سایت پانویس
Відкрити в Telegram
مینیمالهای پانویس جهت شرکت در کلاسها ادمین: @PanevisAdmin صفحهٔ اینستاگرام: https://www.instagram.com/Panevis نقل مطالب با ذکر منبع بلامانع است. محمدجعفر مصفا: @Mossaffadotcom جیدو کریشنامورتی: @Krishnamurti نیکول لپرا: @NicoleLePera
Показати більше2 680
Підписники
Немає даних24 години
+17 днів
+430 день
Архів дописів
2 680
این گربۀ نازنین را یکی از دوستان که تاکنون از او نگهداری کرده است قصد دارد به فردی که واقعاً آن را بخواهد، بدهد. حتماً باید شرایط و توانایی نگهداریاش را داشته باشید.
ایشان در توضیحاتشان در مورد گربه نوشته است:
«سلام به دوستان،
این گربه حمایتیه دو تا پاش بر اثر تصادف شکسته بود که جراحی شد و الان راه میره، میدوئه و فعلا پرشهای بلند نداره. از کمر به پایین فعلاً موهاش به خاطر جراحی کوتاهه و جای بخیهها هم معلوم. مراقبتش با بنده بوده و دیگه توانایی نگهداری ندارم و دنبال سرپرست مهربون و بامسئولیت براش هستم.
پسره، حدوداً پنجماهه، قرص انگل مصرف کرده، واکسینه نشده
بسیار بغلی و مهربونه، اسمش لومی است و به اسمش واکنش داره. لطفاً اگر کسی رو میشناسید برای سرپرستی، بهم معرفی کنید.»
برای هماهنگی به »اینجـــا« پیام دهید.
@PanevisDotCom
2 680
«ای خنک جانی که عیب خویش دید»
دوستانی دربارهٔ آنچه که با عنوان «بالغانه رفتار کردن» در یادداشت قبلی(»اینجــا«) آوردهام، سوال کردهاند.
میگویم:
وقتی کسی در حالِ شناختنِ خودش است، به تدریج متوجه میشود که چه مسائلی را از دورانِ کودکی با خود حمل میکند؛ کدام شرطیشدگیها، الگوها و تعارضها از کودکی در دستگاهِ عصبیِ او شکل گرفتهاند، در آن جای گرفتهاند و همچنان بر احساسات، رفتار و روابطش اثر میگذارند.
وقتی انسان این مسائل را در خودش میبیند و نسبت به آنها آگاه میشود، درمییابد که انسانهای دیگر نیز، درست مانندِ او، مسائلی را با خود حمل میکنند. همهٔ ما، هر کس به نوعی، گرفتارِ شرطیشدگیها، زخمها و الگوهایی هستیم که از گذشته با خود آوردهایم.
از اینرو، کسی که در حالِ شناختنِ خودش است، در واقع در حالِ شناختنِ دیگران نیز هست؛ زیرا روانِ انسانها، با وجودِ تفاوتهای فردی، در بسیاری از مسائل ساختاری مشترک دارد. به تعبیرِ دیگر، آگاهیِ فردی از آگاهیِ کلِّ بشریت جدا نیست.
این است معنایِ آن اصلِ «تَت توام اَسی» یا همان «تو او هستی»، همان «هو أنت». یعنی دیگری، در بنیاد، از من جدا نیست. او «خودِ من» است؛ انسانی مانندِ من که در حالِ شناختنِ خودش است، مسائلِ خودش را میبیند، نسبت به آنها آگاه میشود و «میکوشد» از آنها رها شود.(دربارهٔ این کوشیدن و تلاش کردن بطور مفصل در جلسات کریشنامورتیخوانی گفتهایم.)
بنابراین، وقتی میبینم انسانی با مسائلِ خودش مواجه شده و نسبت به آنها آگاهی پیدا کرده است، به جای اینکه صرفاً به خاطرِ داشتنِ آن مسائل او را سرزنش کنم، نسبت به او آسانگیر میشوم. نه از این جهت که خطاهایش را نادیده بگیرم، بلکه چون میدانم داشتنِ مسئله، بخشی از وضعیتِ مشترکِ انسانی است.
اگر او را واقعاً «خودِ من» ببینم، آگاهیِ او نسبت به مسائلش را امری بسیار مبارک میدانم؛ زیرا احساس میکنم گویی خودم دارم مسائلِ خودم را میبینم و میشناسم، آنها را باز میکنم و از آنها رها میشوم.
رفتاری که در پیِ این دیدن و این شناخت برمیزند، مصداقِ یکی از معانیِ بالغانه رفتار کردن است.
بالغانه رفتار کردن به این معنا نیست که انتظار داشته باشیم انسانِ مقابل هیچ مسئلهای نداشته باشد، هیچ زخمی از گذشته با خود حمل نکند یا همیشه کاملاً آگاه و بیخطا رفتار کند. همهٔ ما انسانها گرفتارِ مسائلی هستیم. این واقعیت است.
تفاوتِ اساسی در این است که آیا انسان نسبت به مسائلِ خودش آگاه شده است یا نه؛ آیا آنها را میبیند و مسئولیتشان را میپذیرد و در جهتِ فهمیدن و حل کردنشان حرکت میکند، یا آنکه در ناآگاهی، همان الگوها را بارها تکرار میکند و در نتیجه، هم به خودش و هم به دیگران دائماً آزار میرساند.
بلوغ عاطفی، رشد عاطفی یعنی بدانیم که همهٔ ما مسئله داریم و در عینِ حال، ببینیم که آیا انسانِ مقابل نسبت به مسائلِ خودش در حال آگاه شدن هست؟ و برای فهمیدن و خلاص شدن از آنها تلاش میکند یا نه.
هیچکس کامل نیست. امّا تفاوتِ بزرگی وجود دارد میانِ انسانی که در ناآگاهی، مسائلِ خودش را تکرار میکند و انسانی که آنها را میبیند، مسئولیتشان را میپذیرد و در مسیرِ شناخت و رهایی از آنها حرکت میکند.
دیگری را جدا از خود نبینیم؛ بفهمیم که او نیز انسانی است با همان ساختارِ پیچیدهٔ انسانی، با گذشته، شرطیشدگیها و البته امکانِ رهایی.
وقتی این را میفهمیم، هم نسبت به خودمان و هم نسبت به دیگری، مهربانتر و آسانگیرتر میشویم؛ نه از سرِ نادیدهگرفتنِ خطاها، بلکه از سرِ فهمیدنِ ریشههای آنها.
و در نهایت، و با تأکید عرض میکنم که مهم است که در تعاملتان با دیگری این را به روشنی ببینید که او بطور فعال در حال شناخت خودش است، معایبش را دارد درمیآورد و میبیند. چنین شخصی شایستۀ گذشت است، نه فردی که نسبت به شناخت خویش و عیوب خویش بیتفاوت است. اگر نسبت به این فرد دوم بیخیال باشید و دائم عفوش کنید(با این شعار که «او خود من است») و همچنان به ارتباط با او ادامه دهید، دائم آسیب میبینید. و این ادامهٔ رابطه از طرف شما با چنین فردی، حماقت است!
@PanevisDotCom
2 680
خواب
دیشب خوابی دیدم. خوابی که وقتی بیدار شدم، احساس کردم چیزی در درونم، بعد از سالها، بالاخره به پایان رسیده است.
سالها پیش، با کسی که زمانی رابطهٔ عاطفی داشتم، از هم جدا شدیم. اما جداییمان روشن و صریح نبود. من رابطه را به نوعی رها کرده بودم، بیآنکه آنطور که شایسته بود، حرف آخر را بزنم.
سالها گذشت. اما در گوشهای از ذهنم، همیشه چیزی باقی مانده بود؛ احساسی مبهم که شاید در حق او بیانصافی کردهام. شاید باید روشنتر حرف میزدم. شاید باید پایان رابطه را به شکلی انسانیتر رقم میزدم.
در این دو سه سال اخیر، این فکر بیشتر و بیشتر به سراغم میآمد. تا اینکه دیروز، بعد از سالها، با او تماس گرفتم.
با هم صحبت کردیم. از او عذر خواستم؛ نه برای تغییر گذشته، بلکه برای پذیرش مسئولیت سهم خودم در آن ماجرا. او هم پذیرفت، بالغانه رفتار کرد.
بعد از تمامشدنِ گفتوگو، احساس سبکی عجیبی داشتم. گویی چیزی که سالها روی سینهام مانده بود، برداشته شده باشد.
شب خوابیدم و در خواب، خودم را در طبیعتی بسیار زیبا دیدم. جایی شبیه باغی بزرگ و تر و تازه. هوا روشن و لطیف بود. نه آفتاب تندی بود و نه تاریکیای. همه چیز در نوری طلایی، آرام، و لغزان شناور بود. سپیدارهای بلندی بودند و برگهایشان با نسیمی بسیار ملایم تکان میخوردند. نور طلایی از لابلای برگها به چشمم میخورد.
در میان باغ راه میرفتم. احساس عجیبی داشتم؛ احساس میکردم باری را سالها با خودم حمل کردهام و حالا دیگر آن بار همراهم نیست.
به پشت سرم نگاه کردم. در انتهای باغ، دری چوبی دیدم. در همان لحظه فهمیدم این در، متعلق به گذشته است. علی العموم در خوابهایم میدانم که خوابم.
آرام به سمت در رفتم. پشتِ در، اتاقی بود کوچک و تاریک. اتاقی که معلوم بود سالها درِ آن بسته مانده بوده است. داخل اتاق، چیزهای زیادی بود: نامههای قدیمی، عکسهای مبهم، تکههایی از آیینه، انارهایی که باید خورده میشدند و دستنخورده باقی مانده بودند. همه چیز آنجا بود.
به اتاق نگاه کردم. از تماشای آنجا نترسیدم. نه میخواستم چیزی را تغییر دهم، نه میخواستم چیزی را انکار کنم. فقط ایستادم و به آنچه آنجا بود نگاه میکردم.
بعد اتفاق عجیبی افتاد. پنجرهٔ کوچکی در انتهای اتاق باز شد. نور وارد اتاق شد. با ورود نور، تمام آن چیزهای قدیمی آرامآرام شروع کردند به محو شدن(بجز انارها).
بعد، از اتاق بیرون آمدم و در را بستم. این بار، خودم در را بستم. اما قفلش نکردم. فقط بستم. دوباره به باغ نگاه کردم، دیدم آسمان بسیار بزرگتر از چیزی است که قبلاً میدیدم. شروع کردم به راه رفتن. احساس سبکی داشتم. آنقدر سبک که گویی پاهایم دیگر کاملاً روی زمین نیستند.
کمی جلوتر رفتم و ناگهان دیدم میتوانم از زمین فاصله بگیرم. مانند برگِ خشکی که نسیم آن را آرام با خود میبرد. چند متر از زمین فاصله گرفتم. باد صورتم را لمس میکرد. میخندیدم.
از چیزی در خودم آزاد شده بودم. از پروندهای که سالها در ذهنم باز مانده بود. دیگر نیازی به حرف نبود.
این صبح که بیدار شدهام، این حس سبکبالی با من است. با خودم فکر میکنم که گاهی خواب، زبانِ دیگری برای گفتنِ چیزیست که ذهنِ مشعر ما نمیتواند به زبان بیاورد. راستش منتظر چنین تجربهای بودم و احتمال میدادم که اتفاق بیُفتد. وقتی گذشته را دیدهای، سهم مسئولیت خودت را پذیرفتهای، عذر خواستهای و دلجویی کردهای، و بخشوده شدهای، چنین تجربهای روحی حادث میشود.
@PanevisDotCom
2 680
یکی از رمانهایی که پیرمرد توصیه کرد بخوانم این کتاب بود. پیرمرد ابن سینا(و نیز جوزجانی) را دوست داشت، میگفت نابغه بوده است. آقای عبدالرضا هوشنگ مهدوی از آشنایانش بود.
یک روزِ بهاری هم با خانمش از قیطریه به شهرری آمد و سری به چشمه علی زدیم. از روی باروی ریِ قدیم سراغ بیمارستانِ فیروزآبادی را میگرفت. نشانش دادم. میگفت بوعلی ابتدا آنجا را ساخته است.
کتاب «راهِ اصفهان» را خواندم و انصافاً جذاب بود. توصیه میکنم بخوانید.
معرفی کتاب «راه اصفهان»
«کتاب "راه اصفهان"(سرگذشت ابن سینا) نوشتهٔ ژیلبر سینوئه و ترجمهٔ عبدالرضا هوشنگ مهدوی است و نشر قطره آن را منتشر کرده است.
کتاب "راه اصفهان" بر اساس یک نسخهٔ خطیِ اصیل به زبان عربی نوشته شده است، نوعی دفتر خاطرات که به قلم یکی از شاگردان ابنسینا به نام ابوعبید جوزجانی، کسی که مدت بیست و پنج سال در کنار او زندگی میکرده است.
کتاب به چندین «مقامه» یا «مجلس» تقسیم شده است. در زبان عربی کهن این واژه معنی اجتماع قبایل را میداد. بعدها در توصیف شبهایی که نخستین خلفای اموی و عباسی صرف گفتوگو و شنیدن سخنان آموزندهٔ دانشمندان میکردند به کار رفت. به تدریج که معلومات ادبی و علمی، که در گذشته منحصر به درباریان بود، در میان تودهٔ مردم رواج یافت، معنی آن گستردهتر شد و حتی به جایی رسید که به طلب احسان از سوی گدایان نیز اطلاق میشد.
پارهای از پانوشتهای صفحات کتاب اظهارنظرها و توضیحات جوزجانی است که در هر مورد مشخص شده است؛ در غیر این صورت پانوشتها از مؤلف کتاب است.
این کتاب را به کسانی که میخواهند سرگذشت ابن سینا، حکیم بزرگ ایرانی را بخوانند پیشنهاد میکنیم.
بخشی از کتاب «راه اصفهان»:
«من که ابوعبید جوزجانی هستم، این کلمات را به تو تقدیم میکنم، کلماتی که کسی که مدت بیست و پنج سال استاد، دوست و چشم من بود، به من سپرده است: ابوعلی ابنسینا، شیخالرئیس و امامالحکماء، که با عقل و دانش خود جهانیان را دگرگون ساخت؛ از خلیفه تا وزیر، امیر، گدا، سردار جنگی. هنوز از سمرقند تا شیراز، از دروازههای شهر مدور تا شهر هفتاد و دو ملت، از کاخهای پرشکوه خلیفه تا روستاهای فقیر طبرستان، آوازهٔ شهرت و عظمت نام او طنینافکن است.
من او را دوست داشتم، همچنانکه همگان خوشبختی و عدالت را دوست دارند. اقرار میکنم که به او عشقی ناممکن داشتم. صفحات بعد را که بخوانی، خواهی دید که او چه نوع آدمی بود و با من همرأی خواهی شد. خداوند در این راه تو را یاری کند.
امروز تو را به دست استاد میسپارم. بیترس و بیمحابا در پی او روان شو. دستت را در دستش بگذار. هیچگاه دمی او را ترک مکن. او تو را در جادههای ایران با خود به سفر خواهد برد، در کاروانسراها بیتوته خواهی کرد، از آن سوی واحه بزرگ سغدیان تا کنارهٔ ترکستان.
در خلوت پهناوری که گاه بسیار گرم و گاهی به غایت سرد است و کشور من را تشکیل میدهد، او را دنبال کن. در میان صحراهای پهناور و نمکزار آن ناگهان با شگفتی شهری را خواهی دید که با زیبایی نامنتظر پدیدار میشود و در نگاه نخست غیر واقعی به نظر میآید. کاروانها برایت از هند گوهر و ادویه، از شام زره و از روم عاج حمل خواهند کرد. بازارهای اصفهان را خواهی دید که از انبوه پوستهای خز و سمور، عنبر و عسل و کنیزان زیبای سفید لبریز است.
در گذرگاههای سرپوشیدهٔ بازار، مشامت از بوهای ناآشنا و گیاهان خوشبوی گرانبها انباشته خواهد شد. شبها زیر آسمان صاف و پرستاره در شنزارها یا در صخرههای دامنهٔ البرز بسر خواهی برد، درحالیکه چشمانداز دماوند، که بر فراز آن ستیغهای پوشیده از برف سر بر آسمان میساید، در برابر دیدگانت قرار دارد.
گاهی در میان گدایان و زمانی در کاخهای باشکوه بسر خواهی برد. از روستاهای فراموش شده، از کوچههای باریک، از کنار خانههای بدون پنجره خواهی گذشت. به دنیای اسرارآمیز شخصیتهای قدرتمند، محیط در بستهٔ حرمسراها و لذّتهای بیحد و حصر آن قدم خواهی نهاد. خواهی دید که شاهزادگان و گدایان همانند یکدیگر رنج میبرند و متقاعد خواهی شد (اگر ذرهای شک در دلت باشد) که همهٔ ما در برابر آلام و مصایب یکسانیم.
در لحظهای که محبوبت چهرهٔ بیحجابش را در پرتو نور ستارگان به تو مینمایاند، قلبت مانند اسبی وحشتزده در سینه خواهد تپید، زیرا تو بیش از یک زن را دوست خواهی داشت و زنان بسیاری به تو عشق خواهند ورزید. از پستی و دنائت اقویا احساس نفرت خواهی کرد و در برابر عظمت ضعفا سر فرود خواهی آورد.
به اطرافت خوب نظر کن، امروز ما در بخارا پایتخت خراسانیم که در شمال جیحون قرار دارد. زمان تابستان ۳۸۸ هجری است و استادم درست هجده سال دارد.»
@PanevisDotCom
2 680
معرفی کوتاهی از داستان روایت شطرنج نوشته اشتفان تسوایگ
«هیچچیز در جهان به اندازهی "هیچچیز" روح انسان را شکنجه نمیدهد... در آن اتاق تنها یک تخت بود، یک در، یک پنجره و یک کاغذدیواریِ یکدست؛ اما هولناکتر از همهی اینها، یک خلأ کامل و مطلق بود. هیچ صدایی برای شنیدن، هیچ تصویری برای دیدن و هیچ کاری برای انجام دادن وجود نداشت. انسان در برهوتِ محض، محصور میان چهار دیوار با ذهنی که مدام خودش را نشخوار میکرد، تنها رها شده بود.»«داستان شطرنج» آخرین وصیتنامهی ادبی و شاهکارِ درخشان اشتفان تسوایگ است؛ اثری کوتاه اما به غایت پرالتهاب که در سال ۱۹۴۱ در تبعید نوشته شد، درست اندکی پیش از آنکه تسوایگ در اعتراض به زوال تمدن و پیروزی توتالیتاریسم در اروپا، خودخواسته به زندگیاش پایان دهد. داستان در یک کشتی اقیانوسپیما در مسیر نیویورک به بوئنوسآیرس رخ میدهد؛ جایی که میرکو چنتوویچ (قهرمان بیاحساس، مکانیکی و حسابگر شطرنج جهان) با مردی مرموز و رنگپریده به نام دکتر ب. (حقوقدان اتریشی) روبهرو میشود. این رویاروییِ به ظاهر ورزشی، خیلی زود به نبردی هولناک میان دو شیوه از زیستن و دو قطبِ روان انسان تبدیل میشود. دکتر ب. در دوران حبس انفرادی توسط گشتاپو، برای نجات از جنونِ ناشی از بیحسی حسی و انزوای مطلق، کتابچهای حاوی ۱۵۰ بازی از استادان بزرگ شطرنج را میدزدد. اما این نجات موقت، سرآغاز یک خودویرانگری عمیقتر میشود:
«من ناگزیر بودم با خودم بازی کنم. یعنی باید همزمان در نقش "سفید" فکر میکردم و بلافاصله در نقش "سیاه" به خودم حمله میکردم! این کار به معنای دوشقهشدنِ هولناکِ آگاهی بود. مغز من به دو نیم تقسیم شده بود؛ دو حریفِ آشتیناپذیر درون یک جمجمه که هر کدام تشنهی نابودی دیگری بودند. این دیگر یک بازی نبود؛ یک جنونِ سمی و یک تبِ بیامان بود.»▪️ «داستان شطرنج» از نگاه نویسندگان مشهور آلمان توماس مان: «تسوایگ در این رمان کوتاه، تراژدی فرهنگِ ظریف و اندیشهورز اروپایی را در مواجهه با توحشِ سرد و مکانیکیِ زمانه به تصویر میکشد. این کتاب کالبدشکافیِ درخشانِ روحی است که زیر شکنجهی خلأ، خود را تکهتکه میکند.» هرمان هسه: «تسلط تسوایگ بر روانشناسی اعماق و گرههای ناخودآگاه در اوج قرار دارد. او نشان میدهد که چگونه بزرگترین پناهگاه ذهن (تخیل و منطق)، در شرایط بحران میتواند به بیرحمترین شکنجهگاه انسان تبدیل شود.»
«شطرنج به طرز غریبی همهچیز است و هیچچیز نیست؛ بازیای فراتر از زمان و مکان، کهن اما تا ابد جوان، مادهای ندارد و تنها از اندیشه زاده میشود؛ دانشی بدون کاربرد، هنری بدون اثر، اما استوارتر از هر کتاب و بنایی.»▪️ ما رمان کوتاه «داستان شطرنج» یا «روایت شطرنجباز» را به ترجمه محمود حدادی از نشر افق میخوانیم. ▪️ اولین جلسهٔ خوانش این کتاب امشب، شنبه ۳۱ مرداد، ساعت ۱۹ برگزار میشود. صدرا (مدیر گروه رمانخوانی) علاقمندان به شرکت در گروه رمانخوانی به ادمین طوبیٰ پیام دهند. @PanevisDotCom
2 680
دل و جانم به تو مشغول و نظر بر چپ و راست
تا ندانند حریفان که تو منطور منی
سعدی
دو خاطرهٔ مرتبط با این بیتِ سعدی، در ادامه.
@PanevisDotCom
2 680
این ویدیو👆🏼 را ابتدا ببینید.
این متن را نشر لگا از ظاهراً کتابی با نام «عشق در سینما» دربارهٔ ویدیوی فوق نوشته است:
«ترومای اصلی تاریخ فرانسه در جنگ جهانی دوم اتفاقی است که با نام «همکاری افقی» میشناسیم که در سال ۲۰۰۹ آنتونی بیوُر مقالهای با عنوان «یک کارناوال زشت» دربارهاش نوشت. در این کارناوال زشت برای تحقیرکردن دختران فرانسویای که در جنگ با مردان آلمانی رابطۀ عاشقانه داشتند، موهایشان را در ملأ عام میتراشیدند (همانطور که در ویدئو میبینید) و آنها را در شهر راه میبردند تا بقیه نگاهشان کنند. این بخشی از تاریخ جنگ فرانسه است که هیچجور نمیتوان بازنمایی و روایتش کرد، و از آن تلختر اینکه به تاریخ نهضت مقاومت فرانسویها در آن دوره مربوط میشود.
در فیلم «هیروشیما، عشق من» آلن رنه (کارگردان فرانسوی) وقتی قهرمان زن و معشوقش میخواهند در بحبوحۀ جنگ با همدیگر فرار کنند قرار است رابطهای که هرگز در تاریخ شکل نگرفته بهصورت نمادین رخ دهد، یعنی ازدواج بین فرانسه و آلمان، یا ازدواج بین سیاست و فلسفه، بین دنیایی که انقلاب فلسفی نکرده و دنیایی که انقلاب سیاسی نکرده. اما این اتفاق نمیافتد، چون معشوق زن با گلولۀ تیراندازی که به احتمال زیاد یکی از اعضای نهضت مقاومت فرانسه است کشته میشود.
این لحظۀ تروماتیک تاریخ مقاومت فرانسویها در برابر آلمانیها پیوند میخورد به تاریخ ژاپنیهایی که در هیروشیما زنده ماندند و اینکه مرد ژاپنی فیلم تکرار عشق دختر فرانسوی به مرد آلمانی است، اینکه این اتفاق باید بارها و بارها تکرار شود تا بتوان از این تروما گذشت، موضوع اصلی فیلم است.
[عشق در سینما / صالح نجفی / چاپ سوم]».
میگویم: این است «آنچه هست» در مورد رفتار ما انسانها با خودمان. شما فکر نکنید تنها این سرزمین بوده و هست که از این نوع آزارها «بهرهمند» است. حکایت بسیار طولانیتر از اینهاست.
ما انسانها بطور عجیبی نسبت به یکدیگر خشم داریم و میل آزار و اذیت دادنِ همدیگر در ما جاریست.
این واقعیت ماست، این «آنچه هست» است. برای اصلاح، نباید پناه به ضد آن برد. یعنی مثلاً بگوییم: بیایید عشق بورزیم، بیایید مهربان باشیم و تلاش برای تحقق چنین ایدهآلهایی(مانند عشق و محبت و مهربانی) بکنیم. بلکه باید اولاً واقعیت رفتارمان با همدیگر را ببینیم، هر چند که این دیدنِ واقعیتمان تلخ است. اما باید ببینیم، راه دیگری نیست.
باید اعتراف کنیم، با دیدن این واقعیت، این «آنچه هست»، این نحوۀ رفتارمان با همدیگر، در زندگی روزمره، در تعاملات سادۀ هر روزهمان با هم، این حجم از خشونت و میل خشم و آزار را ببینیم، به رسمیت بشناسیم، این است واقعیت ما. بله، این است واقعیت منِ انسان.
از دلِ این ماندنِ با واقعیت، روبرو شدنِ با واقعیت، صلح در میآید. نه از راه تلاش برای تحققِ ضدِ آن(یعنی مهربانی).
چرا که تا وقتی که واقعیتِ احوال و رفتار و میلِ ما چنین خشم و خشونتهایی است، هر چه تلاش برای تحققِ عکس آن کنیم، بیشتر و بیشتر گرفتار تضادِ درونی میشویم.
پس، بیاییم آنچه هست را، یعنی واقعیت نابهنجار درونمان را ببینیم.
@PanevisDotCom
2 680
من تنتننم!
داستان مسجد مهمانکُش از کتاب «مثنوی معنوی» همیشه ارمغانآورندهٔ تحول بوده است. هر بار در هر دوره و جلسهای آن را خواندهایم بعد از آن، تأثیر تمرین آن را شاهد بودهایم، اگرچه ممکن است همه را نگیرد.
امشب ذیل جلسهٔ مصفاخوانی، در فصل هفتمِ کتابِ «با پیرِ بلخ» ابیاتی از مثنوی معنوی مولانا و بحثی از محمدجعفر مصفا را در مورد شوقِ به مرگ خواندیم. این فایل را در این رابطه بازنشر میکنیم.
وقت آن آمد که حيدروار من
مُلک گيرم يا بپردازم بدن
بر جهيد و بانگ بر زد کای کيا
حاضرم اينک اگر مردی، بيا!
و این روبرویی، در کنار نکات پرمغز دیگر قصهٔ مسجد مهمانکُش، اصلیترین و قابلتمرینترین نکتهٔ این داستان است. در پادکست «من تنتننم!» گزیده ابیاتی از مثنوی معنوی و غزلیات مولانا خوانده میشود، همراه با رجزخوانیها و دفنوازی نبیل یوسف شریداوی.
مسلماً دوستانی که بر داستان مسجد مهمانکُش تأمل کردهاند و آن را به تمرین و اجرای شخصی درآوردهاند، و مردن و مردن را تمرین کردهاند، ارتباط دیگری با این ابیات میگیرند.
امیدوارم مردن را به تأخیر نیاندازید و هر چه زودتر بمیرید!
@PanevisDotCom
2 680
ذکر خیر دوستی قدیمی
Lake Leschenaultia
اینجا دریاچۀ لاشانلتیا در نزدیکی شهر پرت استرالیای غربی است. چند سال پاتوقمان بود. تکهای از بهشت. سکوت، جای پیادهروی، محیط جنگلی، با امکانات ابتدایی عالی مانند حمام و توالت و آشپزخانه صحرایی جمع و جور، چند مسیر کوتاه و بلند برای دوچرخهسواری، پر از مرغابی و طوطی، دریاچه برای شنا و قایقسواری، جای ایدهآل برای کمپینگ و چادر زدن.
روزگاری گذراندیم اینجا.
این ویدیو و رنگهایش هم واقعیست، بدون هیچ فیلتری. گاهی غروبهایش همینطور خونی میشد.
بسیاری از جلسات خودشناسی و مثنوی معنوی و پرسشپاسخهایشان را همینجا ضبط میکردم.
برکت به این مکان باد!
@PanevisDotCom
2 680
سفر کنید، زیاد! گران شده است، میدانم. خیلی گران. پولتان را جمع کنید. خُردهخُرده جمع کنید.
ما هم إن شاء الله در آبان ماه یا آذر ماه امسال یک سفر خواهیم داشت. بعد از مدتها که سفر نداشتهایم. به یک جای خوب. خیلی خوب!
برای پیشثبتنام با «ادمین طوبیٰ» هماهنگ کنید.
@PanevisDotCom
2 680
رابطهٔ عاطفی
موضوعات:
تجربه، «موضوع میخ نیست!»، بحران، هزینه، ازدواج، رابطه، تفاوت سیستم فکریِ مرد و زن
@PanevisDotCom
2 680
امشب کریشنامورتیخوانی داریم.
اصل کارِ ما در این کلاسها است:
مصفاخوانی
کریشنامورتیخوانی
خودشناسی با مثنوی معنوی
گعدهٔ شناخت
گروه «رابطه»
مطالبی که در کانال سایت پانویس یا استوریها میخوانید و میبینید، بیشتر حاشیهای هستند بر اصل مطالب که در این کلاسها کار میکنیم.
@PanevisDotCom
2 680
اینکه از سعدی خواندهایم، از حافظ خواندهایم و دکلمه کردهایم، به معنای تأییدِ حرفهای آنها نیست(این حرف نیز به معنای ردِ سخنان آنها هم نیست). شما اگر کتابی را ترجمه کنید، این کارِ شما به معنای تأییدِ محتوای آن کتاب که نیست. فقط ترجمه کردهاید. ایضاً چنین است خواندنِ یک شعر و غزل.
بسیاری از مطالب و محتوای آثار سعدی با نگاهی که انسانِ امروز به دنیا، روابط انسانی، و به طور کلی به زندگی دارد، همخوانی ندارد که هیچ، اشتباه و بلکه مخرب و مضر است. در عین حال، زیباییهایی نیز آثار ایشان دارد که هیچ فرد منصف و زیباییشناسی نمیتواند منکرش شود. سر جا و فرصت مناسبش این موضوعات را به تفصیل گفتهایم.
+ در مورد تصویرِ فوق نوشتهاند: شیراز، سال ۱۲۹۰ خورشیدی - زمان احمد شاهِ قاجار
@PanevisDotCom
