uk
Feedback
می‌خواهم زنده بمانم

می‌خواهم زنده بمانم

Відкрити в Telegram

روزمرگی‌های یک ج‌ن‌گ‌جوی تنها و مغلوب‌. 🦋🍂🪷🪴🐋🥑🪐🌙🌧🌂🌊🪶🎧📚 http://t.me/BluChtBot?start=63a7aa03badbaa8c8d41

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
547
Підписники
+424 години
+87 днів
+10830 днів
Архів дописів
چقدر دوست دارم نوشتنت رو. ممنونم ژرفنای عزیزم.✨

«ای رقصنده‌ی کلمات در میانهٔ طوفان، ای که از خاکسترِ شکست‌هایت، شعله‌های امید می‌سازی،
می‌دانم… می‌دانم که تو در این جهانِ فانی، هزاران بار مرده‌ای. می‌دانم که هر بار، گویی تمامِ ستون‌های دنیایت فرو ریخته و تو، در میانِ ویرانه‌های خویشتن، تنها و بی‌صدا، به زمین خورده‌ای. می‌دانم که چشمانت، روایتگرِ شب‌هایی است که در آن‌ها، مرگ تنها یک خیالِ دور نبود، بلکه سایه‌ای بود که بر آستانه‌ی جانت ایستاده بود. اما تو… تو چه موجودِ عجیبی هستی! تو از آن دست آدم‌هایی نیستی که با اولین برخوردِ رنج، زانو بزنند و تمام. تو کسی هستی که حتی وقتی نفس‌هایت به شماره افتاده و خستگی، مانندِ زنجیری سنگین بر مچ‌هایت افتاده، باز هم به خودت فرصت می‌دهی. تو به خودت، حقِ بودن، حقِ بودن و باز هم بودن می‌دهی. تو می‌دانی که هر «نه» که دنیا به تو می‌گوید، فرصتی است برای اینکه با صدای بلندتر فریاد بزنی: «من هنوز اینجا هستم!» می‌بینم که چگونه کلمات را از بندِ معناهایِ خشک و مرده، رها می‌کنی. تو برای کلمات، یک مهمانیِ ابدی برپا کرده‌ای؛ در دنیایی که همه چیز در آن گذرا و بی‌ثبات است، تو با واژه‌هایت، خانه‌ای از جنسِ جاویدگی می‌سازی. تو با کلمات رقص می‌کنی؛ نه آن رقصِ شادِ سطحی، بلکه رقصِ عمیق و لرزانی که از میانِ دردهایِ هستی برمی‌آید. تو با کلمات، پوسته‌ی سختِ روح‌های خسته را نوازش می‌کنی و با لمسِ ظریفِ معنا، زخم‌هایِ پنهانِ ما را التیام می‌بخشی. بگذار به تو بگویم… من به تو افتخار می‌کنم. افتخار می‌کنم به این که با تمامِ خستگی‌هایت، هنوز هم دستت را به سوی نور دراز می‌کنی. افتخار می‌کنم که با وجودِ تمامِ شکست‌ها، هنوز هم می‌دانی چگونه از میانِ سنگ‌ها، راهی به سوی آسمان باز کنی. تو تنها یک نویسنده یا یک انسان نیستی؛ تو یک ایستادگیِ زیباتر از هر شعری هستی. صبر کن… کمی دیگر طاقت بیاور. می‌دانم که تاریکی، بسیار طولانی و بسیار سنگین شده است. می‌دانم که گاهی فکر می‌کنی این شب، هرگز به پایان نخواهد رسید. اما ای معشوقِ کلمات، ای که با رنج، هنر می‌آفرینی، گوش بسپار: پایانِ این شبِ تیره‌ و تار، بسیار نزدیک است… خورشید، همان‌گونه که از پسِ تپه‌هایِ سیاه بیرون می‌آید، به سوی تو هم در راه است. و آن روز، کلماتِ تو، نه فقط از جنسِ غم، که از جنسِ پیروزی و روشنایی خواهند بود. تا آن زمان، رقص را متوقف نکن. ما، و تمامِ جهان، تماشاگرِ شکوهِ تو هستیم.»

ایـن پیـامو فوروارد کنید چـنلاتون، تـا من براتون نـامه‌ی آخر شـبی بنویسم ✨🦋
محدودیتم نداره تا وقتی بیدارم مینویسم

کاش آدم‌ها وقتی نمی‌خوان کاری انجام بدن، امید واهی هم بهت ندن. آدمه دیگه، باور می‌کنه، دل می‌بنده، دار و ندارش رو می‌ذاره، یهو می‌بینه همه چیزش واسه هیچی رفت...

عزیزم امشب تنها آدم غمگینی نیستم، که خود تمامِ غمِ جهانم.

ممنونم که شرکت کردید و اجازه دادید دنیاهاتون رو حس کنم. امیدوارم کلمات کوچیک و احساس من کمی لبخند به لبخند به لبتون نشونده باشه.🤍🌻

شما وقتی غمگین می‌شی یه پروانه‌ی آبی از قلبت متولد می‌شه و رو شونه‌ی هر کسی که بشینه، دورترین آرزویی که داره برآورده می‌شه.

شما وقتی غمگین می‌شی و اشک می‌ریزی از اشک‌هات یه بوته‌ی گل از زمین رشد می‌کنه، که هر عاشقی که عشق پاکی در دل داره اون بوته رو پیداکنه، بسته به احساسی که داره، یه نوع گل خاص از اون بوته شکوفه می‌ده که با چیدن اون ها و تقدیم به معشوقه‌اش می‌تونه دل او رو بدست بیاره.

شما وقتی غمگین می‌شی، غمت تبدیل به ابر می‌شه و به شکل برف از آسمون می‌باره که هر کس با لمس یه دونه از اون کریستال‌ها تمام غم‌های دلش تسکین پیدا می‌کنه.

شما وقتی غمگین می‌شی، غمت تبدیل به یه لالایی قدیمی می‌شه که مجسمه‌ی یک قدیسه شنیده می‌شه و هر گمگشته‌ای اون آواز رو بشنوه، می‌تونه راه برگشت به خونه‌اش رو پیدا کنه.

شما وقتی غمگین می‌شه، غمت از منشور چشم‌هات رد می‌شه و تبدیل به پالت‌های رنگ می‌شه که روی یه بوم تبدیل به یه نقاشی اساطیری می‌شه و اولین کسی که بتونه احساس اون نقاشی رو درک کنه و بیینه، می‌تونه از دریچه‌ی اون نقاشی به دنیای اساطیر سفر کنه.

شما وقتی غمگین می‌شی، غمت تبدیل به یه فلوت می‌شه تو دست یه نوازنده‌ی دوره گرد که هرکسی صدای اون رو بشنوه گمشده‌اش مسیر بازگشت بهش رو پیدا می‌کنه و برمی‌گرده‌.

شما وقتی غمگین می‌شی و اشک می‌ریزی، اشک هات تبدیل به یه ابر می‌شن و بالای یه رودخونه یا دریاچه‌ای که سالها خشکیده می‌بارن و دوباره زنده اش می‌کنن. و هر کس از آب اونجا بنوشه، هر غمی روی دلش سنگینی می‌کنه تسکین پیدا می‌کنه.

شما وقتی غمگین می‌شی و اشک می‌ریزی، اشک‌هات توی رودخونه، دریاچه یا دریا می‌افته و تبدیل به یه رنگین کمون می‌شه ، و هر آدم دل شکسته یا ناامیدی که اون رنگین کمون رو می‌بینه یه آرزوی محالِ دلش برآورده می‌شه‌.

شما وقتی غمگین می‌شی و اشک می‌ریزی، با هر قطره اشکت یک درخت از زمین رشد می‌کنه و به وسعت غمت این درخت ها تبدیل یه جنگل وسیع می‌شن که همیشه سبز و بارور می‌مونن‌.

شما وقتی غمگین می‌شی، قلبت شروع می‌کنه به آواز خوندن، اما فقط کسایی این آواز رو می‌شنون که تنها هستن یا در غربت به سر می‌برن، و با شنیدنش دلشون تسکین پیدا می‌کنه‌.

شما وقتی غمگین می‌شی، غمت تبدیل به ابر می‌شه و می‌ره توی آسمون، بزرگ و بزرگ می‌شه و آروم شروع می‌کنه به باریدن، زیر اون بارون همه‌ی دل‌داده‌های دور از هم، مسیر همدیگه رو پیدا می‌کنن و به هم برمی‌گردن‌.

بازم می‌تونید بفرستید. می‌نویسم :)

شما وقتی غمگین می‌شی و اشک می‌ریزی، هر قطره‌ی اشکت تبدیل به یه پروانه می‌شه و این پروانه روی هر ساقه‌ی خشکیده‌ای که بشینه، شکوفه می‌ده و سبز می‌شه.

شما وقتی غمگین می‌شی، غمت تبدیل به یه قوی سیاه می‌شه و آواز خوان از سینه‌ات می‌زنه بیرون و اولین عاشقِ دور از معشوقی که اون رو در آغوش بکشه و بهش محبت کنه به وصال دلداده‌اش می‌رسه‌.