uk
Feedback
رادیو ایرانمهر

رادیو ایرانمهر

Відкрити в Telegram

رادیو ایرانمهر صدای داستان و زندگی @alirezairanmehr نشانی ادمین

Показати більше
3 392
Підписники
Немає даних24 години
+37 днів
-2830 днів
Архів дописів
بی‌قصه بر سر زندگی چه می‌آمد؟

رازی درون هر داستان هست. برای شرکت در لذت ساختار پیام دهید

نوشتن و صدای قطار و بیدار شدن از خواب زندگی.

۱۴ ساله بودم که رمان بلندی‌های بادگیر را از کتابخانه شهرداری که چسبیده به مدرسه‌مان بود به امانت گرفتم. پولی که برای اشتراک کتابخانه دادم را به سختی جمع کرده بودم. جنگ زده بودیم و پدرم با هفت سر عائله در شهری غریب به سختی روزگار سپری می‌کرد. تمام چیزهایی که سال‌ها با امید و تلاش ساخته بود با یک بمب دود شد و به هوا رفت. او با تمام غم‌هایی که از چشمانش می‌بارید،خستگی و پا درد و کمر درد، شب‌های سرد زمستان کنار علاءالدین ما را می‌نشاند کنار خودش و برایمان جوامع الحکایات می‌خواند. آخر او سال ۴۲ دیپلم گرفته بود چیزی که من وقتی لیسانس ادبیات فارسی را گرفتم هم، توان برابری با او را نداشتم. از آن شب‌های تاریک وقتی به دنیای روشن داستان‌ها می‌رفتم و برای دقایقی فراموش می‌کردم روزهای تاریک جنگ زدگی را، به دنیای ادبیات علاقه‌مند شدم و خواندن بلندی‌های بادگیر هم مهر تاییدی بر این علاقه شد. دیگر لحظه شماری می‌کردم تا شب فرا برسد و چشم‌هایم را ببندم و دریچه خیال را باز کنم. از آن موقع فقط نوشتم تا خودم را جای دیگری تصور کنم. در شهری دیگر، دنیای دیگر، حتی در پیکری دیگر. تا امروز که اینجا هستم و از آموزش‌های بی‌دریغ استاد ایران مهر آموختم که نوشتن هم یک تخصص است و برای هر تخصصی آموزش لازم است.من امروز و این لحظه دیدگاهی دیگر به نوشتن دارم و کاملا بدون تملق انرا مدیون صفا و سادگی گفتار استادم هستم. اما هنوز بعد از گذشت سالیان دراز دلتنگ شب‌هایی هستم که کنار پدر می‌نشستم و او اولین بار دنیای ادبیات را به رویم گشود. ○ نگاه خانم عیوضیان از هنرجویان کارگاه لذت ساختار که با شور و علاقه و اعتماد به نفسی عالی می نویسند

قبلا که گوشه‌ی اتاقم می‌نشستم و می‌خواستم چیزی بنویسم، قلمم زیر سایه‌ی تصویرها و کوه کلماتی که در ذهنم بود، آن‌قدر تقلا می‌کرد و در تاریکی دور خودش می‌چرخید که از پا می‌افتاد. کتاب هم که می‌خواستم بخوانم، تا بازش می‌کردم، چهار دیوار سفید و بی‌پنجره دورم بالا می‌رفت و من خیلی زود همان گوشه خوابم می‌برد. اما حالا می‌توانم شخصیت‌ها را از هر طرف ببینم؛ باورها، توجیه‌ها، ترجیح‌ها و درونشان را. می‌توانم ردِ ذهن نویسنده را دنبال کنم. برایم پشت هر جمله، دری باز می‌شود و پشت هر در، معنایی تازه است. انگار روی کُره‌ای قدم می‌زنم که می‌توانم هر طرفش که خواستم بروم، راه خودم را پیدا کنم و هر بار با جهانی تازه روبه‌رو شوم؛ جهانی که کشف کردنش مرا غرق در لذت و اشتیاق می‌کند. حالا می‌توانم به کلمه‌ها شکل بدهم، کنار هم بنشانمشان و از آنچه در ذهنم می‌گذرد، تصویری از دنیای خودم خلق کنم. میدانم راه زیادی در پیش دارم.... دیر وقت است. از گوشه پنجره نگاه می‌اندازم. آن بیرون، هوا تاریک است؛ اما من غرق در دنیایی هستم که روی آن قدم می‌زنم، می‌چرخم، می‌گردم و در هر جمله‌ای که می‌خوانم، چیزی برای یادداشت و کشف کردن پیدا می‌کنم. ○ نگاه خانم میرزایی از هنرجویان دقیق و هوشیار کارگاه لذت ساختار که هر ماه می توان دگرگونی و رشد تازه را در ایشان دید.

دوره‌‌ی راهنمایی که بودم یک دوست خیلی صمیمی داشتم و دو دفتر دویست برگی 'فرنو'. توی دفتر جلد قرمز شعرهایی را می‌نوشتم که اینجا و آنجا خوانده بودم و دوست‌شان داشتم و در دفتر جلد سبز خاطرات و احساسات عاشقانه‌ام را یادداشت می‌کردم؛ دیدارهای عاشقانه‌ای که جایی شکل نمی‌گرفت جز در جمع‌های خانوادگی و محدوه‌ی نسبت‌های فامیلی و فراتر از آن در ذهن من. هر دو دفتر برایم بسیار باارزش بودند و کاملا شخصی و خصوصی. دفتر قرمز را که چند صفحه‌ی سفید بیشتر از آن نمانده، سالها همراه خود از این خانه به آن خانه و از این کمد به آن کمد کشانده‌ام اما از دفتر سبزم که احتمالا در گذر عمر چندان هم سبز نمانده، بی‌خبرم. یادم نیست دقیقا کی آن را به میترا سپردم تا برایم نگه‌اش دارد. گفتم شاید روزی نویسنده شدم و نوشته‌هایش به‌دردم خورد. چند سال پیش ازش پرسیدم دفترم را هنوز دارد و او با خنده گفت باید از مهتاب( دخترش) پرسید چون چند باری دیده با علاقه مشغول خواندن‌ آن است و بعد اضافه کرد اطمینان دارد در چند اسباب‌کشی با وسایل خانه جابه‌جا شده‌اند. از آن موقع به‌بعد از ترس این که بگوید دفتر را دور انداخته ازش سوال نکرده‌ام. به احتمال زیاد اگر الان به‌دستم برسد خودم را چنان دور از آن روزها ببینم که هیچ ارتباطی با آن نوشته‌ها حس نکنم، اما گاهی دلم برای دفتر سبزم تنگ می‌شود؛ مسیر ابتدایی نوشتنم که بعدها در جریان زندگی و هیاهوی بزرگسالی از یاد رفت. شاید در تماس بعدی از میترا درباره‌ی دفتر سبزم بپرسم. شاید مهتاب جایی مخفی‌‌اش کرده تا وقتی دخترک دو ساله‌اش هم سیزده چهارده‌ساله شد با علاقه بنشیند به خواندنش. زن‌ها نویسندگان و خوانندگان خوبی‌اند. ○ نگاه خانم گرانمایه از هنرجویان موثر کارگاه لذت ساختار

من تمام عمرم فکر می‌کردم نویسندگی یک «ژن» است؛ میراثی که فقط آدم‌های خاص دارند و من از آن بی‌بهره‌ام. در دهاتی زندگی می‌کردم که تنها پنجره‌ام به دنیای کلمات، تکه‌های پاره‌پاره‌ی روزنامه‌هایی بود که مغازه‌دار سرکوچه، کالاهایی را در آن می‌پیچاد. هر چه از آن خطوطِ گسسته می‌خواندم، بیشتر باور می‌کردم که من فقط تماشاگر هستم، نه نویسنده. روزگاری رسید که طوفانِ ورشکستگی، تمام داشته‌هایم را با خود برد. آن روزها، دنیا برایم به اندازه یک اتاق تاریک شده بود و هر چه فریاد می‌زدم، صدایم در سکوتِ خانه گم می‌شد. سنگین‌ترین روزهای زندگی‌ام بود؛ روزهایی که حتی نفس کشیدن هم برایم سخت شده بود و لبه‌ی پرتگاهِ خودکشی، تنها راهِ خروج به نظر می‌رسید. در آن تاریکی مطلق، تنها رمان‌های ایرانی و خارجی بودند که دستم را گرفتند. آن‌ها برای من فقط کتاب نبودند؛ اکسیژنی بودند که مرا زنده نگه داشتند و به من آموختند که در هر ویرانه‌ای، بذری از امید نهفته است. در سن شصت سالگی، وقتی تصمیم گرفتم بنویسم، صدای تمسخر از نزدیک‌ترین‌هایم بلند شد. فرزندانم می‌خندیدند و می‌گفتند: «تو که گ را از ک تشخیص نمی‌دهی، چه کارت به داستان‌نویسی ؟» آن حرف‌ها مثل تیشه‌ای بود که به ریشه وجودم می‌زد، اما شاید همان تیشه‌ها بود که راه را برای بیدار شدنِ من باز کرد. در همین روزهای تیره بود که با جناب ایرانمهر آشنا شدم. ایشان با صبری که هرگز گمان نمی‌بردم کسی داشته باشد، حوصله‌اش را برای من گذاشت. او به من آموخت که نویسندگی نه یک استعداد موروثی، بلکه یک «سفر عاشقانه» است. او با آموزش «فوت کوزه‌گری»، به من یاد داد که چطور از میانه‌ی ویرانه‌های زندگی‌ام، کلماتی بسازم که بوی حقیقت بدهند. حالا که اولین کتابم منتشر شده، می‌فهمم که عشق به ادبیات، همزادِ همیشگی من بوده است. این حس در این سن، برای من دیگر یک سرگرمی نبود، بلکه «ضرورت زندگی» شد. من آموختم که نویسندگی فقط خلق کردنِ یک اثر نیست، بلکه راهی است برای رستگاریِ خودِ نویسنده. این مسیر، شخصیت مرا تغییر داد و مرا از نو ساخت. از خداوند برای استاد ایرانمهر رحمت های روزافزون می‌خواهم که راهنمای من در این تاریکی بود و برای خودم،عمری میخواهم که بتوانم هر آنچه که باید خلق کنم،فرصتش را داشته باشم. ○ نگاه خانم صادقی از هنرجویان با اراده کارگاه لذت ساختار

معمولاً اسم آدم‌ها در ذهنم نمی‌ماند؛ اما این روزها چیزی، یا شاید حسی، درباره‌ی هم‌دوره‌ای‌های کارگاهم در من شکل گرفته که دلم می‌گوید: این نام‌ها را به خاطر بسپار. شاید روزی برسد که در مراسم رونمایی کتاب یکی از همین دوستان بایستم و با لبخند بگویم: «یادت هست؟ ما در دوره‌ی لذت ساختار استاد ایرانمهر، هم‌کلاسی بودیم.» کسی در درونم می‌گوید سال‌ها بعد، به آشنایی با بسیاری از همین آدم‌ها، که نویسندگان برجسته‌ی ایران شده‌اند، افتخار خواهم کرد و شکرگزار اقبالی خواهم بود که آشنایی با استاد و شرکت در کلاس‌هایش نصیبم کرد. می‌دانم آموزه‌هایی که امروز در یک کلاس ساده و میان چند هم‌کلاسی تجربه می‌کنیم، بخشی از مسیری بزرگ‌تر است؛ مسیری که ما هنوز در ابتدای آن ایستاده‌ایم. این روزها دیگر کتاب‌ها برایم مجموعه‌ای از کلمات نیستند که راهی برای فرار از واقعیت‌های تلخ زندگی باشند. داستان‌ها زنجیره‌ای از معنا هستند؛ راهی برای دیدن زندگی، فهمیدن آن و تازه نگه داشتنش در شکلی ماندگار. و چه شگفت‌انگیز است که این بار، ما فقط خواننده‌ی این معناها نیستیم؛ ما خالق آن‌ها هستیم. ○ نگاه خانم ابوالحسنی از هنرجویان فعال و همیشه همراه کارگاه لذت ساختار به آنچه در این دوره گذشت.

خواندن داستان‌های کلاسیک غیر ایرانی حوصله‌ای می‌خواست که من به لطف خدا نداشتم و راستش خیلی هم دلم نمی‌خواست داشته باشم. در پایان شورانگیز هر داستان -شورانگیز البته از نظر خارجکی فن‌ها- می‌رسیدم به یک درک اختصاصی: خب که چه؟ نویسنده این همه بافتن آسمان به ریسمان را می‌توانست توی نصف صفحه جمع کند. انگار قدیم‌ها بحران کاغذ و نگرانی برای درخت‌ها معنا نداشته. حیف از کاغذ. ولی وقتی پای صحبت اهل فن -نه فقط خارجکی فن- بنشینی می‌فهمی نویسنده آنقدرها هم بیکار نبوده که چهل صفحه بنویسد فقط برای اینکه مامانش قربان بچه هنرمندش برود و توی مراسم خواستگاری بگوید: "عزیز دل مامان نویسنده تشریف دارد." برای هدفی می‌نویسد و پشت هر کلمه و حرکت -از پرواز گنجشک‌ها تا لولیدن شپش توی کله شخصیت- سرنخی گذاشته. حالا داستان و رمان خارجی جذاب شده‌اند. چهل صفحه که هیچ، چهل هزار صفحه را هم می‌توانم با عشق بخوانم، اگر ظرف‌های نشسته بگذارند. ○ تجربه خانم طاهر از هنرجویان خوب کارگاه لذت ساختار

تو سن دبیرستان عاشق نوشتن بودم. معلمی که حرفش اثر زیادی بر من داشت گفت « داستان نوشتن یعنی مزخرفات ذهنی خودت رو ، بخورد دیگران بدی! تا کی می‌خوای زباله های ذهن دیگران رو بخونی؟ بچسب به درس و مشقت و آینده خودت رو بساز». با این حرفش دیگه نویسندگی رو جدی نگرفتم. نمیخواستم زباله به ذهن دیگران بریزم و فقط گاهی برای دل خودم مینوشتم و پاره می کردم و دور میریختم. تا اینکه بعد از سالها، باز به فارسی چیزهایی نوشتم و عشق به نوشتن به این زبان دوباره در من جوشیدن گرفت. دیدم این میل قدیمی در درونم خاموش که نشده هیچ، شدیدتر هم شده! خیلی دنبال کلاسی برای یادگیری گشتم. تا اینکه بعد از کمی نا امیدی ، بصورت اتفاقی با کارگاه جناب ایرانمهر آشنا شدم و درست در اولین دوره ای که با ایشان داشتم، ته مانده آن دیدگاه منفی که ناخواسته در ذهن من کاشته شده بود، برای همیشه از وجود من شسته شد و رفت. کلام ایشان من رو از یک چارچوب ذهنی نادرست قدیمی نجات داد. همین لذت یادگیری و داستان خوانی دوباره ای که ایشان در من با شیوه خاص و مدرن تدریس خودشون زنده کردند، من رو به همان نوجوانی تبدیل کرده که دلش هر شب برای نوشتن و خواندن لک میزند. شاید همین چارچوب شکنی دلیرانه، تنها رسالت نویسنده ایست که او را موراکامی ایران می نامند 🙏🙏 ○ نگاه و تجربه حمیدرضا از هنرجویان بسیار هوشیار کارگاه لذت ساختار که از راه دور به جمع ما پیوست

من خیلی اون تعاملی که موقع آموزش برقرار می‌کنید و اجازه تبادل نظر می‌دید رو می‌پسندم. اینکه وقت می‌ذارید، با حوصله، کامل و دقیق به سوال‌ها جواب می‌دید، خیلی برام ارزشمنده. اما مهم‌ترین نکته تو شیوه‌ی آموزش شما اینه که هر کس رو به سمتی هل می‌دید که بتونه هویت هنری خودش رو داشته باشه. از همون روز اول فهمیدم قراره آموزش نویسندگی ببینم و نه آموزش تبدیل شدن به نسخه‌ی کپی شده بقیه نویسنده‌ها. این دوره اسمش لذت ساختار بود اما فکر می‌کنم در کنارش کلی چیزهای دیگه هم یاد گرفتم. اینکه تو آموزش دادن انقدر بخشنده و دست و دل‌بازید بسیار با ارزشه. من عمیقا حس کردم چیزهای مهمی یاد گرفتم و البته این حس رو هم داشتم که چیزهای مهم دیگه‌ای برای یاد گرفتن باقی مونده. ممنون ازتون و اگر عمری باقی باشه دور جدید رو هم شرکت خواهم کرد. ○ نگاه میلاد عزیز از هنرجویان موفق کارگاه لذت ساختار

نوشتن در حقیقت منو با خودم روبرو کرد. آینه روحم که مدت‌ها بود شکسته و به هزار بخش تقسیم شده بود و در لابه لای روزهای گذشته به هر سو پرت شده بود و خاک می.خورد و شاید زیر پاهای بی اعتنای اطرافیان، خرد و ریزتر می شد رو کمک کرد، بهم متصل کنم. اون خاطرات گنگ و مبهم، اون ترس های عمیق و اون تنهایی به شدت بی معنی ام رو بهم شناسوند. سعی کردم تکه ها رو به هم بچسبونم، تکه های بی سروده‌ی که سخت می شد بعد از گذر سال ها در کنار هم قرارشون داد. این کاوش سخت، باعث تنهایی و انزوا و دوباره نوشتن و دوباره دیدن و دوباره شنیدنم شد. این دفعه می تونم از درون خاطرات تلخ و شیرین گذشته یک ماکت بسازم و اون تکه هایی رو که ساختم رو بهش بچسبونم و بخوام اون رو با تمام ترس ها و دودلی ها و تردیدها و تنهایی هام به معرض نمایش بگذارم و این شوق نوشتن که مدت ها بود در درونم خاموش شده بود رو از دوباره شعله ور کنم. ○ نگاه خانم زهرا از هنرجویان خوب کارگاه لذت ساختار.

نظر و نگاه یکی از هنرجویان توانای کارگاه لذت ساختار. برای ایشان و همه‌‌ی عزیزانم بهترین‌ها را آرزومندم.

Repost from N/a
یکی از چیزهایی که در داستان‌نویسی برایم جذاب‌تر شده، این است که آدم‌ها را نمی‌شود به‌سادگی دسته‌بندی کرد. این‌که کسی عقیده‌ای داشته باشد، لزوماً تعیین نمی‌کند در مواجهه با یک اتفاق چه احساسی خواهد داشت. آدم‌ها آن‌قدر مرتب و قابل پیش‌بینی نیستند. ممکن است کسی عمیقاً به کشورش باور داشته باشد و در عین حال از کشتن یک انسان رنج بکشد. ممکن است کسی از کاری که کرده دفاع کند، اما شب‌ها نتواند تصویر آن لحظه را از ذهنش بیرون کند. ممکن است هنوز به عقیده‌ی قبلی‌اش باور داشته باشد، اما دیگر نتواند مثل قبل به آن نگاه کند. شخصیت داستانی، وقتی زنده می‌شود که میان باورها، اعمال، احساسات و انتخاب‌هایش تنشی وجود داشته باشد؛ وقتی خودش هم گاهی از چیزی که درونش می‌گذرد غافلگیر شود. راسکولنیکوف در «جنایت و مکافات» آدم بی‌گناهی نیست. کاری که کرده هولناک است. اما داستایوفسکی به جای اینکه او را صرفاً «یک قاتل» معرفی کند، ما را وارد ذهن او می‌کند؛ جایی که می‌توانیم تناقض‌ها، توجیه‌ها، ترس‌ها و فروپاشی‌اش را ببینیم. شاید یکی از دلایل ماندگاری چنین شخصیت‌هایی همین باشد: نویسنده نه عمل آن‌ها را توجیه می‌کند، نه انسان بودنشان را از آن‌ها می‌گیرد. واقع‌گرایی در داستان برای من یعنی همین؛ اینکه حتی وقتی از یک شخصیت خوشمان نمی‌آید، بتوانیم او را بفهمیم. نه اینکه بگوییم: «او آدم بدی است، پس چنین احساسی دارد.» بلکه بپرسیم: «اگر این انسان، با تمام گذشته، باورها، ترس‌ها، نیازها و تناقض‌هایش، در این موقعیت قرار بگیرد، چه اتفاقی در درونش می‌افتد؟» به نظرم داستان دقیقاً از همین سؤال شروع می‌شود. آدم‌ها تیپ نیستند. آدم‌ها تناقض‌اند. و شاید شخصیت‌پردازی، چیزی جز کشف همین تناقض‌ها نباشد. ری‌را فروتن
برگرفته از دوره‌ی ساختار علیرضا ایرانمهر

بر لب بحر فنا برکه‌ای از در نزدیکی سنندج که می‌توان وزن و شکل زمان را در کنارش احساس کرد. برشی از رمان «حافظ خوانی خصوصی » نشر چشمه ♡ رادیو ایرانمهر صدای داستان و زندگی ‌ @hafezkk

در این جنگل بخواب
در این جنگل بخواب

دورهمی کنار چشمه دور هم جمع می‌شویم تا از سفر خود در جهان کتاب‌ها بگوییم و بشنویم. سه شنبه ساعت شش عصر در چشمه‌ی کارگر چشم به
دورهمی کنار چشمه دور هم جمع می‌شویم تا از سفر خود در جهان کتاب‌ها بگوییم و بشنویم. سه شنبه ساعت شش عصر در چشمه‌ی کارگر چشم به راه شما هستیم

دنبالم بیا، باید چیزی را نشانت دهم. اینجا پیدایش خواهید کرد

ما بیش از آینه، با کلمات است که به خود نگاه می‌کنیم. در این کارگاه، لذت خلق دوباره‌ی جهانی را تجربه می‌کنیم که با کلمه ساخته
ما بیش از آینه، با کلمات است که به خود نگاه می‌کنیم. در این کارگاه، لذت خلق دوباره‌ی جهانی را تجربه می‌کنیم که با کلمه ساخته می‌شود. موضوعات این دوره: ▪︎ چگونه از امکانات و قدرت راوی در نوشته‌ی خود استفاده کنیم؟ ▪︎ چگونه بهترین شیوه‌ی روایت خویش را پیدا کنیم؟ ▪︎ قصه‌ی ما چگونه در خیال مخاطب خلق می‌شود؟ همراه با مجموعه‌ای از تمرین‌های به هم پیوسته که قفل ذهنی ما را در نوشتن می‌شکند. هر دوره‌ی کارگاه هشت جلسه است که روزهای یکشنبه ساعت هفت عصر به صورت آنلاین در گوگل میت برگزار می‌شود و در طول هفته کار بر روی تمرین‌ها و بررسی آثار هنرجویان به صورت آفلاین ادامه دارد. همچنین هنرجویان در طول دوره به آرشیو تمام فایل‌های صوتی و درسگفتارهای دوره‌های قبل دسترسی خواهند داشت. برای آگاهی بیشتر و ثبت نام به این نشان در «تلگرام» یا «بله» پیامی بفرستید: @alirezairanmehr رادیو ایرانمهر صدای داستان و زندگی @hafezkk

می‌کوشم دیوار بلندی را که میان امروز و گذشته ماست ویران کنم عصر ظهور اشکانیان یکی از حساس و شگفت‌انگیزترین دوران‌های تاریخی ایران است و من ار سال‌ها پیش در آرزوی آن بودم که رمانی گسترده و چند صدایی درباره‌اش بنویسم. معنای استعاری مهتاب و آتش به فلسفه‌ای باستانی برمی‌گردد که اتفاقاً در روانشناسی مدرن نیز کاربرد دارد. در این فلسفه انسان از نیروهای متضاد ساخته شده است که آب و آتش یا خورشید و ماه به شکل نمادین آن را نشان می‌دهند و چرخش آنها حیات انسانی را میسر می‌سازد. در این رمان زنان و مردان در کنار هم برای استمرار زندگی خود می‌جنگند و تلاش می‌کنند و نیروی شان در هم می‌آمیزد. در برخی از افسانه‌ها نیز ارشک را پسر مهتاب و آفتاب نامیده‌اند. در این من کوشیدم به شکل استعاری از این مفاهیم اسطوره‌ای استفاده کنم تا هم زیرساخت‌های فرهنگی ایران را نشان داده باشم و هم به مکانیزم‌های روانی نوع انسان از منظر فلسفه‌ی عصر باستان نفوذ کنم. پرسش‌ها و نیازهای انسان در طول تاریخ تفاوت چندانی نکرده است. محرک‌هایی که مهرک را در داستانی مربوط به دو هزار و سیصد سال پیش به حرکت در می‌آورد همان چیزهایی ست که نوجوان امروزی را نیز می‌تواند تحت تاثیر قرار دهد. به همین دلیل است که بسیاری از فیلم‌ها و قصه‌های تاریخی برای مخاطب امروزین و به خصوص نوجوانان بسیار جذاب است. زیرا می‌توانند امیال و ماهیت خود را در گستره‌ی وسیعی از زمان و تاریخ می‌بینند و این تجربه‌ای بسیار هیجان انگیز است. آثار اسطوره‌ای و تاریخی یکی از محبوب‌ترین ژانرهای روزگار ماست ولی متاسفانه انسان ایرانی معاصر از تاریخ باستان خود چیزی بیش‌تر از چند نام مبهم و حتی ناشناخته نشنیده است. ما ممکن است به برخی از بزرگان گذشته خود افتخار کنیم اما نمی‌توانیم به عمق زندگی و عواطف‌شان نفوذ کنیم یا جهانی را که در آن زندگی می‌کردند با گوشت و پوست خود لمس کنیم. این کاری ست که در بازآفرینی ادبی اتفاق می‌افتد. این وظیفه است که بر دوش هنر و ادبیات است و من می‌کوشم با مجموعه رمان‌هایی که نوشته‌ام و خواهم نوشت این دیوار بلندی را که میان امروز و گذشته ما وجود دارد در حد توانم ویران سازم. می‌کوشم دست خواننده امروزین را بگیرم و او را به گذشته تاریخی خود ببرم چنانکه بتواند چون به یاد آوردن خاطره شخصی و ملموس و فراموش نشدنی، دوباره در درون آن دوران زندگی کند. متن کامل گفتگو را در این جا بخوانید رادیو ایرانمهر صدای داستان و زندگی @hafezkk