Inside_the_Psyche
Ir al canal en Telegram
Banafsheh Najafizadeh(PhD) Psychoanalytical Psychotherapist Member of APA, PCOIran, TCPS
Mostrar más966
Suscriptores
Sin datos24 horas
-37 días
-330 días
Archivo de publicaciones
دیگر شبیه خودت نیستی!
عکسهای قدیمی را نگاه کردم آن روزها هم شبیه خودم نبودم.
"چی میخوای؟" "نمیدونم"
اگر سالها خودت را با دیگری تنظیم کرده باشی، طبیعیست که خواستههای شخصیات را فراموش کنی.
گاهی "ما" آنقدر پررنگ میشود که دیگر "من" ی باقی نمیماند.
اما اگر "تو" نباشی آن "ما" هم واقعی نیست.
بعضیها وارد #رابطه که میشوند تغییر میکنند: حرفهایشان، علایقشان، حتی خندیدنشان.
اما وقتی رابطه تمام میشود، حس میکنند چیزی از دست دادهاند، چیزی از خودشان.
در بعضی رابطهها یک نفر زیادی نزدیک میشود و دیگری پس میکشد. انگار که یکی شدن ترسناک است و فاصله گرفتن دردناک.
گاهی آنقدر خودت را با دیگری هماهنگ میکنی که حتی متوجه نمیشوی چه چیزهایی را دوست نداری. بعد از مدتی نمیدانی این تویی که داری زندگی میکنی یا نسخهای که برای پذیرفته شدن ساختهای.
در بعضی روابطی که ترس از طرد شدن زیاد است، یکی شدن با دیگری راهی برای حفظ رابطه میشود.
اما این شبیه شدن، کم کم فردیت را کمرنگ میکند.
صمیمیت، یعنی کنار دیگری بودن، بدون اینکه شبیه او شوی.
این همان نقطه تعادل است که خیلیها از آن میگذرند.
آدمها در گروهها رابطهها و خانوادهها نقشهایی بازی میکنند تا پذیرفته شوند. اما اگر نقابها را برداریم چه چیزی باقی میماند؟
https://t.me/inside_the_psyche
از نگاه لکان فانتزی ساختاری است که میل را حفظ میکند.
یعنی اگر میل واقعاً به طور کامل ارضا شود، ممکن است فرو بپاشد. پس بعضی افراد ناخودآگاه خواستن را بیشتر از داشتن دوست دارند.
پس بجای داشتن واقعی، به فانتزی یا خیال داشتن پناه میبرند و در اینجا است که رویاپردازی بر عملگرایی سبقت میگیرد.
https://t.me/inside_the_psyche
نیاز شدید به کنترل، نشانه اضطرابی است که از ناشناختهها داریم.
انگار همیشه از پیش میخواهیم بدانیم که چه میشود. چرا نمیتوانیم گاهی بگذاریم خودش پیش برود؟
حس میکنیم چیزی کم داریم ولی به جای اینکه ببینیم این کمبود از کجاست، آن را با خرید پر میکنیم!
گاهی میان شبکههای اجتماعی میگردیم تا از تنهایی و بلاتکلیفی فرار کنیم، بی آنکه "اضطراب پنهان" را ببینیم.
"حالا انجامش میدهم.." میگوییم و به تعویق میاندازیم. از شکست، شاید از موفقیت.
اضطراب که میآید یا به یخچال پناه میبریم یا از غذا میگریزیم، بی آنکه با اضطراب روبرو شویم.
انتخاب یک لباس سفارش غذا یا حتی فرستادن پیامی ساده گاهی اینقدر سخت میشود چرا که پشت این تردیدها، ترس از قضاوت یا اشتباه پنهان است.
وقتی کاری میکنیم منتظریم کسی بگوید "خوب بود"شاید در دل این انتظار، ترس_از_طرد نشسته است.
بعضی از ما در وقت استراحت هم باید مشغول باشیم! شاید از لحظهای که هیچ کاری نماند جز روبرو شدن با خود، میترسیم.
برخی همیشه جذب آدمهای دوردست میشوند! از صمیمیت میترسند؟ شاید این هم راهی باشد برای گریز از ترس ترک شدن.
چقدر میتوانیم یک ساعت بیگوشی بیموسیقی بیکار با خودمان بمانیم؟ شاید این شتاب برای پر کردن لحظات، گریزی از اضطراب و تنهایی در سکوت باشد.
https://t.me/inside_the_psyche
رواندرمانی فقط برای "علائم" نیست. کمک میکند برای اولین بار درباره زندگیات فکر کنی، در معنای واقعیِ فکر کردن: چه میخواهی، از چه میترسی و چرا همان راهی را رفتهای که دیگران برایت نوشتهاند. تغییر از همین جا شروع میشود.
تأملاتی در خور ایام جنگ و مرگ
مردمان کموبیش توسط دولتهایی که تشکیل میدهند نمایندگی میشوند، و این دولتها توسط حکومتهایی که بر آنها حکم میرانند.
یک دولت متخاصم هر آن کار خلاف و هر آن عمل خشونتآمیزی را که موجب رسوایی فرد میشود، بر خود مجاز میشمارد. علیه دشمن نه تنها از حیلههای جنگی پذیرفتهشده، بلکه از دروغگویی و فریب عامدانه نیز استفاده میکند.
دولت نهایت درجهٔ اطاعت و فداکاری را از شهروندانش طلب میکند، اما همزمان با پنهانکاری مفرط و سانسور اخبار و ابراز عقیده، با آنها همچون کودکان رفتار میکند. [دولت] خود را از ضمانتها و معاهداتی که بدان واسطه متعهد به سایر دولتها بود تبرئه میکند، و بیشرمانه به آزمندی و شهوت قدرت خویش اعتراف مینماید، که فرد آنگاه بایستی به نام میهنپرستی آن را تأیید کند.
نبایستی مایهٔ تعجب باشد که این سست شدن تمام پیوندهای اخلاقی در جامعهٔ بشری، پیامدهایی بر اخلاقیات افراد داشته باشد؛ چراکه وجدان ما آن قاضی انعطافناپذیری نیست که معلمان اخلاق اعلام میکنند، بلکه در منشأ خود «اضطراب اجتماعی» است و نه چیزی دیگر.
هنگامی که اجتماع دیگر اعتراضی نمیکند، واپسرانی شورهای اهریمنی نیز پایان مییابد، و انسانها مرتکب اعمالی از قساوت، فریب، خیانت و توحش میشوند که چنان با سطح تمدن آنها ناسازگار است که آدمی آنها را ناممکن میپنداشت.
شهروند جهان متمدن که از او سخن گفتم، حق دارد که در دنیایی که برایش بیگانه شده است درمانده بایستد. میهن بزرگش فروپاشیده، داراییهای مشترکش ویران گشته، و هموطنانش متفرق و خوار شدهاند!
با وجود این، در نقد ناامیدی او سخنی هست که بایستی گفته شود. اگر دقیق سخن بگوییم، این [ناامیدی] موجه نیست، چراکه مشتمل بر تخریب یک توهم است. ما از توهمات استقبال میکنیم چراکه آنها ما را از احساسات ناخوشایند در امان میدارند، و در عوض ما را قادر میسازند تا از رضایتمندیها لذت ببریم.
دو چیز در این جنگ حس سرخوردگی ما را برانگیخته است: اخلاقیات نازلی که در سطح بیرونی توسط دولتهایی نشان داده میشود که در روابط درونیشان ژست حافظان معیارهای اخلاقی را میگیرند، و سبعیتی که توسط افرادی نشان داده میشود که، بهعنوان مشارکتکنندگان در بالاترین تمدن بشری، آدمی گمان نمیبرد قادر به چنین رفتاری باشند.
پژوهش روانکاوانه نشان میدهد که عمیقترین جوهر سرشت انسان متشکل از تکانههای سائقمحوری است که ماهیتی بدوی دارند، که در تمام انسانها مشابهاند و هدفشان ارضای نیازهای نخستین معینی است.
این تکانهها فینفسه نه خوب هستند و نه بد. ما آنها و تظاهراتشان را بر حسب رابطهشان با نیازها و مطالبات اجتماع انسانی بدینگونه طبقهبندی میکنیم. بایستی اذعان شود که تمام تکانههایی که جامعه آنها را بهعنوان شر محکوم میکند از این نوع بدوی هستند.
تمدن از طریق چشمپوشی از ارضای سائق به دست آمده است، و به نوبهٔ خود همان چشمپوشی را از هر تازهوارد طلب میکند.
متن کامل را اینجا بخوانید.
نویسنده: زیگموند فروید
باید به درون زخمهایتان بخزید
و با ترسهایتان روبرو شوید...
بعد از خونریزی، فرآیند شفا آغاز میشود...
کارل_گوستاو_یونگ
«میلِ باز مضاعف عشق است، اما عشق باز مضاعف به هذیان تبدیل میشود.»
ژک_لکان
Redoubled : باز مضاعف
پدر، ناممکن را قابل تحمل میکند. با آنکه از آغاز دسترسی به لذت ممکن نیست، قانونِ پدر ممنوعیت را جا میاندازد تا این واقعیت را قابل پذیرش کند.
اینجا نقش قانون روشن میشود، قانون نه تنها بازدارنده نیست، بلکه ساختدهنده است. یعنی به امر ناممکن، لباس ممنوعیت میپوشاند تا ما خیال کنیم چیزی ممکن را از دست دادهایم!
ما باید بپذیریم که بخشی از لذت از آغاز از دست رفته است.
بهزبان لکانی: ژوئیسانس هرگز کامل نبوده است. از همان لحظهای که به زبان وارد شدیم و از وحدت و یگانگی با مادر جدا افتادیم، لذت شکاف برداشته است.
Looking Awry by Slavoj Zizek
🎨 Anxiety by Edvard Munch, 1894
شرم وقتی بیدار میشود که موقعیت سوژه در برابر نگاه #بزرگدیگری به لرزه میافتد. یعنی او به چشمِ دیگری خودش را در جایگاه تحقیرآمیز میبیند.
کلمه،
کلمه،
کلمه...
گاهی تبدیلِ رنجِ ناگفته به کلمه، یافتنِ پیوند میانِ چند داستانِ پراکندهی زندگی، وصل کردنِ آنها به هم و ساختنِ روایتی قابل فهم از این رنج، میتواند تو را نجات دهد. گاهی فقط زبان است که تو را نجات میدهد.
به قولِ ویتگنشتاین حدود جهانِ من، حدود زبانِ من است.
گمان میکنم، عصر ما، بیش از هر زمان، به نوعی «روانکاوی جمعی» نیاز دارد: به گفت و گویی بزرگ میان ذهنها، تا مالیخولیای خاموش ما به زبان بیاید. اگر سخن نگوییم، اگر ننویسیم، اگر نشنویم، افسردگی جهانی بدل به قانونِ نوین میشود.
ژولیا کریستوا
کسی که احساس بی ارزشی دارد، غالباً فقدان را به خود نسبت میدهد. به جای آن که بپذیرد هیچ کسی کامل نیست، نتیجه میگیرد من کافی نیستم. این جا به جایی، انتخابی ناآگاهانه اما بقابخش در کودکی بوده است، زیرا حفظ تصویر دیگری، به قیمت تخریب ارزش خود، امنتر بوده است.
🎨 At the Deathbed by Edvard Munch, 1895
اهمالکاری و فلج روانی در بحرانهای جمعی از لحظهای برمیخیزد که انسان میان خشم، سوگ و بیمعنایی معلق میماند. در این تعلیق، زندگی روزمره بیاهمیت میشود. ظرف شستن در برابر مرگ، برنامهریزی در برابر بیثباتی، پوچ به نظر میرسد. این پوچی افسردگی نیست. این سوگ جمعی است.
وظیفهی روانی که هر فرد میتواند و باید بر عهدهی خود بگذارد، این نیست که به دنبال احساس امنیت باشد، بلکه این است که قدرت تاب آوردن و کنار آمدن با ناامنی را در خود پرورش دهد.
اریک_فروم
فروم در این دیدگاه، بر مفاهیم عاملیت و بلوغ روانی تمرکز دارد. او معتقد است که جست و جوی امنیت مطلق، تلاشی واهی و گاهی کاذب است که مانع از رشد فردی میشود. در مقابل، پذیرش ابهام و تحمل ناامنی به عنوان بخشی جداییناپذیر از هستی، نشانهی سلامت روان و قدرت میل به زندگی اصیل است.
تحمل ناامنی به معنای انفعال نیست، بلکه به معنای توانایی اقدام و حرکت با وجود فقدان قطعیت است.
فروم این موضوع را نه یک انتخاب تفننی، بلکه یک ضرورت اخلاقی برای انسانیت مدرن میداند.
✅ "حقیقت همان اندازه رایج خواهد شد که ما رواجش بدهیم"
اینکه آفتاب حقیقت در پرده نخواهد ماند حرف مفتی است. فقط دست های ما می تواند از پرده بیرونش بکشد.حقیقت بارانی نیست که از آسمان ببارد، بذری است که کشتزارش زمین است و کشت کارانش آدمیان. پیروزی خِرد چیزی نیست جز پیروزی خردمندان.
📗 زندگی گالیله
📗 برتولت برشت
📗 عبدالرحیم احمدی
( لکان) مالیخولیا را درد وجود داشتن میخواند که منشائی جز عشق به بودن نمی توانست داشته باشد. در نظر لكان ماليخوليا بر اساس این تصور باطل قرار دارد که مطلوب از دست رفته محبوب مطلق او بوده و به آرزومندی او تمامیت می بخشیده است حال آنکه ذات تمنا امری خلاف یک چنین مطلقیت یا تمامیتی است. وی این نوع تصرف قلبی را انسداد تمنا مینامد. برای او فرد مالیخولیایی کسی است که دیگر هیچ انتظاری از غیر ( غ) ندارد. چرا که به نهایت 《بیهستی》خویش رسیده و در این سقوط کاری جز در آغوش گرفتن خویش در فراروی مرگ ندارد.
مبانی روانکاوی فروید–لکان
جانوران بُت نمیپرستند
قُلدر نمیتراشند و به کثافتکاریهای خودشان نمیبالند
برای همین تاریخ ندارند
صادق هدايت
¡Ya disponible! Investigación de Telegram 2025 — los principales insights del año 
