Light Workers🔆
Открыть в Telegram
چو ذَرِه باش، پویان سویِ خورشید؛ که تا چون خاک، زیرِ پا نمانی چو اِستاره به بالا، شبروی کن که تا زآن ماه بیهمتا نمانی صفحه اینستاگرام https://B2n.ir/nx2538 @lightworkers
Больше403
Подписчики
Нет данных24 часа
-17 дней
-130 дней
Архив постов
دانایان دلی از خود ندارند
آن را در دلهای
مردمِ معمولی پیدا میکنند.
با خوبان خوبند و
با بدان هم خوب.
نیرو، خوبی است.
به مردم خوش ایمان اعتماد میکنند
و به مردم بد ایمان هم.
زندگیشان را با جهان میآمیزند
دلشان را با جهان می آمیزند.
مردم معمولی از آنان پرستاری میکنند
جانهای دانا کودکاند.
#لائوتسه
@lightworkers
ساقيا ! مستان خواب آلوده را بيدار كن
از فروغ باده، رنگ رويشان گلنار كن
لاابالى پيشه گير و عاشقى بر طاق نه
عشق را در كار گير و عقل را بيكار كن
گر ز چرخ چنبرى، از غم، همى خواهى نجات
دور باده پيش گير و قصد زلف يار كن
دانشت بسيار باشد چونكه اندك مى خورى
دانشى كو غم فزايد، از می اَش بردار كن
#حکیم_سنایی
@lightworkers
بیست سال بعد،
بابت کارهایی که نکردهای بیشتر افسوس میخوری تا بابت کارهایی که کردهای،
بنابراین روحیه تسلیم پذیری را کنار بگذار از حاشیه امنیت و ترس بیا بیرون
جستجو کن، بگرد، آرزو کن و کشف کن.
#مارک_تواین
@lightworkers
هر آنچه کاملا پذیرفته شود،
به صلح تبدیل میشود،
این معجزه تسلیم (رها کردن) است.
#اکهارت_تله
@lightworkers
ترانه ای که در ادامه مطلب قرار خواهد گرفت ترکیبی از فارسی، ترکی عثمانی و اردو است. ترجمه فارسی آن:
منهم، مسافرم منهم
در شهرِ جسمم، مسافرم، منهم
هر گوشهای، هر گوشهای یک باغچهام، یک باغچهی زیبا
وجود و شهرم
گلها، سمبلها، لالهها
منهم، مسافرم منهم
منهم، مسافرم منهم
در شهرِ جسمم مسافرم، منهم، منهم
منهم، مسافرم منهم
منهم، مسافرم منهم
در شهرِ جسمم مسافرم، منهم
منهم، مسافرم منهم
در شهرِ جسمم مسافرم، منهم، منهم
---
توضیحاتی در خصوص این ترانه:
· «منهم» در ترکی به معنای «من هم» یا «از من هستم» است.
· «Vücud-u şehrimde misafirem» به ترکی عثمانی یعنی «در شهرِ وجود/جسمم، مسافرم هستم».
· «کوشه» (köşe) یعنی گوشه.
· «باغچم» (bağçem) یعنی باغچهی من.
· «گولر» (güller) یعنی گلها.
· «لاللر» (lâleler) یعنی لالهها.
مضمون ترانه اشاره به نگاه صوفیانه به جسم انسان بهعنوان شهری دارد که روح در آن مسافر است.
@lightworkers
آن بزرگین گفت : ای اِخوانِ من
ز انتظار آمد به لب این جانِ من
لااُبالی گشته ام ، صبرم نماند
مر مرا این صبر در آتش نشاند
طاقتِ من زین صبوری طاق شد
واقعۀ من عبرتِ عُشاق شد
من ز جان سیر آمدم اندر فِراق
زنده بودن در فِراق آمد نِفاق
چند دردِ فُرقتش بُکشَد مرا ؟
سر بِبُر، تا عشق سَر بخشد مرا
دینِ من از عشق ، زنده بودن است
زندگی زین جان و سَر، ننگِ من است
تیغ، هست از جانِ عاشق گَردرُوب
زآنکه سَیف افتاد مَحّاءُ الذُّنُوب
چون غُبارِ تن بشد ، ماهم بتافت
ماهِ جانِ من ، هوایِ صاف یافت
عمرها بر طبلِ عشقت ای صنم
اِنَّ فی مَوتی حَیاتی می زنم
دعویِ مُرغ آبیی کرده ست جان
کی ز طوفانِ بلا دارد فغان ؟
بَطّ را زاشکستنِ کِشتی چه غم ؟
کشتی اش بر آب بس باشد قدم
زنده زین دعوی بُوَد جان و تنم
من از این دعوی چگونه تن زنم ؟
#مثنوی_معنوی
#حضرت_مولانا
@lightworkers
بصیرت شما تنها زمانی کامل خواهد شد
که به قلبتان بنگرید،
آنکه تنها به جهان بیرون مینگرد،رویا میبیند .
بیداری،
با نگریستن به درون رخ میدهد.
#کارل_گوستاو_یونگ
@lightworkers
بصیرت شما تنها زمانی کامل خواهد شد
که به قلبتان بنگرید،
آنکه تنها به جهان بیرون مینگرد،رویا میبیند .
بیداری،
با نگریستن به درون رخ میدهد.
#کارل_گوستاو_یونگ
@lightworkers
حکایت در بیان تحوّل ابراهیم اَدهم در زمان شکار آهو
ابراهیمِ اَدهم در وقتِ پادشاهی به شکار رفته بود. در پی آهویی تاخت تا چندان که از لشکر به کُلّی جُدا گشت و دور افتاد و اسب در عَرَق غَرق شده بود از خستگی، او هنوز میتاخت در آن بیابان.
چون از حَدّ گُذشت، آهو به سُخن درآمد و روی بازپس کرد که:
«مَا خُلِقْتَ لِهذا. تو را برای این نیافریدهاند و از عَدَمْ جهتِ این، موجود نگردانیدهاند که مَرا شِکار کنی. خود، مَرا صید کرده گیر، تا چه شود؟»
ابراهیم چون این را بشنید نَعرهای زد و از اسب، خود را درانداخت. هیچ کس در آن صحرا نبود غیر شبانی، به او لابه کرد و جامههای پادشاهانۀ مُرَصَّع به جواهر و سِلاح و اسب خود را، گفت: از من بِستان و آن نَمدِ خود را به من دِه و با هیچ کس مَگوی و کس را از احوالِ من نشان مده. آن نمد درپوشید و راه گرفت.
✨ اکنون غرضِ او را بنگر که چه بود و مَقصود حق چه بود:
او خواست که آهو را صید کند، حق تعالی او را به آهو صید کرد تا بدانی که در عالَم، آن واقع شود که او خواهد و مُراد، مُلکِ اوست و مَقصود، تابعِ او.
#حضرت مولانا
#فیه_ما_فیه
@lightworkers
رهایی،
در فرار از رنجِ زمان نیست.
بلکه در غوطهوری در “حضور مطلق” است؛
جایی که ذهن از اسارتِ ساعتها میرهد و در دم ابدی ساکن میشود.
#ژان_گبسر
@lightworkers
چون سفرها کرد و دادِ راه داد
بعد از آن مُهر از دلِ او برگشاد
ظاهراََ از مولانا سؤال شده که مُهر و حجابی که از جهل و غفلت بر دل نهاده شده چگونه برطرف می شود؟ مولانا پاسخ می دهد: هرگاه طالب فهم معیّت، سیر و سلوک فراوان کرد و تجارب عرفانی غنی حاصل نمود و حق سیر و سلوک را به خوبی ادا کرد. زآن پس مُهر و حجاب غفلت از دلش برداشته شود و به فهمِ معیّتِ حضرت حق رسد.
#مثنوی_معنوی
#حضرت_مولانا
#تفسیر_مثنوی
@lightworkers
تفسیر استاد همایی بر «هو معکم اینما کنتم» و ابیات حضرت مولانا
حق مَعیَّت گفت و دل را مُهر کرد
تا که عکس آید به گوشِ دل، نه طرد
«هر توفیق و کمالی که به انسان میرسد، خواست حق است، نه آنکه عمل انسان موجب توفیق شده باشد.»
سخن استاد همایی:
خداوند فرموده: «هُوَ مَعَکُم اَینَما کُنتُم» – او با شماست هر جا که باشید. اما مقصود این نیست که هر راهی که ما رفتیم، همان حق است؛ نه. مقصود این است که هیچ عملی بدون حق نتیجه نمیدهد و هیچ راهی که حق پیش پای بندگان گذاشته، بیحکمت نیست. گاه سالک، مقصود خود را از همان راهی که رفته مییابد، و گاه از درِ دیگری حاصل میشود که هرگز در گمان او نبوده.
ما کییم اندر جهان پیچپیچ
چون الف او خود چه دارد هیچهیچ
«ما در این جهان پرپیچوخم چه هستیم؟ همچون "الف" – که خود هیچ ندارد، هیچ.»
مولانا در این ابیات، همان حقیقت را میسراید: انسان در هر حال که باشد – جهل یا علم، خواب یا بیداری، خنده یا گریه، جنگ یا صلح – همه جلوة حق است. اما این به معنای جبر و بیمسئولیتی نیست. مولانا در جای دیگر میگوید:
ذرهای گر جهد تو افزون بود
در ترازوی خدا موزون بود
«اگر ذرهای کوشش تو افزون شود، در ترازوی خدا وزین خواهد بود.»
پس نه جبر مطلق، نه اختیار مطلق؛ بلکه آنچه مولانا «معنی جباری» میخواند: انسان مقهور مشیت الهی است، اما در انجام تکالیف و وظایف خود مجبور نیست. تلاش، شرط لازم برای کسب عنایت خداست:
منگر آنکه تو حقیری یا ضعیف
بنگر اندر همت خود، ای شریف!
«به حقارت و ضعف خود نگاه نکن؛ به همت خود بنگر، ای بزرگوار!»
تفسیر استاد همایی و ابیات مولانا هر دو به یک حقیقت اشاره دارند: هر توفیق و کمالی که به انسان میرسد، از خواست حق است. اما این نافی کوشش انسان نیست؛ بلکه کوشش، خود جلوة همان خواست حق است. معیت خدا با بندگان، معیت علمی و وجودی است – او با علم و قدرت خود بر همه احاطه دارد، و هیچکس از او پنهان نیست.
#حضرت_مولانا
#مثنوی_معنوی
#تفسیر_قرآن
#همایی
@lightworkers
بعضی چیزها را نمیشود گفت.
بعضی چیزها را احساس میکنید.
رگ و پی شما را میتراشد، دل شما را آب میکند، اما وقتی میخواهید بیان کنید میبینید که بیرنگ و جلاست. مانند تابلوئیست که شاگردی از روی کار استاد ساخته باشد.
عینا همان تابلوست. اما آن روح، آن چیزی که دل شما را میفشارد، در آن نیست.
بزرگ علوی
چشمهایش
@lightworkers
هوشم به نگاهی برد، جانانه چنین باید
یک جرعه خرابم کرد، پیمانه چنین باید
تا کرد بنا عشقت، افسانهٔ هجران را
در خواب فنا رفتم، افسانه چنین باید
از بس که غبار غم، از سینه بشد رُفته
تا زانوی دل گرد است، این خانه چنین باید
بیگانه به دور من، رخساره کند پنهان
رنجش نتوان کردن، بیگانه چنین باید
نادیده جمال او، مهرش ز دلم سر زد
ناکاشته می روید، این دانه چنین باید
می بینم و می جویم، می چینم و می ریزم
می خندم و می گریم، دیوانه چنین باید
در خون، جگرعرفی، می غلتد و می سوزد
در آتش خود رقصد، پروانه چنین باید
#عرفی
@lightworkers
