میخواهم زنده بمانم
Открыть в Telegram
روزمرگیهای یک جنگجوی تنها و مغلوب. 🦋🍂🪷🪴🐋🥑🪐🌙🌧🌂🌊🪶🎧📚 http://t.me/BluChtBot?start=63a7aa03badbaa8c8d41
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
355
Подписчики
-324 часа
-37 дней
-330 день
Архив постов
Repost from سِدره 🌿
دیوار همون دیواریه که بهش تکیه میدادی. اما حالا همون دیوار ریخته رو سرت. چاره چیه؟
Repost from ᴹᵉ
آدمای عمیق، صحبتای عمیق، رابطههای عمیق، نگاههای عمیق، دوست داشتنهای عمیق...
من همهی چیزهای عمیق رو میپسندم.
Repost from کُنجی در هیاهوی زمان
درود بر شب و اتاق و گریه؛ بر هر آنچه این روزها از پسِ گفتنش برنمیآیم.
Repost from N/a
احساس میکنم همه چیز تکراری شده، روزها، اتفاقات، دغدغههام، حتی احساسات و افکارم.
کی گفته همه باید تو زندگی قهرمان باشن؟
من میخوام اون آدمی باشم که در حاشیهی زندگی توی کوچک ترین جزئیات غرق میشه و کمتر کسی اونو یادشه.
اینکه دلم بخواد خودخواه باشم توقع زیادیه؟ غیر منطقیه؟
دوس دارم خودخواه ترین آدم روی کره زمین باشم...
لحظه لحظه زندگیم و زمانم برا خودم باشه...
ذره ذره وجودم برا خودم کار کنه...نه برای کسی دیگه
من دیگه فقط خودمو میخوام...
خودی که چندین ساله گمش کردم
[شیما نوشت؛ دوشنبه ۲ خرداد ۱۴۰۵]
#از_دوست_رسیده
خونهی مادربزرگه...
[چون زمزمهی این روزهامه،
اولین باره میخونمش دوستش داشته باشید؛
دوشنبه ۱ تیر ۱۴۰۵]
Repost from مَرد سانفرانسیسکویی
احساس میکنم کودک درونم رفته یکگوشهای جا خورده و داره گریه میکنه. صداش رو میشنوم اما نمیتونم پیداش کنم تا در آغوشش بکشم.
Repost from N/a
یک پیشنهاد و نصیحتِ کاملاً دوستانه: وقتی غمِ یک نفر رو متوجه نمیشید و شرایطی که اون فرد میگذرونه براتون قابلِ درک نیست، کوچکترین کاری که میتونید بکنید، درواقع کوچکترین لطفی که میتونید به خودتون و حالِ اون آدم بکنید، اینه که اصلاً نظری ندید، ساکت باشید، و بگذرید. اینکه ناراحتیِ آدمها براتون منطقی نباشه و نتونید دلیل و عمقِ احساساتش رو متوجه بشید کاملاً قابل درکه. ولی آگاهانه بیارزش دونستنِ اندوهش، نه. حداقل برای من یکی قابلِ درک نیست.
زندگی بزرگسالی زیادی سخت و سنگین داره پیش میره. منو برگردونید به ۶،۷ سالگی کنار دوچرخه و پلیاستیشنم.
Repost from .حِرمان.
’زمانی از دست دادن برایِ من فاجعه بود!
بعدها، آنقدر از دست داده بودم که به مرور یاد گرفتم دیگر چیزی برای از دست دادن ندارم
عباس معروفی’
احساسِ گُنگیِ عجیبی دارم؛ گویی همه جا هستم و هیچکجا نیستم.
و این میان آنچه شتابان به سمتِ تباهی میرود، عمر من است و زندگی.
[دستنویسهای من؛ ۱۴۰۴]
من در پس در تنها مانده بودم.
همیشه خودم را در پس یک در تنها دیدهام.
گویی وجودم در پای این در جامانده بود،
در گنگی آن ریشه داشت.
آیا زندگیام صدایی بیپاسخ نبود؟
_سهراب
یه روزهایی هم هست که زندگی قفل میشه و میری تو حالت بقا. مدام میخوابی و دوست داری که هیچکجا نباشی و هیچکس رو نبینی. اما بعد از یه مدت پردهی سنگین شرم رو پاره میکنی، و هرچند سنگین و ناقص، دوباره شروع میکنی به حرکت. و میپذیری که آدمِ کامل، اتفاقا با نقصها و ناکامیهاشه که کامله.
