uk
Feedback
مرقومات زنانه

مرقومات زنانه

Відкрити в Telegram

جهت درج انتقادات و پیشنهادات یا معرفی وبلاگ‌ و کانال‌هایتان؛👇 @Salvia110 مرقومات در پیام‌رسان بله با نام «وطن‌گاه» https://ble.ir/vatangaah

Показати більше
742
Підписники
Немає даних24 години
-17 днів
-130 днів
Архів дописів
Repost from N/a
در ستایش ذخایر کوچک و گرمابخش حافظ برای نوشتن این متن ساعتم را از دستم بازکردم و بعد انگشترم را. یک چیزی هست و خودش را هی نشان می‌دهد اماچغر است و می‌دانم قرار نیست به این راحتی‌ها بشود بیرونش کشید. این‌طور وقت‌ها می‌دانم باید پشت لپ‌تاپبنشینم و صدای تایپ کردن بلند شود و چیزی نیست که با نوشتن در گوشی کار در بیاید. از نرگس که خداحافظی کردم پیچیدم در کوچ هدرختی تا از آنجا قدم بزنم تا خانه. پاکت نان دستم بود و خش‌خش می‌کرد، آنقدر به گربه‌هادر خیابان غذا داده‌اند که تا خش‌خش می‌شنوند می‌آیند خیلی نزدیک و فکر می‌کنند غذا آورده‌ایی. چندتایی آمدند سمتم و منم آنقدر ترسیدم که راهم را کج کردم به کوچه بعدی. یعنی اولش ایستادم و فکر کردم دختر برو رد شو اما سه گربه همین‌طور زل زده بودند و بدنم آنقدر منقبض شده بود که تحمل اینکه یک بار دیگر احاطه‌ام کنند نداشتم. یکی ازوحشت‌هایم این است که در آینده انقدر تعداد گربه‌ها زیاد شود که دیگر به سختی بتوانیم راه برویم. در آن کوچه‌ای که پیچیده بودم یا شاید از کوچه بعدی که خواستم برگردم به درختی، وسط آپارتمان‌ها خانه‌ای یک‌طبقه دیدم که وادارم کرد مکث کنم. از آن حالت‌هایی بود که چیزی می‌بینی، می‌شنوی یا حتی بویی به مشامت می‌رسد و ناگهان چیزی را از یک جای خیلی دور زندگی‌ات بیرون می‌کشد. کمی روی حسم تامل کردم و متوجه شدم تصویر خانه در آن ساعت روز برایم تداعی‌کننده خانه‌ای بود که در بچگی چند باری بامادربزرگم برای روضه به آنجا رفته بودم. پریشب بود که خواب دیدم همه در خانه مادربزرگم جمع بودیم و او و پدربزرگم هم آنجا بودند. در خواب فهمیده بودیم تمام این مدتی که فکر می‌کردیم فوت کرده‌اند، در واقع زنده بوده‌اند و در مکه گیر افتاده بودند. خواب خیلی خوشی بود. طعم حضورشان را یک باردیگر واقعا حس کردم. وقتی نرگس پیام داد که دارد می‌آید لمیزنزدیک ما، خیلی سریع چندوسیله برداشتم که اگر خواستیم آنجا کمی به کارهای خودمان برسیم، چیزی همراهم داشته باشم. عجله‌ای دست انداختم قفسه پایین کتابخانه و یک دفترچه که روی بقیه وسیله‌ها بود گذاشتم در کیفم. آنجا کمی کتاب خواندم ودفترچه را در خانه وقتی برای نوشتن یک برنامه کاری به کاغذ نیاز داشتم یادم آمد. بازش که کردم یادداشت صفحه اول را که خواندم تازه یادم آمد این همان دفترچه‌ایست که روزقبل از شروع شیمی‌درمانی سهراب برایم خرید تا از این دوره بنویسم. چند یادداشت هم نوشته‌ام که تهوع بعد از شیمی‌درمانی و اضطراب شروع جنگ در تک‌تکشان موج می‌زند. اما یکیشان‌ را آنقدر دوست داشتم و تحت تاثیرش قرار گرفتم که بعد از خواندنش دست‌هایم را در صورتم گرفتم وگریه کردم. نوشته مربوط به یکی از بدترین روزهای بعد از شیمی‌درمانی است و این‌طور شروع می‌شود:انگار توی قبر هستم. بعد در ادامه‌ نوشته‌ام که می‌خواهم تلاش کنم چیز خوشایندی تصور کنم تا تلخی دهان و کل وجودم قابل تحمل‌تر شود و یکی ازچیزهایی که به ذهنم آمده تصویر لیوان شیر روی بخاری خانه اقلید مادربزرگم بوده است. تصویر مربوط به وقتی است که من چند روزی تنها رفتم اقلید پیش او. صبح‌ها که بیدارمی‌شدم، او قبل از من بلند شده بود و وقتی برای خودش شیر گرم می‌کرد، لیوان شیر من را هم روی بخاری می‌گذاشت تا گرم بماند. فکر کردم آن روزها را، که واقعا تجسم قبر بود، با سفیدی آن لیوان شیر وچیزهایی مثل آن تاب آوردم. آن روز که مادربزرگم لیوان شیر را روی بخاری گذاشت تا برای منگرم بماند، لابد نمی‌دانست سال‌ها بعد، در جایی که دیگر خودش هم نیست، هنوز دارد چیزی را برایم گرم نگه می‌دارد.

Repost from N/a
دویست‌وشصت‌و‌شش| مهرماه رسیده و مدرسه رفتن‌ها شروع شده. طاها و زهرا کلاس دوازدهمی و کنکوری شده‌اند و به‌جز برنامه‌ی درسی و تست‌ها، حرف جدیدتری ندارند. علی‌اکبر پا به متوسطه‌ی دوم در رشته‌ی ریاضی گذاشته و از قدوقامت و قیافه و اخلاق دبیرهایش برایم گفت. میرزاحسین کلاس هشتمی شده و با کمک باباش برنامه‌ی درسی‌اش را چیده، کتاب "کوری" را تمام کرده و انتخاب بعدی‌اش احتمالاً "آتش بدون دود" باشد. کوثر کلاس یازدهم رشته‌ی انسانی‌ست و حالا روانشناسی و فلسفه به درس‌هایش اضاف شده. هر کدامشان جداگانه تماس می‌گیرند و حرف‌هایی برای گفتن دارند، حرف‌هایی از مدرسه و معلم‌ها، کتاب‌ها و دوست‌ها، استرس‌ها و شادی‌ها. من و برادرزاده‌هایم کنار یکدیگر بزرگ شدیم و همیشه بیشتر از آن‌که عمه و برادرزاده باشیم، دوست بودیم. همیشه از گیرودارِ زندگی که خسته شدم، آن‌ها رشته‌ی اتصالم شدند به زیستن. مثل یک روز که بدحال بودم و مریم فیلمی از هادی کوچولو در گروه خانوادگی‌مان گذاشت که یاد گرفته‌بود بگوید "عمه". آن‌وقت حالِ بدم پر کشید و گمان کردم عمه گفتنِ هادی به تحمل سختی‌های زیستن می‌ارزد و دوست دارم به زندگی ادامه دهم. دوست دارم بزرگ و بزرگ‌تر شوند، دوست دارم‌ قد بکشند، پیشرفت کنند، دوست دارم‌ تماشایشان کنم و هروقت جانم تمام شد، چنگ بزنم به آنان که جان‌های اضافه‌ی منند. انگار خدا -مثل بازی‌های کامپیوتری که در بچگی داشتم- برایم جان اضافه گذاشته تا دائم از مرگ به زندگی برگردم. مهر ۰۵_شیراز

Repost from N/a
کتاب‌های کنکور هنر را برای دخترِ یک خانم سرپرست خانوار نیاز دارم. اگر کسی را می‌شناسید که کتاب‌هایش را امانت بدهد یا اهدا کند لطفا به من اطلاع بدهید.

Repost from N/a
شهریور را دوست دارم به خاطر باغ‌های انگور. این دور و بر، شهریور فصل رسیدن انگورهاست. خوشه‌های درخشان و زلال انگور به کامل‌ترین شکل خودشان می‌رسند و مثل چلچراغ‌هایی از شاخه آویزان می‌شوند. انگور باغ‌ها بیش از آنکه راهی بازار شود به خانه‌ی همسایه و دوست و آشنا می‌رسد، سر سفره‌ی صبحانه بساط نان‌پنیر و انگور به راه است، هرجای خانه که بشود بندها کشیده می‌شوند و خوشه‌ها یکی‌یکی روی بندها به استراحت می‌نشینند تا کشمش شوند. هنوز مثل قدیم‌ که بوی پختن گوجه برای رب ساختن کوچه‌ها را تسخیر می‌کرد بوی شیره‌ی انگوری که توی دیگ‌ها قل می‌زند از حیاط‌ها می‌آید. من عاشق طعم انگور این منطقه‌ام. یک جور شیرینی لطیف با رگ نازکی از ترشی که تو را نمی‌زند. انگوری که وقتی از باغ می‌رسد لایه‌ای نازک از گرد و خاک رویش نشسته و وقتی آن لایه را برمی‌داری قلبی که در میان دانه‌ها می‌تپد پیدا می‌شود. با آن رنگ‌های جادویی: طیفی از سبز و زرد و قرمز و گاهی قهوه‌‌ای. حتی دانه‌های لهیده و آسیب‌دیده‌ی انگور هم سهمی از این ضیافت دارند، راهی خمره‌ها می‌شوند برای سرکه شدن. فرایندی که خودش نیاز به فعالیت مگس‌ها دارد و کسی که سرکه می‌اندازد باید به خمره‌اش سر بزند و مطمئن شود که به انگورها مگس زده باشد. من بر خلاف کودکی از بوی جوشاندن سرکه هم به وجد می‌آیم. انگار بخشی از چرخه‌ای است که دوستش دارم. چرخه‌ی انگور که از ترشی غوره مسیرهایی بس شیرین را طی می‌کند و در نهایت به ترشی پرخاصیت سرکه می‌رسد. و البته هرسال شهریور یاد تو هم می‌افتم که عاشق طعم انگوری که برایت آوردم شدی و یاد این شعر غاده سمان و هر دو تکراری نمی‌شوید. محبوب من! آیا نمی‌بینی که کشمش تلاشی‌ست مأیوسانه برای در بند کردن دانه انگور گریزپا! پس مرا دوست بدار آنچنان که هستم و در به بند کشیدن روح و نگاه من مکوش! و مرا بپذیر آنچنان که هستم...

پیش‌ترها نمی‌دیدمش. انکارش می‌کردم. چهره‌اش را می‌پوشاندم. دستم را می‌گرفتم جلوی دهانش. نمی‌گذاشتم خودش را نشان بدهد. نمی‌خواستم کسی بفهمد همراه همیشگی من است. حالا اما وجودش را به رسمیّت می‌شناسم. انگار یک عضو از بدنم باشد، صبح با هم بیدار می‌شویم. با هم صبحانه می‌خوریم. باهم می‌رویم سر کار. با هم می‌نویسیم. با هم ورزش می‌کنیم. با هم می‌رویم مهمانی و رستوران و سینما و کافی‌شاپ. با هم کتاب می‌خوانیم. با هم آشپزی می‌کنیم. با هم در خیابان‌ها قدم می‌زنیم. با هم عاشقی می‌کنیم. با هم می‌گرییم. با هم می‌خندیم و با هم می‌رقصیم. تا حالا دیده‌بودید کسی با غم بخندد و برقصد؟ @MahboubeMan

Repost from سیب صورتی
اوضاع جوریه که وقتی خرید میکنی، اونم خریدهای بزرگ و مهم نه ها، خریدهای روزمره‌ی زندگی، حبوبات و روغن و رب و ماکارانی و گوشت و اینجور چیزها، یه حالی داری. یه حسی ترکیب از عذاب وجدان و نگرانی و ترس و غم. تجربه‌اش کردین؟

Repost from N/a
هرسال اول مهر دلم می‌خواهد یک طراح لباس کنارم باشد و یک سر و لباس مناسب برای رفتن سر کلاس‌ها به‌م پیشنهاد کند و حتی برایم بخرد یا بدوزد. مانتوشلوارهای اداری برای رفتن میان جمع جوان‌ها و نوجوان‌ها زیادی خشک و رسمی هستند، بقیه لباس‌هایی هم که توی بازار به اسم‌ مانتو می‌‌فروشند اغلب پیراهن‌های کوتاهی هستند که مناسب دانشگاه و مدرسه به حساب نمی‌آیند. دلم لباسی می‌خواهد که هم رنگ‌ها در آن زندگی کنند، هم به قول مادربزرگم نجیب باشد. به چشم مخاطب‌های تیزبینم زیبا و صمیمی باشد و برای ورجه‌وورجه‌های توی کلاس راحت. واقعا برای حضور در میان نسلی که ذائقه‌ی بصری‌اش را از اینستاگرام و امثالش گرفته و اتفاقا به قول خودش استایل کردن و اکسسوری استفاده کردن را خوب بلد است این که چه بپوشم و چه خنزرپنزری استفاده کنم پرسش بیراهی نیست.

Repost from N/a
هر سال قبل شروع مدرسه یه عکس یادگاری میگیریم .. اصولا کنار گل و گلدونا . داشت میرفت گفت اینجا هم بگیر مامان ‌. نگم دیگه یاد چ
هر سال قبل شروع مدرسه یه عکس یادگاری میگیریم .. اصولا کنار گل و گلدونا . داشت میرفت گفت اینجا هم بگیر مامان ‌. نگم دیگه یاد چی افتادم و دلم کجا رفت ..

روزی را تصور می‌کنم که جلوی روان‌شناس نشسته و از او می‌پرسد: «والدینت چقدر در برابر احساسات تو گشوده بودند؟ چقدر در خانه‌ی شما احساسات مختلف اصالت داشت، مخصوصا خشم؟» چقدر دوست دارم بگوید همیشه احوالات و احساس‌های مختلفش، حتی خشمش، پذیرفته شده بود. مادرم همیشه می‌گفت: «تو رو چه وقتی گریه می‌کنی، چه وقتی می‌خندی و حتی وقتی داد می‌زنی دوست دارم. بغل من همیشه برای تو بازه.» کاش او هم همین را از من به یاد بیاورد؛ نه لحظه‌ای که کلافه از گریه‌اش می‌خواستم زودتر تمامش کند. نمی‌دانم بعدها زخم‌های زندگی‌اش چه خواهد بود، از تغییرات این روزها چقدر در خاطرش می‌ماند و مرا چه‌طور به یاد می‌آورد. یادش می‌ماند سر خوراکی‌ها و بازی مزرعه با هم دعوایمان می‌شد؟ سال‌ها بعد، از والدین جوانش چه تصویری در ذهن خواهد داشت؟ کاش واقعا بتوانم در برابر احساس‌های مختلفش گشوده باشم، مخصوصا خشمش. من هنوز نمی‌دانم باید با خشم خودم چه کنم و برای همین هم خیلی از آن می‌ترسم. شاید تا حدودی بدانم غم را باید چه کرد، اما خشم هنوز جای کار دارد. دارم تلاشم را می‌کنم.

از دو روز پیش همچنان درگیر این پرسشم ول‌کن هم نبود: "خب که چی"؟ صبح پنج‌شنبه، ساعت پنج، وقتی خود خورشید هم هنوز حوصله‌ی طلوع نداشت، خودِ پوک و خالی‌ام را روی زین دوچرخه انداختم و راه افتادم. نمی‌دانستم این بار هم رکاب‌زدن مثل همیشه کمکم می‌کند یا نه. به اتفاق سه‌تا از رفقا ده، دوازده کیلومتر رکاب زدم. تا باغ فین رسیدیم گفتگوهایمان راجع به مسایل روز و دربه‌دری‌هایی که آمریکا برایمان درست کرده و بی‌کفایتی قدرت حاکمه بود و امید برای تمام شدن این روزهای بد. کم‌کم آن چیزی که درونم گره خورده بود، شل شد. در مسیر برگشت، نان‌های بربری داغ را لای دستمال پیچیدم و گذاشتم داخل خورجین دوچرخه و راه خانه را در پیش گرفتم، دیدم حالم خوب است. می‌توانم دوباره بخندم. می‌توانم ادامه بدهم. حتی اگر آن پرسش هنوز جایی پس ذهنم نشسته باشد و آرام نگیرد. یاد حرف روبر مرل در قلعه مالویل افتادم که می‌گوید امید می‌تواند از دل بزرگ‌ترین بحران‌ها زاده شود و جهان، هرچند ویران شده باشد، انسان هنوز توانایی ساختن دارد. واقعا آدمیزاد موجود عجیبی است که حتی وقتی به مرز فروپاشی می‌رسد، هنوز چیزی درونش هست که دست به کار بازسازی می‌شود. با چند کیلومتر رکاب زدن، چند نفس عمیق و چند چکه عرق ریختن و خریدن چند نان بربری داغ چقدر می‌توان دستاورد داشت. #ورزش_درمانی #دوچرخه_سواری #امید

این زن عزیز را احتمالاً خیلی از ما می‌شناسیم. هر وقت که نامش را می‌شنوم، بیش از هر چیز مفهوم «مراقبت» را برایم زنده و ملموس می‌کند. یک‌تنه لشکر چندصدنفره‌ای است که سبک زندگی پسماندصفر و مدارای محیط‌زیستی را ترویج می‌کند. دیروز در گفت‌وگویی میزبانش بودیم (که البته به‌زودی منتشر می‌شود) و از او شنیدیم که «خشکاله»، یا همان فرایند خشک‌کردن زباله تر، یک نوآوری اجتماعی بومی است که ما در ایران انجامش می‌دهیم و تقریباً نمونه مشابه دیگری در جهان ندارد. از او پرسیدم آیا این نوآوری اجتماعی را به جامعه بین‌المللی معرفی کرده است. پاسخ داد: «نه». من تمام‌قد به احترام همه زنان و مردانی می‌ایستم که کنش اجتماعی‌شان نه برای برندسازی شخصی و شناخته‌شدن، بلکه برای اثرگذاری واقعی و افزودن چیزی به خیر جمعی است. #زنان_ایران

ظهر که بیدار شدم گفتم باید برم تره‌بار. می‌خواستم استانبولی درست کنم و گوجه نداشتم. به خودم گفتم میری گوجه می‌گیری و فوقش یه طالبی کوچیک. وقت‌هایی مثل الان که از بی‌پولی می‌ترسم وحشیانه خرج می‌کنم. یعنی مسخره‌ است ولی بیشتر از بی‌پولی از گرسنگی می‌ترسم! نمی‌دونم این از کجا اومده دیگه. رفتم هم گوجه گرفتم هم سیب و شلیل و هم بادمجون و هم طالبی. از همه‌شون خیلی کم ولی خب همون‌ها رو با فحش. میوه‌فروشی روبروی خونه بهم چیزی نمی‌فروشه چون از هر چیزی دو سه تا برمی‌دارم. مردک یه بار گفت من برای این خریدهای تو پلاستیک نمیدم. منم همه رو ریختم و اومدم بیرون. تره‌بار کاری به این چیزها نداره. فقط یه بار که خودم دیدم مسخره‌اس که برای یه دونه فلفل دلمه‌ای و دو تا هویج و دو تا کدو، سه تا پلاستیک بردارم همه رو ریختم تو یه پلاستیک و یارو فقط گفت چیز دیگه‌ای نداشتی بریزی این تو. منم گفتم خواستم پلاستیک مصرف نشه. بعد هم اومدم خونه خیس عرق یکم دراز کشیدم. بعد چیزهایی که خریده بودم رو شستم و روی دستمال پهن کردم. دیدن رنگ میوه‌ها حالم رو خوب کرده بود. دیروز هم بعد از شاید ده روز خودم رو مجبور کردم برم بیرون. بیرون رفتن من یا تره‌بار و نونواییه یا کتابفروشی. رفتم دی یه کتابی که دست دو ازشون خریده بودم رو بگیرم. باز تو راه به خودم گفتم میری همون رو می‌گیری و میای بیرون. باز رفتم و یه کتاب دیگه هم خریدم. زن در ریگ روان رو گرفتم. کتابی که داشتم و فروخته بودم حالا مجبور بودم با بیست برابر قیمت اون موقع بگیرم. توجیه هم کردم که چون دارم روی سینمای ژاپن کار می‌کنم باید این رو هم بخونم. و اینکه مدت‌ها بود تجدید چاپ نشده بود. حرف مفت. ملت برای اینکه یه نفر رو ترغیب کنن که کتاب بخونه می‌گن پول یه ساندویچه. برای من برعکسه. وقتی غذایی لباسی چیزی می‌خوام بخرم به خودم میگم فکر کن کتابه چطوری زرتی می‌خری، این هم لازمه بخر. ذهن فقیر ازش چی درمیاد؟ غذا رو دم گذاشتم و تمام ظرف‌ها رو شستم و دراز کشیدم و شروع کردم شکم و چیزهایی که داخل بدنم هست رو با دست چک کردن. دلم می‌خواد بتونم با چاقو بازشون کنم و بیرون بکشم و نگاه‌شون کنم. این حس خیلی تکرار میشه. یاد اون صحنه از هانیبال هم می‌افتم که گیدیون هر چی میله و چیز تیز بود رو تو تن پرستار فرو کرده بود. تصویرش رو خیلی دوست دارم. تازگی هم هاراکیری رو دوباره دیدم و اون صحنه‌ای که پسره مجبور میشه با شمشیر چوبی کند شکم خودش رو پاره کنه دقیقا چیزی بود که من دوست داشتم. آدم باید حداقل یه بار بتونه خودش رو جر بده و بتونه خودش رو تماشا کنه. شبیه اون فیلم پسر کراننبرگ که یه سری آدم می‌رفتن جایی که کشته شدن کپی خودشون رو ببینن. چطوری به ذهن‌شون می‌رسه؟ یعنی پسر کراننبرگ هم بعد از تره‌بار و دم کردن استانبولی به خودش گفته گور بابای دم کشیدن غذا، کاش الان بدنم از هم می‌پاشید؟ http://dead-indian.blogspot.com/2026/08/blog-post.html

به عقیده‌ی من صحبت‌های لاله مرزبان درباره‌ی زنان و رنج زنان ایرانی همانقدر برای حضار و شرکت‌کنندگان جشنواره ونیز حائز اهمیت است و بازتاب جهانی دارد که صحبت‌هایش درباره‌ی جنگ و ایران و جنایت‌هایی که بر ایرانی‌ها رفت. اگر حرفی از جنگ می‌زد، وجدان و وطن‌دوستی خودش را نشان می‌داد، حالا که نزده هم اینقدری که شما فکر میکنید مهم نیست. چرا فکر میکنید اینکه در ایران چه می‌گذرد اینقدر برای جهانیان مهم است؟! مثل اینکه پاک یادتان رفته دوسال و اندی، اسرائیل غزه را با خاک یکسان کرد و صدا از بنی بشری درنیامد. خاویر باردم چندباری پیکسل فلسطین را روی لباسش زد و چفیه‌اش را انداخت و در این جشنواره‌ها سخنرانی کرد اما او هم دیگر بی‌خیال شد! چرا فکر میکنید برای دنیا، ایران مهم‌تر از غزه است چون به لاله مرزبان جایزه داده‌اند؟! اگر مناسبات جهانی اینقدر مبتنی بر انسانیت و همدلی بود احتمالا این وضع دنیا نبود!

Repost from November 25th
فصل کوچ پرنده هاست. صبح ها در دسته های کوچک و بزرگ، روی درخت گردوی کهنسال آن طرف خیابان، غوغا میکنند و بعد با جیغ و داد، جوری یکهو پر میکشند و سکوتی می‌شود که انگار هرگز آنجا نبوده اند. بچه که کوچکتر بود همیشه در این فصل برایش می‌خواندم پاییزه، پاییزه، برگ درخت می‌ریزه... چهار سال و نیم داشت و تازه بلد شده بود فقدان چیست. همان پاییزی که برگشت گفت: این شعر را وقتی پرنده ها را در آسمان می بینم برای خودم می‌خوانم و یادم میافتد همه مادربزرگ دارند ولی من نه... بله ارغوان عزیزم. بله. این همان راز توست در بهار و پاییز من. در یک ماهیتابه کباب تابه ای و گوجه کنار هم دارند سرخ میشوند. در ماهیتابه دیگر بادمجان و سیر در دیگی برنج خیس میخورد در دیگ دیگر مرغ دارد می پزد و کنارش سیب زمینی شیرین منتظر است. آخرین روز هفته را چند جبهه از طعم و رنگ درست کرده ام چون کل هفته آینده را خانه نیستم و بچه ام طبق معمول و مکرر گفته از کار جدید من «موتونفر» است و من پیش خودم فکر کردم تنفر با خوراک گرم خانگی کمی قابل تحمل تر است بخصوص وقتی با کیف سنگین و توپ و کفش ورزش، کلافه ظهر بیایی خانه و پدرت تازه از توی جلسه اش بپرسد برای ناهار چه کار میتواند بکند؟ پنجره را باز کرده ام. باران می‌بارد. نمیدانم چرا عطر خاکی که میزند داخل، انگار از بازار رشت آمده. ناودانهای سفالی که در کوچه های خیس چله‌خانه با شگفتی یک توریست نگاهشان میکردم چون واقعا هر کدام گنجینه ای فلزی و زنگ زده در دل داشتند مملو از قصه و یاد محفوظ و مخلوط با بخار چای و عطر محو قند و بوی غبار نمور پرده های توری. سالها قبل، یک دوست سابقی نقل به مضمون؛ گفته بود بعد مدتها رفته بوده رستوران و دلش می‌خواسته روز جمعه را کمی خوش بگذراند ولی همانجا بیرون رستوران کنار نگهبان دم در، دو تا کودک فقیر التماس میکردند برای پول و او از خوانندگانش پرسیده بوده آیا پس از هفته ها کار، حتی یک ناهار بدون خون به جگر شدن از تماشای فقر، حقش نیست؟ حالا این را چه سالی نوشته بود؟ حوالی هشتاد و نه. (اگر از من بپرسی هفته قبل دوشنبه کجا بودی باید بروم تقویم گوشی و هم تقویم آوت‌لوک کار را نگاه کنم که یک جوابی شاید بتوانم بدهم. ولی یادم هست که فلانی در فلان سال در فلان جا چه گفت. آدمیزاد خیلی عجیب است). بی ربط و باربط، خانمی که برای کمک به پدرم می آید، آزمایشهای بچه اش را از طریق پدرم برایم فرستاد به امید یک خبر خوب. عکسهای مغز و گزارش ها را خواندم. آیا چه میگفتم؟ بچه سی ساله ات سکته خفیف مغزی کرده و این تشنج ها برای آن است و یک طرف نیمکره التهاب شدید دارد و طرف دیگر تجمع لخته و برای همین از کل حقوقت که کلا بیست میلیون است، ده میلیونش را باید میدادی آن یک عدد آمپول می‌خریدی که بچه را ببری تهران تازه درمان را استارت بزنند؟ با همان بیست میلیون کارگری ات. آیا حق من است که در پس تمام سالهای سخت و لحظه های سنگین که روی قلبم حمل میکنم و صدایش را در نمی آورم، کنار این ردیف قابلمه های خیره مانده به دستانم و بوی بارانی که نمیدانم خوشحالم کرده یا بدتر چنگ میزند به دلم، لحظه ای در سکوت و رضایت و خرسندی بگذرانم بدون آنکه به استیصال آدمهای دیده و نادیده فکر کنم؟ دوست سابق دیگر در دسترس نیست که از او بپرسم و صرفا هر چه در بساط دارم همین شاخه همخون جدا مانده من است که سرش را با صدای خانم هایده تکان می‌دهد: زندگی میگن برای زنده هاست اما خدایا بسکه ما دنبال زندگی دویدیم، بریدیم که @November25th

✍🏻 امکان دیگر مری بنت غرور و تعصب نوشتۀ جین آستن، نویسندۀ انگلیسی اواخر قرن هجدهم و اوایل نوزدهم، رمانی است دربارۀ خانوادۀ بنت که صاحب پنج دختر جوان و دم‌بخت‌اند. داستان عمدتاً حول الیزابت بنت و آقای دارسی و غرور و تعصب آن‌ها می‌گردد تا نهایتاً ازدواج می‌کنند. اسم یکی از دختران خانواده بنت مری است. مری حضور کمرنگ و کمدی‌واری در غرور و تعصب دارد. زیبا نیست، نبوغ خاصی هم ندارد و تلاش می‌کند با مطالعه و ابراز فضل توجه دیگران را جلب کند. داستان زندگی مری موضوع سریال ده‌قسمتی آن‌یکی خواهر بنت (۲۰۲۶) است. او یاد گرفته « زن یا ازدواج می‌کند یا بدبخت می‌شود»، ولی تلاش‌هایش برای جلب توجه مردان به‌نحو مفتضحی شکست می‌خورد. مری عینک می‌زند و کتاب می‌خواند و بعد از چند تلاش ناموفق هربار تصمیم می‌گیرد پروندۀ ازدواج را برای خودش ببندد، ولی نمی‌شود. مری دنبال معنای «خوشبختی» می‌گردد و در این جستجو به اخلاق نیکوماخوسی ارسطو می‌رسد. خوشبختی و بدبختی از نظر ارسطو ربطی به ازدواج ندارد، بلکه به فضیلت مربوط است. اینجا منتظر و مشتاق بودم تا فلسفه مری را نجات دهد. نداد. مری با اینکه فلسفه و شعر می‌خواند به سمت خوشبختی در «خودشکوفایی» پرواز نکرد. عاشق شد، منتظر ماند و در نهایت مرد رؤیاهایش را به دست آورد. در پایان شغلی هم دست‌وپا کرد، اما اصل داستان همان ماند: خوشبخت شد چون شوهر کرد. شاید فکر کنید نباید از زنی در انگلستان قرن نوزدهم توقعات فمینیستی داشت. اما در همان انگلستان قرن نوزدهم، دختری زندگی کرد که به‌خاطر اینکه زیبا نبود و پدرش آیندۀ ازدواجش را چندان محتمل نمی‌دانست به او اجازۀ درس‌خواندن داد. آن دختر بعدها فیلسوف و مترجم کتاب اخلاق اسپینوزا به انگلیسی و یکی از بزرگ‌ترین رمان‌نویسان انگلیسی شد. ازدواج هم کرد: ماری‌آن ایوانز، یا همان جورج الیوت. غرض اینکه مری که اخلاق نیکوماخوسی می‌خواند می‌توانست خوشبختی اصیل‌تری داشته باشد. ژانر و بازار نمی‌پسندد. @neocritic

Repost from N/a
دختر با موهای فرفری‌اش می‌گوید که خیلی افسرده است. رنج هایش از حد گذشته‌اند. بعد دستی به همان موهای فرفری می‌کشد و ادامه می‌دهد که وقتی رنجش زیاد می‌شود پناه می‌برد به الکل و سیگار‌. من با دقت به حرف هایش گوش می کنم. می‌بینم که سردرگم، عصبانی و رنجور است. با خودم فکر می‌کنم من وقتی ناراحت و مستاصل هستم به چه پناه می‌برم؟ به خواب، کتاب، نقاشی‌های چَپَرچُلاق، فیلم، کار ، انکار واقعیت و بازهم خواب. تمام سعی‌ام را می‌کنم تا مشکلات حل نشدنی را از یاد ببرم. فراموشی درمان موقت خوبی است البته برای خودآگاه آدمی. یعنی ما به طور آگاهانه سعی می‌کنیم مسائل ناراحت کننده را فراموش کنیم و از آن طرف ناخودآگاه ما تمام زورش را می‌زند تا این اتفاق نیفتد. هرجا که دستش برسد زهرش را می‌ریزد‌‌؛ یکی از جاهایی که دستش کامل باز است خواب‌هایمان است. کل روز را جان می‌کَنیم که یادمان برود همین که می‌خوابیم تمام مسائل رنج آور هجوم می‌آورند، آن هم با هزاران شکل مختلف. در بیداری هم، موقعیت هایی زیادی پیش می‌آید که جان می‌دهد ناخودآگاه بیاید و جولان بدهد. در واقع هدف من و آن دختر مو فرفری یکی است: فرار از حقیقت‌های تلخ. فقط روش‌هایمان فرق می‌کند.

از سال ۸۸ که وبلاگ‌خونی و سال ۸۹ که وبلاگ‌نویسی رو شروع کردم، تا همین الان درگیر نویسنده‌هایی هستم که تا حدی داستان زندگی‌شون رو توی اون برهه می‌دونستم. همیشه به این فکر می‌کنم فلان وبلاگ‌نویس هنوز با همسرش خوشبخته؟ بچه‌دار نشد؟ اون یکی وبلاگ‌نویس با خانواده‌ش آشتی نکرد؟ اون یکی چی؟ هنوز درگیر افسردگیه یا خوب شد؟ تمام شدن قصه‌هایی که هنوز در جای دیگه‌ای ادامه دارند، برام آزاردهنده‌ست. هنوز تو خوابم هستند اما با سروشکل فریز شده‌ی ۱۶ سال پیش. کاش برمی‌گشتیم به اون روزا و ادامه می‌دادیم. نوشتن رو. ترمیم زندگی با نوشتن رو.

«نه هیچ زنی دوروبرت هست، نه تا حالا با یک دختر جذاب رابطه داشته‌ای و تازه زن‌ها را هم از خودت فراری می‌دهی.» ایده اصلی مقاله این است که بعضی مردها فقط تجربه کمی در ارتباط با زنان ندارند، بلکه رفتار و طرز فکرشان عملاً باعث می‌شود زنان از آن‌ها فاصله بگیرند؛ بااین‌حال همین افراد گاهی با بیشترین قطعیت درباره «ماهیت زنان» نظریه‌پردازی می‌کنند. پرسش اصلی اینجاست: نکند پرصداترین دیدگاه‌ها درباره زنان نه از معاشرت واقعی با آن‌ها، بلکه دقیقاً از نبود این معاشرت به وجود آمده باشند؟ نویسنده برای توضیح این وضعیت از تمثیل غار افلاطون استفاده می‌کند؛ زندانیانی که تمام عمر فقط سایه‌های روی دیوار را دیده‌اند و همان سایه‌ها را با واقعیت اشتباه می‌گیرند. بعضی مردها نیز به‌جای شناخت زنان از طریق گفت‌وگو، دوستی و تجربه واقعی، تصویرشان را از پادکست‌های «مردسالارانه»، اندرو تیت، فضای مانوسفیر و روایت‌های قرص قرمز می‌سازند. آن‌ها لزوماً اسیر شرایط نیستند؛ گاهی خودشان سایه‌ها را انتخاب می‌کنند، چون روبه‌روشدن با احتمال دیگری بسیار دشوارتر است: شاید مشکل اصلی نه زنان، بلکه رفتار خودشان باشد؛ شاید معاشرت با آن‌ها ناخوشایند است و دیگران را پس می‌زنند. شناختی که هیچ تماس و تجربه‌ای پشت آن نباشد، بیشتر از آنکه شناخت باشد، نوعی فرافکنی است. از نمونه‌ای با حجم صفر نمی‌شود نظریه‌ای معتبر درباره نیمی از جمعیت جهان ساخت؛ نهایتاً می‌شود ترس‌ها، ناکامی‌ها و پیش‌داوری‌های خود را به زنان نسبت داد. البته تجربه عاطفی به‌تنهایی کسی را به متخصص زنان تبدیل نمی‌کند، اما ادعاهای مطلق درباره یک گروه اجتماعی بدون ارتباط واقعی با اعضای آن، معمولاً بیشتر درباره گوینده اطلاعات می‌دهد تا درباره آن گروه.

لحظه شکوهمند گریه شانسِ ما برای دیدن لحظه‌های پرشکوه، مثل گذشته نیست. دنیا خالی شده است از لحظه‌هایی که ما را به وجد بیاورد یا امیدوارمان کند به خیلی چیزها. باید شکارچی باشی انگار و مدام در پیِ صید؛ تا از ملال و یک‌نواختی روزها و آدم‌هایی که تماما شبیه هم شده‌اند، شانسِ دیدن لحظه‌ای بی‌بدیل نصیبت شود. من دیروز یکی از این لحظه‌های شکوهمند را دیدم. یعنی شانسش را پیدا کردم. به گمانم از راه دوری می‌آیند. در مدتی که دختر سرِ کلاس نویسندگی خلاق است، مادر، بیرون کلاس منتظر می‌نشیند. دختر یک شوقِ عجیبی به نوشتن دارد که من مدت‌هاست در کسی ندیده‌ام. حتی خودم هم مدت‌هاست چنین شوقی برای نوشتن ندارم. یک جور شوقِ آرام. شوقی که هنوز به شتاب و عجله برای پایان آلوده نشده و آهستگی دارد. خودش هم آرام و کم‌حرف است. درست مثل مادرش. حالا دیگر بعد از ده جلسه، می‌توانم بفهمم چه چیزهایی از مادرش را در خودش دارد. یک پروژه شخصی کوچک دارد که با جدیت دنبالش می‌کند. یک رمان ماجراجویانه. هر جلسه، بعد از کلاس، کمی گپ می‌زنیم و درباره این‌که چطور رمان را پیش ببرد، صحبت می‌کنیم. دیروز هم یکی از همان روزها بود. فصل اول و دوم را بازنویسی کرده بود و می‌خواست که بخواند. شوقِ شنیدن داشتم. می‌دانستم بازنویسی چقدر سخت است. خودم حاضرم هزار صفحه بنویسم اما مجبور نشوم به ویرایش و بازنویسی نوشته‌ام برگردد. که البته نوشته خوب، نوشته بیرون‌آمده از دل ساعت‌ها ویرایش و بازنویسی است. گفتم بخوان عزیزم. گفت می‌شود مادرش را از بیرون صدا کند؟ چون او هم بخش جدید را نشنیده. البته که می‌شد. و مادر عزیزش هم آمد. دو فصل را خواند. حیرت کردم. بی‌اندازه خوش‌خوان و البته بازیگوشانه نوشته بود. داستان را با یک تعلیق شروع کرده و به‌خوبی از عهده شخصیت‌پردازی قهرمان داستانش در همان دو فصل اول برآمده بود. خواندنش که تمام شد. تحسینش کردم. تحسینِ واقعی. نه از سرِ تعارف. نکته‌هایی را که باهم درباره‌شان حرف زدیم، مو به مو اجرا کرده و معلوم بود که خودش هم زمان خواندن احساس رضایت داشت. بین همین صحبت‌ها بود که من آن لحظه شکوهمند را دیدم. مادرش شروع کرد به گریه‌کردن. آرام و بی‌صدا. شوق بود که از چشم‌هایش می‌جوشید. بغضش از سرِ رضایت و خوشیِ مادرانه بود که سرریز شد. توی چشم‌هایش «آخیش»‌های درشتی بودند که حالا مسیرهای آمده و خستگی‌ها را بی‌نتیجه نمی‌دیدند. توی دنیایی که خوشیِ دیدن موفقیت‌های کوچکِ این‌چنینی از ما گرفته شده و به‌جایش عددها و اتفاق‌های درشت نشانده، زن داشت از شوقِ موفقیت دخترش در بازنویسی دو فصل اشک می‌ریخت. در زمانه بی‌اهمیتی کلمه، کسی را دیدم که اهمیت و ارزش کلمه را می‌دانست و برای خوبیِ کلمه‌ها اشک می‌‌ریخت. زیاد غبطه خوردم در آن لحظه. غبطه خوردم به چنین ادراک و معصومیت مادرانه‌ای. من اما شانس این را داشتم که این لحظه شکوهمندِ گریه را ببینم و البته لحظه شکوهمندِ مادربودن! #درباره_معلمی

این مدت که سلبریتی‌ها رو دعوت کردیم و مهمون بودن گاهی یه نفر باهاشون میومد که کار اون یه نفر این بود که به شوخی‌های این دوستان بخنده، اگر بابت چیزی از کسی ناراحتن به اون طرف بد و بیراه بگه، مدام تاییدشون کنه و کارهایی از این قبیل... دیروز از همکارم پرسیدم این یه شغله؟ گفت آره دیگه... بهشون می‌گن: کیف‌کش! شبیه فحش شد البته کلا هر کلمه‌ای به علاوه‌ی کِش شبیه فحش می‌شه! واقعا چه شغل‌هایی در جهان وجود داره...