uk
Feedback
Light Workers🔆

Light Workers🔆

Відкрити в Telegram

چو ذَرِه باش، پویان سویِ خورشید؛ که تا چون خاک، زیرِ پا نمانی چو اِستاره به بالا، شب‌روی کن که تا زآن ماه بی‌همتا نمانی صفحه اینستاگرام https://www.instagram.com/lightworkers.ir @lightworkers

Показати більше
377
Підписники
-124 години
+37 днів
+530 день
Архів дописів
+9
1.1.mp378.59 MB

خودشناسی پیشرفته به روش یونگ #رسول_ماجانی

دردها دادی و درمانی هنوز..... #امیر_خسرو_دهلوی @lightworkers
دردها دادی و درمانی هنوز..... #امیر_خسرو_دهلوی @lightworkers

پیش از آن که واپسین نفس را برآرم پیش از آن که پرده فرو افتد پیش از پژمردن آخرین گل برآنم که زندگی کنم برآنم که عشق بورزم برآن
پیش از آن که واپسین نفس را برآرم  پیش از آن که پرده فرو افتد  پیش از پژمردن آخرین گل  برآنم که زندگی کنم  برآنم که عشق بورزم   برآنم که باشم...  در این جهان ظلمانی  در این روزگار سرشار از فجایع  در این دنیای پر از کینه  نزد کسانی که نیازمند منند  کسانی که نیازمند ایشانم کسانی که ستایش انگیزند، تا دریابم  شگفتی کنم  بازشناسم  که‌ام  که می‌توانم باشم که می‌خواهم باشم، تا روزها بی‌ثمر نماند  ساعت‌ها جان یابد و لحظه‌ها گرانبار شود هنگامی که می‌خندم  هنگامی که می‌گریم  هنگامی که لب فرو می‌بندم در سفرم به سوی تو  به سوی خود  به سوی خدا  که راهی‌ست ناشناخته  پُر خار ناهموار، راهی که، باری در آن گام می‌گذارم  که در آن گام نهاده‌ام  و سر ِ بازگشت ندارم بی آن‌که دیده باشم شکوفایی ِ گل‌ها را  بی آن‌که شنیده باشم خروش رودها را بی آن‌که به شگفت درآیم از زیبایی ِ حیات.-  اکنون مرگ می‌تواند فراز آید اکنون می‌توانم به راه افتم اکنون می‌توانم بگویم که زنده گی کرده‌ام... #مارگوت_بیکل ترجمه از #احمد_شاملو @lightworkers

پیش از آن که واپسین نفس را برآرم پیش از آن که پرده فرو افتد پیش از پژمردن آخرین گل برآنم که زندگی کنم برآنم که عشق بورزم برآن
پیش از آن که واپسین نفس را برآرم  پیش از آن که پرده فرو افتد  پیش از پژمردن آخرین گل  برآنم که زندگی کنم  برآنم که عشق بورزم   برآنم که باشم...  در این جهان ظلمانی  در این روزگار سرشار از فجایع  در این دنیای پر از کینه  نزد کسانی که نیازمند منند  کسانی که نیازمند ایشانم کسانی که ستایش انگیزند، تا دریابم  شگفتی کنم  بازشناسم  که‌ام  که می‌توانم باشم که می‌خواهم باشم، تا روزها بی‌ثمر نماند  ساعت‌ها جان یابد و لحظه‌ها گرانبار شود هنگامی که می‌خندم  هنگامی که می‌گریم  هنگامی که لب فرو می‌بندم در سفرم به سوی تو  به سوی خود  به سوی خدا  که راهی‌ست ناشناخته  پُر خار ناهموار، راهی که، باری در آن گام می‌گذارم  که در آن گام نهاده‌ام  و سر ِ بازگشت ندارم بی آن‌که دیده باشم شکوفایی ِ گل‌ها را  بی آن‌که شنیده باشم خروش رودها را بی آن‌که به شگفت درآیم از زیبایی ِ حیات.-  اکنون مرگ می‌تواند فراز آید اکنون می‌توانم به راه افتم اکنون می‌توانم بگویم که زنده گی کرده‌ام... #مارگوت_بیکل ترجمه از #احمد_شاملو @lightworkers

و گفت: گوسفند از آدمی آگاهتر است از آنکه بانگ شبان او را از چرا کردن باز دارد و آدمی را سخن خدای از مراد خویش باز نمی‌دارد...
و گفت: گوسفند از آدمی آگاهتر است از آنکه بانگ شبان او را از چرا کردن باز دارد و آدمی را سخن خدای از مراد خویش باز نمی‌دارد... #ذکر_حسن_بصری #تذکرة_الاولیاء @lightworkers

روزی کسی مرا گفت: "شاید ما جای دیگری مرده‌ایم و اینجا جهنم است!" به او گفتم: آفرین! داری یواش یواش به حقیقت نزدیک می‌شوی! اینجا بدون شک رتبه‌ای از جهنم است.نشانه ها این را می‌گویند.البته مراتب سخت‌تری هم در کار است،که بستگی به نوع اندیشه و عملکرد ما دارد.ما هم اکنون از "غِسلِین" می خوریم، از خون و چرکی که در رگهایمان جاری است.اگر این "غِسلین" را زیر میکروسکوپ ببینی حالت بهم میخورد. ما با حرارت زنده‌ایم و همه چیزمان ناری است و حتی تغذیه‌مان با سوخت و ساز است. پوست‌هایمان هر چند سال یکبار کنده می شود و پوست دیگری می‌روید.دنیایمان ناری است.همه چیزش با حرارت کار می‌کند.آن بالا خورشید است و این پایین انبوهی از مواد مذاب.آری اینجا رتبه‌ای از جهنم است و همه‌مان در قبر بدنمان مدفون شده‌ایم.بهتر بگویم به بند کشیده شده‌ایم.آنچنان که پرواز را از یاد برده‌ایم.ما هر روزه در این جهنم به نوعی زجر می‌کشیم.رنج می‌بریم. از دست این ستمکار خلاص نشده به دست ستمکار دیگری می‌افتیم.از این شرّ رها نشده شرّ دیگری در راه است.ما در میان دروغ و فریب و بدعهدی و جنگ و نامردمی دست و پا میزنیم.حتی گاه برای راحتی خود،پا بر سر و گردن دیگران می‌گذاریم تا دمی بالاتر رویم... آری،نشانه‌هایی که قرآن می‌دهد همگی درست و قابل تطبیق است،اینجا که همه مان در آن واقع شده‌ایم رتبه‌ای از جهنم است.تمام نشانه‌ها بر جهنم بودنش گواهی دارند،و ما همه بخاطر حماقت‌های خود در اینجاییم.... اما باز خدای رحمان، رسولانش را به نیکی می‌فرستد تا ما را از گورهایمان بر انگیزد، تا بیدارمان کند، تا هر از گاهی بر سرمان فریاد زنند که اینجا جای شما نیست، شما برای مرگ آفریده نشده‌اید،آفریده نشده‌اید که در مرداب دنیا دست و پا بزنید... اما کو گوش شنوا! کو بیداری! همه‌ی ما خود این جهنم خودخواسته را دوست داریم و حاضر نیستیم از این دنیایی که هر روز به نوعی زجرمان می‌دهد، خارج شویم.حاضر به دل کندن نیستیم.مشکل اینجاست که ما جهنم خود را دوست داریم، شکنجه‌گران خود را دوست داریم، و به این آتش و این غل و زنجیرها عادت کرده‌ایم.حاضر نیستیم که نگاهمان را، که اندیشه و عملکردمان را، تغییر دهیم و از این کیفیت سخت و بدشگون خلاصی یابیم. از یکطرف زار می‌زنیم و تضرع می‌کنیم که خدایا، نجات دهنده‌ای برایمان بفرست،و از آنطرف ناجیان و رسولانش را مجنون می نامیم و یا به قول قرآن آنها را می‌کشیم.ما به جهنم افتادگان، موجودات عجیبی هستیم.حرف از نجات می‌زنیم اما قدمی بسویش نمی‌رویم.و بدیهی است تا وقتی عاشق جهنم خویشیم،از آن خلاصی نیابیم.... #مسعود_ریاعی @lightworkers

«ما که در اردوگاه‌های کار اجباری زندگی کرده‌ایم، مردانی را به یاد می‌آوریم که در میان کلبه‌ها قدم می‌زدند، دیگران را دلداری م
«ما که در اردوگاه‌های کار اجباری زندگی کرده‌ایم، مردانی را به یاد می‌آوریم که در میان کلبه‌ها قدم می‌زدند، دیگران را دلداری می‌دادند و آخرین تکه نان خود را می‌بخشیدند. شاید تعداد آنها کم بود، اما آنها گواه کافی بر این هستند که همه چیز را می‌توان از انسان گرفت، جز یک چیز: آخرین آزادی‌های انسانی - انتخاب نگرش خود در هر شرایط، انتخاب راه خود.» #ویکتور_فرانکل @lightworkers

‌ اگر میخواهید بکلی از غم رهایی یابید، ناچارید کل ساختار لذت را درک کنید : مانند لذت روشنفکرانه لذت نفسانی لذت فرهنگی لذت اینکه به دیگران بگوییم چه باید بکنند لذت حاصل از بهبود بخشیدن و اصلاح و زدودن شرارت‌های جامعه لذت حاصل از عمل نیکو انجام دادن لذت از کسب دانش بیشتر ارضای جسمانی بیشتر، تجربه بیشتر،درک بیشتر زندگی و خلاصه همه آن چیزهای موذی و حیله گرانه ذهن و البته لذت نهایی که لذت در اختیار داشتن خداوند است! درک لذت نه به معنای انکار و نفی آنست بلکه به معنای درک این نکته است در تمام مدتی که در حال جستجوی لذت‌ایم،رنج را نیز نصیب خود میکنیم! بعبارتی، زمانی که از ما لذتی گرفته میشود، رنج حاصل میشود! زمانی که بدنبال تکرار لذت دیروزی هستیم، از ما روی برمیگرداند و رنج حاصل میشود! زمانی که از لذت نوشیدن یا سیگار یا سکس محروم میشویم،رنج به سراغ‌مان می‌آید! آیا پس از درک این حقیقت که هنگامی که تلاش برای لذت هست، رنج نیز وجود دارد، هنوز دوست دارید اینگونه زندگی کنید؟ اگر مایلید به رنج پایان دهید، ناگزیرید بکل ساختار لذت حضور ذهن کامل داشته باشید. در این صورت شما شادی عظیمی در زندگی خواهید داشت... #جیدو_کریشنامورتی #رهایی_از_دانستگی @lightworkers

هر جا خرد فرمانرواست، میان اندیشه و احساس، هیچ ستیزی نیست... #کارل_یونگ @lightworkers
هر جا خرد فرمانرواست، میان اندیشه و احساس، هیچ ستیزی نیست... #کارل_یونگ @lightworkers

الهی، چنان کن که هم موفق باشیم و هم ناموفق! در محبت و عشق ورزی موفق و در کینه و نفرت پراکنی ناموفق... -در تبعیت از حق موفق و
الهی، چنان کن که هم موفق باشیم و هم ناموفق! در محبت و عشق ورزی موفق و در کینه و نفرت پراکنی ناموفق... -در تبعیت از حق موفق و در پیروی از هوای نفس ناموفق... در خوبی و خیررسانی موفق و در آزار و آسیب رسانی ناموفق... در ارتقاء آگاهی و شعور موفق و در دامن زدن به حماقت و جهالت ناموفق... در سخاوت و بخشش موفق و در بخل و خساست ناموفق... در بندگی و تواضع موفق و در غرور و تکبر ناموفق... در عیب پوشی و حرمتگزاری موفق و در هتاکی و پرده دری ناموفق... در اصلاح امور خلق موفق و در افساد آن ناموفق... در صداقت و راستی موفق و در دروغ و کژی ناموفق... در کمک به محتاجان موفق و در استثمار آنها ناموفق... الهی،ای مهربانترین مهربانان! چنان کن که همواره در رضا و تسلیم  موفق باشیم و در خشم و نافرمانی ناموفق... #مسعود_ریاعی @lightworkers

ما خانم بزرگی نداریم اما به آینه قول داده‌ایم... مهتاب در همان سکانس ابتدای فیلم مسافران رو به تماشاگران کرد و گفت: ما به تهران میریم، به عروسی خواهر کوچکترم. ما به تهران نمی‌رسیم؛ ما همگی می‌میریم. ما به تهران نرسیدیم به عروسی خواهر کوچکترمان. ما همگی مردیم. مهتاب همان صدای روشنفکران بود، صدای مهتاب ضمیران و مهتاب اندیشانی که هر روز و هر روز، دهه‌ها و دهه‌ها، رو به دوربین، حقیقت را واضح و روشن گفتند؛ اما آنها که باید می‌شنیدند، نشنیدند. ما راه افتادیم در جاده‌های پیچ در پیچ همیشه زمستان این سرزمین و ناگزیر افتادیم پشت نفتکشی که راننده‌اش الله قلی بود و شاگردش مچول حیدرپور، آنها هرگز نفهمیدند این قطره قطره‌ها که از پشت نفتکش، می‌چکد، فقط نفت نیست، عمر مردمان است و  خاصیت اشتعال عمرِ ریخته از نفت هم بیشتر است. عمرِ ریخته روی جاده‌های زندگی ایرانیان آتش گرفت و ما همه سوختیم: هم حشمت مدیر مدرسه، هم مهتاب معلم مدرسه، هم کیهان و کیوان کودکان بی‌گناه، هم زرین کلاه سبحانی زن ساده روستایی و هم صفر مولوی راننده سواری. وقتی فاجعه می‌آید سن و سال و اسم و رسمت را نمی‌پرسد. تر و خشک و کوچک و بزرگ را با هم می‌سوزاند. سرانجام آن هنگام که خبر به خانه رسید و ماهرخ و مستان  و مونس و همدم از باغبان تا نامه‌رسان همه باور کردند که مسافران مرده‌اند، شروع کردند به شکستن به دریدن به پاره کردن. گلدان بلور را شکستند، پرده‌های سفید را کندند، تابلوهای زیبا را پشت رو کردند.با چاقو افتادند به جان نقاشی‌ها و عروس داستان،گل‌های عروسی‌اش را پرپر کرد و باغبان درختش را تبر زد. هر کس شروع کرد به ویرانی خودش. هر کس شروع کرد به کشتن خویش. سوگ همین است، آمیزه‌ای از بی‌چارگی و خشم و اندوه. در مجلس عزا در مراسم ختم،پسران راننده مقتول بر سر راننده قاتل ریختند و او را و مچول، شاگرد راننده را زدند و زدند و زدند، اما مردگان برنگشتند. کشتن مچول هم چاره کار نیست.اعدام الله قلی هم. مچول رو به جمع سوگواران گفت: گذشت کنید از ما که همگی محتاج بخششیم! وقتی سوگواران  در مجلس عزا مویه می کردند و زاری؛ وقتی قاتل و ‌مقتول بر سر و روی همدیگر می‌کوفتند و ناامیدانه همدیگر را می‌زدند. خانم بزرگ صاحب عزاترین فرد داستان او که عزیزترین‌هایش را از دست داده بود از بالای مجلس به سوگ و سیاهی و فاجعه و خشم و اندوه و بی‌قراری و ناچاریِ سوگواران، متین و موقر و صبور و فکور می‌نگریست. اما اکنون در این روزگار، درد این است که مهتاب و‌ حشمت و‌ کیهان و‌ کیوان و صفر ‌و زرین کلاه مرده‌اند، اینک مجلس عزاست؛ اما این مجلسِ سوگ،خانم بزرگ ندارد. خانم بزرگی با خردی کهنسال و متانتی بی تشویش که قاتل و مقتول و ستوان و پاسپان و باغبان و‌ نامه‌رسان و سمسار و مامور بیمه و‌ پزشک و راننده و مرد روستایی و زن شوهر مرده را، کودک و بزرگ و گناهکار و بی‌گناه را، همه را زیر یک سقف جمع کند. خانم بزرگی که نه جانب مقتول را بگیرد نه جانب قاتل را، نه جانب جگر گوشه هایش را نه جانب جگر سوزنده‌ها را… خانم بزرگی که فقط جانب آینه را بگیرد. آینه چیست؟ جز فرهنگ، جز اخلاق، جز روان روشن جامعه، جر خرد جمعی و وجدان عمومی، جز خیر همگانی، جز آینده، جز زندگی خانم بزرگ گفت که این آینه پیشتر هم  گم شد و سر از سمساری درآورد اما مهتاب گشت و آن را پیدا کرد حالا قول داده که آینه را بیاورد،حتی اگر مرده باشد.او سر قولش می‌ماند! یعنی حتی اگر مرده باشیم، باز هم باید سر قولمان بمانیم! این عزاخانه این سوگسرای دائمی، به خانم بزرگی احتیاج دارد که در گیرودار ختم و خشونت وسط بهت و بیچارگی اصرار کند، اصرار کند، اصرار کند به عروسان سیاه بخت این جامعه، به تک تک ما و بگوید بلند شو، بلند شو لباست را عوض کن، مبادا خواهرت تو را این گونه ببیند. و آن هنگام که ماهرخ،عروس تیره‌بخت می رود و سفید بر می‌گردد،مهتاب هم آینه به دست از در می‌رسد. مردگان آینه را به مجلس عزا می‌آورند و سوری در سوگ برپا می‌شود! ما خانم بزرگی نداریم. ما در مجلس سوگ وطنیم. آینده گم شده است، آینه هم. اما… اما ما همگی به این سرزمین قولی داده‌ایم که آینه را پیدا کنیم،تا آیندگان، آینده را در آن ببینند. ما میان این همه ناامیدی، ما همگی باید باور کنیم که آینه پیداکردنی است. من به جستجوی آینه می‌روم من به خواهر کوچکترم قولی داده‌ام من حتی اگر خودم نرسم آینه را به او خواهم رساند… #عرفان_نظرآهاری‌ سپاس از استاد بهرام بیضایی سپاس از مسافران سپاس از نسخه شفابخشش (نسخه‌ای که در گنجه ماند و کسی بر درد نگذاشت) @lightworkers

‌دلم می‌خواست‌های من زیادند، بلندند، طولانی‌اند اما مهمترین دلم می‌خواست‌ها این‌ است که: انسان باشم، انسان بمانم، انسان محشور
‌دلم می‌خواست‌های من زیادند، بلندند، طولانی‌اند اما مهمترین دلم می‌خواست‌ها این‌ است که: انسان باشم، انسان بمانم، انسان محشور شوم... چقدر وقت کم است!!! تا وقت دارم باید مهرورزی کنم؛ به همین چند نفر که از تمام مردم دنیا با من نفس می‌کشند. باید مهر بورزم به همین جغرافیایی که سهم من است از جهان. وقت کم است...!!! باید خوب باشم، مهربان باشم، و دوست بدارم همه زیبایی‌ها را. می‌گویند انسان‌های خوب به بهشت می‌روند اما من می‌گویم انسان‌های خوب هر کجا باشند آنجا بهشت است! #حسین_پناهی @lightworkers

آن که شرّی را برای کسی بخواهد، خود دوستدار شرّ است! زیرا "می خواهد"! و دوستدار شرّ، دورترینِ افراد از خداوند است. چه خداوند خ
آن که شرّی را برای کسی بخواهد، خود دوستدار شرّ است! زیرا "می خواهد"! و دوستدار شرّ، دورترینِ افراد از خداوند است. چه خداوند خیر مطلق است... #مسعود_ریاعی @lightworkers

Track 05 - Tasnif-e Sar Dar Gariban.mp36.51 MB

به نظر من اینکه می‌گویند ظرف شستن کار خوشایندی نیست،فقط زمانی صادق است که ظرف ها را نمی‌شویید.... اگر من قادر نیستم با خوشحالی ظرف بشویم،اگر ظرف‌ها را با سرعت می‌شویم تا برای صرف قهوه یا خوردن دسر بروم،به همان اندازه قادر به لذت بردن از دسر یا چای خود نیستم.... هر تفکری،هر عملی در نور آگاهی،مقدس می‌شود. در این نور، بین تقدس و کفر مرزی نیست... #تیک_نات_هان @lightworkers

نکته‌ای دربارۀ خودخواهی ما انسان‌ها، ازآنجاکه خودخواه هستیم، معمولاً عیب‌های خود را نمی‌بینیم، بلکه عیب‌های خود را به نیکی توجیه می‌کنیم و آنها را از زمرۀ فضائل اخلاقی به شمار می‌آوریم؛ برای نمونه، ما هیچگاه از «خشم» خودمان ناراحت نمی‌شویم،بلکه نامِ آن را شجاعت می‌گذاریم، ولی خشمِ دیگران ما را آزرده می‌سازد و آن را از رذائل به شمار می‌آوریم.... ما ترسِ خود را «احتیاط و دوراندیشی» می‌دانیم و آن را کمال به شمار می‌آوریم، ولی ترسِ دیگران را زشت و ناپسند می‌دانیم، ما غرورِ خود را «اعتماد به نفس» می‌دانیم، ولی از غرور دیگران می‌رنجیم و به همین ترتیب «کمرویی و بخلِ» خود را «شرم و صرفه‌جویی» به شمار می‌آوریم و آنها را از نقاط قوتِ خود محسوب می‌داریم، اما همین صفات را در دیگران از رذائل می‌دانیم و به آنها حمله می‌کنیم.... یکی از سوگ‌ناک‌ترین مسائل در دنیای انسانی این است که همۀ ما نه تنها عاشقِ فضائلِ خود، بلکه شیفتۀ رذائلِ خویش نیز هستیم. در این قبیل موارد حالتِ روحیِ ما شبیه کسی است که با دستانِ زخمیِ خود، بی آن‌که احساسِ بدی به او دست بدهد، غذا می‌خورد، ولی اگر کسی دیگر چنین کاری را انجام بدهد، آن را برنمی‌تابد. مولانا دربارۀ این موضوع چنین می‌گوید: «اگر در برادر خود عیب می‌بینی، آن عیب در توست که در او می‌بینی.او همچون آیینه است. نقش خود را در او می‌بینی. آن عیب را از خود جدا کن؛ زیرا آنچه از او می‌رنجی، از خود می‌رنجی. گفت: پیلی را آوردند بر سر چشمه‌ای که آب خورَد. خود را در آب می‌دید و می‌رمید. او می‌پنداشت که از دیگری می‌رمد، نمی‌دانست که از خود می‌رمد. همۀ اخلاق بد، از ظلم و کین و حسد و حرص و بی‌رحمی و کبر چون در توست، نمی‌رنجی. چون آن را در دیگری می‌بینی،می‌رمی و می‌رنجی. آدمی را از گر و دنبلِ خود فِرَخجی نیاید؛ دستِ مجروح در آش می‌کند و به انگشتِ خود می‌لیسد و هیچ از آن دلش بر هم نمی‌رود. چون بر دیگری اندکی دنبلی، یا نیم‌ریشی ببیند، آن آش او را نفارد و نگوارد. همچنین اخلاق چون گرهاست و دنبل‌هاست. چون در اوست، از آن نمی‌رنجد و بر دیگری چون اندکی از آن ببیند، برنجد و نفرت گیرد. همچنانکه تو از او می‌رمی، او را نیز معذور می‌دار، اگر از تو برمد و برنجد. رنجشِ تو عذرِ اوست؛ زیرا رنج تو از دیدن آن است و او نیز همان می‌بیند» (فیه ما فیه، چاپ استاد بدیع الزمان فروزانفر، صص ۲۴ - ۲۳)... ما خوهای زشت را در خود نمی‌بینیم، اما آنها را در دیگران تشخیص می‌دهیم. این کار هم نوعی فرافکنی است و مانند همۀ مکانیسم‌های دفاع روانی، هدفِ آن این است که از خود محافظت کنیم و احساس خوبی نسبت به خود داشته باشیم، تا موجودیت خود را حفظ کنیم. اما باید دانست که این فرافکنی می‌تواند بین ما و واقعیت‌ها فاصله بیندازد و ما را از خودسازی و اصلاح نقاط ضعف‌مان باز بدارد؛ ازاین‌رو یک انسانِ حقیقت‌طلب که در پیِ رشد و کمال است، باید رذائل خود را ببیند و از توجیه کردنِ آنها دست بردارد.... #ایرج_شهبازی سوم آذرماه ۱۴۰۴ @lightworkers

حق تعالی با بایزید گفت که یا بایزید چه خواهی؟ گفت: خواهم که نخواهم اُرِیْدُ اَنْ لَا اُرِیْدَ ، اکنون آدمی را دو حالت بیش نیس
حق تعالی با بایزید گفت که یا بایزید چه خواهی؟ گفت: خواهم که نخواهم اُرِیْدُ اَنْ لَا اُرِیْدَ ، اکنون آدمی را دو حالت بیش نیست؛ یا خواهد یا نخواهد. اینکه همه نخواهد این صفت آدمی نیست. این آنست که از خود تهی شده‌است و کلّی نمانده‌است، که اگر او مانده بودی آن صفت آدمیتی در او بودی، که خواهد و نخواهد. اکنون حق تعالی می‌خواست که او را کامل کند و شیخ تمام گرداند تا بعد از آن او را حالتی حاصل شود که آنجا دویی و فراق نگنجد. وصل کلّی باشد و اتحّاد، زیرا همه رنجها از آن می‌خیزد که چیزی خواهی و آن میسّر نشود، چون نخواهی رنج نمانَد‌‌. #فیه_ما_فیه #حضرت_مولانا @lightworkers