Inside_the_Psyche
Відкрити в Telegram
Banafsheh Najafizadeh(PhD) Psychoanalytical Psychotherapist Member of APA, PCOIran, TCPS
Показати більше956
Підписники
Немає даних24 години
-47 днів
-1130 день
Архів дописів
شفای بعضیها لطف بیشتر است، شفای بعضیها مسئولیتپذیری بیشتر.
شفای برخی در همدلی بیشتر است و شفای برخی دیگر در مرز گذاشتن.
شفای بعضیها در رهاکردن است و شفای بعضیها در چگونگی ورود کردن.
شفای برخی در صحبت کردن است و شفای برخی دیگر سکوت.
شفای بعضی بازگشت به گذشته است و شفای بعضی در رها کردن آن.
شفای برخی افراد در یادگیری نحوهٔ دادن است و شفای برخی دیگر یادگیری نحوهٔ گرفتن است.
و بسیاری از ما بینابین تمامی اینها در رقصیم.
۱۰ مکانیزم دفاعی که برای محافظت از خود بهکار میبریم.
جابهجایی (Displacement): یکی از سازوکارهای ناهشیار ایگو برای حفظ تعادل روانی. جابهجایی یعنی بیرون ریختن احساسات، تکانهها و ناکامیهای خود بر کسان یا چیزهایی که تهدید کمتری دارند.
انکار (Denial): این سازوکار روانی برای محافظت از ایگو در برابر اموری بهکار میرود که فرد توانایی مواجهه با آنها را ندارد، و اغلب در توصیف وضعیتهایی بهکار میرود که در آنها، افراد از پذیرش واقعیت یا حقیقتی آشکار ناتواناند.
واپسرانی (Repression): فرایندی ناهشیار است که بهواسطهٔ آن، اطلاعات، خاطرات یا تجربههای رنجآور و تهدیدکننده از دسترس آگاهی هشیار دور نگه داشته میشوند. اما این بدان معنا نیست که این محتواها محو یا فراموش میشوند؛ آنها همچنان در ژرفای روان باقی میمانند و بر رفتار، واکنشها و روابط ما تأثیر میگذارند.
سرکوبی (Suppression): گاه فرد بهگونهای هشیار تلاش میکند تا اطلاعات یا افکار ناخوشایند را از ذهن خود بیرون کند یا از آنها چشمپوشی کند، این حالت را سرکوبی مینامند. با اینحال، در اغلب موارد، حذف خاطرات اضطرابزا از آگاهی نه بهصورت آگاهانه، بلکه از طریق واپسرانی و بهشکلی ناهشیار رخ میدهد. سرکوبی حالتی است میان آگاهی و دفاع، جایی که فرد، هرچند میداند چه چیزی آزارش میدهد، میکوشد آن را به کناری براند.
تصعید (Sublimation): مکانیزمی دفاعی و بالغانه است که به فرد امکان میدهد تا تکانهها و امیال غیرقابلقبول را در قالبهایی پذیرفتنی و حتی ستودنی بروز دهد. برای مثال، فردی که خشم شدیدی را تجربه میکند، ممکن است به ورزشهایی چون کیکبوکسینگ روی آورد تا بدینگونه هیجان خود را تخلیه کند.
فرافکنی (Projection): یکی از مکانیزمهای دفاعی است که در آن فرد، ویژگیها یا احساسات غیرقابلقبول خود را به دیگران نسبت میدهد. برای نمونه، اگر نسبت به کسی احساس دلزدگی شدیدی داشته باشید، ممکن است بهجای پذیرش این احساس در خود، باور کنید که آن شخص است که از شما خوشش نمیآید.
عقلانیسازی (Intellectualization): از طریق تفکر دربارهٔ رویدادها بهشیوهای سرد و بالینی، درصدد کاهش اضطراب برمیآید. این مکانیزم دفاعی به ما امکان میدهد که از مواجهه با بُعد هیجانی و پُراسترس موقعیت پرهیز کرده و صرفاً بر جنبهٔ عقلانی آن تمرکز کنیم.
توجیه (Rationalization): سازوکاری دفاعی است که در آن فرد، رفتار یا احساس غیرقابلقبولی را از راه توضیحی منطقی یا عقلپسند تبیین میکند، بیآنکه به دلایل واقعی آن رفتار اشاره کند. برای نمونه، فردی که درخواست او برای قرار ملاقات رد شده، ممکن است موقعیت را چنین توجیه کند که در هر صورت به آن شخص علاقهای نداشته است.
واپسروی (Regression): در مواجهه با رویدادهای پُراسترس، گاه افراد شیوههای مقابلهای خود را رها کرده و به الگوهای رفتاریای بازمیگردند که در مراحل پیشین رشد بهکار میبردند. آنا فروید این سازوکار دفاعی را واپسروی نامید و بر آن بود که افراد، رفتارهایی را بازنمایی میکنند که با مرحلهای از رشد روانی-جنسی همخوان است که در آن تثبیت شدهاند
واکنش وارونه (Reaction Formation): از طریق پذیرش احساسی، تکانهای یا رفتاری که در تضاد کامل با احساس یا تکانهٔ واقعی فرد است، اضطراب را کاهش میدهد. بهعنوان نمونه، فردی که نسبت به شخصی دلزدگی شدیدی احساس میکند، ممکن است برای پنهان ساختن این احساس راستین، با او رفتاری بیشازحد دوستانه در پیش گیرد.
نویسنده: کِندرا چِری
https://t.me/inside_the_psyche
پدر
❇️ به دلیل اینکه در رابطه مادر و نوزاد ترکیبی از عشق و نفرت وجود دارد نیازمند شخص سومی است که جایگاه خاص خودش را دارد.
شخصی که مثلثی را میسازد و همزمان مجبور است بدون احساس طرد شدگی خود را در این مثلث جای دهد.
🔹 همچنین پدر باید از احساس احتمالی حسادتی در درون خودش که به واسطه حضور کودک برانگیخته میشود آگاه باشد. یعنی کودکی که جای پدر را به عنوان کودک خیالی مادر گرفته است.
پدر باید از احساس رشکی که نسبت به مادرانگی مادر دارد، (به عنوان کسی که پدر اساساً دوست داشته جایگاهش را تصاحب کند) آگاه باشد. این پدیده همیشگی است و اهمیت آن اغلب دست کم گرفته میشود.
اسکیزوئید
❇️ شخصیت اسکیزوئید در روانکاوی و روانپزشکی به نوعی سازمان شخصیت اشاره دارد که ویژگی اصلی آن کنارهگیری از روابط بینفردی و دنیای بیرونی و غرقشدن در دنیای درونی و فانتزیهاست.
بر اساس دیدگاههای روانکاوی (بهویژه کلاین، فیربرن و گانتریپ)، شخصیت اسکیزوئید حاصل نحوهی خاصی از ارتباط اولیهی کودک با ابژههایش است؛ یعنی جایی که کودک برای محافظت از خود در برابر تجربههای زودهنگامِ اضطراب، پرخاشگری یا ترس از نابودی، به دوپارهسازی ابژهها (خوب/بد) و عقبنشینی به دنیای درونی متوسل میشود.
اندیشیدن دربارهٔ تروما
تروما نوعی زخم است. وقتی رویدادی را تروماتیک مینامیم، این واژه را از زبان یونانی وام میگیریم که در آن به سوراخ شدن پوست، یعنی شکستن پوشش بدنی اشاره دارد. فروید این واژه را بهطور استعاری به کار برد تا تأکید کند که چگونه ذهن نیز میتواند با رویدادها سوراخ و مجروح شود، و بدین ترتیب به توصیف خود از اینکه چگونه میتوان پنداشت ذهن با نوعی پوست، یا سپر محافظ، پوشیده شده است، قدرت تصویری بخشید. این گزینشگری حیاتی است: بیرون نگه داشتن مقادیر و انواع بیش از حدِ تحریک، حتی از ظرفیت دریافت یا راه دادن به محرکها مهمتر است.
در تروما؛ ذهن از نوع و درجهای از تحریک لبریز میشود که بسیار بیشتر از آن است که بتواند معنایش را درک یا آن را مدیریت کند. احساس میشود که چیزی بسیار خشونتآمیز در درون رخ داده است، و این بازتابدهندهٔ خشونتی است که احساس میشود در دنیای بیرونی رخ داده است. متعاقب این، اختلال گستردهای در کارکرد روانی ایجاد میشود که معادل نوعی فروپاشی است.
این فروپاشی، علیه شیوهٔ تثبیتشدهٔ پیشبرد زندگی فرد، باورهای تثبیتشده دربارهٔ پیشبینیپذیری جهان، ساختارهای ذهنی تثبیتشده، و سازمان دفاعی تثبیتشده است. این امر فرد را در برابر اضطرابهای شدید و غلبهکننده از منابع درونی و همچنین از رویدادهای واقعی بیرونی آسیبپذیر رها میکند.
ترسها، تکانهها و اضطرابهای بدوی همگی جانی تازه میگیرند و اعتماد به خوبیِ بنیادینِ اُبژههای فرد، که در واقع همان خود جهان است، در هم میشکند. از دست دادن باور به پیشبینیپذیری جهان، و به کارکرد محافظتی اُبژههای خوب فرد، اعم از درونی و بیرونی، ناگزیر بهمعنای تجدید حیات ترسها دربارهٔ بیرحمی و قدرت اُبژههای بد خواهد بود. در نتیجه لغزش سریعی بهسوی باورهای پارانوئید بدوی دربارهٔ جایگاه فرد در جهان رخ میدهد.
از همه مهمتر، اضطرابها با هم تلاقی پیدا میکنند: رویداد بیرونی بهعنوان تأییدکنندهٔ بدترین ترسها و فانتزیهای درونی ادراک میشود، بهویژه واقعیت و قریبالوقوع بودن مرگ، یا نابودی شخصی، از طریق ناکامی آن اُبژههای خوب (درونی و بیرونی) در فراهم آوردن محافظت در برابر بدترین اتفاقات.
با فروپاشی اعتماد به خوبی و قدرت اُبژههای درونی فرد، قدرت و بدخواهی اُبژههای درونی بد افزایش مییابد.
جالب اینجاست که ماهیت رویداد هرچه که باشد، خواه بلایای طبیعی، خواه ساختهٔ دست بشر، و خواه یک حملهٔ شخصی عامدانه، پیامد آن یکسان است: در نهایت فرد رویداد را برحسب آشفتهترین و آشفتهکنندهترین روابط بین اُبژههایی که احساس میشود در دنیای درونی او ساکن هستند، معنا میکند.
به این طریق، بازماندهٔ رویداد تروماتیک، دستکم از یک امر غیرعادی، چیزی قابل تشخیص و آشنا میسازد و به آن معنا میبخشد. جای تعجب نیست که آن روابط اُبژهای درونی که بیدرنگترین حس و معنا را به رویداد تروماتیک میبخشند، همانهایی خواهند بود که چه از نظر ساختاری و چه از نظر تداعیها، به آن شباهت دارند.
بخشهایی از مقالهٔ اندیشیدن دربارهٔ تروما
نویسنده: کارولین گارلند
https://t.me/inside_the_psyche
سوگ و ملانکولی
سوگ، معمولاً واکنشیست به از دست دادن یک شخص محبوب یا یک مفهوم انتزاعی که جایگزین او شده، مانند میهن، آزادی، آرمان و نظایر آن. با این حال در برخی افراد، تحت تأثیر همین عوامل، به جای سوگ، ملانکولی پدیدار میشود؛ که به همین دلیل به وجود زمینهای بیمارگونه در آنها مشکوک میشویم.
ما اطمینان داریم که سوگ پس از مدتی معین فروکش خواهد کرد و هرگونه مداخله در آن را بیفایده، یا حتی زیانبار میدانیم.
ملانکولی از نظر روانی با ویژگیهایی نظیر افسردگی عمیقاً دردناک، از دست دادن علاقه به جهان بیرونی، از دست دادن توانایی عشقورزی، بازداری در انجام هرگونه عملکرد، و کاهش عزت نفس مشخص میشود که در قالب خودسرزنشگری و ناسزاگویی به خویش بروز مییابد و تا توهم انتظار مجازات شدت میگیرد.
این تصویر زمانی برایمان قابل فهمتر میشود که در نظر آوریم سوگ نیز جز در یک مورد، همان ویژگیهای ملانکولی را دارد: اختلال در عزت نفس در سوگ وجود ندارد، اما در سایر جنبهها، این دو یکساناند.
سوگ عمیق، که واکنشیست به فقدان شخصی که دوستش داشتیم، شامل همان خلق دردناک، همان بیعلاقگی به جهان بیرونی -مگر آنچه یادآور فرد متوفی است- همان ناتوانی در انتخاب ابژهٔ جدید عشق -که به معنای جایگزینی فرد ازدسترفته است- و همان کنارهگیری از هر فعالیتی که با یاد و خاطرات متوفی ارتباطی ندارد، است.
فرد ملانکولیک ویژگی دیگری را نیز نشان میدهد که در سوگ غایب است: کاهشی چشمگیر در عزت نفس و تهیشدگی عظیم ایگو.
در سوگ، جهان فقیر و تهی شده است؛ در ملانکولی، این خود ایگوست که چنین میشود.
مراجع ایگوی خود را برای ما بیارزش، ناتوان از عملکرد، و از نظر اخلاقی نکوهیدنی توصیف میکند. او خود را سرزنش میکند، تحقیر میکند، و انتظار طرد شدن و مجازات دارد. خود را در برابر دیگران خوار میسازد و برای هر یک از نزدیکانش، که با چنین فرد بیارزشی پیوند دارند، احساس تأسف میکند.
او باور ندارد که تغییری در او رخ داده، بلکه خودانتقادیاش را به گذشته نیز تعمیم میدهد و ادعا میکند که هرگز بهتر از این نبوده است. تصویر این توهم حقارت -که عمدتاً اخلاقی است- با بیخوابی، امتناع از خوردن غذا، و غلبه -شگفتانگیز از نظر روانشناختی- بر سائقی که تمام موجودات زنده را به چسبیدن به زندگی وامیدارد، کامل میشود.
نویسنده: زیگموند فروید
https://t.me/inside_the_psyche
انتقال چیست و چگونه عمل میکند؟
در معنای کلی، انتقال به «فرایند جابهجایی چیزی یا کسی از یک مکان یا وضعیت به مکان یا وضعیت دیگر» گفته میشود. اما تعریف روانشناختیِ انتقال با این معنا تفاوت دارد و مستقیماً به افرادی مربوط میشود که در فرآیند رواندرمانی شرکت میکنند. در این بافت، انتقال بهعنوان فرافکنی احساسات ناهشیار فرد بر درمانگرش تعریف میشود.
این احساسات، در اصل به سوی چهرههای مهم دوران کودکی —نظیر والدین— جهتگیری داشتهاند. مفهوم انتقال در رواندرمانی در اواخر قرن بیستم بسط یافت، هنگامیکه رویکردهای درمانی ساختار خشک و سختگیرانهٔ پیشین را ترک کردند و امکان انعطافپذیری بیشتری در شیوههای درمانی فراهم شد.
انتقال مثبت: انتقال گاه میتواند نتایجی مفید بههمراه داشته باشد. نمونهای از انتقال مثبت زمانیست که فرد جنبههای خوشایندِ روابط گذشتهاش را بر رابطه با درمانگر فرافکنی میکند. در این وضعیت، مراجع ممکن است درمانگر را فردی دلسوز، دانا و حامی ببیند، که این امر میتواند تجربهٔ درمان را پربارتر کند.
انتقال منفی: در انتقال منفی، احساسات منفی به درمانگر انتقال مییابد. خشم و خصومت دو احساسی هستند که ممکن است در دوران کودکی نسبت به یکی از والدین یا فرد مهم دیگری تجربه شده باشند و اکنون در چارچوب رابطهٔ درمانی مجدد ظاهر شوند.
انتقال جنسیشده: آیا نسبت به درمانگر خود احساس کشش دارید؟ اگر چنین است، ممکن است درگیر انتقال جنسیشده (که گاه با عنوان انتقال اروتیک نیز شناخته میشود) باشید. احساساتی که زیر چتر انتقال جنسیشده قرار میگیرند.
انتقال متقابل: درمانگران سلامت روان نیز باید نسبت به این احتمال آگاه هستند که احساسات و تعارضهای درونی خودشان ممکن است به مراجع منتقل شود. این فرایند انتقال متقابل نام دارد و میتواند رابطهٔ درمانی را مبهم و پیچیده سازد.
در برخی رویکردها رواندرمانگران از انتقال متقابل در جهت پیشبرد درمان استفاده میکنند. برای مثال، اگر مراجع به درمانگر بگوید که بهنظر میرسد عصبانیست، درمانگر ممکن است احساسات خود را با او در میان بگذارد؛ ابتدا با تأیید و تحسین دقت مراجع در شناسایی این هیجان، و سپس با همکاری برای درک اینکه چه اندازه از این واکنش، بازتاب فرافکنی مراجع است.
نویسنده: لیزا فریتشر
https://t.me/inside_the_psyche
دیگر شبیه خودت نیستی!
عکسهای قدیمی را نگاه کردم آن روزها هم شبیه خودم نبودم.
"چی میخوای؟" "نمیدونم"
اگر سالها خودت را با دیگری تنظیم کرده باشی، طبیعیست که خواستههای شخصیات را فراموش کنی.
گاهی "ما" آنقدر پررنگ میشود که دیگر "من" ی باقی نمیماند.
اما اگر "تو" نباشی آن "ما" هم واقعی نیست.
بعضیها وارد #رابطه که میشوند تغییر میکنند: حرفهایشان، علایقشان، حتی خندیدنشان.
اما وقتی رابطه تمام میشود، حس میکنند چیزی از دست دادهاند، چیزی از خودشان.
در بعضی رابطهها یک نفر زیادی نزدیک میشود و دیگری پس میکشد. انگار که یکی شدن ترسناک است و فاصله گرفتن دردناک.
گاهی آنقدر خودت را با دیگری هماهنگ میکنی که حتی متوجه نمیشوی چه چیزهایی را دوست نداری. بعد از مدتی نمیدانی این تویی که داری زندگی میکنی یا نسخهای که برای پذیرفته شدن ساختهای.
در بعضی روابطی که ترس از طرد شدن زیاد است، یکی شدن با دیگری راهی برای حفظ رابطه میشود.
اما این شبیه شدن، کم کم فردیت را کمرنگ میکند.
صمیمیت، یعنی کنار دیگری بودن، بدون اینکه شبیه او شوی.
این همان نقطه تعادل است که خیلیها از آن میگذرند.
آدمها در گروهها رابطهها و خانوادهها نقشهایی بازی میکنند تا پذیرفته شوند. اما اگر نقابها را برداریم چه چیزی باقی میماند؟
https://t.me/inside_the_psyche
از نگاه لکان فانتزی ساختاری است که میل را حفظ میکند.
یعنی اگر میل واقعاً به طور کامل ارضا شود، ممکن است فرو بپاشد. پس بعضی افراد ناخودآگاه خواستن را بیشتر از داشتن دوست دارند.
پس بجای داشتن واقعی، به فانتزی یا خیال داشتن پناه میبرند و در اینجا است که رویاپردازی بر عملگرایی سبقت میگیرد.
https://t.me/inside_the_psyche
نیاز شدید به کنترل، نشانه اضطرابی است که از ناشناختهها داریم.
انگار همیشه از پیش میخواهیم بدانیم که چه میشود. چرا نمیتوانیم گاهی بگذاریم خودش پیش برود؟
حس میکنیم چیزی کم داریم ولی به جای اینکه ببینیم این کمبود از کجاست، آن را با خرید پر میکنیم!
گاهی میان شبکههای اجتماعی میگردیم تا از تنهایی و بلاتکلیفی فرار کنیم، بی آنکه "اضطراب پنهان" را ببینیم.
"حالا انجامش میدهم.." میگوییم و به تعویق میاندازیم. از شکست، شاید از موفقیت.
اضطراب که میآید یا به یخچال پناه میبریم یا از غذا میگریزیم، بی آنکه با اضطراب روبرو شویم.
انتخاب یک لباس سفارش غذا یا حتی فرستادن پیامی ساده گاهی اینقدر سخت میشود چرا که پشت این تردیدها، ترس از قضاوت یا اشتباه پنهان است.
وقتی کاری میکنیم منتظریم کسی بگوید "خوب بود"شاید در دل این انتظار، ترس_از_طرد نشسته است.
بعضی از ما در وقت استراحت هم باید مشغول باشیم! شاید از لحظهای که هیچ کاری نماند جز روبرو شدن با خود، میترسیم.
برخی همیشه جذب آدمهای دوردست میشوند! از صمیمیت میترسند؟ شاید این هم راهی باشد برای گریز از ترس ترک شدن.
چقدر میتوانیم یک ساعت بیگوشی بیموسیقی بیکار با خودمان بمانیم؟ شاید این شتاب برای پر کردن لحظات، گریزی از اضطراب و تنهایی در سکوت باشد.
https://t.me/inside_the_psyche
رواندرمانی فقط برای "علائم" نیست. کمک میکند برای اولین بار درباره زندگیات فکر کنی، در معنای واقعیِ فکر کردن: چه میخواهی، از چه میترسی و چرا همان راهی را رفتهای که دیگران برایت نوشتهاند. تغییر از همین جا شروع میشود.
تأملاتی در خور ایام جنگ و مرگ
مردمان کموبیش توسط دولتهایی که تشکیل میدهند نمایندگی میشوند، و این دولتها توسط حکومتهایی که بر آنها حکم میرانند.
یک دولت متخاصم هر آن کار خلاف و هر آن عمل خشونتآمیزی را که موجب رسوایی فرد میشود، بر خود مجاز میشمارد. علیه دشمن نه تنها از حیلههای جنگی پذیرفتهشده، بلکه از دروغگویی و فریب عامدانه نیز استفاده میکند.
دولت نهایت درجهٔ اطاعت و فداکاری را از شهروندانش طلب میکند، اما همزمان با پنهانکاری مفرط و سانسور اخبار و ابراز عقیده، با آنها همچون کودکان رفتار میکند. [دولت] خود را از ضمانتها و معاهداتی که بدان واسطه متعهد به سایر دولتها بود تبرئه میکند، و بیشرمانه به آزمندی و شهوت قدرت خویش اعتراف مینماید، که فرد آنگاه بایستی به نام میهنپرستی آن را تأیید کند.
نبایستی مایهٔ تعجب باشد که این سست شدن تمام پیوندهای اخلاقی در جامعهٔ بشری، پیامدهایی بر اخلاقیات افراد داشته باشد؛ چراکه وجدان ما آن قاضی انعطافناپذیری نیست که معلمان اخلاق اعلام میکنند، بلکه در منشأ خود «اضطراب اجتماعی» است و نه چیزی دیگر.
هنگامی که اجتماع دیگر اعتراضی نمیکند، واپسرانی شورهای اهریمنی نیز پایان مییابد، و انسانها مرتکب اعمالی از قساوت، فریب، خیانت و توحش میشوند که چنان با سطح تمدن آنها ناسازگار است که آدمی آنها را ناممکن میپنداشت.
شهروند جهان متمدن که از او سخن گفتم، حق دارد که در دنیایی که برایش بیگانه شده است درمانده بایستد. میهن بزرگش فروپاشیده، داراییهای مشترکش ویران گشته، و هموطنانش متفرق و خوار شدهاند!
با وجود این، در نقد ناامیدی او سخنی هست که بایستی گفته شود. اگر دقیق سخن بگوییم، این [ناامیدی] موجه نیست، چراکه مشتمل بر تخریب یک توهم است. ما از توهمات استقبال میکنیم چراکه آنها ما را از احساسات ناخوشایند در امان میدارند، و در عوض ما را قادر میسازند تا از رضایتمندیها لذت ببریم.
دو چیز در این جنگ حس سرخوردگی ما را برانگیخته است: اخلاقیات نازلی که در سطح بیرونی توسط دولتهایی نشان داده میشود که در روابط درونیشان ژست حافظان معیارهای اخلاقی را میگیرند، و سبعیتی که توسط افرادی نشان داده میشود که، بهعنوان مشارکتکنندگان در بالاترین تمدن بشری، آدمی گمان نمیبرد قادر به چنین رفتاری باشند.
پژوهش روانکاوانه نشان میدهد که عمیقترین جوهر سرشت انسان متشکل از تکانههای سائقمحوری است که ماهیتی بدوی دارند، که در تمام انسانها مشابهاند و هدفشان ارضای نیازهای نخستین معینی است.
این تکانهها فینفسه نه خوب هستند و نه بد. ما آنها و تظاهراتشان را بر حسب رابطهشان با نیازها و مطالبات اجتماع انسانی بدینگونه طبقهبندی میکنیم. بایستی اذعان شود که تمام تکانههایی که جامعه آنها را بهعنوان شر محکوم میکند از این نوع بدوی هستند.
تمدن از طریق چشمپوشی از ارضای سائق به دست آمده است، و به نوبهٔ خود همان چشمپوشی را از هر تازهوارد طلب میکند.
متن کامل را اینجا بخوانید.
نویسنده: زیگموند فروید
باید به درون زخمهایتان بخزید
و با ترسهایتان روبرو شوید...
بعد از خونریزی، فرآیند شفا آغاز میشود...
کارل_گوستاو_یونگ
