میخواهم زنده بمانم
Відкрити в Telegram
روزمرگیهای یک جنگجوی تنها و مغلوب. 🦋🍂🪷🪴🐋🥑🪐🌙🌧🌂🌊🪶🎧📚 http://t.me/BluChtBot?start=63a7aa03badbaa8c8d41
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
552
Підписники
+124 години
+107 днів
+8730 днів
Архів дописів
ناگهان به نقش سایهاش خیره شد؛
نه بر روی دیوار، نه در سینهی خیابان. هیچکدام شبیه کسی نبود که میخواست. نمیتوانست دوستش داشته باشد.
[دستنویسهای من، سهشنبه ۶ مرداد ۱۴۰۵]
Repost from کُنجی در هیاهوی زمان
چه چیزی از جانِ یک صبح باقی میماند، وقتی آغازش با مرگ گره خورده باشد؟
Repost from جایی پایین جاده
رابطهی درست آدم بینقص نمیطلبه، بلکه آدمی میطلبه که جُربُزهی موندن و حرف زدن و حل کردن مشکلات رو داشته باشه.
یه آدمهایی رو برای خودمون بزرگ میکنیم که خودشون، واسه خودشون تره هم خورد نمیکنن.
عزیزم، فهمیدهام اینکه آدمها میگویند: افراد مهربان را دوست دارند، صرفا یک ادعای پوچ است که بستگی به شرایط خودشان دارد. خصوصا اینکه اگر آدمی را بیابند که در کنارش نیاز به بالا نگهداشتن گارد خود نداشته باشند، او را تبدیل به ابزاری برای پرکردن خلا قدرت خود میکنند. و اگر این آدم اعتراضی بکند، تبدیل میشود به یک آدم بد و قدرنشناس.
[دستنویسهای من، دوشنبه ۵ مرداد ۱۴۰۵]
نه فقط این لحظه، بلکه همهچیز را بد انتخاب کردم، خانم محترم: زمان، شغل، زبانی که به آن مینویسم، هر زنی را که دوست داشتهام، و دوستانم را. مردن هم یک کار نیمه کاره و دیر وقت است. باید میتوانستم متولد نشوم.
قطرهاشکی در اقیانوس؛ مانس اشپربر، روشنک داریوش
