاد دانشگاه علوم پزشکی تهران) 🗣️تحلیلی روانکاوانه از خودکامگی و پدرکشی در «فرهنگِ مرگ»؛ با محوریتِ داستان «حصار و سگ‌ها پدرم». @AnSoo
248
18
دستورالعمل عشق­‌ورزی مواد لازم: تن انسان. نرمی گوشت و پوست و استحکام استخوان. نجوا و تمنا. گشودگی. شجاعت. تسلیم. باور. بوی تن. کمی تلخ و سرد. کمی گرم و شیرین. تاریکی. روشنی. نیمی از هر کدام. گاه تاریکی مطلق. نور کم‌­سوی چشم­‌ها. غرق شدن. فراموشی. اندوه. بعد چشم ­گشودن. درک خوشی. حیرت. قدردانی. روش تهیه: دستِ خالی شروع کنید. تن را آرام روی تن دیگر بخوابانید، نه با عجله، اما با ترس. چند کلمه، جمله، کمی آه و نجوا را به آرامی اضافه کنید. دقت کنید این مرحله خیلی حساس است. میزان را رعایت کنید نه آن‌قدر زیاد که بر مزه‌های دیگر چیره شود، نه آن‌قدر کم که بی‌مزه شود. اجازه دهید بوها خوب با هم‌ آشنا شوند. گرما با سرما کشتی بگیرد. روشنی کمی عقب بنشیند تا تاریکی پیش‌تر بیاید. حالا شک را اضافه کنید، کمی، و کمی هم نمک روی زخمی که تازه است. بعد یک مشت پر شجاعت، بی‌محابا اضافه کنید. جوری که به ترکیب شوک وارد شود. حالا اجازه بدهید اندوه در گرمای پوست حل شود. اگر اشک آمد، خوب هم بزنید. اگر خنده آمد، شعله را پایین بیاورید. از این‌جا به بعدش را دیگر رها کنید، بگذارید غریزه آرام‌آرام قل‌ بزند. زمان تقریبی پخت: نامعلوم. گاهی یک شب، گاهی یک‌عمر. یک وقتی هم ته می‌گیرد، می‌سوزد و تلخ و زهرمار می‌شود. تضمینی نیست. نحوه‌ی سرو: با دست، با چشم‌های نیمه‌باز، با لب‌های روی هم افتاده، در سکوت و تاریکی.
313
19
▶️ قسمت اول مصاحبه با علیرضا طهماسب در مجموعۀ «کتاب‌ومردم». علیرضا طهماسب در این گفت‌وگو با «نشر نو»، مرزهای تفکر روانکاوانه
▶️ قسمت اول مصاحبه با علیرضا طهماسب در مجموعۀ «کتاب‌ومردم». علیرضا طهماسب در این گفت‌وگو با «نشر نو»، مرزهای تفکر روانکاوانه را با موج روان‌شناسی عامه‌پسند شفاف می‌کند: 🌸 هدف درمان و روانکاوی چیست؟ 🌸خطرات و عوارض جانبی روان‌درمانی غیرضروری 🌸تعارض همیشگی میان «استقلال» و «ارتباط» 🌸چرا روانکاوی معاصر از مفهوم کلاسیک «گناه» به تجربهٔ مدرنِ «شرم و بی‌معنایی» رسیده است؟ 🧡@AnSoo
322
20
می‌گویند در جهنم عقرب‌هایی هست که آدم‌ها از شرّ آن به مار غاشیه پناه می بردن گاهی که به کیفیت حضور خودم در بعضی از ارتباطات دشوار فکر می‌کنم، غافلگیر می‌شوم. با خودم می‌گویم چه می‌شود که من در مواجهه با این آدمِ خاص این رفتارها را از خودم نشان می‌دهم و حتا برای خودم هم عجیب می‌شوم. چه می‌شود که در مواجهه با این آدمِ خاص، مدام دلم می‌خواهد بخوابم، سکوت کنم، اظهار دردمندی کنم و فاصله بگیرم؟ انگار گفتنِ جمله‌ای مانند این که «سرم درد می‌کند» آسان‌تر می‌شود از این‌که در حضورِ سرزنشگر، تحقیرکننده و بددهانِ او بنشینم، رفتارهای اعصاب‌خردکنش را تماشا کنم و به آن‌ها واکنش نشان بدهم. اظهار دردمندی و فراغت‌طلبی از هم‌نشینی، گاهی بسا آسان‌تر است از اینکه بگویم نمی‌دانم با تو چه کنم. لحظهٔ غریبی است. لحظه‌ای که سردرد، بهانه/دروغی پذیرفتنی می‌شود برای همچو منی که دیگر نمی‌خواهم بارِ استمرارِ آن ارتباط را به دوش بکشم. کسی از آدمِ سردرد-دار انتظارِ صبوری در گفت‌وگو ندارد. می‌توانی چراغ را خاموش کنی، درب را ببندی و در اتاقی نیمه‌تاریک، از دیگری و حتی از تجلّیِ خودت در معاشرت با او، کمی فاصله بگیری. داشتم فکر می‌کردم به این که بدن ما گاهی بارِ کارهایی را به دوش می‌کشد که روان و زبان‌مان تابِ به دوش کشیدنشان را ندارند. گمان می‌کنم نکتهٔ حیاتی دربارهٔ چنین پناهگاه‌هایی این است که آنها تاریخ انقضا دارند. همان پناهگاهِ تضمین‌کنندهٔ بقا، اگر بیش از اندازه در آن بمانم، کم‌کم خاصیت پناهگاه‌بودنش را از دست می‌دهد. عمارت موقتی که برای فرار ساخته بودیم، آرام‌آرام خانهٔ اصلی‌مان می‌شود. کیست که نداند زیستن طولانی مدت در مسافرخانه، چالش‌های بزرگ خودش را دارد. رفتار و گفتار و کیفیت حضوری که روزی فقط راهی برای فرار بوده، می‌شود شیوهٔ زندگی‌ام. چنان در نقشِ آدمِ رنجور فرو می‌روم که دیگر خودم هم نمی‌دانم کجای این رنج پناه گرفته‌ام و کجایش واقعاً از آنِ من شده است. دیگر لازم نیست وانمود کنم سردرد دارم. واقعاً سرم درد می‌گیرد. واقعاً خسته‌ام. واقعاً دیگر توان حرف زدن ندارم و... اینجاست که خویشتنِ دروغین، بی‌آنکه دروغ بگوید، راست‌ترین چیزِ زندگی ما می‌شود. و شاید تلخ‌ترین بخش زندگی برای آدم‌هایی که زندگی بر آن‌ها سخت گرفته و هر روز در محیط‌های دشوار زیسته‌اند، همین باشد: ینکه پناهگاهی که روزی برای نجات خودشان ساخته بودند، رفته‌رفته بدل به خانه‌شان می‌شود. خانه‌ای که روزی از شر معاشرتی دشوار به آن پناه جسته بودیم، و قرار بود فقط جایی برای ماندن تا تمام شدنِ جهنم باشد حالا سالهاست که سکونتگاه اصلی ما شده است... @AnSoo
530